نویسندگی و تیراندازی، با تمام تباین و اختلافی که در ماهیت کار با هم دارند از یک نظر همانند یکدیگرند و آن اینکه: نویسنده و تیرانداز خاصه از نوع حرفهای آن که روزنامهنگار و شکارچی یا سرباز باشند، باید هدف داشته باشند. که هر نوع تیراندازی بدون هدف، کار گانگسترهاست و نه تنها سودمند نیست، چه بسا ک خطرناک هم هست.
هدف ما از انتشار قسمت بسیار اندک و ناقصی از خاطرات چند ساله اخیر، برخلاف آنچه درنظر اول، به نظر بعضیها ممکن است برسد نه تصفیه حساب با اشخاص است و نه انتقام گرفتن از این و آن، و به طریق اولی بیان کارهای عادی و روزمره خود ما هم نیست، که معمولاً در مورد همه، و یا بیشتر خاطرهنویسان، بدون عیب و علت نسبت به خودشان از آب در میآید، تا چه رسد به منبر رفتن پشت سر مرده و شبه مرده که از کارافتادگان باشند و یا کسانی که به هر علت، دستشان به قلم نمیرسد، اینها همه بیهوده و زائد و در عین حال دور از جوانمردی است که در شأن کار ما نیست.به طور مثال هدف از آنچه در شماره گذشته با ذکر مورد و مثال آوردیم چند چیز بود که اگر از آنها عبرت لازم به وسیله سایران، خاصه خود خطاکاران گرفته نشود، اشتباه است، آن هم اشتباهی زیانآور، کز خطا نادم نگردیدن، خطای دیگر است!
هدف نخست و نتیجه بزرگ آن نوشته در پایان خاطرات بود که با آوردن چند مورد مثال از نشان دادن فیلم ساختگی و دروغین به استالین، تا دروغ رسمی تحویل دادن به ناصرالدین شاه به خوانندگان، خاصه سرپرستان دستگاهها بفهمانیم و حالی کنیم که خیلی هم به گزارشهای رسیده از طرف زیردستان خاصه نوع ماموران معذور و کسانی که نان مسئله و موضوعی را میخورند، بیرسیدگی همه جانبه به آن که چک کردنش باشد ترتیب اثر ندهند که سخت پشیمان خواهند شد.هدف دوم و مهم ما، این است که به انسانها بگوئیم همانطور که پیشینیان گفتهاند: به کارهای گران، مرد کاردیده بفرستند تا به جای کلاه سر نیاورد، چنان که شمر در صحرای کربلا آورد.
آنچه روز عاشورا در صحرای کربلا روی داد در اصل جزء نقشه نبود، ندانم کاری ماموران مغرض و نادان که حسود هم بودند، ماجرا را به آن صورت که هزار و سیصد سال میشنویم به وجود آورد.ماموریت ابن زیاد به دستور یزید جلوگیری از حرکت امام به طرف کوفه و رسیدن به مرز ایران بود و بستن آب به روی اهل بیت و تیراندازی به کودک قنداقی و بریدن دست ابوالفضل و سر امام به آن صورت که شمر و سایر شمروشان کردند، اصلاً جزء برنامه نبود.اینها همه روی خبث طینت و حسادت و کینه مجریان امر و ماموران معذور بود «یکی از مورخین غرب (بارتولومو) ثابت کرده که در واقعه کربلا، شمر بن ذیالجوشن نسبت به امام حسین کینه داشت و کینه او از رشک و حسد سرچشمه میگرفت. شمر نسبت به تقوای امام حسین و نام و احترامی که در جامعه داشت، حسد میبرد و روانشناسان ثابت کردهاند که یکی از انواع شدید و آشتیناپذیر خصومتها، خصومتی است که از کینه ناشی از حسد، سرچشمه گرفته باشد(۱)».همان خصومت و مخالفتی که بیجهت در سالهای اخیر بعضی کشورها و زمامداران آن نسبت به کشور ما و زمامدار آن دارند و شگفت آنکه اینان هرچه بیشتر نیکی و انسانیت و آقائی از طرف ببینند، بیشتر آتش کینه و حسادتشان زبانه میکشد، لاجرم نقشه پی نقشه و توطئه پشت سر توطئه میچینند تا طرف را از بین ببرند، غافل از اینکه:
بدخواه کسان، به هیچ مقصد نرسد
یک بد نکند، تا بخودش، صد نرسد
من نیک تو خواهم و، تو خواهی بد من
تو نیک نبینی و، به من بد نرسد!
چنانکه در مورد کار ما، حاسدان، یکی مرد و یکی مردار شد و یکی هم به درد خدا گرفتار.اگر مسئله غیر از این بود، چرا باید کسی که حقوق بگیر خواندنیها بود و آنسان مورد اطمینان که اختیار همه چیز موسسه را به او داده بودیم، علیه ما توطئه کند، آن هم توطئهای که همکار ناکام و نابکارش دکتر عسکری را در ان سر دنیا روسفید سازد(۲)».این هر دو نفر (سردبیر تحمیلی دولت گذشته و دکتر عسکری) جوان بودند و جاهطلب و جویای نام. دیر آمده بودند و میخواستند زود به همه چیز و همه جا برسند و به هر قیمت. صفت مشترک هر دو اینها، همان کینه ناشی از رشک بود که از دست آن پناه برخدا.بنابراین آنان که به هر عنوان ناچارند فردی را، با اختیار تام و تمام برای کار و ماموریتی به جائی بفرستند، قبل از هر چیز باید حد و حدود ماموریت و میزان معذور بودن او را به او گوشزد نمایند، تا با تخطی از حد و حدود کار و وظیفه اصل کار و ماموریت را با امردهنده و خود یکجا خراب نکنند و رسوائی پشت سر رسوائی بار بیاورند.
به طور مثال اگر قرار است دست کسی چون ما را از کارش کوتاه کنند و یا به اموال و سرمایهاش دست درازی نمایند، دیگر با آبرو و حیثیت نباید بازی کنند، چنانکه آن ناسردبیر تحمیلی، به وسیله گرل فرند باردارش میخواست بکند!هدف سوم و نتیجه دیگری که از خاطرات شماره گذشته گرفتیم این بود که میخواستیم به خوانندگان خواندنیها که به حمدالله همگی از افراد فهمیده و باهوش و دلسوز و سرشناس کشورند، این مسئله و موضوع را حالی کنیم که در این سرزمین و یا دست کم در کار ما، هرجا پای اشخاص در میان بوده مایه زحمت و دردسر ما شدهاند، نه به خاطر مصالح کلی ملک و ملت، اگر چنین نبود مگر دستگاه نخستوزیری در آن ساعت از شب کار مهم دیگری نداشت جز اینکه سفارش کند به فلان شخص کار نداشته باشیم. در صورتی که خود او و سردبیر تحمیلیاش به همه چیز ما، حتی در مسائل خصوصی هم کار داشتند، تا چه رسد به دیگر مسائل.
در تمامت نوشتههای شماره گذشته از نظر شخصی فقط یک هدف داشتیم و آن اینکه به ندانمکاران بفهمانیم اینقدر ما را از شکستن قلم و خرد شدن و شکسته شدن نترسانند
چهارمین هدف ما از آنچه در شماره گذشته نوشتیم و از آن نتیجه گرفتیم این بود که به مسئولان کار و آنها که در گذشته و حال فقط هوای کار خود و دار و دسته خویش را دارند و سعی دارند همواره در هر کار، گلیم خویش را از امواج حوادث سالم بدر برند و به دیگر مغروقان کاری ندارند این بود که به آنها بفهمانیم نمیشود و نمیتوان به گذشته کار نداشت، اگر ما هم مطابق میل آنها عمل کنیم سایران، که بیگذشتترینشان تاریخ جهان و مطبوعات امروز آن میباشد، حتی در زمان حیات و دوران اقتدارشان این کار را خواهد کرد. بنابراین بهتر است به جای جلوگیری از انعکاس عکسهای زشت و زننده در عدسی دوربین و آئینه بهتر است از زشتی چهره و یا دست کم ناپاکی آن بکاهند. که آئینه شکستن خطاست.
در تمامت نوشتههای شماره گذشته از نظر شخصی فقط یک هدف داشتیم و آن اینکه به ندانمکاران بفهمانیم اینقدر ما را از شکستن قلم و خرد شدن و شکسته شدن نترسانند که به قدر کافی شکسته هستیم، تازه ما که شیشه نیستیم و اگر هم شیشه باشیم در نظر داشته باشند، شیشه چو بیشتر شکند، تیزتر شود!بنابراین همانطوری که در مقدمه این مقال گفتیم ما هرگز بدون هدف و بدون گرفتن نتیجه آن هم یک هدف مقدس و ملی و نتیجه عالی و انسانی، قلم روی کاغذ نمیبریم. آخر ما که صفحه پرکن نیستیم و ستونی و سطر شمار پول از کسی نمیگیریم و بیامضاء هم چیزی نمینویسیم و احساس مسئولیت هم نکنیم. با درنظر گرفتن این مسائل و موضوعات با اجازه خوانندگان اکنون میپردازیم به دنباله خاطرات:
بسیاری از خوانندگان و علاقمندان به خواندنیها و حتی دوستان و آشنایان و کسان خود ما که طی این خاطرات تا اندازهای به وضع کار و گرفتاری ما و خواندنیها در گذشته بو بردهاند بی آنکه از چند و چون آن آگاهی داشته باشند پیوسته میپرسند: این «دوران اشغال» چیست که شما گاه به گاه بی آن که توضیح کافی درباره آن بدهید، به آن اشاره میکنید و اصولاً علت آن چه بوده است؟!حقیقت این است که علت را خود ما هم با تمام احاطه و اطلاعی که تا مرز تحقیق و تتبع از علمالعلل و ریشهجوئی مسائل و رویدادها داریم و درباره ان تز و رساله خاص نوشتهایم هنوز هم نمیدانیم(۳) و حتی عامل و یا عوامل اصلی آن را هم نمیشناسیم و شگفت آنکه نمیخواهیم هم بشناسیم که هر نوع کنجکاوی در این مورد به خودکاوی منجر خواهد شد که چون نیک در آن نظر کنیم مانند آن عقاب پر خودی در آن میبینیم.(۴)آنچه مسلم است و تردیدی در آن وجود ندارد، این است که آنهمه گرفتاری و فشار، فقط و فقط به خاطر سرمقالات مجله و دیگر مطالب و مندرجات آن میباشد و لاغیر، که آن هم در تمامت دوران به شهادت خوانندگان آن جز خدمت به نوع انسان و حقیقتگوئی به شاهنشاه و مردم ایران رویه و روش دیگری نداشته است، و در این مورد هم:
ننهفتهام حقیقت و، کذبی نگفتهام
شاهد بر این سخن، روش آشکار من
گاهی به «نعل» میزنم و گه زنم به «میخ»
اهل هنر شناسد، این شاهکار من
در گفت من تناقض و حیلت نبوده است
وین «نعل و میخ» بوده خود از اضطرار من
خاموش میکنم قلم آتشین خود
تا خاطر کسی نگدازد شرار من
کینی ندارم از کس و رنجی که بر من است
شاید که باشد از دل ناسازگار من
زان زندهام هنوز که تا خدمتی کنم
بستند ره، بخامه خدمتگزار من
در دل بماند آرزوی خدمت وطن
بنگارد بر مزار من این یادگار من
خود بر مزار خویش بگریم که بعد مرگ
بر دامن کسی ننشیند غبار من (۵)
بنابراین، خواننده عزیز: اگر خدای نکرده خبط و خطائی در تشخیص و بازخواستی در کار باشد، مربوط به شما و عقیده و سلیقه شما هم هست: باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرائی؟! اگر مجله ما یک نشریه ورزشی تنها، و یا سکسی و سینمائی و دست کم اقتصادی و یا اختصاصی ویژه بانوان و یا جوانان بود، از هر ایرادی در امان بود. اما چه کنیم، مجله ما مجله مردان و ابرمردان ایران است و ابرمرد را، اگر اخته هم کنند، باز ابرمرد است و نامرد نخواهد شد چنانکه آغامحمدخان نشد.و اما در مورد دوران اشغال، بعد از گذشت صد و بیست سال، اگر تا آنروز، زبان و خط مادری و ملی ما مثل بسیاری چیزهای دیگرمان، به صورت صوت و نور، که باد هوا باشد، درنیاید و در فضای لایتناهی از میان نرود و مورخ و محقق نامدار و ایران پرستی، به سبک دکتر باستانی پاریزی و یا پژوهشگر دیگری، بی آنکه به خاطرات خصوصی خود ما دسترسی داشته باشد و بخواهد تنها از روی ظاهر مجله و چگونگی مطالب و مندرجات آن پی به کم و کیفیت قضایا ببرد در تحقیقاتش که امیدوارم در خواندنیهای صد و بیست سال بعد، چاپ ومنتشر شود خواهد نوشت:
«در تیرماه سال ۱۳۴۸ شمسی که ۲۵۲۸ شاهنشاهی باشد، خوانندگان خواندنیها ناگهان دیدند مجلهای که در هر شماره مقالات و نوشتهها و ترجمههای مهم و مفید و منطقی در سطح جهانی، توام با انتقادات متین و مستدل و کوبنده و در عین حال بیغرضانه از مسائل و موضوعات روز که نابسامانی دستگاههای اداری و ندانمکاری مسئولان کار در رأس آنها بود، به صورت سرمقاله و ته مقاله و اظهار نظر چاپ و منتشر میکرد و از این راه تسکینی به اعصاب حساس و کرخ شده مردم میداد، بعد از چاپ سرمقالهای تاریخی و ملی تحت عنوان: «فرهنگ ملی و جوانان آن را دریابید» (که به صورتی مرموز و مصنوعی جای امضاء نویسنده در قاب و قالب خالی سرلوحه آن پیدا بود، ولی سبک نگارش و نوع نوشته، نشان میداد که تیری، از ترکش رستمی و سرمقالهنویس همیشگی است) و مقاله دیگری تحت عنوان: «درد اصلی و اساسی کشور و مردم آن، مشکل ادارات دولتی و توسعه سرطان آسای آن» میباشد در شماره ۷۶ سال بیست و نهم که یک شماره قبل از آن باشد تا مدتی، به قول فرخی: «ترک سرمقاله کرد(۷)».
به طوری که از آن پس، در هر شماره برخلاف رویه و روش همیشگی، در ستونهای خواندنیها و صفحات آن، برجای چنگ و نای و نی، آواز زاغ و زغن بود، به جای گل و سنبل، پر از خشت و گل و نوشتههائی در ردیف کاهگل!(۸) تا سرانجام نخستین سرمقاله، به قلم نویسنده همیشگی خواندنیها (ع. امیرانی) بعد از گذشت بیست و پنج روز، آن هم با چه لحن و در چه مضمونی، در مورد سفر به کره ما، و با لحنی چون لحن شیر اسیر(۹)».دکتر باستانی پاریزی نوعی، که مورخ و محقق فرضی ما در صد و بیست سال بعد باشد به دنباله تحقیقات خود در مورد خواندنیها و با استناد به دورههای جلد شده آن مینویسد:«بعد از چاپ ۱۹ صفحه مطلب شامل عکس و تفصیلات و خبر و سرمقاله و رپرتاژ درباره سفر به کره ماه در شماره ۸۵ سال بیست و نهم که ۳۱ تیرماه ۱۳۴۸ باشد و در تاریخ انتشار این نشریه سیاسی و اجتماعی و تاریخی و ادبی سابقه ندارد و بیش از یک سوم صفحات آن را تشکیل میدهد، یک صفحه تمام شعر از صهبا چاپ شده بود! و در شماره بعدی، باز بعد از چاپ هشت صفحه مطلب درباره صدای بریتانیا و هزینه هنگفت آن با مقدمهای به امضاء (پ.ل.) که برای خوانندگان مجله تازگی داشت، دیده میشود که چون دم خروس، گواهی میداد که در داخل این کره به ظاهر مستقل، خاصه در نیمکره درونی و تاریک آن خبرهائی هست که خیلیها نمیدانند و چون چاپ و انتشار مطالب و موضوعات مبتذل و دستوری و نخواندنی و جوانگرایانه همچنان ادامه داشت، خوانندگان دائمی و همیشگی خواندنیها، به استثنای کمی استثنا، یکی پس از دیگری مجله مورد علاقه خود را رها کرده، سراغ زن روز و مجلات خاص جوانان و کودکان رفتند که مطالب سرگرم کننده و مورد علاقه زنان و کودکان و جوانان را در آنجاها بهتر میتوان یافت تا در خواندنیها».
«در تمام این دوران گاهگاه آگهیهائی در مجله دیده میشد که وعده سال سیام مجله را میداد. تا آنکه نخستین شماره این سال با رپرتاژی بیامضاء مزین به سه عکس دیدنی از نخستوزیر در حال به صدا درآوردن زنگ مدرسه دارالفنون به جای سرمقاله و در صفحات داخلی هم نوشتهای یک ستونی محض خالی نبودن به امضاء (ع. امیرانی) چاپ شده بود که با ناله آن شیر اسیر فرقی نداشت و سرانجام شخصی لوشانی نام که برای هرکس گمنام باشد و یا بدنام نباشد، برای خوانندگان مطبوعات چنین نیست. پس از گذاشتن نوشتهای در سرمقاله به امضاء خود نام خویش را بعنوان سردبیر در سرلوحه مجله چاپ زد. سردبیری که بعدها صاحب امتیاز و مدیر مسئول مجله، در خاطرات خود از او و همکار جانشین شدهاش به نام سردبیر تحمیلی و به عبارت: «برداشتن ژاندارم و گذاشتن پلیس مخفی به جای آن» یاد کرده است».
تا اینجا آنچه ما از وضع مجله به دوران اشغال نوشتیم، از قول مورخان آینده بود. آن هم از روی ظاهر قضایا و از روی شمارههای خود مجله. آن هم از تیرماه سال ۱۳۴۸ تا شهریور ماه همان سال و به مدت سه ماه فقط: در صورتی که دوران اشغال تا مدتی قریب دو سال ادامه داشت و عوارض آن تا آخر عمر ما، که مدت شش ماه از آن را ما اشغال ژاندارمی نامیدهایم و بقیه را اشغال به وسیله پلیس مرموز و مخفی!
فرض میکنیم که مقدر و یا مقرر چنین بوده و ماموریت اشغالگران هم همین که با اشغال خواندنیها و تحمیل سردبیر به آن، جلو انتقادات مردم و قلم نقاد ما را بگیرند و به ظاهر، آن هم با یک دو سه مشت گل، ایمان و اطمینان برباد رفته مردم را نسبت به خودشان و کارهایشان بازگردانند. که دیدیم چگونه با بیتفاوتی عمومی روبرو شدند.آیا یک چنین کاری مستلزم آن است که به نیرنگ و دروغ و دوروئی متوسل شده علیه صاحبکار و حیثیت او ناجوانمردانه توطئه کنند؟ آن هم با دست افراد شناخته شده و ناشناسی که خودشان با دست و قلم خودشان سوابق ماسک بر صورت داشتنشان را در همین خواندنیها سالها پیش از هویدا شدنشان برملا کردهاند؟!(۱۰)بدیهی است من کسی نیستم که به حرف هر کس و ناکس گوش کنم تا چه رسد به اینکه گردن هم بنهم:
مرا ز قبله خاکی، مراد سجده تست
من آن نیم که بهر جای سر فرود آرم
وقتی رئیس دولت در یک ملاقات خصوصی دست مرا در دست وزیر اطلاعات هیچکارهاش میگذارد و او هم در دست معاون همه کاره من، چگونه باید بر آن شک کنم و چرا؟ مگر شما مردم در برابر آن همه مواعیدی که آنها در مورد خانه سازی تنها به خروار به شما دادند و به مثقال هم نتوانستند و یا نخواستند عمل کنند، شک کردید؟ حال اگر در عمل و به مرور زمان فراخنا تبدیل به تنگنا شد و فزونیها مبدل به کمبود، گناه باورکننده و بیمار چه بود که سر کنگبین صفرا فزود؟!اکنون چون قصد نداریم بدون هدف، آن هم هدفی عام و مهم و سودمند به حال مملکت و اجتماع قلم روی کاغذ ببریم و جز به نفع کشور و مردم آن که خود عاملان آن هم جزئی از آن هستند، نمیخواهیم نتیجه دیگری بگیریم. شاید که اگر خدای نکرده عمر دوباره یافتند، از آن عبرت گرفته، از آنچه با دل ما کردهاند پشیمان باشند.
در اینجا ناچاریم و باید به متن نامهای که در همان اوقات (پنج سال پیش) و در بحبوبه قدرت اشغالگران به یکی از دوستان مهم و متنفذ خودمان نوشتهایم بیاجازه و اطلاع خود ایشان اشاره کنیم. تا هم خواننده را در جریان چند و چون گرفتاریهای آن دوران گذاشته، همه چیز را گفته و هیچ چیز را بر آن نیفزوده باشیم که حمل بر غرض خاص و سوء استفاده از موقعیت گردد.متن نامه مانند همه نوشتههای نگارنده با قلم خودکار است و به همین مناسبت به منظور سندیت و نشاندهنده نمونه خط هم شده صفحه اول آن را عیناً به صورت کلیشه چاپ میکنیم:
این متن را می توانید به صورت پی.دی.اف در اینجا بخوانید
بخش ۱۹ خاطرات امیرانی در اینجا منتشر شده است . برای مطالعه بخشهای پیش از آن به پائین همان صفحه مراجه کنید .
پانویسها
———————————–
۱ ـ از کتاب امام حسین و ایران نوشته کورت فلیشلر آلمانی به ترجمه ذبیحالله منصوری.
۲ ـ برای آگاهی و اطلاع از کارهای هوشنگ عسکری سردبیر حق ناشناس رجوع شود به قسمت ۳۹ خاطرات سی و سه سال انتشار خواندنیها، شماره ۴۲ از سال سی و سوم.
۳ ـ رجوع شود به رساله «چگونه و چرا؟» رساله در علمالعلل و ریشهجوئی، نوشته نگارنده که بهترین و سادهترین فرمول را در مورد به دست آوردن ریشه رویدادها و علل حوادث به دست میدهد.
۴ ـ روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
بهر طلب طعمه پر و بال بیاراست
از راستی بال منی کرد و همی گفت:
کامروز همه ملک جهان زیر پر ماست
چون من، که تواند که پرد، در همه عالم
از کرکس و از ققنس و سیمرغ که عنقاست؟
ناگه ز کمینگاه، یکی سخت کمانی
تیری ز قضا و قدر، انداخت بر او راست
بر بال عقاب آمد، آن تیر جگرسوز
از عالم علویش به سفلیس فرو کاست
چون نیک نظر کرد، پر خویش در آن دید
گفتا: ز که نالیم، که از ماست که برماست
ناصر خسرو قبادیانی
۵ ـ این ابیات را که زبان حال ماست سراینده آن آقای دکتر محمود افشار مدیر مجله کهنسال آینده در سن هفتاد سالگی، به مناسبت انتشار خاطرات مدیر خواندنیها و آگاهی از سرگذشت و سرنوشت او و مجلهاش برای ما فرستاده که تمام ابیات آن با اصل نامه ایشان در هفدهمین قسمت خاطرات سی و سه ساله در شماره ۱۶ و ۱۸ از سال سی و سوم مجله چاپ شده است.
۷ ـ ز بسکه هر چه نویسم، به من کنند ایراد بر آن سرم که دگر، ترک سرمقاله کنم!
۸ ـ نظیر گفت و شنود با وزیر آب و برق آن روز و وزیر کشاورزی بعد، که هم آب و برق و هم کشاورز و کشاورزی مملکت، را به روز خواندنیهای آن روز انداخته بود، که به جای سرمقاله در شماره بعدی، یعنی ۷۹ چاپ شده بود و یا گزارش سفر هیئت دولت به جنوب، در شماره بعدتر، آن هم به جای سرمقاله!
۹ ـ خلاصه داستان شیر اسیر که ابوتراب جلی سی سال پیش آن را به نظم درآورده و در همین خواندنیها هم چاپ شده تا آنجا که در حافظهام مانده این است که: مردی روستائی با کودک خردسالش از کنار بیشهای میگذشت. ناگهان غرشی سهمگین، فضای دشت و بیشه را به لرزه درآورد. کودک روستائی همین که دید رنگ از روی پدرش پرید، پرسید این چه صدائی بود؟ پدر آهسته گفت: این صدای شیر است. سلطان درندگان و وحوش که از بیم او خواب خوش بر دیده درندگان جنگل نمیرود. تا چه رسد به آدمیخواران شهری!
سالها گذشت. روزی آن دهقان زاده که دیگر بزرگ شده بود، با پدر به شهر رفته به تماشای باغ وحش پرداخت. در آنجا جانوری دید بییال و دم و اشکم که در داخل قفس دو نگهبان شلاق به دست در برابرش ایستاده بودند و صدائی چون صدای زوزه از حلقومش خارج میشد. پسر بار دیگر از پدر پرسید این چه جانوری است؟ پدر گفت این هم شیر است. پسر پرسید پس چرا لحن صدایش چنین است؟ پدر جهاندیده گفت: این همان شیر است، منتها شیر اسیر!
۱۰ ـ رجوع شود به سلسله مقالات «اسراری که برای نخستین بار فاش میشود» مندرج در شمارههای از ۳ تا ۱۸ سال چهاردهم خواندنیها به قلم علی شعبانی دومین سردبیر تحمیلی و دولتی خواندنیها.











می خواهم سلسله مقالات درباره شادروان امیرانی را ازشماره یک تا آخرین شماره را بخوانم متاسفانه هرکارمی کنم به شماره های قبلی ازیک تا ۲۰ دسترسی پیدا نمی کنم. آیا فکرنمی کنید وقت آن است که تمام مقالات را باهم منتشرکنید.
قتل امیرانی نمونه از جنایات این رژیم بود . خاطره این روزنامه نگار شجاع باید زنده بماند
لطفا به من اطلاع دهید کچگونه به شماره ها ی قبلی دسترسی پیدامی کنم. با اینترنت غریبه نیستم ولی فهرست آرشیو شما زیاد جالب نیست( باعرض معذرت)
باعرض سلام و ارادت ایرج هاشمی زاده
آرشیو مطالب مرحوم امیرانی در دو سایت قدیم و جدید قرار دارد . برای دسترسی به آدرس قبلی به اینجا مراجعه کنید