Home
translation
رفراندوم در کردستان

رفراندوم در کردستان عراق

translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > بخش ۱۵ خاطرات امیرانی – آغاز دوران دوم اشغال خواندنیها
artcile

بخش ۱۵ خاطرات امیرانی – آغاز دوران دوم اشغال خواندنیها

۳۰ دی ۱۳۹۰

چگونگی نفرین نامه در شب عیدی که بر ما محرم شد!

بعد از احضار و اخراج پرویز لوشانی، نخستین سردبیر تحمیلی دولت گذشته به خواندنیها، که به نوشته خودشان، فاقد صلاحیت‌های لازم، از جمله صلاحیت اخلاقی بود، دستگاه وزارت اطلاعات و نخست وزیری، بی آن که از فکر برگماشتن سردبیر در این سنگر ملی، به کلی دست بردارد و یا از سرگذشت و سرنوشت لوشانی عبرت گرفته باشد، مامور معذور دیگری به نام علی شعبانی را بر ما گماشت، که به مناسبت طرز کار خاص و رویه و رفتار ویژه‌اش، در مقایسه با لوشانی، اولی را به ژاندارم و دومی را به پلیس، آن هم نوع مخفی و مرموز آن تشبیه کرده بودیم.

با این تفاوت که در ژندارم و پلیس از هر نوع آن، یک وظیفه مهم و مقدس و وجدان مشترک هست که همه آنها نسبت به وضع و موقع و محل و مورد، عنداللزوم تا پای نثار جان در راه آن فداکاری می‌کنند، تا جامعه و افراد و خانواده‌ها را از شر دزدان و خرابکاران و جانیان مصون و محفوظ نگاه دارند، ولی اینان به طوری که دیده و خوانده‌اید و از این پس هم خواهید دید، به ابتکار شخصی و یا به تمایل و دستور اربابانشان، نه تنها به قطع زبان مردم و جلوگیری از ناله و فریاد آنها، با اقدام سانسور دست می‌زدند با تائید تصمیمات غلط و زیان آور دستگاه به حال مملکت و مردم، از زبان شاکی در عین نارضائی، سپاسنامه هم می‌نوشتند.
این دو نفر، هر دو از نظر سابقه و بیسوادی و نوع وابستگی به دستگاه و حقوق بگیر بودن باجی هم نمی‌دادند.(۱)

لوشانی اخلاقاً قلدرمآب و گستاخ و هارت پورت کن و در عین حال توخالی و چاخان بود و اگر او را مامور می‌کردند که کلاه از سر کسی بردارد، سر طرف را هم از تنش جدا می‌کرد و حتی آلت قتاله را هم به صورت مدرک جرم، به عمد در محل باقی می‌گذاشت و از این نظر آرین پور هم با او سهیم و شبیه بود، چنانکه با آن امضا گذاشتن بر روی سرلوحه مجله و تائید صلاحیتی که وجود نداشت، دستگاه متبوع خود را رسوا و تاریخ مطبوعات مملکت را لکه‌دار کرد و به تلویح هر چه نویسنده و روزنامه‌نگار و ناشر، حتی نوع نادان و ندانم کار آن را تبرئه نمود، تا چه رسد به ما و خواندنیها که از همان ابتدا نزد خوانندگان و دست کم خود صاحب عله، تبرئه بودیم.

ولی شعبانی مردی ساکت و صامت و خونسرد و مرموز به نظرمی‌آمد که در هر جا به رنگ دلخواه می‌توانست درآید. هر دو جاه‌طلب و جویای نام و خواستار استفاده بودند و هر دو هم در خرج تراشی‌های بیهوده و افزایش حقوق و هزینه و وامدار کردن موسسه و کشانیدن آن تا مرز ورشکستگی و چغلی کردن و بدگوئی نمودن از صاحب موسسه در نزد این و آن و تحریک همگان، به ویژه کارمندان و کارگران بر علیه مصالح و منافع موسسه و بنیانگزار آن، تا مرز نابود کردن آن کوشا بودند، با این تفاوت که شعبانی به خاطر دارا بودن سوابق سندیکایی به دوران توده‌ای‌ها، در تحریک کارگران چاپخانه نقش و نقشه‌های خاص داشت ولی لوشانی کارمندان هیئت تحریریه و دفتری مجله را از راه بدر برده و بسیاری از آنها را قانع کرده بود که کار خواندنیها و مدیر آن تمام است که با وجود خواست خود آنها و خیلی‌ها، خدا نخواست.

اگر این دو را به قلب پیوندی تشبیه کنیم که به وسیله ایادی ندانم کار و یا دست‌های ناپاک و ندانم کار در وجود خواندنیها کار گذاشته شده بود، و نوع کامپیوتری آن در کیهان و اطلاعات، اولی به قلب جانور بیشتر شباهت داشت تا انسان، آن هم جانوری از نوع گوریل و دومی به قلبی مصنوعی، از نوع پلاستیکی.(۲)
ممکن است بگوئید این دو نفر و یا کسانی از نوع آرین پور و نیکوخواه کوچکتر از آنند که شما وقت خود و خوانندگان این خاطرات را با جزئیات کار و بیوگرافی آنان بگیرید.این راست است ولی در اینجا هدف شخص نیست، هدف بیان نقائص و معایب سیستم کار و نظام اداری در یک حکومت دار و دسته‌ای و خودسر بدون ترمز است که اختیار یک نشریه مستقل ملی، وابسته به بخش خصوصی که خود یکپا بوجود آورنده افکار عمومی است، به این قبیل ماموران ندانم کار که گند کارشان حتی بر خود دستگاه هم روشن است واگذار می‌کند، تا چه رسد به مسئولیت دستگاههائی از نوع اصناف و شهرداری، که گند کارشان از کوه قاف هم گذشته است.
اینک دنباله وقایع دوران دوم اشغال به نقل از خاطرات همان ایام:
***
شنبه هشتم آذر ۱۳۴۸
امروز صبح خیلی زود به اداره رفته، نخست دفتر کار مبله شده لوشانی را که یکی از موجبات خود گم کردگی او شده بود، مجدداً در اختیار فرزندم فرید که از ابتدا هم در اختیار او بود، گذاشتم و مامور جدید وزارت اطلاعات علی شعبانی را که به جای لوشانی فرستاده بودند، به اطاقی جنب اطاق هیئت تحریریه راهنمائی کردم.
شعبانی متقابلاً نامه‌ای قرارداد مانند در ده ماده نوشته و اصرار داشت هر چه زودتر درباره آن تصمیم بگیرم. وقتی به دقت آن را نگاه کردم دیدم قسمتی از حرفهایش بوی لوشانی می‌دهد و خواست دستگاه است و قسمتی دیگر هم خواست شخصی و خصوصی اوست که می‌خواهد از حالا میخ خود را بکوبد.
خیلی عجیب است کسی که دستگاه او را به ما تحمیل کرده و تمام هنرش این است که شمر نیست و با چاقو سر کسی را نمی‌برد، بلکه با پنبه می‌برد اصرار دارد هنوز از راه نرسیده من نام او را به عنوان سردبیر که خودش هم می‌داند صلاحیتش را ندارد، نه، بلکه به عنوان «رئیس هیئت تحریریه» چاپ کنم و سپس کلیه نامه‌های رسیده از طرف خوانندگان را قبل از همه در اختیار او بگذارم و این مسئله و موضوعی بود که خواست لوشانی هم بود.
در صورتی که من نمی‌توانستم و حق نداشتم، اسرار مردم را که اسرار مملکت هم هست، دست هر نامحرم مغرضی بگذارم، خاصه که در میان آنها نامه‌ها و نوشته‌هائی هست که چون اقرار مردم در برابر کشیشان، من حق بازگو کردن آنها را به احدی ندارم.
***
سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۴۸
بالاخره در شماره امروز «شماره ۲۰ از سال سی‌ام مجله) بعد از گذشت ماهها نخستین سرمقاله به قلم (ع. امیرانی) با صفحه کارگاه نمدمالی به قلم خسرو شاهانی منتشر شد.
در این سرمقاله که قسمت اعظم آن به مناسبت تجدید سال مجله در ۲۵ شهریور نوشته شده بود، با آنکه طبق قرار قبلی با دستگاه، از وضع گذشته مجله نه من و نه شاهانی در نوشته‌های خود مطلقاً نامی نبرده و حکایتی نکرده بودیم تا چه رسد به شکایت و خود ناچار شده بودم همه تقصیر و مسئولیت ابتذال و تغییرات مجله را در این مدت مصنوعاً گردن گرفته، دولت و دستگاه را تبرئه کرده بودم، با وصف این بسیاری از قسمت‌های اول و آخر آن را سانسور کردند.
***
شنبه ۱۵ آذر ۱۳۴۸
در شماره امروز مجله سرمقاله نداشتم. بیشتر به خاطر نبودن سوژه‌ای که مرضی‌الطرفین باشد برای اینکه آنچه دستگاه می‌خواهد من نمی‌توانم درباره‌اش بنویسم و آنچه من در باره‌اش می‌توانم بنویسم و مردم هم می‌خواهند، دستگاه نمی‌خواهد.
شعبانی فرستاده مخصوص دستگاه اصرار دارد مطالب صفحات اول مجله را که قسمت گفتنی‌ها و اخبار و شایعات باشد، مطلقاً به من نشان ندهد چنانکه آگهی مربوط به: «طبقه حاکمه ایران در پانصد سال اخیر» که به قلم خودش و درباره پیدایش فامیل‌ها و خاندان‌های بزرگ ایران می‌باشد و قرار است از شماره آینده چاپ شود، من هم مانند سایر خوانندگان برای نخستین بار در مجله دیده‌ام که تا اینجا موضوع ظاهراً یک امر خصوصی و تبلیغ برای نوشته خود او و یا بحثی در مورد مسائل داخلی است که شاید مهم نباشد و بتوان از آن گذشت، ولی عیب کار اینجاست که در همین شماره مقاله‌ای تحت عنوان: «آمریکای گرسنه» با عکس و تفصیلات، بی‌اطالع و صلاحدید من چاپ کرده و چون نام او عجالتاً بر روی مجله نیست، خوانندگان آن را به حساب ما می‌گذارند. همینطور است آنچه در حمله به سایر کشورها در مقاله‌ای که به جای سرمقاله گذاشت و خدا می‌داند آن را چگونه و از کجا آورده است.
موضوع دردناک و خنده‌آور دیگر این است که دستگاه تا کنون دیناری به ما کمک نکرده هیچ، مبلغ زیادی هم ضرر زده به کنار، حالا تازه آرین‌پور امروز از وزارت اطلاعات تلفن می‌کرد که چرا حواله‌هائی را که لوشانی دست این و آن داده عقب انداخته‌ای؟ و سپس در منتهای وقاحت می‌گفت: بفرستیم توزیع جراید از محل فروش مجله پول آنها را بردارند؟! و بدینوسیله تلویحاً خود را مجاز و محق می‌داند در اموال مردم، حتی دخل روزانه کسب و کار آنها که صاحبش بر بالای سر آن می‌باشد دست درازی و تصرف عدوانی کند. وای به حال ما و اموال دولت و مملکت که کسی بالای سر آن نیست!
***
دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۴۸
دیشب تا پاسی از نیمه شب رفته بیدار بودم و از فرط وحشت و افکار و خیالات گوناگون خواب بر چشمم نمی‌آمد. علت وحشت این دفعه من مطالعه شرح حال علی شعبانی سردبیر اعزامی وزارت اطلاعات به خواندنیها بود.
شعبانی طبق شرح مفصلی که به امضاء خودش تحت عنوان: «اسراری که برای نخستین بار فاش می‌شود» و قسمت‌هائی از آن طی ۱۵ شماره پشت سر هم از شماره سوم تا هیجدهم سال چهاردهم مورخ ۱۱ مهر تا سوم آذر ۱۳۳۲ در خواندنیها چاپ شده می‌نویسد: «من مدتها رئیس تبلیغات حزب توده در مازندران بودم و سپس به راهنمائی یک جاسوس ناشناس مامور ترور والاحضرت شمس شدم…» و طی این نوشته‌ها ادعا می‌کند که در بیشتر توطئه‌ها و ترورها دست داشته و یا دست کم بااطلاع بوده از قتل محمد مسعود و دهقان و هژیر و رزم‌آرا، تا حادثه تیراندازی به اعلیحضرت شاه! و حتی عکس خودش را هم در لباس یکی از شیوخ عرب در بالماسکه چاپ کرده است!
این یادداشت‌ها را آن روزها که ۱۶ سال پیش باشد (و امروز ۲۴ سال پیش) وقتی در مجله چاپ می‌شد، من ندیده بودم و اگر هم خوانده باشم روزی که نیکوخواه شعبانی را معرفی کرد جزئیات آن را به خاطر نداشتم. آن روزها سردبیری مجله با آقای فروتن، معاون بعدی وزارت اطلاعات بود. برای اینکه بدانید چه می‌گویم و از که می‌گویم در اینجا چند جمله از قسمت‌های مختلف این یادداشت‌ها که شعبانی خود نوشته و چاپ هم کرده به نقل از دوره‌های سال چهاردهم مجله برایتان می‌آورم:
«من مامور تبلیغات سازمان جوانان حزب توده در مازندران بودم و مرکز فعالیتم شهر شاهی بود.(۳)»
«از حزب توده بیرون آمدم. در حالی که هنوز هم این حزب را برای آزادی ملت ایران مفید می‌دانستم و جوانان پرشور و حساس حزبی را افراد ارزنده اجتماع می‌شناختم.(۴)»
«من مامور سوءقصد به والاحضرت شمس بودم. برای اینکه کار را یکسره سازم، در پشت سن تئاتر تبریز با وحشت برای گرفتن کارد دست را به جیب بغل خود بردم و به خوبی حس کردم چهار جفت چشم موذی و ناقلا ناظر حرکات من هستند و نتوانستم ماموریت خود را انجام بدهم و متحیر بودم که چگونه جواب جاسوس ناشناس را بدهم و برای او چه بهانه‌ای بتراشم که او را قانع کند.(۵)»
«در خیابان شاهرضا جنب فرصت کافه کوچکی است صاحب آن داوید ارمنی است. در آنجا «اریکا» جاسوسه چشم آبی را ملاقات کردم. خیلی زود مرا شناخت.(۶)»
«چند روز قبل از واقعه ۱۵ بهمن، من از روی حرفهای ناشناس سوءقصد به اعلیحضرت شاه را پیش بینی کردم.(۷)»
«طبق اعلامیه دولت، ناصر فخرائی سوءقصد کننده به اعلیحضرت شاه عضو حزب توده بوده است. هر کس کوچکترین شعور سیاسی یا شم پلیسی داشته باشد به افتضاح این صحنه سازی پی می‌برد. یک توده‌ای وقتی بخواهد جنایتی را مرتکب شود، هیچوقت نوشته‌ای در جیب خود نمی‌گذارد.(۸)»
***
و بسیاری مطالب مرموز دیگر در متجاوز از پنجاه صفحه که این مختصر را گنجایش اشاره به آنها نیست.
من وقتی یادداشت‌های این مرد را امروز به صورت همکار، آن هم از نوع اختیاردار آن در برابر نشسته نگاه می‌کردم، از زنده ماندن خود در شگفت شدم. نمی‌دانم ما به درگاه خدا چه گناهی مرتکب شده‌ایم که هر چه مامور معذور و قلدر و جاسوس چند جانبه است به صورت سفارشی دوقبضه برای ما و به سوی خواندنیها روانه می‌کند. ما که در زمان جنگ و دوران هرج و مرج و عصر کمربندهای بسته خود را از شر آنها برکنار نگاه داشتیم، چگونه در عصر رشد و رونق و رفاه و دوران آرامش و ثبات و وحدت ملت ایران و سیاست مستقل ملی آن، به ویژه عصر ثروت و غنای کشور، نباید بتوانیم و چرا؟ دلیلش واضح است. به دلیل همین ثروت و غنا، که امثال ما، مانع چپاول یکجای آن تشخیص داده شده‌ایم!
***
جمعه ۲۱ آذر ۱۳۴۸
تمام روز سه‌شنبه و چهارشنبه را به دنبال پیدا کردن و دیدن نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات برای تصویب و تعیین تکلیف سه سرمقاله بودم که برای شماره فردا (شماره ۲۳) نوشته‌ام. با آنکه یک بار نماینده خودشان شعبانی آن را دستکاری کرده و در واقع در آن خرابکاری نموده و دو بار هم خود وزارت اطلاعاتیان، به کلی آن را از مفهوم انداخته بودند، با وصف این در تصویب و چاپ آن تردید داشتند.
اتفاقاً هر سه مقاله مثبت بود و از نظر مملکت و مردم دارای نتایجی گرانبها، در یکی از آنها که در تایید قانون نظام وظیفه و لزوم این خدمت مقدس بود، نوشته بودیم:
«روزگاری بود که از ایران و ایرانی جز یک مشت خاک تمام اشغال شده و یک نان بخور و نمیر و جان نیمه سالم چیزی باقی نمانده بود که شایسته دفاع باشد. ولی امروز چیزی نداریم که شایسته دفاع نباشد. از کرانه‌های ارس و خزر تا اعماق آبهای خلیج فارس برای ما حکم پایتخت کشور و خانه خودمان را دارد که باید اطاق به اطاق از آن دفاع کنیم…»
و سپس در مورد این قانون یک یادآوری کرده نوشته بودیم: «سخت‌گیری‌های قانون نباید جوانهای ما را در خارج، از بازگشت به کشور باز دارد. آن هم در موقعی که هر یک جوان تحصیل کرده ایرانی برای ما، در حکم لشکری از مردم عامی و روستائی است.»
در مقاله دیگر شهردار تهران را که دارد دور بر می‌دارد، نصیحت کرده او را در به کار بردن و تکرار «بفرمائید» بجای بنشنین» و «بتمرگ» تشویق کرده بودیم و در سومین مقاله به تخلف یک کارخانه کاشی سازی از استاندارد بین‌المللی و بازرگانی اعتراض شده بود. که هر سه مقاله به صورت دست و پا شکسته در دوره‌های چاپ شده مجله موجود است.
سرانجام در ساعت هشت بعد از ظهر، هر سه مقاله را که سه بار، (لابد هر بار به وسیله یک نفر و از یک نظر) دستکاری و سانسور شده بود، ابتدا به منزل نیکوخواه در زعفرانیه بردم و چون در منزل پدرزنش در خیابان نیاوران بود به آنجا رفتم.
معاون وزارت اطلاعات این روزها به قیمت خرابی خانه و خانمان امثال ما و خدا می‌داند دیگر چه کسانی، و شاید هم از محل حقوق معاونت! در زمین‌های واگذاری به او در زعفرانیه دارد برای خودش کاخی می‌سازد. کاخی که ماههاست چند دسته در آن کار می‌کنند و هنوز هم ناتمام است.
لدی الورود به نیکوخواه گفتم: مثل اینکه به سردبیر اعزامی خودتان هم اعتماد ندارید. از خود ما که هر نوع اختیارمان را گرفته‌اید. اصلاحات او را هم قبول ندارید و در آن بار دوم و سوم دست می‌برید. اگر نمی‌خواهید چیزی بنویسیم، روراست بگوئید وگرنه خودتان این نمونه‌های مقالات را ببینید، کجای آن چه عیبی دارد؟
بالاخره پس از نیم ساعت بحث، او هم به قسمت‌های دیگری از آن دستبرد زد و از همانجا به چاپخانه که همچنان در انتظار بود دستور چاپ داده شد.
راستی کار ما دست کیست و گره آن کجاست؟ آیا گفته نخست وزیر، هویدا در این مورد درست است؟ او در آخرین ملاقاتی که با هم داشتیم و خیلی خودمانی و روراست از وی خواستار همکاری و یاری شدم، عبارتی گفت که عین آن در نظرم نیست ولی معنی تلویحی آن این بود که:
تو در نوشته‌هایت پیوسته، به نظر ما، نظر ما را طوری تکرار می‌کنی که گوئی صاحب نظر مطلق و یکپا قاضی‌القضات و مدعی‌العموم هستی و مفهوم یک چنین طرز فکری این است که، افکار همه یک طرف، از آن تو یک طرف!
استغفرالله، پناه می‌برم به خدا، از این طرز فکر و تفسیر و برداشت! چطور ممکن است من اینقدر نادان باشم که چنین ادعائی داشته باشم، این رسم کار هر نویسنده و روزنامه‌نگاری است که در نقل هر مطلب و موضوع و خبر، نظر خود را به هم به عنوان یک فرد صاحب نظر و حداکثر عقیده یک نشریه مستقل بازگو کند. و این بازگو کردن نظر شخصی به هیچ وجه دلیل صحت آن نظر نیست، تا چه رسد به برتری آن بر نظر سایران.
هویدا وقتی تعجب توام با خنده مرا دید، گفت: این موضوع بین خودمان باشد. و من بلافاصله به او گفتم، کسی که در مجله‌اش بارها گفته و نوشته که: ما کسی نیستیم، یا «به نظر ناچیز ما که ممکن است اشتباه هم باشد» چطور ممکن است یک چنین تصوری درباره‌اش بکنند؟ آیا نظر نخست‌وزیر این بود که سوءظن مرا نسبت به خودش برطرف کند و به جاهای دیگر معطوف دارد؟ خدا می‌داند!
به نظر خود من (اگر باز هم بگویند خود را صاحب نظر و عقل کل خوانده) ما و امثال ما چوب چشم و گوش زیادی دستگاهها را می‌خوریم، قدری غرض و حسادت همکاران و عناد و رشک مامورانی چون لوشانی و آرین پور، و از همه مهمتر و با تمام ادعائی که داریم، چوب نادانی خود را می‌خوریم. من گدا نیستم، نداری هستم که مانند میلیونرها می‌خواهم زندگی کنم، باطنم خودم را کشته و ظاهرم دیگران را. نادانی هستم که به کار دانایان پرداخته، در عین گمراهی، راه به این و آن می‌خواهم نشان بدهم.
با آنکه بارها گفته و نوشته‌ام که ما اربابی جز شاه و ملت نمی‌شناسیم و از هویدا هم تا کنون ظاهراً جز محبت چیزی ندیده‌ایم، پس چرا باید یک چنین وضعی داشته باشیم؟
در این مورد است که مال یکجا می‌رود، ایمان هزار جا! البته نوشته‌ها ما در سالهای اخیر، و ناهماهنگ بودن آن با سایر مطبوعات، خود یک وصله ناجور هست، ولی آن یک علت جنبی است، علت اصلی خدا می‌داند چیست.
***
جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۴۸
مدتهاست در این دفتر چیزی ننوشته و شاید از این به بعد هم نخواهم و یا نتوانم بنویسم.
علت نتوانستن معلوم است، نخواستن هم برای این است که انسان در زندگی از هر کاری که می‌کند انتظار نتیجه‌ای دارد، وقتی، کاری بی‌نتیجه بود و یا خدای نکرده به جای سود، زیان عاید نمود، از دست یازیدن به آن چه سود.
به همین مناسبت و مناسبت‌های دیگر است که در این مورد هم مانند سایر موارد رویه و روش شیر مرغان، باز را انتخاب کرده‌ام.
باز، گویند چو افتاد به دام
دل نمی‌بازد و، گیرد آرام
نه خراشد سر و سینه، به قفس
نه کند عمر، به خود تلخ و حرام
دانه و آب چو پیشش بنهند
می‌خورد راحت و با میل تمام
ندهد قوت بازو به هدر
تا شود صاحب بیهوشش خام
در گشاید چو برویش از مهر
باز، بیرون نهند جز دو سه گام!
کند آنقدر طبیعی رفتار
که بگویند که دیگر شده رام
خوب اطراف، که غافل گشتند
آسمان را کند آسوده مقام
لیک گنجشک سبک مغز ضعیف
چون بدام افتد گیرد سرسام
سر کند بیرون دایم ز قفس
سینه کوبد به چپ و راست مدام
نخورد هیچ دگر دانه و آب
کند آشفته پیاپی اندام
سخت آنقدر پر و بال زند
آنقدر کوفته سازد اندام
که اگر باز شود در، ز قفس
نتواند که پرد بر سر بام
مرد بی‌تجربه ناپخته
همچو گنجشک پرد بی‌هنگام
در گرفتاری بی تاب بود
چونکه پیش آید فرصت ناکام
مرد هشیار گرفتار چو باز
نکند بر ضرر خویش قیام
فرصت خویش نگه می‌دارد
تا مجالی دهد او را ایام
چون مجالی دهدش دست، بجهد
جهد آسوده، ز دست آلام!
سرانجام در شماره فردا (شماره ۴۱ سال سی‌ام) شعبانی سردبیر تحمیلی و مامور باسابقه توده‌ای‌ها و خیلی جاها (به روایت نوشته‌های خودش) به یکی از آرزوهای دیرینش رسید و پس از چاپ عکس و تفصیلاتی از نخست وزیر بر روی جلد مجله و نوشتن شرحی تحت عنوان: «هویدا آنطور که من می‌شناسم» به جای سرمقاله در مجله شماره ۳۷٫ و بسیاری خوش خدمتی‌های دیگر، نام خود را به عنوان: «رئیس هیئت تحریریه!» به گردن باریکتر از موی ما و خواندنیها انداخت.
این نوع مداخله آشکار و هویدای آن است که ما می‌بینیم و می‌فهمیم، نوع ناپیدای آن، نظیر آنچه در مورد «آمریکای گرسنه» مندرج در شماره ۲۱ و یا در حمله به انگلیسها در شماره ۲۵ چاپ کرده، خدا می‌داند به سود چه کسی است، آنچه مسلم است، اگر زیانی داشته باشد، به گردن باریکتر از موی ماست.
تنها ظرافت و ذوقی که ما در مورد گذاشتن نام او در سرلوحه به کار بردیم و یگانه حقه‌ای که توانستیم به او بزنیم این بود که نام و عنوانش را در داخل کادری سیاه به علامت عزا و چون حلقه بلا، در سرلوحه مجله زیر کلمه «خواندنیها» و به گردن آن مانند حلقه گردن زندانی آویزان کردیم. تا ببینیم سرانجام این حلقه ما را خفه خواهد کرد یا ما او را پاره خواهیم کرد.
دردناک و در عین حال مضحک این است که شرحی با شمایلی از خود تهیه و در صفحه سوم همین شماره (شماره ۴۱) چاپ کرده و طی آن نوشته بود:
«از طرف مدیر مجله خواندنیها آقای شعبانی نویسنده خواندنیها به سمت رئیس هیئت تحریریه این مجله تعیین گردید» که ما به موقع فهمیدیم و آن را در بسیاری از شماره‌های چ اپ نشده مجله برداشتیم.
او با چاپ و انتشار این نوشته به ظاهر ساده، مانند خیلی زرنگ‌های دیگر با یک تیر می‌خواست چند نشان بزند:
نخست آرزوی خود را عملی سازد، در ثانی دستگاه را در تحمیل خودش تبرئه و انتصابش را به گردن ما بیندازد و اعتبارنامه بگیرد. هدف سوم این بود که تلویحاً از قول مدیر مجله به خوانندگان و سایر بی‌اطلاعات بفهماند که او قبل از این انتصاب هم نویسنده خواندنیها و وابسته به آن بوده و به چیزی که وابستگی و پیوستگی نداشته و ندارد، سایر جاهاست. در صورتی که خوانندگان مطبوعات به ویژه خواندنیها بیشتر و بهتر از سایر مردم او را می‌شناختند و هنوز هزارها نفر که یادداشت‌های او را هنگام جاسوس بودنش در میان توده‌ای‌ها در ۱۶ سال پیش (و امروز در ۲۴ سال پیش) خوانده‌اند، بهتر می‌دانند که او کیست و چگونه نویسنده‌ای می‌تواند باشد.
برای درک اهمیت و مسئولیت این کار و نوع عمل شعبانی که نوعی لوشانی عاقل و بی‌عرضه بود، به گزارشی که در همان موقع، به معرفی کننده‌اش معاون وزارت اطلاعات داده شده توجه فرمائید:
***
جناب آقای نیکوخواه
از شماره امروز مجله خواندنیها آقای شعبانی بی‌امضاء هیچگونه قرارداد و موافقت‌نامه‌ای نام خود را به عنوان «رئیس هیئت تحریریه» بر سرلوحه مجله چاپ کردند، چون از قول معاون وزارت اطلاعات این کار را می‌کردند، به منظور اثبات منتهای حسن نیت خود در همکاری با دستگاه اعتراضی نکردیم ولی از آنجا که آقای شعبانی تعهد داشت عمل خود را به استناد پیشنهاد مدیر خواندنیها و روی رضای او انجام و در مجله هم اعلام دارد به چاپ نام تنها اکتفا نکرده خبر آن را هم با عکس خودشان از قول مدیر خواندنیها و بدون اجازه و اطلاع به او در صفحه اول همین شماره به طوری که در نمونه پیوست ملاحظه می‌فرمائید، روبروی عکس وزیر خارجه چاپ کرده بودند که به محض اطلاع بر جریان از داخل صفحه برداشته شد و مراتب تلفنی به جنابعالی اطلاع داده شد که فرمودید گوشش را بکشید.
بدیهی است ما مخالف اسم گذاشتن کسی نیستیم مشروط بر اینکه دارنده یک چنین سمتی علاوه بر شرایط قانونی و صلاحیت‌های لازم و رضایت صاحب موسسه در حدود مسئولیتی که عهده‌دار می‌شود و حقوقی که از مجله می‌گیرد، احساس مسئولیت کند آن هم با بی‌غرضی و از روی دلسوزی.
کسی که هیچ روزی به علل خصوصی نمی‌تواند زودتر از ساعت ۱۰ صبح در دفتر کارش حاضر شود آن هم در نشریه‌ای که مدیر موسسه همه روزه از چهار بعد از نیمه شب کار خود را آغاز کرده و آنقدر وجدان کار ندارد تا آنجا که یک نوشته واحد را طی مدت کمی سه بار در شماره‌های ۲۹ و ۴۰ و ۹۰ مجله چاپ کرده(۹) و از این راه صدای خوانندگان را به اعتراض علیه مجله در آورده و شماره‌ای هم نیست که نوشته یا خبری روی اغراض خاص و خصوصی که ربطی به سیاست اصولی مملکت و مصلحت کشور ندارد، در لابلای صفحات خواندنیها که به بی‌غرضی مشهور است چاپ نکند. نظیر آنچه چند شماره پیش درباره انتقاد از نشریات روستاها به خاطر عضویت خودش در آنجا چاپ کرده بود، که مورد اعتراض شدید و منجر به تعویض هزارها نسخه مجله به زبان صاحب موسسه گردید. چگونه می‌تواند در یک چنین سمت پرکار و مسئولیتی که قبل از هر چیز به صلاحیت و سواد نیازمند است، پایدار بماند. خاصه که از نظر اداری چندی پیش جناب آقای نخست وزیر به خود اینجانب فرمودند: اگر شعبانی نامش را در سرلوحه مجله چاپ کند، کار دولتیش را از دست می‌دهد. در صورتی که ایشان به منظور استفاده از موقعیت و نفوذ مجله به خاطر دست یافتن به کار و مقرری بیشتر و در جاهای دیگر این کار را کرده است و این نکته‌ای است که با مقایسه مشاغل و مقرری‌های فعلی او از وزارتخانه‌ها و ادارات با آنچه در آینده از این راه بر آنها خواهد افزود معلوم خواهد شد.
هم اکنون کار عمده آقای شعبانی ارسال مطالب و نوشته‌های چاپ شده و قیچی شده سایر روزنامه‌ها به وزارت اطلاعات است وگرنه مقالات خود بنده و نوشته‌های شاهانی و دیگر نوشته‌های اختصاصی را خود ما قبلاً به آنجا می‌فرستیم و هر نوع نوشته و تفسیر مربوط به دستگاه را هم بهتر از ایشان که ناشیانه و مارکدار چاپ می‌کنند، می‌توانیم چاپ کنیم.
من با بودن آقای شعبانی و امثال ایشان به عنوان مشاور و مامور ناظر در اداره خواندنیها و حتی منزل شخصی خودم مخالفتی ندارم، چون قصدم در هر حال خدمت به کشور و شاهنشاه آن می‌باشد. استقبال هم می‌کنم ولی سزاوار نیست که با ندانم‌کاری، کار خواندنیها بعد از سی سال خدمت به ابتذال و افتضاح بکشد. آن هم به قیمت مایوس کردن خوانندگان و تعطیل تدریجی آن.
ع. امیرانی

***
در خلال این احوال، بر اثر نزدیکی شب عید و فرارسیدن آخر سال که برای بعضی مردم ما به منزله پایان دنیا می‌ماند، ناچار شدیم با دوست شمشیر زده، در دو جبهه پیکار کنیم. یکی دشمن نامرئی که معلوم نبود کیست و غرضش از اشغال خواندنیها و سردبیر دولتی گماشتن بر آن چیست، و دیگر دشمن قابل رویت که روز به روز بر تعداد افراد و مهماتشان هم اضافه می‌شد و آن وضع بد مالی خواندنیها بود که هر چند بعدها روزگاری آمد که به این روز هم افسوس می‌خوردیم و آن ایامی بود که بالاجبار در راه زنده و سالم و توانا نگاهداشتن این سنگر ملی ناچار شدیم در چند جبهه بجنگیم.
سقوط درآمد فروش مجله که از دوران سردبیری لوشانی به طور ناگهانی و به سرعت شروع شده بود، همچنان آهسته آهسته پائین می‌آمد. گوئی خوانندگان ما که در میان آنها باهوشترین و فهمیده‌ترین مردم فراوان وجود دارد، به فراست دریافته بودند که، خواندنیها همان خواندنیها بود و نوشته‌های مدیر آن هم، همان نوشته‌ها ولی در مجموع آنها، آنچه را که آنها می‌خواستند به مصداق شعرورزی «پیدا نبود!»
با آنکه خارج از موضوع است، حیفم آمد باقی ابیات این غزل سراسر روح و درک احساس و فهم را که مصداق حال آن روز ما بود برایتان نیاورم. ورزی می‌گوید:
آمد، اما در نگاهش، آن نوارزشها نبود!
چشم خواب آلوده‌اش را، مستی رویا نبود
لب همان لب بود، اما بوسه‌اش گرمی نداشت!
دل همان دل بود، اما مست و بی‌پروا نبود!
نقش عشق و آرزو، از چهره دل شسته بود
عکس شیدائی، در آن آئینه سیما نبود
دیدم آن چشم درخشان را، ولی همچون صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم، پیدا نبود
در نگاه سرد او، غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان، از گرمی سودا نبود
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش ماند
آخر آن تنها امید جان من، تنها نبود!!
علاوه بر سقوط درآمد فروش مجله که نقش مهمی در توازن دخل و خرج موسسه مخصوصاً چاپخانه نمی‌توانست داشته باشد، درآمد حاصل از سهمیه آگهی‌های دولتی (که در دوران تسلط لوشانی آقای نیکوخواه با حضور خودم به مدیر عامل بانک عمران تلفنی قول و وعده داد که آن را تا چند برابر افزایش دهد و ما به امید و استناد آن زیر بار وام تازه به منظور خرید ماشین آلات جدید برای اجرای نقشه‌های لوشانی رفتیم) نیز نه تنها افزایش پیدا نکرد، به لجاجت با ما که نماینده آنها را با آن صورت بیرون کرده بودیم، کم هم شد، و به دنبال آن به دیگر همدستانشان در کانون‌های آگهی ملی و بازرگانی سپرده بودند که مطلقاً آگهی به خواندنیها ندهند.
تازه کمبود درآمد آگهی هم برای ما مهم نبود، مهم این بود که این آقایان سردبیران دولتی، به تصور اینکه بودجه خواندنیها بودجه دولت است، که حساب و کتاب نداشته باشد، و یا پایه‌اش بر دوش مردم و درآمد نفت، تا توانسته بودند بر حقوق کارمندان و کارگران اعم از اینکه استحقاق داشته باشند یا نه، کار داشته باشند یا خیر، اضافه کرده بودند. اضافه کردنی که تا همین امسال هم روی این روال بسیاری از کارگران خود بر حقوق خود می‌افزودند. و حتی ساعات کارشان را هم خودشان تعیین می‌کردند و این رویه و روش و بدعتی بود که هشت سال تمام بودجه درآمد، خواندها و چاپخانه آن را به علاوه مقادیر زیادی وام، یک قلم به صورت حقوق و مزایا و بیمه و سود ویژه از زیان خالص، بی‌افزایش هیچگونه بازدهی کار و کارآئی لازم، یکجا بلعید. پرداخت نزول به بانک‌ها حسابش معلوم است و با اکرام الکاتبین. و جای خالی مهم و موثر دیگر تعویض پی در پی صفحات چاپ شده مجله و تبدیل اوراق آن به کاغذ باطله بود که در تمامت دوران بعد از اشغال، الی یومنا حال (منهای دو سه ماهه اخیر) همچنان ادامه داشت. در این مدت در واقع ما، دو خواندنیها می‌نوشتیم و چاپ می‌کردیم با دو خرج، فقط یکی از آنها به دست خوانندگان می‌رسید.
حال چگونه پول مورد نیاز برای تنخواه گردان و تامین هزینه‌های جاری، مخصوصاً پرداخت‌های آخر سال هر سال و قسط و بهره و وامهائی که خود در بوجود آوردن آنها نقشی نداشتیم، تامین می‌کردیم و از کجا، همانطوری که در نامه به آن شخصیت مهم و متنفذ نوشته بودیم (صفحه ۱۱ از شماره ۱۴، سال سی و هشتم) به صورت کلاه، کلاه، آن هم نه فقط از بانکها و اشخاص، بلکه به صورت دریافت وجه نقد در برابر چک و سفته از هر کس و در هر جا! که درباره نوع افراد و امکنه و چگونگی آنها عجالتاً در پرده می‌گویم سخن و اگر لازم باشد سرانجام روزی: گفته خواهد شد بدستان نیز هم!
خواننده عزیز: اکنون که تا اندازه‌ای متوجه شدید چرا عنوان این خاطرات: «پنج سال دیگر با جیب بدهکار و عده‌ای سربار» است، هم علت بدهکاری و هم نوع سربار بودن و حتی بدبار بودن عده‌ای را فهمیدید. اجازه فرمائید با هم برویم بر سر خاطرات و مطالب نوشته شده در همان ایام.
***
یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۴۸
امروز عده‌ای از کارگران چاپخانه به خاطر دیر دریافت کردن سود ویژه (که در چاپخاانه ما چون سودی نیست از زیان خالص باید داده شود) به حالت اعتراض دور هم جمع شده، نامه‌ای شکایت آمیز با انشاء و راهنمائی شعبانی به وزارت کار و اطلاعات و خدا می‌داند کجاها نوشته‌اند. مقارن عصر این نامه هم، از خود مقام ریاست هیئت تحریریه که شعبانی باشد رسید:
جناب آقای امیرانی. امروز یکشنبه ۲۶ بهمن است در حالیکه حقوق آذرماه اینجانب تمام و کمال پرداخت نشده است و این دو سه نفری نیز که به عنوان همکار در اختیار اینجانب گذاشته‌اید هنوز حقوق نیمه اول بهمن را دریافت نداشته‌اند. متاسفانه هر وقت به جنابعالی مراجعه شده است فقط فرموده‌اید خرج گران است و پول موجود نیست. در حالی مجله خواندنیها گران ترین مجله دنیاست و بنده حاضرم این موضوع را ثابت کنم. حال اگر خرج خود جنابعالی گران است بنده و هیئت تحریریه مسئول برد و باخت‌ها و گشادبازی‌های شما در گذشته و حال نیستیم. در این شب عید که تمام دستگاهها به کارمندان خود عیدی و پاداش می‌دهند، صحیح نیست که جنابعالی (صرفاً برای مبارزه و ایجاد جنگ اعصاب علیه بنده) از پرداخت حقوق حقه اعضای هیئت تحریریه به معاذیر غیرقابل قبول خودداری بفرمائید. زیرا به لطف الهی این مملکت حساب دارد و خوشبختانه حساب هر کسی روشن است.
با تقدیم احترام ـ شعبانی
***
نخستین سخن درست! و مسئله و موضوعی که در پایان نامه به آن اشاره شد، و ما هم مانند سایر مردم کشور امروز بعد از گذشت هشت سال تمام از آن ایام، باید در برابر درستی آن سر تعظیم فرود بیاوریم و از جانشین لوشانی و همنشین جناب آقای نیکوخواه و خیلی‌ها، یعنی آقای علی شعبانی معذرت بخواهیم، سخن آخر ایشان است که نوشته‌اند:
«… مملکت حساب دارد و خوشبختانه حساب هر کسی روشن است!»
اولش در مورد خود ایشان، طبق یادداشت‌های سرگذشت مانندی که ۲۴ سال پیش بنا به مصلحتی نوشته‌اند و قسمت‌هائی از آن در صفحات اولیه این خاطرات آورده شد از: «مامور تبلیغات سازمان جوانان حزب توده در مازندران بودن و مامور ترور والاحضرت شمس شدن، تا آگاهی و اطلاع داشتن از ترورهائی نظیر قتل محمد مسعود و دهقان و هژیر و رزم‌آرا، و بالاخره پیش‌بینی سوءقصد به شاهنشاه در پانزدهم بهمن و بسیاری از اسرار و مطالب نهفته دیگر که طی پنجاه صفحه با عکس و تفصیلات از خودشان نوشته‌اند» حساب از این روشن‌تر نمی‌شود و نیازی به شاهد نیست.
این متن صریح اقاریر و نوشته‌های خود ایشان است و قاضی از پس اقرار، نشنود انکار!
در مورد «حساب و کتاب داشتن مملکت» هم بهترین شاهد صدق گفتار ایشان خود مردم هستند، که می‌دانند طی سیزده سال حکومت دار و دسته کانون مترقی و کسانی که کاروان درآمد نفت را زده، و کار خود را سره پنداشته و کار مملکت و مردم را یکسره، چقدر حساب و کتاب برقرار بوده و کمیسیونی چون کمیسیون شاهنشاهی قطعاً بیهود، و مانند ما روی غرض!، کوس رسوائی کار عده‌ای از آنان را بر سر هر بام و بازار زده است!!
سخن دیگر ایشان که آن هم درست است، اشاره به گشادبازی‌های ما در گذشته و حال است. که در مورد گذشته، حق با ایشان است! تا قبل از تشریف فرمائی آقایان سردبیران تحمیلی، بی‌داشتن دیناری وام، ساختمان چهار طبقه برای اداره و پنج طبقه برای چاپخانه و ویلا و باغ مسکونی با گشاد بازی برای خودمان ساختیم، آن هم در دوران قبل از ۲۸ مرداد ۳۲ و در سالهای ۲۹ و ۳۰ و ۳۱ و بعد از دوران ۲۸ مرداد باز هم گشادبازی کرده، عده زیادی زندانی بدهکار، آن هم به شکرانه تاجذاری آزاد کردیم.
و اما در مورد گشادبازی‌های زمان حال، از قدم نکبت اثر شما و همکار قبلی و اخراجی شما پرویز لوشانی، که حساب او هم مانند روز بر همه روشن بود، جز بر انتخاب کنندگان آن! برای تامین هزینه‌هائی که روی دست مجله و چاپخانه گذاشته‌اید و به منظور جبران، هزارها کیلو مجله چاپ شده به صورت کاغذ باطله طی پنج سال سانسور و دور ریخته شد و بسیاری زیانهای دیگر، به برد و باخت هم متوسل شدیم، و اگر به موقع دستی از غیب بیرون نمی‌آمد و بر سینه نامحرم نمی‌زد، در راه حفظ موجودیت مجله‌ای که هم اکنون به کوری چشم خیلی‌ها، همچنان سرفراز و پابرجاست چه بسا، به کارهای ناشایست دیگر، که تحمل وجود امثال شما، رسوائی‌آورترین آنهاست ممکن بود دست بزنیم.
آری ما مشروع در می‌آوردیم و نامشروع از دستمان خارج می‌کردند. ولی امثال شماها و اربابانتان نامشروع به دست آورده و هنوز هم می‌آورید، ولی حتی مشروع هم حاضر نیستید دیناری از آن را از دست بدهید و به خاطر دو روز دیگر گرفتن حقوقی که حق گرفتن آن را هم ندارید، از فرط نادانی یک چنین نوشته توهین آمیزی، مانند سلف نادان‌ترتان به دست مدیر موسسه که به منزله دست روزگار است به زیان اربابانتان می‌سپارید، راستی که: دشمن دانا به از نادان دوست!
و اما در مورد قیمت مجله که آن روزها ۱۵ ریال بوده و امروز پنجاه ریال است و شما به خیال خودتان کشف بزرگی کرده‌اید نوشته‌اید: «من ثابت می‌کنم خواندنیها گران‌ترین مجله دنیاست» هیچ یک چنین زحمتی را به خودتان ندهید، این قسمت ثابت شده هست و نخستین کسی که آن را ثابت کرد خود ما بودیم که ده سال پیش، دو سال قبل از تحمیل شما به خواندنیها، در شماره اول از سال بیست و هشتم نوشتیم:
«مجله‌ای که اکنون دو هزار و سیصد و هفتاد و پنجمین شماره از سال بیست و هشتم آن به دست خوانندگان می‌رسد، در مقایسه با مطبوعات امروز جهان و حتی کشور خودمان گران‌ترین مجلات دنیا و در عین حال کوچکترین و کم کاغذترین آنهاست و از لحاظ محتوی هم دارای نواقص و معایب فراوانی است، که هیچکس به اندازه خود ما، از آن آگاهی و اطلاع ندارد».
یگانه مطلب تازه در اینجا، برای اطلاع آن بدخواه و سایر علاقمندان به خرید و مطالعه و جمع آوری خواندنیها، ناچارم و باید به آن اشاره کنم این است که نرخ پنجاه ریال فعلی هم به زودی تغییر خواهد کرد، منتها این تغییر بر خلاف تغییر سایر نرخها که به مصرف کننده و خریدار سبب آن گفته نمی‌شود، ما نخست بیلان دخل و خرج خواندنیها را که برای نخستین بار در تاریخ مطبوعات کشور منتشر می‌گردد، جلو خوانندگان می‌گذاریم، و این کاری است که دیگر مطبوعات هرگز نکرده و نمی‌توانند هم بکنند آنگاه با مشورت و نظرخواهی از خود آنها نرخ جدید را اعلام خواهیم کرد و هیچ بعید نیست هیئتی از خود خوانندگان به صورت داوطلب مامور و مسئول تعیین این نرخگذاری بشوند حتی خود شما که اکنون نمی‌دانیم کجا هستید و مشغول چه کار!
امروزه ما در عصر و شهر و کشوری زندگی می‌کنیم که نرخ پسته طبق نوشته روزنامه‌ها دانه‌ای (درست توجه فرمائید) دانه‌ای ده ریال است و نارنگی کیلوئی هفتصد ریال و نرخ آمد و رفت از یک گوشه شهر به گوشه دیگر به طور متوسط سیصد ریال و چون این کالاها و کارها هیچکدام با مجله قابل قیاس نیست، به نرخ کتاب که نزدیکترین کالا به مجله می‌باشد اشاره می‌کنم که متوسط آن صفحه‌ای یک ریال می‌باشد (کتاب حماسه کویر استاد باستانی پاریزی در ۸۴۰ صفحه با کاغذی نامرغوب‌تر از خواندنیها و قطعی کوچکتر از آن به قیمت ۸۴۰ ریال از طرف انتشارات امیرکبیر عرضه شده) بهای مجله سودمند و خواندنی و نگاهداشتنی استاد یغمائی در ۶۸ صفحه هم قطع و هم صفحه با خواندنیها یکصد ریال است یعنی از قرار صفحه‌ای سی شاهی.
امثال شما که انصاف بو نکرده‌اید، اکنون از سایران انصافاً سئوال می‌کنیم: خرید یک عصا و پیپ در حراج به هشتصد هزار ریال گرانتر است و یا با همان پول خرید ۱۶ هزار نسخه یعنی سیصد و بیست سال آبونه مجله‌ای چون خواندنیها؟ من در شگفتم آنها که با یک اشاره دست می‌توانند فردی را صاحب عصا یا دودکش کنند، چرا یک چنین پولهائی را صرف فراهم آوردن وسیله خواندن و مطالعه برای هزارها انسان نمی‌کنند؟
دلیلش روشن است برای اینکه با عصا و پیپ مردم دست به عصا راه می‌روند و معتاد به دود می‌شوند، ولی با مطالعه مجله‌ای چون خواندنیها فکرشان باز می‌شود و چشم و گوششان بازتر!

برای مطالعه بخش چهاردهم  خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

مطالب امیرانی در سایت قدیم خواندنیها را  در اینجا بخوانید .

همه مطالب علی اصغر امیرانی در خواندنیهای جدید را در اینجا بخوانید .

برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی و و علی شعبانی سردبیران منصوب دولت در خواندنیها  اینجا را بخوانید

 
کلیدواژه ها: , , ,

Comments are closed.