Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > فراموشخانه و فراماسونری در ایران و یادی از اسماعیل رائین – قسمت دوم
artcile
فراموشخانه و فراماسونری در ایران

فراموشخانه و فراماسونری در ایران و یادی از اسماعیل رائین – قسمت دوم

۹ مرداد ۱۳۹۰

بخش اول این مطلب را که دکتر صدرالدین الهی در باره خاطره و دانسته های خود از کتاب “فراموشخانه و فراماسونری در ایران ” و مولف آن “اسمعیل رائین ” نوشته بود در اینجا خواندید ، توجه شما را به بخش دوم این  نوشته  در زیر جلب می کنیم :

هر لحظه به ‌شکلی بت عیار درآمد
هفتۀ پیش که در یادداشت‌ها یادی از سیدجمال‌الدین اسدآبادی کردم، فرصت نشد که بیشتر درباره‌اش بگویم.

سید جمال الدین اسدابادی

این سید که درباره‌اش بسیار نوشته‌اند آدمی هزار چهره بوده که به هزار و یک رنگ لباس در می‌آمده است. کتاب فراموشخانه را که ورق می‌زدم چشمم به عکسی خورد که اسماعیل رائین از سید جمال الدین چاپ کرده است همراه با شرح مفصلی درباره او و ارتباطش با فراماسونری. عکس همانطور که می‌بینید سید را نشان می‌دهد در لباس استادی فراماسونری و با پیشبند استادی گروه که به ‌نوشتۀ رائین ابتدا در لژ همایون و سپس در لژ مولوی تهران نصب شده بوده است.

چگونه من فراماسون شدم؟
اسماعیل رائین در برابر تمام کوشش‌هایی که من جهت گردآوری اطلاعات مربوط به فراماسونری از پاریس برایش انجام داده بودم و به ‌زحمت با لژ گرانداوریان فرانسه ارتباط برقرار کرده بودم، در صفحه ۴۷۵ جلد اول فراموشخانه و فراماسونری در ایران نکته‌ای را که من در مدارک فرانسوی برایش فرستاده بودم به این گونه یادآور شد:
«کلیه اسناد فعالیت لژهای تابعه گرانداوریان از بین رفت و در بین آنچه هم که باقی مانده بود و بعد از جنگ به پاریس برگردانده شد و اکنون در کتابخانه ملی پاریس نگهداری می‌شود هیچگونه اثر و مدرکی از «بیداری ایران» و یا سایر لژها و فعالیت‌های ماسونی ایرانی وجود ندارد. چنانکه در نشریه رسمی گرانداوریان که در سال ۱۹۶۷ (۱۳۴۶ شمسی) چاپ شده و دکتر صدرالدین الهی نویسندۀ مشهور ایران نسخه‌ای از آن را از مرکز گراندوریان پاریس برای نویسنده گرفته است در زیر نام فراماسونری ایران چنین نوشته شده: هیچ نشانه‌ای از فعالیت این لژ در فیش کتابخانۀ ملی وجود ندارد» (فراموشخانه و فراماسونری در ایران ـ اسماعیل رائین ـ ج ۱ ـ ص ۴۷۵)

بعد از انقلاب شکوهمند یک روز اینجا بودم که دیدم در یکی از روزنامه‌های جنجالی انقلابی چندین صفحه را به چاپ اسامی فراماسونرهای وطن‌فروش ایران اختصاص داده‌اند و از آن جمله اسم این بنده هم آمده است و گفته‌اند که این ضد انقلاب فلان ‌فلان ‌شده، فراماسون هم بوده است و اسمش در لیست فراماسون‌ها درآمده.
بنده در پی یافتن چگونگی عضویت خود در یک لژ فراماسونری برآمدم و بالاخره دیدم که پژوهشگران و محققان و دانشمندان اسلامی فهرست اعلام کتاب را جلو روی خود گذاشته‌اند و چون در این فهرست اعلام همچنانکه در بالا ملاحظه فرمودید، رائین نام مرا به ‌عنوان یک کمک‌کننده در صفحه ۴۷۵ جلد اول آورده، لذا این نکته را گرفته‌اند و مرا به فراماسون بودن مفتخر کرده‌اند.

… و اما خود کتاب
انصاف باید داد که مجموعۀ اطلاعاتی را که رائین در سه جلد کتابش آورده چه از جهت عکس و چه از جهت سند یک مأخذ در خور توجه و اعتناست. البته همانطور که نوشتم یک «آنکت» روزنامه‌ای است که به ‌صورت کتاب درآمده.

کتاب «فراموشخانه و فراماسونری در ایران» سه جلد مفصل است (جلد اول ۷۱۴ صفحه ـ جلددوم ۷۵۵ صفحه و جلد سوم ۷۷۵ صفحه) یعنی یک اثر روزنامه‌ای تحقیقی در ۲۲۴۴ صفحه که با همان زبان روزنامه‌ای نوشته شده و دست‌اندازها و مشکلات یک کار روزنامه‌ای پرشتاب را دارد. و ای کاش اهل تحقیقی صورت منقح‌تر و کتابی‌تری از این سندمفصل را با ذکر نام اسماعیل رائین و حفظ حقوق او منتشر کند.

اسماعیل براستی یک روزنامه‌نگار پرکار بود و در عین حال شیطان و جار و جنجال برانگیز. جلد سوم فراموشخانه و فراماسونری که مورد اشارۀ آقای آرین‌پور است هنگامی منتشر شد که من در تهران نبودم و او یک نسخه از آن را با ذکر نام همسرم، توسط دوستی به خانۀ ما فرستاد و تنها اثر خطی که من از او دارم همین اسم همسرم در پشت جلد سوم کتاب است. دو جلد پیش از آن را در سفری که به تهران داشتم به من داده بود آنهم برای تشکر از یک همکاری طولانی در مورد جمع‌آوری مدارک کتاب و نیز به ‌خاطر یک داستان که من و او مشترکاً نوشتیم و او در ضمن ذکر مجموعه آثارش اسم آن را آورده است: «جاسوس».داستان جاسوس حکایت جالبی دارد که نشان‌دهندۀ تلاش اسماعیل برای درآمیختن واقعیات به ‌صورت یک گزارش روزنامه‌ای است. با هم بخوانیم.

داستان «جاسوس» یک اثر مشترک

یک روز در حدود اواخر سال ۱۳۴۱ در دفتر مجله بودم. حالا اتاق کوچکی در طبقه اول، کنار اتاق والا و داورپناه و نیز کارگاه پرویز مستشیری نقاش و خطاط تهران‌مصور در اختیار من بود که وقتی به اداره می‌روم و می‌خواهم نگاه آخرین به ‌کارم بیندازم آنجا پشت میزی بنشینم. این همان اتاق است که نوشتم یک بار خانم مرضیه آمد آنجا و برای من آواز خواند.

یکی از روزها اسماعیل رائین آمد توی اتاق با همان چشمان خندان و لبخند وسوسه‌گر. گفت که فلانی، یک موضوع داغ پر و صدا دارم که مدارک آن از هرجهت مطمئن و حساب ‌شده است. فقط این باید به ‌صورت یک داستان جنجالی نوشته شود و چون تو داستانهای سر و صدا دارت را با نام مستعار ارغنون می‌نویسی بیا با من کمک کن. من اسم خودم را می‌گذارم و از کسی هم نمی‌ترسم. تو هم با همان اسم مستعار «ارغنون» این کار را بکن. اینهم پروندۀ مدارکش و خطوط اصلی داستان که من نوشته‌ام.

مطالب را گرفتم و خواندم. برایم خیلی جالب بود. حکایت از سالهای دور و واقعه آذربایجان می‌کرد که در آن سالها یک سروان جوان به ‌نام تیمور بختیار برای شکل دادن به نیروهای محلی مخالف به زنجان رفته و با برادران ذوالفقاری سازمانی تشکیل داده بود که مشاورش یک آمریکایی بود.
حالا در سال ۱۳۴۱ هستیم. تیمور بختیار مغضوب و خارج از کشور است ولی برادران ذوالفقاری در تهران بسر می‌برند و سر کارند. سه چهار روزی مشغول قصه شدم و بالاخره به رائین تلفن زدم که فردا با هم ناهاری بخوریم. طرح داستان را برایش گفتم و توضیح دادم که اسم داستان را بگذاریم «جاسوس» به ‌قلم اسماعیل رائین و ارغنون.

این کار شد و داستان جاسوس درآمد. از شگفتی‌های روزگار اینکه داستان هنگامی منتشر شد که شایع بود بختیار پس از خروج از ایران دست به ‌کار تشکیل یک سازمان مبارزه با رژیم شده و عده‌ای را دور خود جمع کرده است.

داستان در سال ۱۳۴۲ شاید بعد از وقایع ۱۵ خرداد منتشر شد و همانطور که در نمونه یک بخش آن می‌بینید اسامی اشخاص به ‌صراحت آمده است. بختیار، محمودخان ذوالفقاری، سرلشکر رزم‌آرا و…

و مشکلی برای ما یعنی رائین و بنده پیش نیامد تا روزی که رائین به من گفت فلانی، یواش یواش تمامش کنیم. سخت متأسفم که سرکلیشه و متن چاپی داستان را در اینجا دارم اما کپیه ۱۵ شماره پی‌درپی آن را اینجا دارم که قصه را تقریر می‌کردم و خانم منشی هم به ‌شیوۀ بقیۀ داستانها تایپ می‌کرد.

مدارکی که اسماعیل به من داد در حقیقت نوعی یادداشتهای مأموری بود که برای نفوذ در مبارزان علیه فرقۀ دموکرات با موافقت مقامات نظامی ایران به زنجان اعزام شده و گزارشهای خود را می‌فرستاد. این داستان نمونه‌ای از داستان‌نویسی پاورقی‌گونۀ جاسوسی، نظامی بود که مادۀ اولیه‌اش را اسماعیل رائین تهیه کرده بود و تحریرش را من بر عهده گرفته بودم. برای آشنایی با چگونگی شیوۀ این داستانها در آن روزگار بخش کوتاهی از یک قسمت داستان را می‌آورم.

سرلشکر رزم‌آرا ـ تیمور بختیار و محمودخان ذوالفقاری

محمود ذوالفقاری با شنیدن این کلمات قاه قاه خندید و گفت:
ـ بیوک آقا، اگرشما زمین را به آسمان بدوزید در عقیدۀ سروان نسبت به شما تغییری حاصل نخواهد شد.
بختیار نگاه تندی به او انداخت و گفت:
ـ محمود خان شما چرا این حرف را می‌زنید . من تقریباً مطمئنم و این موضوع برایم مثل روز روشن است که اینها جاسوس هستند. حالا جاسوس کدام دستگاهند، این را خدا می‌داند و خودشان.
یوسف کوشید تا قیافۀ مهربانی به خود بگیرد و سعی کرد تا با کلمات آرام و بدون گوشه و کنایه‌اش اعتماد بختیار را جلب کند و به همین جهت گفت:
ـ جناب سروان، شما به چه دلیل معتقدید که ما جاسوس هستیم؟
بختیار با همان لحن جدی جواب داد:
ـ چه دلیلی بالاتر از این که به ‌گفتۀ رفیقتان، شما بی‌سیم دارید. چیزی که حتی ما در حال حاضر فاقد آن هستیم و مجبوریم برای تماس گرفتن با تهران از تلگرافخانۀ دوری استفاده کنیم.
من حرف او را بریدم و گفتم:
ـ اینجا من با شما هم‌عقیده نیستم.
و او نگاه تندی به من انداخت و پرسید:
ـ چرا؟
ـ برای اینکه داشتن یک بی‌سیم دلیل اینکه کسی جاسوس باشد نیست. شما از کجا می‌دانید که ما یک مأموریت سنگین به ‌عهده نداریم؟
بختیار شانه‌ها را بالا انداخت و گفت:
ـ من یک افسر ایرانی هستم. دلم به من اینطور حکم می‌کند. حالا شماها هرچه دلتان می‌خواهد بگویید.
من که او را دچار یک تردید سخت می‌دیدم گفتم:
ـ به ‌نظر من بهتر این است که شما کمی صبر کنید. گرفتن تصمیم و اجرا کردن آن کار آسانی است. کار یک دقیقه، شاید هم کمتر از آن. اما وقتی که تصمیمی به مرحله اجرا رسید بازگشتن از آن، بخصوص در وضع چنین حساسی، کار آسانی نیست. شما اجازه بدهید که من این تلگراف را تهیه و مخابره کنم. به رفقایی که ما را به شما معرفی کرده‌اند موضوع را گوشزد کنم، از آنها بخواهم که بلافاصله با سرلشکر رزم‌آرا در ستاد تماس بگیرند و دربارۀ هویتم با او صحبت کنند و به او اطمینان بدهند که مأموریتم به ‌نفع ارتش و قوام‌السلطنه است و از او بخواهم که تلگراف، «تخم مرغهای ارسالی سالم است» را به شما مخابره کنند. به ‌نظر من حالا که ما در توقیف شما هستیم و هیچ کاری هم از دست ما ساخته نیست این موضوع به هیچ وجه ضرری نخواهد داشت.
بختیار شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ نمی‌دانم.
محمود ذوالفقاری در تأیید گفته‌های من، داخل صحبت شد و گفت:
ـ من عقیدۀ ایشان را کاملا می‌پسندم. معتقدم که باید یک تلگراف تأییدیه برای من برسد. شما که مدعی هستید این وسیله را دارید بهتر است با تهران تماس بگیرید به دوستان من جریان را بگویید و آنها را وادار کنید که پیش تیمسار رزم‌آرا بروند و هویت شما را تصدیق کنند و او نیز این موضوع را تلگرافی به سروان بختیار اطلاع بدهد و دستور همکاری صادر کند.
من برای این که ببینم محمود ذوالفقاری تا چه حد با ما موافق هست، گفتم:
ـ اگر بفرض محال این تماسها موفقیت‌آمیز نبود و ما نیز نتوانستیم تأییدیه ستاد ارتش را برای شما بگیریم چه باید کرد؟
محمود که تا آن لحظه با قیافه مهربان و شوخش مرا امیدوار نگهداشته بود یکمرتبه تغییر قیافه داد. ابروهایش را درهم کشید و گفت:
ـ در آن صورت من مجبورم شما را تحت‌الحفظ به قزوین بفرستم و از آنجا یکسره به تهران اعزامتان دارم.
بختیار با صدای آهسته‌ای رو به محمود کرد و گفت:
ـ بعد از همه این حرفها اصلا خودت از همین آقایان که این توصیه‌ها را نوشته‌اند مطمئن هستی.
محمود با سادگی خاص ایلیاتی خودش گفت:
ـ سروان، من و تو هر دو ایلی هستیم. من فکر نمی‌کنم ما رفیق ناباب داشته باشیم. به همین جهت من نسبت به رفقایم که این توصیه‌ها را نوشته‌اند، اگر نوشته باشند، چشم و گوش‌بسته مؤمن و معتقدم.
در همان حال من لبخند آرامی را روی لبهای یوسف دیدم. معنی لبخند یوسف برای من روشن بود. همکار ایرانیم به خوشدلی و ساده‌قلبی محمود می‌خندید و معلوم بود که می‌خواهد بگوید که این همه خوشبینی کار درستی نیست. اما از نظر مصلحت و وضعی که ما در آن بودیم، ابراز چنین نکته‌ای صحیح به ‌نظر نمی‌رسید.
چند دقیقه بعد، من و یوسف به ‌اتفاق محمود و سروان بختیار بیرون آمدیم و به طرف قرارگاه ما رفتیم. در آنجا بعد از آنکه من «واسکا» و یوسف را به ‌بهانه‌ای بیرون فرستادم، به سروان بختیار و محمود هم گفتم:
ـ اجازه بدهید که من خودم به ‌تنهایی این تلگراف را مخابره کنم.
بختیار به ‌تندی پرسید:
ـ چرا؟
این بار من با لحن محکمی برای اینکه جای هیچ گونه چون و چرائی باقی نگذارم، گفتم:
ـ معذرت می‌خواهم که به این یک سؤالتان نمی‌توانم جواب بدهم. من یک مسؤولیت خاص به ‌عهده دارم و برای انجام آن باید کاملا مستقل باشم همچنانکه خود شما هم مستقل هستید.
محمود و بختیار نگاهی به ‌هم انداختند. مثل این بود که با این نگاه به من گفتند که حالا که شکار در چنگ ماست، چه اصراری داریم که بیخود سر چیزهای کوچک ناراحتش کنیم.

من دستگاه فرستنده‌ام را از داخل چمدان بیرون آوردم. این یکی از مدرن‌ترین دستگاههای فرستنده‌ای بود که تا آن سال به بازار عرضه شده بود. وزنش نسبتاً سنگین بود. اما اولا با دو پیل (باطری) کوچک کار می‌کرد که هرکدام از این دو پیل (باطری) قدرت شش ماه کار مداوم را داشتند. و ثانیاً برد فرستنده خارج از حد تصور و به ‌اندازۀ برد فرستندۀ یک رادیوی معمولی بود. مهمتر از همه، هیچ احتیاجی به نصب آنتن‌های بلند نداشت. بلکه فقط با یک آنتن سه‌متری یک شاخه‌ای تمام خبرها را مخابره می‌کرد. حسن دیگرش این بود که دستگاه گیرنده‌اش درست زیر خود فرستنده واقع شده بود و برای اولین بار از روش تله‌تایپ برای گیرنده و فرستنده هر دو استفاده شده بود و در حقیقت فرستندۀ من یک تله‌تایپ قابل حمل و پرتابل بود. پشت دستگاه نشستم و طول موجم را با طول موج گیرنده‌هایی که در ترابوزان و ارزروم داشتیم میزان کردم.

در این دو شهر ترکیه ما دو مرکز مجهز تحقیقات برای سی.آی.ا برای کردستان و آذربایجان تأسیس کرده بودیم و من دستور داشتم که مرتباً با این مرکزها در تماس باشیم و این اولین باری بود که می‌خواستیم با مراکز خودمان تماس بگیرم. چند بار علامت مخصوصمان را تکرار کردم. رمز ما این بود ۰۴۸ و ۱۳ـ. این علامت پرچم آمریکا بود. چند بار ۰۴۸ و ۱۳ـ را مخابره کردم و از آنجا گیرنده‌ام ۰۴۸ و ۱۳ـ را گرفت و من دانستم که تماس برقرار شده است. آن وقت تلگراف کردم الو… ارزروم… ترابوزان… رابرت صحبت می‌کند… جوابی که رسید رضایت‌بخش بود… جواب دادند می‌شنویم. صحبت کن. آن وقت من از اتاق بیرون آمدم. بختیار و ذوالفقاری

جلوی در اتاق با هم سیگار می‌کشیدند و حرف می‌زدند. یک بار دیگر پرسیدم:
ـ جناب سروان، رمز ما همان خواهد بود؟
سری به ‌علامت تصدیق تکان داد و گفت:
ـ کافی است تلگراف کنند تخم مرغهای ارسالی سالم است.

پایان غم‌انگیز

من اینجا بودم که انقلاب شکوهمند روی داد و شنیدم که اسماعیل چشم‌ آبی شیرین به مرگی نه‌چندان آسان از دست رفت. به این معنی که گویا رژیم عدل و قسط اسلامی دنبال او بوده است و روزی او را که برای تصحیح نمونۀ آخرین کارش در چاپخانه‌ای سرگرم بود،«برادران» به شدت او را عصبانی می‌کنند و شاید با توهین‌های بسیار که تحملش برای او سخت بود، اسماعیل مغرور و سربلند را سخت بدحال می‌کند. اسماعیل سالها بود از بیماری قلبی رنج می‌برد و حتی در آن سالها عمل جراحی قلب کرده بود و در حقیقت این جر و بحث و جدال و درگیری لفظی با او در آن چاپخانه نوعی اعدام یک روزنامه‌نگار پویا و مهربان تلقی شد.

در اینجا سالها پیش خانم و دخترش را که نزدیک سانفرانسیسکو بودند، دیدم و بعد گمشان کردم. با هزار افسوس؛ زیرا از بازماندگان مردی که روزی که مهوش در تصادف کشته شد و من یک صفحه در مرگش نوشتم و وقتی او به من رسید به گردنم آویخت و یکساعتی گریست، هیچ رد پایی ندارم. مگر این که کتابهایی را که نوشته و به نظر من کتابروزنامه است همه بخوانند و بدانند که بر این گروه ما در همه زمانها چه ستم‌ها رفته است.

همانطور که آقای آرین‌پور نوشته‌اند رائین یک مؤسسۀ تحقیقاتی برای خودش راه انداخته بود که کارهایش را چاپ کند و در اختیار علاقمندان بگذارد. از کارهایش اینها را می‌توان ذکر کرد:

ـ سفرنامه میرزا صالح شیرازی اولین محصل روزنامه‌نگاری ایران
ـ مورگان شوستر و اختناق در ایران
ـ انجمن‌های سری در انقلاب مشروطیت ایران
ـ حقوق‌بگیران انگلیس در ایران
ـ مقدمه بر اختناق ایران و…

 
کلیدواژه ها: , , , , , , ,
  1. ج ع says:

    با سلام.
    اقای دکتر الهی من هم کتاب فراماسونی اقای رایین را خوانده ام ولی یک موضوع برایم جالب است .اگر شما اطلاعی دارید لطفا بنویسید.در کتاب اقای رایین به نظر میاید که قرارداد ۱۹۱۵ انگلیس و روسیه دقیقا رعایت شده و فقط از مراکز فراماسونی تحت نفوذ انگلیس نام برده شده مثل ابادان بوشهر تهران ووووووووو ولی از مراکز فراماسونی تبریز و مشهد رشت ساری یعنی دقیقا مراکز تحت نفوذ روسیه هیچ اطلاعی نیست چرا