Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > جامعه ایرانی > قانون حجاب در فرانسه و ارجاع ارباب رجوع به رضا شاه
artcile
قانون حجاب در فرانسه

قانون حجاب در فرانسه و ارجاع ارباب رجوع به رضا شاه

۸ آبان ۱۳۹۰

قانون منع استفاده از «بورکا» ـ بُرقع یا نقاب ـ در فرانسه به‌مرحلۀ اجرا درآمد. به‌موجب این قانون هرگاه زنی در کوچه و خیابان یا اماکن عمومی با حجاب کامل، یعنی پوشاندن تمامی سر و صورت، ظاهر شود، محکوم به پرداخت ۱۵۰ یورو جریمه خواهد بود.

تصویب قانون و اجرای آن البته با اعتراض بنیادگرایان اسلامی روبرو شد. از آن جمله، در پاریس و چند شهر دیگر فرانسه، درست همان روز که قانون به‌اجرا گذارده شد تظاهراتی پراکنده علیه آن صورت گرفت و تنی چند از مخدّرات محجّبه به سخنرانی پرداختند.

کلک بانوی محجبه

YouTube Preview Image

«نادیا»، یکی از سخنرانان تظاهرات ضد «بورکا» در پاریس، که روی پله‌های کلیسای «نوتردام» سخن می‌گفت، ازجمله فریاد کشید: «من با حجاب کامل در اینجا حاضر شده‌ام تا اعلام کنم که زیر بار چنین قانونی نخواهم رفت. من قانون خدا را اجرا می‌کنم. در قبال قانون خدا باید جوابگوی او باشم نه سلسله مراتب حکومتی»!

پلیس دستور داشت در روزهای نخستین به‌اجرا درآمدن قانون، ملایمت به‌خرج دهد و با زبان خوش، خانمها را به برداشتن نقاب از روی چهره دعوت کند. با این حال، مواردی پیش آمد که کار به‌مسالمت پیش نرفت و چاره‌ای جز صادر کردن برگ جریمه باقی نماند.

در یک مورد، وقتی پلیس ورقۀ جریمه را نوشت و به‌دست مخدّره متخلّفه داد، جواب شنید «برو از خدا بگیر که قانون حجاب را برای زن مسلمان برقرار کرده است»!

هفته‌نامۀ فکاهی ـ انتقادی «کانار آنشنه» همین قضیه را به‌صورت کاریکاتوری منعکس کرده است که در آن مأمور پلیس قبض جریمه را می‌نویسد که به‌دست خانم بدهد. جواب می‌شنود: «این را بفرستید برای الله»!

***********************

رفیقی داشتیم به‌نام «امیر ـ الف» که مدیر کل وزارت دارایی بود و از دوران ورودش به خدمت داستان‌ها حکایت می‌کرد.

می‌گفت: من در اواخر دوره رضاشاه وارد خدمت شدم. نوجوانی بودم ناآشنا با چَم و خم دستگاه اداری. به من گفته بودند شرط ترقی در دستگاه دولت، اطاعت بی چون و چراست. باید سرت را پایین بیندازی و هرچه رئیست گفت اطاعت کنی.

اولین شغل من کارمندی ادارۀ مالیاتها بود. ادارۀ ما یک رئیس داشت و پنج ـ شش کارمند که من جوانترین و تازه‌کارترینشان بودم. همگی در یکی از تالارهای کاخ وزارت دارایی (آن‌وقت‌ها: وزارت مالیه) می‌نشستیم و کارها از این میز به آن میز ارجاع می‌شد. میز رئیس در صدر تالار قرار داشت و میز من، نزدیک در. رئیسمان از آن عرق‌خورهای قهار بود و اغلب اوقات، بطری عرق را در قفسۀ کنار میزش، لابلای پرونده‌ها پنهان می‌کرد تا گهگاه گلویی تر کند. یکی از وظایف من، خارج از کارهای جاری اداری این بود که هرچند روز یک بار بروم یک بطری عرق بخرم و برای رئیس بیاورم. اَحوَط آن که پول عرق هم از محل وجوهات زیر میزی تأمین شود!

یک روز نشسته بودیم سرگرم کار، که مردی شکم‌گنده با ته‌ریش جوگندمی از در وارد شد و چون میز من درست در کنار در قرار داشت، پس از آن که نگاهی به سالن انداخت مرا برای طرح مطلب برگزید.

مردی بود از تجار بازار و نسبت به پیش‌آگهی مالیاتی که برایش صادر شده بود اعتراض داشت. گفتم باید به رئیس مراجعه کنی. اتفاقاً از آن روزهایی بود که بطری خالی مانده و رئیس سخت خمار و بی‌حوصله بود. من، شاکی را نزد رئیس بردم و همانجا ایستادم تا او شکایتش را عنوان کرد. رئیس در حالی که سرش را پایین انداخته بود گوش کرد و گوش کرد تا شاکی هرچه در دل داشت بر زبان آورد. آن وقت، رئیس رو کرد به او و گفت «این حرفها را چرا به من می‌گویی؟»

شاکی ـ پس به چه کسی باید بگویم؟

رئیس ـ (در حالی که به عکس قاب شدۀ رضاشاه، بالای سرش، اشاره می‌کرد) به خودش!

مردک نگاهی به تمثال شاهانه انداخت و چشمهایش از تعجب گرد شد. پرسید: «به کی؟… به شاه؟!»

رئیس گفت: معلوم است! ما که اینجا نشسته‌ایم نوکر اعلیحضرتیم. قانون اعلیحضرت را اجرا می‌کنیم. طبق قانون اعلیحضرت برای شما پیش‌آگهی مالیاتی صادر شده است. حالا می‌فرمایید ظالمانه است، بسیار خوب، برو به خودش بگو!

در همین حال، با چشم به من اشاره کرد که آن دو را به حال خود بگذارم و بروم پشت میز خودم. با این موزیک آشنا بودم و می‌دانستم رئیس در مذاکرات دوجانبه به حاجی آقا خواهد فهماند که اگر می‌خواهد شکایتش مورد توجه قرار گیرد باید خر کریم را نعل کند.

رفتم نشستم پشت میزم و زیر چشم مراقب اوضاع بودم. مذاکرات ادامه یافت و طرفین کم‌کم سرشان به هم نزدیک شد و اَخم و تَخم از میان رفت. رئیس کشوی میز را گشود و حاجی آقا مشتی آجیل مشکل‌گشا در آن ریخت. آنگاه رئیس مرا فراخواند و گفت «فردا حضرت آقا با اسناد و مدارک تشریف می‌آورند، شما موظفید رسیدگی کنید و اگر شکایتشان وارد بود مستقیماً به من گزارش دهید».

من حاجی آقا را تا نزدیک در بدرقه کردم و برای گرفتن دستورالعمل به نزد رئیس بازگشتم. رئیس اسکناسی از داخل کشو بیرون آورد، گذاشت کف دست من و گفت «برو آن زهرماری را بخر، بیاور که خمارم!»

 
کلیدواژه ها: , , , , , , , , ,
  1. محمد says:

    بسیار لذت بردم از این نوشتار استاد نازنین احمد احرار . ارزوی سلامتی و موفقیت برای ایشان ارزو میکنم

  2. keyvan says:

    انگار شما مثل اون رئیس خمار بودین
    که دو موضع مختلف که به هم ربطی نداشت
    به هم پیوند زدین