Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > فراموشخانه و فراماسونری در ایران و یادی از اسماعیل رائین – بخش ۱
artcile
صدرالدین الهی و اسمعیل رائین

فراموشخانه و فراماسونری در ایران و یادی از اسماعیل رائین – بخش ۱

۲۴ خرداد ۱۳۹۰

صدرالدین الهی می گوید  مشاهده مطلبی که در نشریه رهاورد چاپ امزیکا منتشر شده بود «…… ناگهان و از حال و هوای همیشه این روزگاران مرا به روزگاران برد.مقاله به قلم آقای ایرج آرین‌پور بود و در کمال دقت راجع به ‌کتابی در آن صحبت شده بود که موضوع جنجال بزرگی در سالهای آخر ۱۳۴۰ شد. کتاب سه‌جلدی «فراموشخانه و فراماسونری در ایران…..».توجه شما را به یادداشت صدرالدین الهی در باره اسماعیل رائین که در ۲ شماره منتشر می شود جلب می کنیم :

شادروان اسماعیل رائین

آن چشمهای آبی همیشه خندان
چشم‌های آبی شفافی داشت. این چشم‌ها همیشه به ‌روی تو می‌خندید. حتی اگر صاحبش ابرو درهم کشیده و به ظاهر خشمگین بود. در سالهای اول مثل بقیه بچه‌های تحریریه تهران‌ مصور با من چندان رابطه‌ای نداشت. نه او که کریم‌ روشنیان، شجاع ملایری، شجاع‌الدین شفا، اسد منصور و دیگران، این از راه‌رسیدۀ پرکار بی‌سر و صدا را که حتی مطالبش را از خانه برای مجله می‌فرستاد و در آنجا آفتابی نمی‌شد، چندان دوست نمی‌داشتند. چرا که هم بسیار جوان بود و هم جای استاد حسینقلی خان مستعان را به ‌راحتی پر کرده بود با هفته‌ای سه پاورقی و یک داستان کوتاه.

همه از خود می‌پرسیدند که این آقایی که با نام مستعار سپیده و کارون از سپید و سیاه رقیب تهران‌ مصور به اینجا آمده اسم مستعار ارغنون را هم به آنها اضافه کرده کیست و چکاره است. اما ما را غمی نبود چرا که لطف مهندس عبدالله والا، لعبت خانم والا، ایرج داورپناه و سجاد کریمیان حصار امنی پیرامون ما برپا کرده بود و محمود رجا با ملایمت، حسن تشخیص و نیک‌نفسی این تازه ‌از راه ‌رسیده را پسندیده بود.

یکی دو سالی گذشت تا همه فهمیدند که ما کار خودمان را می‌کنیم و زودتر از همه، آن مرد چشم‌آبی خندان‌چشم ما را پسندید، ما هم کار او را خیلی می‌پسندیدیم. مقاله‌هایش از عمق یک روح جوینده آرام ناپذیر حکایت می‌کرد و هرچه دوستان دور و نزدیکش اصرار داشتند که او را جاعل و جنجالی معرفی کنند کارش از یک تیزبینی و کنجکاوی ویژه حکایت داشت.

اسمش هم پیش همه مشهور بود. از برادرش پرویز در میان روزنامه‌نگاران اعتبار بیشتری داشت. بیشتر می‌شناختندش. پرویز خبرنگار خبرگزاری آسوشیتدپرس بود. مثل علی مهرآوری رویتر، دکتر فرزامی فرانس‌پرس و یوسف مازندی یونایتدپرس. اینها همه خود را یک پله از روزنامه‌نویس‌هایی که زبان خارجی بلد نبودند، بالاتر می‌دانستند. اما برادر پرویز فقط یک روزنامه‌نگار جوینده بود و همه اسماعیل صدایش می‌زدند. اسماعیل رائین.

اسماعیل رائین خود را در روزنامه‌ها و مجلات بخصوص تهران‌مصور صاحب «حق» می‌دانست و حق داشت چون خبرهایی که می‌آورد از «منابع موثق» به ‌دست آورده بود. زبان سنگینی داشت و فارسی را با لهجه‌ای که برای ما فاصله‌ای از تهران تا بوشهر داشت حرف می‌زد. اسماعیل بوشهری بود.

اصلا اهل تعارف نبود. گاه ‌گاهی که به ‌ندرت ما به مجله می‌رفتیم از داستانها تعریف می‌کرد و ایراد می‌گرفت و می‌فهمیدی که به ‌دقت آنها را می‌خواند. با هم دوست شدیم. دو یا سه سالی بعد از آنکه ما در تهران‌مصور کار می‌کردیم و همه قبول کرده بودند که غرض و مرض نداریم. علی‌الخصوص که به ‌اصرار و ابرام ما مستعان قبول کرده بود که دوباره برای مجله داستان بنویسد و داستان‌های خانم خاطرۀ پروانه را با تلفن‌هائی که ساعت‌ها به طول می‌انجامید برایش راست و ریست کند داستان نویس بزرگ تا آخر عمر دلدادۀ دلدادگی بود.

رائین در کار گزارشهای تحقیقی همچنان دست بالا را داشت و می‌گفتند که با «بالابالاها» هم سلام و علیک مخصوص دارد و حرفش را گوش می‌کنند. به ‌خاطرم هست که دو سه باری که در کار پاورقی‌ها گرفتاری پیش آمد مخصوصاً در مورد «موطلائی شهر ما»، والا که همه دری زده بود، ناامیدانه گفت:

«صبر کنیم بلکه اسماعیل بتواند کاری برایمان بکند» و واقعاً اسماعیل کاری‌ کرد و فقط با لحن ملامت و گوش کشیدن برادر بزرگتری به من گفت: «پسر، آنقدر شلتاق نکن. نانت را آجر می‌کنند.» این اسماعیل رائین را باید در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران پیشگام روزنامه‌نگاری تحقیقی دانست، کاری که در فن روزنامه‌نگاری به آن «آنکت» (Enquete) می‌گویند و بعدها ما در سال چهارم مدرسه روزنامه‌نگاری بعد از درس مصاحبه و رپرتاژ، آن را یاد بچه‌ها می‌دادیم و چقدر سختشان بود که آنکت بنویسند یعنی تمام فوت و فن رپرتاژ و مصاحبه را درهم بریزند و از آن مقاله‌ای مستند اما خواندنی ـ نه شبیه تحقیق‌های علمی ـ دربیاورند.

تبادل ماشین

اسماعیل در آن زمان یک اتومبیل نسبتاً بزرگ روسی داشت. اسم این اتومبیل‌ها «اشکودا» بود و اتومبیل سواران از نرمی تشک‌های عقب آن که به تختخواب می‌ماند تعریف‌ها می‌کردند. یک روز از او پرسیدم:

ـ اسماعیل، تو که اینقدر با روسها بدی، چرا اتومبیل روسی خریده‌ای؟
با همان نگاه شیرینش به من خیره شد و خندید و گفت:
ـ تو که با روس‌ها خوبی چرا در تهران ‌مصور مرتجع کار می‌کنی؟

اسماعیل در مواقع سخت به ‌داد همه می‌رسید. مخصوصاً وقتی کار بیخ پیدا می‌کرد و ضرورت دخالت از بالا پیدا می‌شد همه منتظر می‌ماندند تا رائین بیاید و گره از کار بستۀ آنها بگشاید. با سیاستمداران به ‌اصطلاح استخواندار روابط خوبی داشت. بعضی‌ها را که می‌پسندید با لحن خیلی خودمانی مخاطب قرار می‌داد و با آنها داد و ستدهای مخصوص خودش را داشت. از جمله هرچند وقت یک بار می‌دیدیم که اسماعیل به ‌جای اشکودای خوش‌تشک، با یک بنز شیک می‌آید اداره، حدود ساعت یازده صبح می‌رسد و نزدیک دو سه بعد ازظهر می‌رود. ما نه زیاد در اداره بودیم و نه زیاد کنجکاو، ولی رفقای تهران‌مصور می‌گفتند که اسماعیل اشکودا را به یکی از رفقا داده و ماشین او را گرفته تا آن رفیق به کارش برسد.

همه این ماشین عوض کردن را می‌دیدند و زیر سبیلی در می‌کردند تا بالاخره یک روز فهمیدیم که ماشین بنز از آنِ آقای امیر اسدالله علم است و خان قائنات برای «گردش»هایی که در کتاب خاطراتش به آنها به ‌فراوانی اشاره کرده است، از یک رفیق نزدیک و محرم کمک می‌گیرد و این رفیق همان اسماعیل گره‌گشاست که با آقای علم سری سوا دارد و با هم تبادل ماشین می‌کنند.

چگونه کتاب فراماسونری نوشته شد؟
پاریس بودم؛ برای تعطیلات تابستان آمدم تهران و اسماعیل که از گزارشهای الجزیره حظ کرده بود یک روز مرا به ‌ناهار دعوت کرد و در ضمن غذا خوردن از کار بزرگی که خیال داشت شروع کند حرف زد. او گفت که می‌خواهد دربارۀ فراماسونری در ایران کتاب‌ گونه‌ای بنویسد و شنیده است که در خانوادۀ ما، جدّ من، که نام او را روی پدرم گذاشته بودند، میرزا جعفر حکیم الهی لواسانی از اولین روشنفکرانی بوده که با ملکم همکاری داشته و در فراموشخانه‌ای که او تأسیس کرده بود نایب فراموشخانه بوده است.

وقتی قضیه لو رفته حکیم از تهران فرار کرده و به کرمانشاه رفته و بعد خود را به قم رسانده و بست نشسته. این در خانواده داستان مفصلی بود. اسماعیل را به دو نفر از بزرگترها معرفی کردم؛ به رحمت الهی پسرعموی بزرگم که نویسنده و مترجم معروفی بود و از کم و کیف واقعه خبر داشت و عمه‌ام حکیمه خانم که در خانواده ما از همه مسن‌تر بود و حکایات و روایات را می‌دانست. اسماعیل با هر دو آنها صحبت کرد و در جلد اول کتابش به این موضوع اشاره دارد. بعد از آن وی مرتباً از من خواست که مدارک و اسنادی را از فرانسه پیداکنم و برایش بفرستم و من این کار را کردم و از کتابخانۀ ملی فرانسه در این باب هرچه به نظرم می‌رسید و به ‌دردش می‌خورد برایش فرستادم و نمی‌دانستم که با این خدمت به یک رفیق، یک روز فراماسون می‌شوم.

در مقاله آقای ایرج آرین‌پور بدرستی به بندبازی‌های اسماعیل در مورد چاپ کتاب فراموشخانه و فراماسونری اشاره شده است. کتاب در تهران چاپ شد. منتهی در شناسنامه جلد اول کتاب تاریخ چاپ اول که منتسب به ایتالیاست با تاریخ چاپ دوم که گفته شده در تهران چاپ شده است همخوانی ندارد. کتاب در چاپخانه داورپناه که ایرج داورپناه بعد از بریدن با تهران مصور برای خودش درست کرده بود، به چاپ رسیده است. نه‌تنها جلد اول و دوم بلکه همان جلد سوم که مورد اشارۀ آقای آرین‌پور است چاپ تهران است.

نکته در خور توجه دیگر در مقاله‌ آقای آرین‌پور سرنوشت جلد سوم کتاب است و درگیری‌هایی که میان مرحومان هویدا و علم و سازمان امنیت و وزارت اطلاعات و شهربانی بر سر اسامی ذکرشده در این جلد آمده است. حقیقت این است که کتاب رائین از همان آغاز انتشار، به ‌صورتی نیمه ‌‌مخفی و با قیمتی گزاف ـ به ‌نرخ آن زمان (۱۳۴۷) ـ دست‌به‌دست می‌گشت و طبعاً گروهی که فراماسون بودند با انتشار آن نظر خوشی نداشتند و به این جهت هرچه از دستشان برمی‌آمد برای جلوگیری از چاپ آن می‌کردند.

اما رائین یک کوشندۀ خستگی‌ناپذیر بود و مشوق بزرگش در این راه مرحوم خان‌ملک ساسانی پدر همسرش بود و این مرد مظهر کامل یک ایران‌دوست مافوق افراطی بود. او در هنرستان هنرپیشگی تهران تاریخ درس می‌داد و از ایران و تاریخ پیش از اسلام آن با چنان عشق و شوقی سخن می‌گفت که حتی پان‌ایرانیست‌های هم‌روزگار ما به گردش نمی‌رسیدند.

او از گروهی بود که ذبیح بهروز، صادق هدایت، دکتر صادق کیا، پورداوود و مانند آنها را می‌توانستی هم‌قبیله‌اش بدانی. رائین به ‌شدت تحت تأثیر خان‌ملک قرار داشت و خان‌ملک اغلب واژگون‌بختی‌های ایران را به گردن فراماسون‌ها می‌انداخت. انتشار کتاب رائین حتی پیش از جلد سوم در داخل ایران به مشکلاتی برخورد که او را وادار کرد که در چاپ دوم جلد اول کتاب این توضیح را بنویسد:

«پوزش و تأسف
در چاپ دوم کتاب با کمال تأسف مجبور شدیم فصل چهاردهم آن را حذف کنیم. در این فصل اعمال و کردار برخی از فراماسون‌های ایرانی که در قرون گذشته سبب سیه‌روزی هم‌میهنان و جدایی قسمتی از خاک ایران شده بود کاملا تشریح شده و سعی کرده بودیم این افراد میهن‌فروش و ضعیف‌النفس را به مردم میهن خود بشناسانیم. در همین فصل اقدامات و عملیات تنی چند از فراماسون‌های زشت‌کردار که بازماندگان آنها هم ‌اکنون در لژهای ماسونی و سازمانها فعالیت می‌کنند، تشریح شده است که با کمال تأسف ناچار به حذف قسمتهای مذکور در چاپ دوم گردیدیم و از هم‌‌میهنان عزیز پوزش می‌طلبیم. فراموشخانه و فراماسونری در ایران ـ ص ۶۹۳٫»

اما در جلد سوم که مورد اشاره آقای ایرج آرین‌پور قرار گرفته است اسماعیل رائین دست به کار عجیبی زد به این معنا که طی ۴۰ صفحه تمام (صص ۶۸۰ ـ۶۴۰) اقدام به چاپ لیست افرادی کرده است که با تحقیق و تشخیص‌ او، عضو لژهای متفاوت فراماسونری از قبیل مولوی، فارابی، تهران، خیام، همایون، ابن سینا و… بوده‌اند.

در میان این اسامی، با نام رجال و شخصیت‌های معتبر سیاسی و فرهنگی آن روز ایران از سیدحسن تقی‌زاده تا شریف‌امامی و از دکتر رضا فلاح تا محمدعلی مسعودی برخورد می‌کنیم و صورت جمعاً ۹۶۰ نام را از رجال معاصر در خود می‌گیرد. پیداست که مرحوم هویدا حق داشته است که برای خواباندن سر و صدای روز، دستور جمع‌آوری کتاب را بدهد. اما داستان رفیق بنز‌سوار اسماعیل رائین هم که کم ‌نفوذتر از نخست‌وزیر نبوده کمک کرده است که کتاب چاپ و پخش شود حتی اگر به ‌صورت زیرمیزی سه جلد آن در اینجا در اختیار بنده باشد. به ‌قول شاملو، روزگار غریبی است نازنین…ادامه دارد …….

 
کلیدواژه ها: , , , , , , ,
  1. نيسان says:

    آقای صدرالدین الهی، این نویسنده شهیر عصر سلطنت، راه‌های گول مالیدن خوانندگان را خوب بلد است. امروز نه به لطف آقای الهی، که به لطف اعجاز عصر اطلاعات، همه می‌دانند که رائین به دستور شاه، با مباشرت علم و ساواک به اسناد فراماسونری ایران دسترسی داشته و کتاب فراماسونری را به دستور و با منویات آنان تألیف کرده است. این که آقای الهی ادعا می‌کنند در گردآوری اسناد به او کمک می‌کرده‌آند باید روشن کنند که این زحمات را به درخواست ساواک انجام می‌دادند یا به درخواست دل خود و از باب دوستی با مولف؟! در جلد دوم کتاب اسناد فراماسونری در ایران، چاپ مؤسسه مطالعات سیاسی مجموعه اسنادی را منتشر شده که نشان می‌دهد در آستانه تشکیل لژ بزرگ ایران، ساواک به دستور شاه وارد عمل شده و زمینه را برای انحلال لژهای وابسته به فراماسونری فرانسه و انگلستان را فراهم ساخته و در این راه، آقای اسماعیل رائین، یک ابزار بود برای پیشبرد هدف.

  2. محمد says:

    دکتر صدر الدین الهی نویسنده و نام اوری توانا که از نوک قلم این بزرگوار فقط صداقت و صمیمیت و انسانیت بر صفحه کاغذ که در واقع صفحه روزگار است بیاددگار میماند . من ارزوی سلامتی برای این عزیز توانا دارم

  3. ahmad says:

    با سپاس از درچ مطالب چالب در سایت خواندنیها. نوشته آقای الهی مثل همیشه چالب و خواندنی است. پیروز باشید.