Home
translation
رفراندوم در کردستان

رفراندوم در کردستان عراق

translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > بخش ۱۴ خاطرات امیرانی – مذاکره مجدد با امیر عباس هویدا
artcile
بخش 14 خاطرات علی اصغر امیرانی

بخش ۱۴ خاطرات امیرانی – مذاکره مجدد با امیر عباس هویدا

۱۳ مهر ۱۳۹۰

در شماره سیزدهم  خاطرات ، شادروان علی اصغر امیرانی شمه ای از کارهای غیر حرفه ای سردبیرن تحمیلی دولت را در دوران اشغال حکایت می کند و به آنجا می رسد که سرانجام دست به قلم شده و در نامه ای به علی شعبانی سردبیر منصوب وزارت اطلاعات ضمن بر شمردن نتایج  ناصوابی که پس از گماردن سردبیران دولتی عارض خواندنیها شده است به علی شعبانی  می نویسد «…  گر من و شما از روابط عمومی اصلاحات ارضی یا دستگاه دیگری جیره و مقرری خاص داریم و یا نسبت به حزب معینی تمایل خصوصی، نباید رپرتاژ اصلاحات ارضی و تبلیغات حزبی را به جای سرمقاله و به صورت آن به خورد مردم بدهیم نظیر آنچه در شماره ۷۲ داده‌اید زیان این کار در درجه اول متوجه همان دستگاهی است که یک چنین نوشته‌هائی به سود آنها نوشته می‌شود درست نظیر محبت خاله خرسه به جای اینکه مگس مزاحم را از روی صورت دوستش براند مغزش را داغان می‌کند» و اینک ادامه خاطرات :

اشتباه شما اینجاست که خیال می‌کنید هرچه زیر سر لوحه خواندنیها و یا زمینه رنگی چاپ شود جای سرمقاله را می‌گیرد و در خواننده همان اثر را دارد و حال آنکه چنین نیست و اثر معکوس هم دارد. شاهد قسمتی از نامه یک دانشجوی ایرانی مقیم انگلستان به پدرش می‌باشد.

این دانشجو در نامه خصوصی به پدرش که در تمام دوران تحصیل خواندنیها را برایش می‌فرستد می‌نویسد: «از خواندنیها فقط شماره‌هائی که آقای شعبانی مقاله نمی‌نویسد برای من بفرستید چون جدا اعصابم ناراحت می‌شود…»
بلی، جناب آقای رئیس هیئت تحریریه، این است اثر مطالب و موضوعات غرض‌آلود و مبتدل در خواننده، خواه آن اثر از جنابعالی باشد یا دیگری و یا خود بنده.

از چپ عباس فروتن،حسین مکی، علی اصغر امیرانی،دکتر امیر هوشنگ عسگری،محمود طلوعی ، حبیب الله شاملوئی - سال ۱۳۳۱

و اما در مورد ابتذال مطالب و با آنکه من شخصا تمام فعالیت و انرژی و ذوق و ابتکار و تجربه‌ام را منحصرا در اختیار خواندنیها گذاشته‌ام و از ساعت ۵ صبح تا ۱۰ شب با تهیه و تصحیح و تحشیه و تیترگذاری و مقدمه پردازی بر مطالب ارزنده و آموزنده و خواندنی تاریخی و اجتماعی و علمی و ادبی از کتب و رسالات و مجلات و با قرار دادن آنها به صورتی حاضر و قابل چاپ در دسترس شما، به تنهائی به اندازه ده جوان تازه‌کار کار شما را آسان کرده‌ام.

معهذا شما یا بر اثر کارها و گرفتاری‌هایتان در جاهای دیگر و یا به علل نامعلوم آنها را همچنان مدتها در کشو میزتان نگاهداشته فرصت نگاه کردن به آنها را ندارید و بدینوسیله مرور زمان خود به خود علت اصلی انتخاب و اهمیت آن را از بین می‌برد و به جای آنها در برابر درخواست چاپخانه ناچار می‌شوید از مطالب عادی و صفحه پرکن و مبتذل دم دست باب مجله صبح امروز و آسیای جوان، در ریدرز دایجست ایران بگذارید، حق هم دارید برای اینکه با روزی دو ساعت حضور در اداره که آنهم بیشترش صرف تلفن کردن به این و آن می‌شود حتی نمی‌توان روزنامه‌ها را هم نگاه کرد چنانکه شما نمی‌کنید، آن هم در نشریه‌ای که تا یک سال پیش تنها سه مترجم موظف داشت و اکنون هیئت تحریریه‌اش را فقط یک قیچی تشکیل می‌دهد آن هم در دست آدمی ناشی که سردبیری موسسات ملی را با کارمندی و کار در ادارات دولتی و خبرچینی برای این و آن اشتباه کرده است.

علی اصغر امیرانی

تصویری از شادروان امیرانی پیش از بازداشت آخر که به اعدام او منتهی شد

تازه اینها همه زبان ابتذال و غرض ورزی است، زیان تظاهر و حتی تفاخر دولتی بودن نشیه و بخشنامه‌ای کردن مطالب و اخبار آن که موجب سوءظن خواننده نسبت به ما و دستگاهی که هر دو مدعی خدمتگذاری آن هستیم پناه بر خدا!بنابراین با درنظر گرفتن مطالب بالا، در صورتی که مایلید با ما در خواندنیها کار و همکاری کنید اولا از اعمال غرض شخصی و خصوصی حتی به سود بنده و زیان مخالفانم هم خودداری فرمائید.

در ثانی از دادن مطالب و نوشته‌های مبتذل و صفحه پرکن خودداری فرموده، مطالب و اخباری را که از نظر مصالح کلی کشور و وطنمان باید چاپ کنیم طوری تهیه کنید که فرمایشی به نظر نیاید و قدری روی آن کار کنید، این است هدف اصلی از همکاری با شما.
و در غیر اینصورت اینجانب به خاطر مسئولیت اساسی و کلی که دارم ناچارم از همین هفته به چاپخانه بسپارم مطالبی را که شما می‌دهید بدون تصویب و امضاء قبلی مدیر مسئول مجله یا قائم مقام و معاون او چاپ نکنند، چنانکه در مورد نوشته‌های خودم هم دستور داده‌ام بدون تائید شما و یا هرکس دیگری که از نظر سیاسی مورد اعتماد دستگاه باشد چاپ نکنند.

بدیهی است من از شما توقع ندارم بر تیراژ مجله و درآمد یا پرستیژ آن بیفزائید ذات نایافته از هستی بخش، نمی‌تواند هستی‌بخش باشد، ولی این حق را دارم که توقع داشته باشم بیش از این از آنها کم نکنید. ع. امیرانی
***
خیال می‌کنید بعد از مطالعه این نامه شعبانی چه جواب داد و آنها چه گفتند، هیچ! و دلیلش هم روشن است، آنها او را برای همین کار یعنی به ابتذال کشیدن خواندنیها و کند و کوتاه کردن این زبان مردم فرستاده بودند، وگرنه به جای شعبانی یا لوشانی یک استاد دانشگاه می‌فرستادند، که خدا نخواست این زبان را که بیانگر حال و روز مردم ایران در هر عصر و زمان است، از توفیق خدمتگزاری به مملکت و پادشاه آن محروم بماند.

به استثنای نامه‌ها و نوشته‌ها و اسناد مربوط به آن دوران که از بایگانی شخصی استخراج شده این چند سطری را که ملاحظه فرمودید، نوشته امروز ماست و متاسفانه دفتر خاطرات روزانه دیگر در این دوران ساکت است و چیزی در آن دیده نمی‌شود، تا یادداشت کوتاهی بعد از گذشت سه ماه از تارخی تحریر آن نامه. اینک آن یادداشت:

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۴۹

مدتهاست می‌خواهم چیزی در این دفتر بنویسم راستش نوشتم نمی‌آید. حتی به قصد سبک کردن بار دل و خالی کردن آن. حکومت شعبانی که حکومت بدنامیش باید گفت همچنان ادامه دارد و بدتر از همه سقوط تیراژ مجله و کم بود آگهی و زیان وجود تحمیلی ایشان که تعمداً مجله را روز به روز مبتذل‌تر و از همه بدتر مغرضانه‌تر کرده است و در سرمقاله سال جدید که عین آن در بایگانی هست، هرجا به ضرر خودش بوده سانسور کرده است.

چند روز پیش (۱۹/۶/۴۹) نامه‌ای تضرع‌آمیز به یکی از دوستان صاحب مقام نوشته و در آن ملتمسانه ولی تلویحا تقاضای رسدگی کردم، تا کنون جوابی نرسیده و تصور هم نمی‌کنم برسد. مگر خدا خود دستگاه را به اشتباهی که در مورد ما کرده واقف سازد وگرنه دادرس وجود ندارد. خاصه که من هم عمداً و از روی حسن نیت نمی‌خواهم شکایت این کار را به کس دیگر کنم، تا چه رسد به جای دگر! ع. امیرانی
***
شمه‌ای از ناراحتی آن دوران را از نامه‌ای که در همان اوقات (۱۷/۶/۴۹) به یکی از دوستان عالیمقام خودمان نوشته شده به خوبی می‌توانید دریابید. همینطور حال و روز هر فرد گرفتار را.

دوست بزرگ و بزرگوار:
به نامرادی ما و، مراد خویش مناز
که نه مراد تو ماند، نه نامرادی ما!

امروز درست یک ماه از تاریخ تحریر نامه تقدیمی می‌گذرد. چنین به نظر می‌رسد که جنابعالی هم با تمام لطف و محبتی که از دیرباز نسبت به خواندنیها و ناشر آن دارید، به درستی آن را نخوانده و یا در راه ترتیب اثر دادن به آن، مشکل و محظوری ناگفتنی دارید. وگرنه چطور ممکن است در این مدت در وضع ما و خوادنیها تغییری داده نشده باشد.

با آنکه در مجله کلمه‌ای از آنچه بر سر ما آمده به خوانندگان نگفته‌ام و در منتهای بردباری و گذشت و به قصد جلوگیری از بدنامی دولت و دستگاه که بدنامی همه ما می‌باشد، همه تقصیرات را مصنوعاً خود به گردن گرفته‌ام. متأسفانه تا کنون رئیس دولت دست همکاری صادقانه‌ای را که هر بار به سویش دراز کرده‌ایم همچنان در هوا، معلق نگهداشته است. در این صورت کسی از نوع بنده که خود یکپا مرجع شکایت به حساب می‌آید، به کجا مراجعه کند، به سازمان ملل متحد؟ یا به درگاه محول الحول والاحوال؟!…

درد گرفتاری و از آن بدتر، رسوائی و بدنامی ناشی از ندانم‌کاری‌های دستگاه در این یک سال و چند ماه که با وجود بر سر آتش بودن، میسرم نیست در برابر آن بجوشم، بالاتر و شدیدتر از آن است که با تعویض ژاندارمی چون لوشانی با پلیسی از نوع شعبانی بتوان آن را شستشو و یا رفو کرد. در این مورد عجالتاً:
مراد ما همه موقوف یک کرشمه تست

ز دوستان قدیم، اینقدر دریغ مدار!
باز هم در انتظار جواب ارادتمند
ع. امیرانی

خواننده عزیز: موضوعی را که هم اکنون امروز بعد از گذشت هفت سال و شش ماه از تاریخ تحریر این نامه می‌خواهم به آن اشاره کنم، با آنکه مسئله و موضوع، بلکه معمائی علمی و فلسفی است که جای طرح و بحث بیشتر درباره آن، با محققان است و اینجا نیست، و با وصف این جنبه معنوی و روانی و ایمانی و اخلاقی و اجتماعی آن، آنقدر عبرت آور و تسکین دهنده و قوی است و در سرگذشت و سرنوشت درماندگان وادی گرفتاری، از هر نوع آن موثر، که ناچارم و باید به آن بپردازم، تا آنها که به نحوی از انحاء، مانند آنروز ما، در ششدر گرفتاری گیر کرده، در صحنه شطرنج روزگار مات شده‌اند، دریابند که در بازی روزگار، مهره چون نیک نشیند، همه کس نراد است، تا آنجا که حتی با یک کشته تنها هم می‌توان بازی نرد را برد و در شطرنج که همین هفته گذشته در همین مجله خواندیم که مغز انسان قادر است، حتی کامپیوتر را که توانائی پیش‌بینی ۳۶۰۰ بازی را در یک ثانیه دارد، مات کند.(۱)

به طوری که ملاحظه فرمودید، آخرین نامه از دل برآمده و ناله مانند ما، به صورت موشکی چند پیکانه، مجهز به دو کلاهک از دعا و نفرین توام بود و ما طی آن از زبان شاعری دردمند، هم رفع نامرادی خود را از خدا خواسته بودیم و هم به تلویح هر صاحب مقامی را از روزگار نامرادی خویش برحذر داشته بودیم که هیچیک از این دو، ربطی به آن دوست بزرگ و بزرگوار ما نداشت.

اگر ده نفر چون او هم جمع می‌شدند و می‌خواستند ما را به مراد خویش که پرداخت بدهی‌ها و رفع مزاحمت اشغالگران بود برسانند، به فرض اینکه از عهده هر دو کار هم بر می‌آمدند، رفع سانسور از مطبوعات ایران و اعطای آزادی قلم به آنها که امروزه ما از هر دو این نعمت‌ها برخورداریم کار هیچیک از آنها نبود.
چنانکه اگر به جای آن دوست بزرگ و بزرگوار خود ما هم وزیر دربار یا رئیس دولت بودیم و اختیاراتی در ردیف او می‌داشتیم هرگز نمی‌توانستیم، خواست‌های نویسنده را یکجا انجام دهیم. تا چه رسد به نامراد کردن گیرنده نامه که کار صد چون ما نبود.

ولی در درگاه الهی، مثل اینکه حسابها طور دیگری است و در آنجا مطلقاً از نبود و نشد و نمی‌شود خبری نیست. همین که مسئله و موضوعی برحق بود، و فرمول پیدایش و موجبات بوجود آمدن آن وجود داشت، به مصداق: کن، فیکون فوراً پا به عرصه وجود می‌گذارد. و آنها که در آن بالا، بر فراز عرش اعلی نشسته، جهان بی‌انتهای خدا را اداره می‌کنند و بر مخلوقات خدائی حکومت می‌نمایند، با آنکه یکی از القاب آفریدگار ارحم الراحمین است، در اجرای عدالت و کیفر گناهکاران، به چیزی که رحم نمی‌کنند، فرد ظالم و ستمکار است که: الملک یبقی مع الکفر ولایبقی مع اظلم. (۲)

دوست بزرگ و بزرگوار ما که در این ماجرا تقصیری نداشت تا مستحق نفرین باشد ما هم که قصد دعا برای پایان یافتن نامرادی‌های خود داشتیم، نه نیت نفرین به او را که در کار ما، نقش و گناهی نداشت، ولی چنین به نظر می‌رسد، که دادستاندن از ستمگر، در دستگاه عدل الهی، آنقدر مهم است و ضروری، که نه تنها مسئولان اجرای عدالت، و دادستان، بلکه شهود عینی و هر کس که به نحوی از انحاء، از ستمی آگاه است و ستمگر را می‌شناسد و دم بر نمی‌آورد، مستحق کیفر می‌داند اگرچه در آن ماجرا کوچکترین سهمی نداشته باشد. وقتی آنها که بارگه دادند، اینسان، سزای کار نکرده و گناه مرتکب نشده را ببینند، بر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خذلان!

همه می‌دانند و آن دوست عزیز و عالیقمام آن روز و هنوز عزیز و بدون مقام و نامراد امروز ما، خود بهتر از همه می‌دانند و می‌دانستند که ما در آن نامه، قصد نفرین هر کس را که داشته باشیم نیت نفرین او را نداشتیم، ولی چه می‌توان کرد. موشک قاره پیما و کلاهک هسته‌ای آن وقتی از پایگاه قلب مظلوم، آن هم به منظور دفاع برخیزد، مقصد و مقصود و کعبه و بتخانه نمی‌شناسد و همه را با هم نابود و یا دست کم، به اشعه رادیواکتیو آلوده می‌سا زد. اکنون ما در عین سپاسگزاری به درگاه خدا، از وصول به مرادی که خوابش را هم نمی‌دیدیم، بی‌نهایت متاسف و متاثریم که چرا باید در میان آن همه ظلمه و اشقیاء که هنوز هم بر گرده این ملت سوارند آن دوست بزرگ و بزرگوار ما از شغل و مقام و منصب خود ناچار شود استعفا بدهد و با تندرستی و صحت مزاج وداع. کسی چه می‌داند. باش تا صبح دولت این اوضاع بدمد، شاید، الخیر فی ماوقع باشد.

اکنون که تا اندازه‌ای به اهمیت و اثر آن شعر، نیمه نفرین و تمام دعا که هر دو قسمت آن به درگاه خدا مستجاب شده پی بردیم، جا دارد کمی به خود آمده درباره دعا و نفرین بیندیشیم.

دعا و نفرین هم مانند شانس و بدشانسی و چشم زخم و دلشوره، با آنکه واقعیت دارد و ما آثار آن را می‌توانیم ببینیم و لمس کنیم، از نظر علمی قابل توجیه نیستند، مگر به یک صورت و آن استفاده از قوانین امواج و انرژی است.
ما می‌دانیم که انواع انرژی و نیروهای وادار کننده و بازدارند، در طبیعت به صورت میدانهای موجی خودنمائی می‌کند، به طوری که جهان ما به طور دائم در مسیر و معبر امواجی است که حواس پنجگانه و حتی حس ششم ما قادر به درک همه آنها نیست.(۳)

از کجا معلوم است که از مغز و قلب دعاکننده و یا نفرین گوی، امواج و انرژیهائی فوق العاده رفیق و در عین حال نیرومند، به صورت مثبت در مورد دعا و یا منفی در مورد نفرین ساطع و در فضا پراکنده نمی‌گردد، تا سرانجام قسمت مثبت، هدف و جفت منفی خود را و قسمت منفی هدف و جفت و جنس مثبت خود را، همچو کاه و کهربا پیدا کرده، با جفت شدن با آن ترکیب تازه‌ای به وجود بیاورد؟

مثلا امواج ناشی ازدعا و نیایش چون مثبت است و از اعماق قلب و از روی رضا ساطع می‌گردد، امواج منفی ناشی از گرفتاری طرف مورد دعا را در صورتی که درست باشد پیدا کرده همرنگ خود مثبت می‌سازد و او را مطابق دلخواه و خواست دعا کننده و موضوع دعا شفا داده و یا نجات می‌بخشد و بالعکس امواج منفی ناشی از نفرین یا چشم زخم و فال بد، به محض صعود، امواج مثبت طرف نفرین شده را گرفته، آن را به امواج منفی تبدیل و طرف را به حال و روزگار خود که درماندگی و گرفتاری باشد می‌کشاند. این یک نظریه فردی بیش نیست که اثباتش دشوار است و یا دست کم جای آن در اینجا نیست.

آنچه لازم به یادآوری و حتی قسم خوردن است این است: روزی که من آن شعر را در منتهای نومیدی بر بالای نامه آن دوست عزیز و عالیقمام نوشتم هرگز پیش‌بینی اینکه روزی قسمت دعای آن در حق خود ما و نفرین آن در حق بعضی‌ها پیش می‌آید، نمی‌کردم وگرنه خدا خود بهتر می‌داند که از آن استفاده نمی‌کردم.
***
گاهی انسان در زندگی از کسی کتک می‌خورد (بحق یا ناحق بودنش مهم نیست) و نمی‌تواند هم از خودش دفاع کند. نه یارای گریز دارد و نه دادرسی هست که به او پناه ببرد. یک چنین حال و حالتی در کودکی برای خیلی‌ها پیش آمده و همه دیده‌اند وقتی پدر یا مادر و یا معلم، بچه‌ای را به قصد کشت کتک می‌زنند کودک معصوم چون یارای فرار و راه فرار هم ندارد و کسی هم نیست که حمایتش کند بناچار به خود کتک زننده پناه برده به دامان او می‌آویزد، که گفته‌اند:

پیش که ز دست تو برآرم فریاد
هم پیش تو از دست تو می‌خواهم داد!

خوب به خاطراتی که روز ۷ آذر ۱۳۴۹ که آخرین خاطره از دوران دوم اشغال و پایان آن می‌باشد توجه کنید. تا بدانید چه می‌گویم و از که می‌گویم:

شنبه هفتم آذرماه ۱۳۴۹
مقدر چنین بود که درست بعد از یک سال کامل (از آغاز آذرماه ۴۸ تا آغاز آذرماه ۴۹) دوران خدمت! و یا به عبارت صحیح‌تر خیانت علی شعبانی رئیس به اصطلاح هیئت تحریریه در خواندنیها به پایان برسد و بعد از گذشت درست ۱۵ ماه که دوران اشغالش باید گفت خواندنیها به دست صاحب اصلی و مبتکر و بنیانگذار آن بیفتد.
و اما چگونه بود آن داستان:

بالاخره بعد از ۱۵ ماه کاوش و کنکاش با خود چون نتوانستم دشمن واقعی خود و خواندنیها و گناه اصلی خود را بفهمم و به هرجا هم که توسل جستم نتیجه‌ای عاید نشد سرانجام طی نامه‌ای در تاریخ ۲۶/۷/۴۹ باز موضوع را با خود هویدا در میان گذاشتم و در پایان تلویحا او را قیم و وصی خود بعد از ممات قرار دادم.
مثل اینکه لحن نامه اثر خود را کرد و نخست وزیر چندی بعد مرا خواست و در این ملاقات با صراحت و قاطعیت گفتم:

جناب آقای هویدا، بنده و جنابعالی مانند هر فرد دیگری سه حالت بیشتر نسبت به هم نمی‌توانیم داشته باشیم.
یا دوست هستیم که دوست نسبت به دوست نباید بی‌اعتنا باشد و حداقل حرفهایش را گوش کند و رسیدگی نماید.
یا بیگانه هستیم و بی‌تفاوت که در این صورت دو نفر بیگانه با هم کاری ندارند نه بهم کمک می‌کنند و نه به یکدیگر ضرر می‌زنند.
یا نسبت به هم دشمن و مخالف هستیم در این صورت باز هم من تسلیم هستم و بلافاصله دست‌های خود را به علامت تسلیم بالا بردم!
هویدا در برابر این ژست صادقانه و غیرمنتظره میزش را ترک کرده برای اینکه بهتر حرفهایش را بشنوم کنار من نشست و سپس گفت:
میل داری این یکی را هم عوض کنیم (منظور شعبانی بود) این را که تو خودت انتخاب کردی.

گفتم شما چرا این حرف را می‌زنید من هزار سال این قبیل اشخاص را که نه سواد دارند و نه حسن سابقه و نه ایمان و وجدان به همکاری قبول نمی‌کنم. این شخص را آقای نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات شما به ما تحمیل کرد. درست مانند اولی و من چون قصدی جز همکاری با دولت مبعوث شاهنشاه و خدمت به کشورم ندارم اگر مامور از چوب هم برایم می‌تراشیدند دم نمی‌زدم.

گفت می‌خواهی او را بر می‌داریم ولی باید خودت قبول مسئولیت کنی. گفتم من از کار کردن ابا ندارم ولی قبول مسئولیت به آن معنی که جنابعالی انتظار دارید نمی‌توانم بکنم برای اینکه من هم انسانم و ممکن است اشتباه کنم و در هر حال تمام مندرجات مجله یا خلاصه مطالب روزنامه‌ها و مجلات است که وزارت اطلاعات خود آنها را دیده بنده هم از خود چیزی نخواهم نوشت و اگر خواستم بنویسم قبلا مانند همیشه آن را به نظر وزارت اطلاعات می‌رسانم.

بعلاوه اکنون درد ما تعویض شعبانی تنها نیست، درد این است که من با این کمبود درآمد و زیان نمی‌توانم بیش از این ماهی ۳۰ هزار تومان ضرر مجله را بدهم و دیگر محلی برای وام گرفتن هم ندارم. بفرمائید یک نفر بیاید به حساب‌ها برسد تا بدانید در این ۱۵ ماه حداقل میلیون‌ها ریال زیان سردبیران تحمیلی را داده‌ام به طوری که اکنون برای پرداخت حقوق به کارگرها محلی ندارم.

هویدا قول داد که در مورد اخیر به نیکوخواه تاکید خواهد کرد که یک آمپول تقویت بزند و مخصوصا جلو من دو بار تلفنی به نیکوخواه دستور داد و به خودم هم گفت اگر نتوانستید به راه حلی برسید دو نفری با آقای نیکوخواه بیائید تا من دستورش را بدهم.

دو روز بعد به ملاقات نیکوخواه رفته مفصل صحبت کردیم و چون او صرار داشت که من پیشنهاد خود را کتبا بنویسم طی نامه‌ای به تاریخ ۸/۸/۴۹ مفصل نوشتم و چون نیکوخواه گفت نظر آقای نخست وزیر این است که صد هزار تومان به خواندنیها کمک شود گفتم کمک لازم نیست شما وامهای این ۱۵ ماه را که براثر عمل سردبیران تحمیلی خودتان پیدا شده به وسیله یکی از بانکها یک کاسه کنید و سهمیه آگهی‌های خواندنیها را هم به اندازه‌ای که قول داده بودید بالا ببرید من خود به جای ماهی سی هزار تومان قسط و بهره مبلغ ۱۵ هزار تومان اصل و فرع آنها را خواهم داد.

دو هفته گذشت و چون هیچ اقدامی به عمل نیامد بار دیگر طی نامه‌ ۲۵/۸/۴۹ به نخست وزیر ضمن ارسال رونوشت نامه به نیکوخواه، به آقای هویدا یادآوری کردم که متاسفانه تا کنون آقای نیکوخواه کاری نکرده است.

سرانجام چند روز بعد آقای کاشفی از نخست وزیری مبلغ پنجاه هزار تومان آورد و من هم رسید آن را امضا کرده به نیکوخواه تلفن کردم که مقصود از آمپول این پول نبود بلکه مقصود یک کاسه کردن وامها بود وگرنه باید عین آن را بابت بهره دو ماهه به بانک بدهم. او هم مانند همیشه قول داد که نزد خوشکیش مدیرکل بانک ملی اقدام کند و تا کنون اقدامی نکرده و در عوض قول داد که شعبانی را تا آخر آبان احضار کند و از من قول گرفت که تا آن روز به کسی و حتی به خود شعبانی هم چیزی در این باره نگویم و من هم نگفتم تا از روز ۲۵ آبان به بعد دیدم یارو دارد کم کم با ناراحتی و نارضائی دست و بالش را جمع می‌کند و از روز اول آذرماه دیگر گورش را گم کرد.
و به طوری که ملاحظه می‌فرمائید شماره امروز مجله (هفتم آذر ۱۳۴۹) لوث وجود نام این مرد کثیف خالی است و به جای آن فرزندم را برای همیشه قائم مقام معرفی کردم و اگر دست خودم باشد دیگر احدی را معرفی نخواهم کرد.
ع. امیرانی

***
خواننده عزیز: در اینجا خاطرات ما از دوران اشغال قریب به دو سال خواندنیها در منتهای اختصار در این شماره به پایان می‌رسد و از شماره آینده خاطرات دوران بعد از اشغال که تا مدت هفت سال تمام (از آذر ماه ۱۳۴۹ تا دی ماه ۲۵۳۶) ادامه داشت، آغاز می‌گردد. درباره چگونگی وضع سانسور در این مدت که مواجه بود با افزایش درآمد نفت و بالا گرفتن کار بچاپ بچاپ در مملکت، به طوری که خواهید دید برای ما وضع و حالی بوجود آوردند که بارها در به در به دنبال یک لوشانی و شعبانی، حتی از نوع بدتر می‌گشتیم، که آن را هم به قول روضه خوانها: مضایقه کردند کوفیان!
دنباله مستند و حساس این خاطرات را در شماره آینده که شماره مخصوص آخر سال می‌باشد به تفصیل ملاحظه فرمایئد.

برای مطالعه بخش سیزدهم خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

مطالب امیرانی در سایت قدیم خواندنیها را  در اینجا بخوانید .

همه مطالب علی اصغر امیرانی در خواندنیهای جدید را در اینجا بخوانید .

برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی و و علی شعبانی سردبیران منصوب دولت در خواندنیها  اینجا را بخوانید

پا نویسهاا

———————————————————
۱ ـ صفحه ۵۴ از شماره ۲۴ سال سی و هشتم
۲ ـ کشور با کفر ممکن است پایدار بماند ولی با ظلم محال است.
۳ ـ در این مورد به نوشته: «کدام پیش‌بینی اساس علمی دارد مندرج در شماره ۲۷ سال سی و هفتم خواندنیها و یا کتاب «اسرار امواج» نوشته مهندس منوچهر دولتشاهی مراجعه فرمائید.

 
کلیدواژه ها: , , , , , , ,

Comments are closed.