Home
translation translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > فرهنگ ایرانی > جای خالی فریدون مشیری + ویدئو
artcile
فریدون مشیری

جای خالی فریدون مشیری + ویدئو

۲۲ فروردین ۱۳۸۹

صدرالدین الهی– ده سال  از مرگ فریدون مشیری می‌گذرد. شاعری که محبوب توده‌ها بود و خواص از این محبوبیت او چندان راضی نمی‌نمودند.شاعری که به دسته و حزبی تعلق نداشت و شعار سیاسی نمی‌داد امااز جان و دل انسان بودو سرایندۀ نیکی‌هاودوست‌داشتنی‌ها به ساده‌ترین زبان و شیرین‌ترین بیان. با خوداندیشیدم که بخش بزرگی از یادداشتهای این هفته را به اواختصاص بدهم. من فریدون مشیری را  از سالهای بعد از ۲۸ مرداد و انتشار دو مجله تازه در صحنۀ مطبوعات فارسی‌زبان ‌شناختم. بعد از ۲۸ مرداد، مجله کاویان آقای مشفق همدانی که به‌شیوۀ اطلاعات هفتگی و ترقی یک صفحۀ ادبی داشت تعطیل شد و مجلات سپید و سیاه و روشنفکر با سبکی تازه‌تر و نزدیکتر به مجلات عمومی اروپایی منتشر شدند. مدیران این هر دو مجله دکتر علی بهزادی ودکتر رحمت مصطفوی تحصیلکردۀ فرانسه بودند و طبعاً مجله‌هایشان رنگ و بوی هفته‌نامه‌های فرانسوی را داشت.

اما این هر دو مجله از داشتن دو عامل برپا ماندن نشریه یعنی «پاورقی» و «صفحه ادبی» ناگزیر بودند. صفحه ادبی سپید و سیاه را «فریدون کار» اداره می‌کرد و از آنِ روشنفکر را «فریدون مشیری» و این هر دو فریدون، فریدون فرخ نسلِ جوان سر به‌دیوارکوبیده‌ای بودند که سر خود به دیوار شعر می‌کوبید و نیما هنوز زنده بود و به این بالیدن فرزندان خود می‌نگریست و جوش و خروش تحسین‌برانگیز نصرت رحمانی را می‌ستود.دل فریدون‌ها را به‌دست آوردن. برای آن که شعرت در «صفحه ادبی» چاپ شود و احتمالا آن را به‌دست یک دختر کمر باریک دبیرستانی برسانی و یک «مرسی» پر عشوه تحویل بگیری، کار آسانی نبود. «فریدون کار» با رفاقت با دکتر بهزادی با حساب و کتاب‌تر کار می‌کرد؛ و «فریدون مشیری» با انصاف بیشتر. به‌همین جهت صفحۀ ادبی روشنفکر بیشتر باب دل روشنفکران بود.

YouTube Preview Image

در این سالها من فریدون مشیری را از دور می‌شناختم و شعر زلالش را دوست می‌داشتم. سالهای بعد بیشتر آشنا شدیم و وقتی من به کار معلمی در مدرسۀ روزنامه‌نگاری مشغول شدم دو بار به دو تن از شاگردان درس ادبیات معاصر با چند سال فاصله تکلیف کردم که به‌عنوان پایان‌نامۀ درسی، روی شعر مشیری کار کنند. هر دو آنها لوچه‌ای تاب دادند یعنی این که فرضاً و مثلا چرا شاملو نه؟ و چرا شعر و احوال یک شاعر خلقی را برای او انتخاب نکرده‌ام. در حالی که شاعران خلقی جای خود را داشتند و دیگرانی را به آن کار گمارده بودم. اما این هر دو بعد از این که مشیری را دیدند و با او به صحبت نشستند آمدند پیشم و از مهربانی و آزادگی وی برایم حرف زدند و یکی‌شان اعتراف کرد که دوست دخترش را سالها پیش با شعر «کوچه» مشیری به‌تور زده است.

چشمهای سبز آرامی داشت. اصلا در پی جاه و مقام نبود و در وزارت پست و تلگراف کارش را می‌کرد. هفته‌ای یک بار اتفاق می‌افتاد که او را در جمعی مخلوط از روزنامه‌نگاران، شاعران و مدیران کل روابط عمومی‌ها می‌دیدم. این مدیران کل روابط عمومی غالباً روزنامه‌نویس‌های ناموفق هم‌عصر و همسن و سال من بودند که رفته بودند در روابط عمومی که به روزنامه‌نویسها بگویند بکن نکن و بدترین آنها جذب وزارت اطلاعات و جهانگردی شده بودند.

فریدون مشیری کارمند اداره پست و تلگراف بود

مشیری اما از روزنامه‌ برنخاسته بود. او فقط صفحه ادبی داشت و من شیفته شعر تراشیدۀ چون بلور او بودم که گاه آدمی را محو و مات می‌کرد با فرضاً همین دو بیت ساده:
گفته بودی که:

چرا محو تماشای منی؟
وآنچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی!
ـ مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به‌قدر مژه بر هم زدنی

به شعر کدام شاعری می‌برد؟ شاید شاعران ساده‌گوی سبک صعب هندی؛ شاید؟
و یا کجا می‌توانید سخن دریا را به این صافی بشنوید؟

دریا ـ صبور و سنگین.
می‌خواند و می‌نوشت:
«من خواب نیستم
خاموش اگر نشستم
مرداب نیستم
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم

و سالها گذشت. من در بیکران جهان قایق سرگردانیم را پارو می‌زدم که مشیری به آمریکا آمد و من او را دوباره کشف کردم و چیزی نوشتم به‌نام «چکاوک نافرمان». این نوشته را در حضور خود او در مجلسی که در سن‌حوزۀ کالیفرنیا برایش ترتیب داده بودند خواندم و در «روزگار نو» مهرماه ۱۳۷۹ چاپ کردم. یک سال و یک ماه بعد، فریدون که در همان روزگار هم بیمار بود، چشم از جهان فرو بست. این یادداشت‌ها را بخوانید و به این چکاوک مهربان که دیگر نیست، بیندیشید.

چکاوک نافرمان

کشف دوبارۀ فریدون مشیری یک اتفاق ساده نبود. یکشنبه شب پنجم اکتبر من فریدون مشیری را دوباره کشف کردم. در تالاری لبریز از تماشاگر و سرریز از تحسین.قریب سی سال بود که ندیده بودمش و جز از طریق شعرهایش از او خبری نداشتم. اما در آن شب چون دوباره دیدمش، عاشق عابر «کوچه» را دیدم که به خیابان آمده، به شهر قدم نهاده و در صحرای بیکران، از ازل تا به‌ابد رها شده است. در این دیار آوازه‌خوان صمیمی و مهربانی را رو در روی خویش دیدم که کلام گمشدۀ عشق، این بیگناه‌ترین پرندۀ آسمان زندگی را بی‌هراس از فیلسوف نمایان، و صاحبان کلام پیچیده، به ساده‌ترین زبان بازمی‌گوید. در شعرش خون و خنجر و خمپاره، مبارزه را معنی نمی‌کند بلکه در شعر او ابر و باران، گل و لبخند رویاروی امر به‌معروف و نهی از منکر ایستاده‌اند و عشق ورزیدن و بوسیدن را که تازیانه و سنگسار جزای آنست می‌ستاید و اگر به او بگویند که مگو ومخوان، پاسخ می‌دهد:

می‌توان رشتۀ این چنگ گسست
می‌توان کاسۀ آن تار شکست
می‌توان فرمان داد
ـ «های
ای طبل گران، زین پس خاموش بمان»
به چکاوک اما…
نتوان گفت مخوان

او سالهاست به خواندنش ادامه می‌دهد بی آن که فریادهای نومیدانۀ زاغان غروب آن دیار را تقلید کند.چکاوکی صاحب آشیانه است که به گشت شب و فرمان خاموشی بی‌اعتناست. زبانی دارد که می‌تواند ترا به سِحر دل‌انگیز زبان فارسی، در بند افکند. شمع را که در طول تاریخ سیاه ما شب‌افروز بیداردلان بوده است می‌شناسد. به‌زبانی همرنگ زبان سعدی و ایرج و همدرد صدای «پروین اعتصامی» شمع را می‌ستاید و در دل تاریکی از جمع می‌پرسد:

روی در روی سیاهی ایستاده راست
یکه و تنها
تمام شب
در نگاهش نور،
بر زبان آتش، بر لبش فریاد
شمع
شعله افزون می‌کند
گر به تیغش سر زنند.
تیرگی گم می‌شود،
چون شمع‌ها روشن کنند.
راست همچون شمع خواهد ایستاد. آیا؟؟
روی در روی سیاهی
یک تن از این جمع

بر او نباید خرده گرفت که در این سالهای ستم و تیرگی هزاران شمع را که روی در روی سیاهی ایستاده‌اند و زبان آتشین گشوده‌اند، ندیده است. مشیری دنبال آن شمعی است که چون برافروختی تیرگی‌ها گم می‌شوند. شمعی که دستهای هزاران شمع، با شعلۀ یقین، با باوری ز عشق و جان‌مایه‌ای ز نور، در قلب میهن من، می‌افروزد تا قامت بلند رهائی، از پشت ابر وحشت و ظلمت، با آن نگاه گرم و آغوش گرم‌تر، ما را به‌خود بخواند.

ریشه در خاک
چرا بر او خرده می‌گیرید که ریشه در خاک است؟ و چرا مانده است؟ او بر این باور است که باید تا آخرین نفس بایستد شاید که ما را بازگرداند:

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.
من اینجا تا نفس باقی‌است می‌مانم
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم
امید روشنائی گرچه در این تیرگی‌ها نیست
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی
گل بر می‌افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم
و می‌دانم
تو روزی بازخواهی گشت

فریدون مشیری حالا یک‌تنه آن شعار بزرگ «جنگ مکن، عشق بورز» سالهای شصت را در سالهای پایانی قرن بر دوش می‌کشد. به تو فرمان می‌دهد که:

ای همه مردم، در این جهان به چه کارید؟
عمر گرانمایه را چگونه گذارید؟
هرچه به‌عالم بود اگر به‌کف آرید
هیچ ندارید اگر که عشق ندارید
وای شما، دل به عشق اگر نسپارید
گر به ثریا رسید هیچ نََیَرزید
عشق بورزید
دوست بدارید

دلم می‌خواهد سرنشینان به ثریارسیدۀ روسی و آمریکایی سفینۀ «میر Mir» این شعر را بخوانند و موشک هواکن‌ها هم برقی از آن به جانشان برسد.

کشف دوبارۀ عشق
کشف دوبارۀ مشیری برای من کشف دوبارۀ عشق بود و انسان و این که شعر «حربۀ خلق» نیست. بل ریسمان رهایی خلق است و شاعر امروز «یاسمن و سنبل گلخانۀ فلان» نیست بلکه یک دهان دارد به پهنای فلک تا بگوید شرح عشق و اشتیاق. وقت شاعر در روزگار ما نباید صرف جستن ابزارهای مبارزه باشد. شاعر امروز باید آن نایافته‌ای را که شیخ گرد شهر با چراغ همی گشت و نیافت، ببیند و بشناسد، با او نشست و برخاست کند. دوستش داشته باشد و آنگاه با کبوتر و پرستو و دشت و شالیزار درهم آمیزد. از برج سپیداران با پروانۀ رنگین ‌بهار، تا به سرچشمۀ خورشید چرخ‌زنان بال بگشاید. موسیقی رویش را با موج و نسیم بشناسد. مردمان را با عشق و گل آشتی دهد. خود را در همۀ آفاق بپراکند و سرود انسان‌باشیم را سردهد. دلش از دیو و دد بگیرد و آرزو کند که انسان باشیم:

سرخوشانند ستایشگر خورشید و زمین
همه مهر است و محبت نه جدال است و نه کین
اشک می‌جوشد در چشمۀ چشمم ناگاه
بغض می‌پیچد در سینۀ سوزانم آه
پس چرا ما نتوانیم که این‌سان باشیم
به خود آئیم و بخواهیم که:
انسان باشیم

زبان فریدون مشیری بازیافتۀ من، زبان سادۀ ساحری است که شعر را به‌آسانی شراب در رگ اندیشه جاری می‌سازد و مفاهیمی را که دیگران سعی در پیچیده کردن آن دارند به‌زبانی بی‌کنایه و بی‌توسل اشاره به اسطوره‌های یونانی و آیات قرآنی و بدون تاریخ مصرف که ویژۀ شعر شعار است به ما عرضه می‌دارد. آزادی را در قالب یک افسانۀ کودک‌پسند عبرت‌آموز، آنچه که فرنگی‌ها به آن «فابل» می‌گویند تعریف می‌کند:

پشه‌ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
کودکی ـ از شیطنت ـ بازی کنان،
بست با دستش دهان استکان!
پشه دیگر طعمه‌اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد
خشک لب، می‌گشت، حیران، راه‌جو
زیر و بالا، بسته هر سو راه او
روزنی می‌جست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر
هر چه بر جهد و تکاپو می‌فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی‌تر، عزیز

و اینجاست که دلدار آزادگی به شاعر آزاده می‌گوید به قافیه میندیش و حرفت را بزن. حرفت را طوری بزن که مردم بفهمند و وقتی فهمیدند خود خواهند گفت که: مثنوی مولوی معنوی / هست قرآنی به لفظ پهلوی.

گرگ درون
شاعر در اوج بیداردلی ناگهان به‌یاد آن کس که در درون ماست می‌افتد. نه آنکه در خموشی‌ ما در فغان و در غوغاست. بلکه آن که در من است و با من است و در شب نخوت چراغ سرخ چشم جانشکارش را به چشم من می‌دوزد. مرا می‌درد و دوباره می‌سازد. در من وحشیانه می‌زیَد. آیا لازم است که من از «هرمان‌هسه» یاد بگیرم که این گرگ کجاست؟ و با من چه می‌کند؟ یا بهتر آن که از فریدون مشیری بشنوم حکایت گرگ درون را و همراه او به‌یاد بیاورم شعر بلند فریدون توللی با نام «دیو درون» را که در آن دو پارۀ من دیوی و فرشته‌ای به‌هم آمیخته است:

گوئی دو شد این قالب دردآلود
هر نیمه یکی پیکر ناهمتا
این هردو منم، آه منم این دیو
وآن شکل پریوار مسیح‌آسا

و ببینیم که فریدون مشیری که همنام آن فریدون بلندآوازۀ نامهربانی کشیده است این دیو، این گرگ را چگونه حکایت می‌کند:

گفت دانائی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چارۀ این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک

وانکه از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست

وانکه با گرگش مدارا می‌کند
خُلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

مردمان گر یکدگر را می‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست اینسان دردمند
گرگها فرمانروائی می‌کنند

وآن ستمکاران که با هم محرمند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

معنای زیستن
شب شعر مشیری به‌خواست خود او با شعر «همیشه با تو» که شاعر آن را به ایرانش، ایران جاودانش تقدیم کرده است آغاز شد و من این وجیزه را با آن شعر به‌پایان می‌برم:
معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک، دور
سیر، گرسنه
رها، اسیر
دلتنگ، شاد
آن لحظه‌ای که بی تو سرآید مرا مباد
مفهوم مرگِ من
در راه سرفرازی تو در کنار تو
مفهوم زندگی‌است
معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن

 
کلیدواژه ها: , , , , ,
  1. فقط یک ایرانی says:

    زیبا ، روان و موثر