Home
translation
رفراندوم در کردستان

رفراندوم در کردستان عراق

translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > بخش دوازدهم خاطرات امیرانی – نفرین نامه ادیب کاشانی برای تقی زاده
خاطرات امیرانی

بخش دوازدهم خاطرات امیرانی – نفرین نامه ادیب کاشانی برای تقی زاده

۱۹ فروردین ۱۳۹۰

در بخش یازدهم این خاطرات خواندید که علی شعبانی سردبیر تحمیلی دولت به امیرانی می نویسد «…حال اگر خرج خود جنابعالی گران است بنده و هیئت تحریریه مسئول برد و باخت‌ها و گشادبازی‌های شما در گذشته و حال نیستیم. در این شب عید که تمام دستگاهها به کارمندان خود عیدی و پاداش می‌دهند، صحیح نیست که جنابعالی (صرفاً برای مبارزه و ایجاد جنگ اعصاب علیه بنده) از پرداخت حقوق حقه اعضای هیئت تحریریه به معاذیر غیرقابل قبول خودداری بفرمائید. زیرا به لطف الهی این مملکت حساب دارد و خوشبختانه حساب هر کسی روشن است» و بعد به آنجا می رسیم که امیرانی پس از  شرح  نامه شعبانی به پیشینه او اشاره می کند و می گوید :«…طبق یادداشت‌های سرگذشت مانندی که ۲۴ سال پیش بنا به مصلحتی نوشته‌اند و قسمت‌هائی از آن در صفحات اولیه این خاطرات آورده شد از: «مامور تبلیغات سازمان جوانان حزب توده در مازندران بودن و مامور ترور والاحضرت شمس شدن، تا آگاهی و اطلاع داشتن از ترورهائی نظیر قتل محمد مسعود و دهقان و هژیر و رزم‌آرا، و بالاخره پیش‌بینی سوءقصد به شاهنشاه در پانزدهم بهمن و بسیاری از اسرار و مطالب نهفته دیگر که طی پنجاه صفحه با عکس و تفصیلات از خودشان نوشته‌اند» حساب از این روشن‌تر نمی‌شود و نیازی به شاهد نیست»…

و حال ادامه خاطرات :

این متن صریح اقاریر و نوشته‌های خود ایشان است و قاضی از پس اقرار، نشنود انکار!

در مورد «حساب و کتاب داشتن مملکت» هم بهترین شاهد صدق گفتار ایشان خود مردم هستند، که می‌دانند طی سیزده سال حکومت دار و دسته کانون مترقی و کسانی که کاروان درآمد نفت را زده، و کار خود را سره پنداشته و کار مملکت و مردم را یکسره، چقدر حساب و کتاب برقرار بوده و کمیسیونی چون کمیسیون شاهنشاهی قطعاً بیهود، و مانند ما روی غرض!، کوس رسوائی کار عده‌ای از آنان را بر سر هر بام و بازار زده است!!

علی اصغر امیرانی مدیر خواندنیها و امیر عباس هویدا نخست وزیر

سخن دیگر ایشان که آن هم درست است، اشاره به گشادبازی‌های ما در گذشته و حال است. که در مورد گذشته، حق با ایشان است! تا قبل از تشریف فرمائی آقایان سردبیران تحمیلی، بی‌داشتن دیناری وام، ساختمان چهار طبقه برای اداره و پنج طبقه برای چاپخانه و ویلا و باغ مسکونی با گشاد بازی برای خودمان ساختیم، آن هم در دوران قبل از ۲۸ مرداد ۳۲ و در سالهای ۲۹ و ۳۰ و ۳۱ و بعد از دوران ۲۸ مرداد باز هم گشادبازی کرده، عده زیادی زندانی بدهکار، آن هم به شکرانه تاجگذاری آزاد کردیم.

و اما در مورد گشادبازی‌های زمان حال، از قدم نکبت اثر شما و همکار قبلی و اخراجی شما پرویز لوشانی، که حساب او هم مانند روز بر همه روشن بود، جز بر انتخاب کنندگان آن! برای تامین هزینه‌هائی که روی دست مجله و چاپخانه گذاشته‌اید و به منظور جبران، هزارها کیلو مجله چاپ شده به صورت کاغذ باطله طی پنج سال سانسور و دور ریخته شد و بسیاری زیانهای دیگر، به برد و باخت هم متوسل شدیم، و اگر به موقع دستی از غیب بیرون نمی‌آمد و بر سینه نامحرم نمی‌زد، در راه حفظ موجودیت مجله‌ای که هم اکنون به کوری چشم خیلی‌ها، همچنان سرفراز و پابرجاست چه بسا، به کارهای ناشایست دیگر، که تحمل وجود امثال شما، رسوائی‌آورترین آنهاست ممکن بود دست بزنیم.

آری ما مشروع در می‌آوردیم و نامشروع از دستمان خارج می‌کردند. ولی امثال شماها و اربابانتان نامشروع به دست آورده و هنوز هم می‌آورید، ولی حتی مشروع هم حاضر نیستید دیناری از آن را از دست بدهید و به خاطر دو روز دیگر گرفتن حقوقی که حق گرفتن آن را هم ندارید، از فرط نادانی یک چنین نوشته توهین آمیزی، مانند سلف نادان‌ترتان به دست مدیر موسسه که به منزله دست روزگار است به زیان اربابانتان می‌سپارید، راستی که: دشمن دانا به از نادان دوست!

و اما در مورد قیمت مجله که آن روزها ۱۵ ریال بوده و امروز پنجاه ریال است و شما به خیال خودتان کشف بزرگی کرده‌اید نوشته‌اید: «من ثابت می‌کنم خواندنیها گران‌ترین مجله دنیاست» هیچ یک چنین زحمتی را به خودتان ندهید، این قسمت ثابت شده هست و نخستین کسی که آن را ثابت کرد خود ما بودیم که ده سال پیش، دو سال قبل از تحمیل شما به خواندنیها، در شماره اول از سال بیست و هشتم نوشتیم:

«مجله‌ای که اکنون دو هزار و سیصد و هفتاد و پنجمین شماره از سال بیست و هشتم آن به دست خوانندگان می‌رسد، در مقایسه با مطبوعات امروز جهان و حتی کشور خودمان گران‌ترین مجلات دنیا و در عین حال کوچکترین و کم کاغذترین آنهاست و از لحاظ محتوی هم دارای نواقص و معایب فراوانی است، که هیچکس به اندازه خود ما، از آن آگاهی و اطلاع ندارد».

یگانه مطلب تازه در اینجا، برای اطلاع آن بدخواه و سایر علاقمندان به خرید و مطالعه و جمع آوری خواندنیها، ناچارم و باید به آن اشاره کنم این است که نرخ پنجاه ریال فعلی هم به زودی تغییر خواهد کرد، منتها این تغییر بر خلاف تغییر سایر نرخها که به مصرف کننده و خریدار سبب آن گفته نمی‌شود، ما نخست بیلان دخل و خرج خواندنیها را که برای نخستین بار در تاریخ مطبوعات کشور منتشر می‌گردد، جلو خوانندگان می‌گذاریم، و این کاری است که دیگر مطبوعات هرگز نکرده و نمی‌توانند هم بکنند آنگاه با مشورت و نظرخواهی از خود آنها نرخ جدید را اعلام خواهیم کرد و هیچ بعید نیست هیئتی از خود خوانندگان به صورت داوطلب مامور و مسئول تعیین این نرخگذاری بشوند حتی خود شما که اکنون نمی‌دانیم کجا هستید و مشغول چه کار!

امروزه ما در عصر و شهر و کشوری زندگی می‌کنیم که نرخ پسته طبق نوشته روزنامه‌ها دانه‌ای (درست توجه فرمائید) دانه‌ای ده ریال است و نارنگی کیلوئی هفتصد ریال و نرخ آمد و رفت از یک گوشه شهر به گوشه دیگر به طور متوسط سیصد ریال و چون این کالاها و کارها هیچکدام با مجله قابل قیاس نیست، به نرخ کتاب که نزدیکترین کالا به مجله می‌باشد اشاره می‌کنم که متوسط آن صفحه‌ای یک ریال می‌باشد (کتاب حماسه کویر استاد باستانی پاریزی در ۸۴۰ صفحه با کاغذی نامرغوب‌تر از خواندنیها و قطعی کوچکتر از آن به قیمت ۸۴۰ ریال از طرف انتشارات امیرکبیر عرضه شده) بهای مجله سودمند و خواندنی و نگاهداشتنی استاد یغمائی در ۶۸ صفحه هم قطع و هم صفحه با خواندنیها یکصد ریال است یعنی از قرار صفحه‌ای سی شاهی.

امثال شما که انصاف بو نکرده‌اید، اکنون از سایران انصافاً سئوال می‌کنیم: خرید یک عصا و پیپ در حراج به هشتصد هزار ریال گرانتر است و یا با همان پول خرید ۱۶ هزار نسخه یعنی سیصد و بیست سال آبونه مجله‌ای چون خواندنیها؟ من در شگفتم آنها که با یک اشاره دست می‌توانند فردی را صاحب عصا یا دودکش کنند، چرا یک چنین پولهائی را صرف فراهم آوردن وسیله خواندن و مطالعه برای هزارها انسان نمی‌کنند؟

دلیلش روشن است برای اینکه با عصا و پیپ مردم دست به عصا راه می‌روند و معتاد به دود می‌شوند، ولی با مطالعه مجله‌ای چون خواندنیها فکرشان باز می‌شود و چشم و گوششان بازتر!

من کسی نبوده و نیستم که به نامه امثال شعبانی، آن هم از نوع اهانت آمیز و موذیانه آن جواب بدهم. خاصه که نیت باطنی او از انشاء و ارسال یک چنین نوشته‌ای وصول حقوق عقب مانده نبود، تا چه رسد به حقوق سایر همکاران که کارمند دیرین خواندنیها بودند و ربطی به او نداشتند. کسی که به قول خودش، حقوقش را از نخست وزیری می‌گرفت و مقرری‌هایش را هنوز هم از چند شرکت و سازمان دولتی و نیمه دولتی، نه تنها نیاز مالی نداشت، مانند بسیاری از کارمندان از چند جا حقوق‌بگیر دولت، درآمد زیادی هم داشت.

مقصود او از گنجانیدن مسائل و موضوعاتی چون گرانی مجله و گشادبازی‌های مدیر آن، عصبانی کردن من بود، تا گنجشک وار قفس را بر سر خود خراب کنم و او به سود خود و دار و دسته زخمی شده از آن استفاده‌ها کند. غافل از این که سر و کارش با باز بود:

مرد هشیار گرفتار، چو باز
نکند بر ضرر خویش اقدام

اکنون هم که بعد از گذشت هشت سال این سان و به تفصیل به آن جواب دادم، این جواب به خاطر خوانندگان بود. که نمی‌خواستم، هیچ نکته‌ای از آنها پنهان بماند، تا چه رسد به نقطه ضعف.

در خلال این احوال، آخرین ماه از نخستین سال اشغال فرا رسید. سال جدید ۱۳۴۹ سوار بر تونل زمان، بی آنکه چراغ قرمزی بر سر راه داشته باشد، و بدون توجه به حال و وضع امثال ما، مسافران واپس مانده از کاروان، از راه رسید. به هر نحو و به هر قیمت و از هر جا که بود از جمله رسیدن بیست هزار تومان عیدی از مقامی که هرگز انتظار آن را نداشتم و از این پس هم نباید داشته باشم حقوقهای عقب مانده را تا شب عید و مبلغی هم به عنوان سود ویژه، از زیان خالص به کارگران پرداختیم و چون نمی‌توانستیم مانند همه ساله عیدی هم به آنها بدهیم، این نامه را به صورت بخشنامه‌ای خصوصی برایشان فرستادم:

همکاران گرامی ـ کارگران عزیز:

تا انسان مدیر و سرپرست و نان آور و به طور کلی مسئول زندگی یک عده نباشد، نمی‌داند برای یک مدیر موسسه خاصه که ذاتاً دست و دلباز و نان رسان و یا به قول بعضی‌ها «گشادباز» هم باشد چقدر دشوار و در عین حال دردآور است که در آغاز سال به جای هر نوع عیدی و پاداش به کارمندان، با آنها از مسئله‌ و موضوعی صحبت کند که هم گفتگو درباره آن برایش دشوار است و هم سکوت و بر سر آتش بودن و نجوشیدن دشوارتر!

با توجه به این نکته مهم و دردناک و به منظور مقابله و در واقع سازش با وضعی که در ماههای اخیر برای خواندنیها پیش آمده و آقایان کارمندان و کارگران خود بهتر از هر کسی شاهد عینی چگونگی آن می‌باشند، ناچار و باید کسر خرجی را که طی سی سال انتشار مجله اینسان سابقه نداشته و به صورت خطرناکی روزافزون هم هست، جبران کرد و این موضوعی است که بی‌مشورت قبلی و جلب همکاری قلبی همکاران هر نوع کوششی در راه وصول به آن بی‌ثمر می‌باشد.

به همین مناسبت و مناسبت‌های بسیار دیگر است که ضمن تصمیم به افزایش بهای مجله و کم کردن از تعداد صفحات و هزینه کاغذ و چاپ آن چون سازمان فعلی خواندنیها یادگار دورانی است که تیراژ مجله چند برابر امروز بوده، اکنون که آن تیراژ و به دنبال آن درآمد آگهی از بین رفته بدون آنکه از سایر هزینه‌ها خاصه اقساط و بهره وامها کم گردد، در صورتی که نخواهیم اقساط وامها را بپردازیم و نمی‌توانیم هم، باز با مبلغی بر کسر خرج روبرو هستیم که ناچار باید آن را پر کنیم.

از طرف دیگر چون شخصاً مایل به ترک همکاری با هیچیک از کارمندان نیستم و کم کردن از حقوق، آن هم حقوق و درآمدی که قبلاً روی آن حساب شده درست نیست و آنان را با وضعی نظیر وضع فعلی خود ما روبرو خواهد کرد.
و چون از آغاز سال ۴۹ بودجه و محلی برای پرداخت حقوق‌ها به ترتیب سابق که با وام تامین شده وجود ندارد، لذا خواهشمند است هر یک از آقایان برای روشن کردن وضع خود و تطبیق آن با وضع موجود مستقیماً به شخص اینجانب مراجعه نمایند.

ع. امیرانی

مسئله مهم برای ما در آن اوضاع و احوال و آن موقع از سال، پرداخت حقوق به کارمندان و کارگرانی که سردبیران دولتی، به منظور تسلط بیشتر بر آنها، از جیب ما، اضافه کرده بودند نبود. مشکل بزرگ و دشوار برای ما، از آن پس در اسفند ماه هر سال پرداخت بهره سه ماهه و وامها و تعهدات به بانکها و اشخاص بود که همه ساله بر مبلغ و مقدار آن اضافه می‌شد تا آنجا که در اسفند ماه گذشته، شب عید ناچار شدیم مبلغی در حدود پنج میلیون ریال بابت بهره تنها، به غیر مستحق‌ترین موسسات و افراد که بانکها و صرافان باشند بپردازیم!

لازم به یادآوری است که بهره پرداختی در سال گذشته، و سالهای قبل همه‌اش مربوط به وامها و تعهدات دوران اشغال نبود، بعد از رفتن سردبیران دولتی، به طوری که خواهید دید، در راه انتشار خواندنیها، برای ما آنچنان وضع و تنگنائی به وجود آوردند که بارها آرزوی بازگشت لوشانی و شعبانی را داشتیم، درست مانند کوتاه شدن دست استعمار از فلسطین و قبرس و هند و چین و شبه قاره هند و دیگر جاها که سر و کار صاحبان و ساکنانش را با دشواری‌های دیگری روبرو ساخت.

هیچیک از صاحبان سرمایه و سود و آنها که سیزده میلیون تومان یک قلم، به پای زنی قمارباز نثار می‌کردند و با این کار پول خود و آبروی کشور را هم بر باد می‌دادند و آنها که صد میلیون تومان تنها از سود نمایندگی پیکان، صرف نیکوکاری می‌کردند، نخواستند بدانند که ما، چه می‌کشیم و چرا، تا چه رسد به آنها که میلیاردها دلار درآمد نفت را در اختیار داشتند:

خدا نگیردشان دست، روز رستاخیز
که دست ما نگرفتند و، می‌توانستند!
(۱۰)

از آن سال به بعد که سال ۱۳۴۹ باشد تا مدت هشت سال تمام، به استثنای امسال که از نیمه دوم سال بر اثر انعام کردن «جامه خودمان به خودمان» دوران رهائی از وام و به دنبال آن خلاصی از سانسور در ثلث سوم سال آغاز شد، هر سال عید برای ما، با محرم فرقی نداشت.

محرمی که در آن، در عین عزادار و گرفتار بودن، حق نداشتیم مجلس فاتحه برای اختیارات و آزادی و دارائی از دست رفته خود برپا کنیم، تا چه رسد به ذکر مصائب خودمان و مصیبت‌های دیگران. دو سال پیش که شب عید و ماه آخر سال برای ما از یک نظر دیگر به تمام معنی شام عاشورا هم بود، عاشورائی که طی آن علاوه بر سایر مسائل و مشکلات که به عمد و دستی و مصنوعی بر سر راهمان گذاشته بودند داماد جوان و ناکاممان هم بر اثر تصادفی که تا امروز علل و عوامل آن، مانند علل و عوامل اشغال خواندنیها، همچنان برای ما مجهول مانده، درست در روز پدر دیده از جهان فروبست و زن جوانش را با سه کودک خردسال همچنان چشم به راه گذاشته است.(۱۱)

در تمامت این سالها: برخوردمن به شادی و غم، یکنواخت بود، در صبح عید، چون شب ماتم گریستم!

اکنون بار دیگر با هم برویم بر سر مطالب مندرج در دفتر خاطرات آن ایام، که متاسفانه و شاید هم خوشبختانه دارد ته می‌کشد.

چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۴۹

عید امسال برای ما، یکی از بدترین ایام عید روزگار بود. اندکی از وضع ما و خواندنیها در بخشنامه خصوصی به کارمندان منعکس است و اندکی دیگر در سرمقاله‌های آخر و اول سال که شماره‌های ۴۹ و ۵۰ و ۵۱ و ۵۲ سال سی‌ام باشد مندرج است و بقیه که قسمت اعظم و کامل آن باشد، همچنان به صورت عقده و غده در سینه خود ماست تا چگونه و چه وقت و به چه صورت، سر واکند و یا ما را از سر، واکند.
ع. امیرانی

اکنون که هفت سال و کسری از آن روزگار سیاه و تلخ‌تر از زهر می‌گذرد و روزگار ما به حمدالله از سیاه سیاه به خاکستری و از خاکستری به سفیدی و از سفیدی در پرتو آزادی قلمی که پیدا شده، امیدوارم در مورد همه روزگار به دورانی نورانی، که دوران تمدن بزرگ است برسد. اگر حمل بر عقده گشائی نشود چون سرگذشت و سرنوشت گرفتاری ما در دست گرفتارکنندگانمان بی‌شباهت به سرگذشت گرفتاری شادروان ادیب بیضائی کاشانی نیست با جمال آن را به صورت اقتباس از وحید در اینجا می‌آوریم، تا آنان که خود را اهل مطالعه و تاریخ می‌دانند از آن عبرت بگیرند.

«یکی از ادبای فاضل و استادان مسلم شعر و سخن قرن اخیر ایران، مرحوم ادیب علی محمد بیضائی کاشانی است که با اینکه قسمتی از آثارش تحت عنوان (دیوان ادیب بیضائی کاشانی) در سال ۱۳۲۸ شمسی چاپ شده است، معذلک تا کنون ناشناخته مانده و در واقع حق شناسائیش در جامعه ادب ایران ادا نشده است.

مرحوم ادیب بیضائی در دارائی کاشان رئیس اداره خالصجات بود. اشخاصی می‌خواستند به دست ایشان کارهائی بکنند ولی چون او مردی وارسته و ادیبی متقی و فاضل پرهیزکار و متدین بود اعتنائی به خواسته‌های آنها نداشت و با امیال آنان موافقت نمی‌نمود. تطمیع و تهدید هم در او کاری نکرد. درصدد برآمدند از آن سمت خلعش کنند و این کار بهانه لازم داشت. در کاشان مزرعه خالصه‌ای بود به نام ولاشان یا والاشان که اشتباهی در ارقام عوائد آن واقع شده بود (که بعداً معلوم شد آن اشتباه از مرکز ناشی شده بوده است) آن را بهانه کرده و پرونده‌ای به نامش تشکیل داده به محاکمه اداریش کشیدند و به سه ماه بیکاری محکومش کردند. ادیب به تهران ا»د. (تیرماه ۱۳۱۱)
وزیر وقت دارائی چون معروف بود که اهل قلم است و با ادبیات سر و کاری دارد، ادیب قصیده‌ای ساخته برایش فرستاد و انتظارش این بود که دستور دهد بی‌غرضانه به کارش رسیدگی نمایند و لکه این ننگ را که به صرف غرض بر دامن پاکش وارد ساخته‌اند، بزدایند. بد نیست ابتدا قسمتی از آن قصیده را برای اطلاع بر مایه ادبی و طبع شیوا و استادانه و از همه مهمتر درد جانسوز او که با درد آن روز ما فرقی نداشت، در اینجا ملاحظه نموده سپس نسیم نامه او را که زبان حال آنروز ماست مطالعه فرمائید:

به وزیر، این سخنم عرضه ده ای باد شمال
کای ز فضل و ادبت داده جهان عرض جمال
چند سال است ز ممدوحترین وصف و مدیح
دیرگاه است ز مقبولترین شعر و مقال
که روان کردم زی کوی تو نهری زرخیز
که برافشاندم بر پای تو، عقدی زلال
نز در قهر بیفشاندی، بر من دامن
نز سر مهر بپرسیدی، از من احوال
عامل خودسر کاشان تو، از کژی فکر
کرد سوء نظر اندر عمل من اعمال
این روا داری؟ در عصر تو بر باد رود
آبروئی که بیندوختمش سی و سه سال؟!
این روا داری؟ تا هست مرا خامه به دست
از تو و عصر تو، نالم به خدای متعال؟!
بنده آن نیست که در تذکره فضل و ادب
بگذارد نظر دهرش مجهول الحال
آنکه زین جنس سخنهای دلارا گوید
بی‌شک از حالش تاریخ نمی‌ماند لال!
عمر من یکسره اندر سر کارم بگذشت
همه با مار بغار اندر و با سگ به جوال!
آنچنان روز جوانی من از دست برفت
که تصور نتوان کرد مگر خواب و خیال
آن زمان گفتی زودا شود انجام پذیر
بسر آمد ولی ای خواجه ندانی به چه حال
داوری کن که اگر حال بدادم نرسی
داوریها کند از ماضی ما، استقبال!
قلم شیوا با فکر توانا دارم
همت فربه در پیکرم افکنده هزال
هم اگر نادان باشم نیم از آنان کم
که سه مه بیگنهم دادند این رنج و نکال

ولی وزیر دارائی وقت که تقی‌زاده بود یا نامه به دستش نرسید و یا از غایت خودپسندی اصلاً قصیده را نخواند. علیهذا نه جوابی به گوینده داد و نه از حوالش پرسید چون مدت انتظار بیضائی برای جواب به پایان رسید و خبری نیافت، کم کم ایام عید نوروز سال ۱۳۱۲ شمسی هم فرا رسید. مرحوم ادیب که از این ناروائی‌ها بی‌حد متاثر بود، قطعه ذیل را ساخه برای تقی‌زاده فرستاد و بعد از چندی نیز به کاشان معاودت نمود و در اثر ناراحتی‌های فکری که در این مدت وی را آزرده بود مریض و در بستر افتاد.اینک این شما و این هم آن قصیده نفرین نامه‌ای که نفرینش گرفت!

ایا وزیر، که این عبد، بر تو ماتم باد!
دل تو پهنه اندوه و عرصه غم باد!
چنانکه از تو به من فرودین محرم شد
همیشه بهر تو، هر فرودین محرم باد
چنانکه نام مرا زشت کرده دوره تو
همیشه نام تو، با یاد زشت توام باد
در این بهار که تر کرده اشک چهره من
گل جمال تو را آب دیده شبنم باد
چنانکه گوش ندادی به دادخواهی من
ز التماس تو کر، گوش رب اعظم باد!
چنانکه فکر مرا در جهنم افکندی
همیشه فکر تو افکنده در جهنم باد
بدان صفت که پریشان شد از تو خاطر من
همیشه فکر تو و خاطر تو درهم باد
شکست پرچم تقوای من وزارت تو
وزارت تو الهی شکسته پرچم باد
چنانکه بیگنهم، عامل تو خواند شقی
همه عواملت از اشقیای عالم باد
الهی آنچه مسلم بود بدان خذلان
تو را و آل و تبار تو را مسلم باد
به دود آه و دم سرد من نبخشودی
که دومان تو، منطوقه فدمدم باد(۱۲)

در کاشان کسالت ادیب ادامه یافت و سرانجام در نیمه اسفند ماه سال ۱۳۱۲ بدرود حیات گفت و چندی بعد از فوت او، محاکم مربوطه در تهران که به پرونده او رسیدگی می‌کردند، وی را از اتهام منتسبه مبرا و بیگناه دانسته و الغاء حکم صادره علیه ایشان را اعلام و به ورثه او ابلاغ و جمیع حقوق مربوطه او را نیز به ورثه‌اش پرداختند ولی چه فایده که این کار نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود……. ادامه دارد

برای مطالعه بخش یازدهم خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

مطالب امیرانی در سایت قدیم خواندنیها را  در اینجا بخوانید .

همه مطالب علی اصغر امیرانی در خواندنیهای جدید را در اینجا بخوانید .

برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی و و علی شعبانی سردبیران منصوب دولت در خواندنیها  اینجا را بخوانید

پانویسها

—————————————
۱۰ ـ به مصداق: من لم یشکر الناس، لم یشکر الخالق (کسی که از مردم سپاسگزاری نکند از خدا نخواهد کرد) در این مورد ناسپاسی و حق ناشناسی است اگر از دو موسسه در بخش عمومی و خصوصی که در تمامت این سالها، بی توجه به اوضاع و احوال و اخطار مخالفان خواندنیها، همچنان با دادن آگهی‌های رنگی برای روی جلد مجله، نشریه ما را در پناه حمایت مادی و مالی خود گرفتند، آن دو یکی هواپیمائی ملی و دیگر بازرگان و شرکتی بود که آگهی‌های مربوط به شرکت‌های وابسته به او، پیوسته بر روی جلد مجله بود که هنوز هم هست.
و این درست در حال و احوالی بود که شرکتی چون شرکت ملی نفت یک میلیارد ریال فقط بودجه روابط عمومیش بود و بیش از هزار برابر درآمد اصلی ولی دیناری آگهی به ما نمی‌داد و در همان اوقاتی بود که صاحبان کفش ملی، صدصد هدایای گرانبها به قیمت افزایش نرخ کفش مردم نثار قدوم میهمانان خارجی می‌کردند، آقایان علی رضائی و هژبر یزدانی و غیر یزدانی کسرالله اموالهم! که پناه بر خدا.

۱۱ ـ شرح جانگداز این حادثه و چگونگی وصول خبر آن به ایران، که یکی از دردناکترین و دشوارترین شب‌های عمر من بود با عکس و تفصیلات در شماره مخصوص نوروز سال ۲۵۳۴ چاپ و منتشر شده است.

۱۲ ـ در این بیت شاعر هم مانند آن روز و روزهای بعدی ما، از فرط تاثر و ناراحتی روحی، ناشی از بیگناهی خود و جور و ستم دستگاه حاکم، وزیر وقت را، با همان لفظ و لحنی که خدا در قرآن کریم در مورد قوم ثمود فرمود: فدمدم علیهم ربهم بذنبهم فسویها نفرین می‌کند و از خدا می‌خواهد که دودمان و خاندان او را به کلی نابود سازد. در صورتی که یک چنین نفرینی در مورد مرحوم تقی‌زاده اکنون که سالها از مرگش می‌گذرد، همه می‌دانیم که قبلاً گرفته بود و او بلاعقب بود و دودمانی نداشت که بر باد رود.

 
کلیدواژه ها: , , , , , ,

  1. ahmad says:

    sepas baray in guneh mataleb va ente shar onha bary ha mihanan.
    pirooz bashid.

  2. محمد says:

    خواندن سرگذشت این مرد برگوار جناب اقای امیرانی واقعا مرا متاسف و متالم میکند . من ارزوی موفقیت برای همکاران محترم ایشان دارم .