Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > خبر اول > نوروز و سیزده بدر آن سالها با صدای دکترصدرالدین الهی
artcile
نوروز و سیزده با صدای دکتر صدرالدین الهی

نوروز و سیزده بدر آن سالها با صدای دکترصدرالدین الهی

۲۷ اسفند ۱۳۸۹

دکتر صدرالدین الهی دستی چیره در روایت گذشته دارد و آنچه را می گوید چنان با جزئیات کوچکی که در خاطرش مانده می آمیزد که گوئی از روز گذشته سخن می گوید  . برای سال نو شما مطلبی را که  وی  در باره نوروز در  کتاب “دوریها و دلگیریها ” نگاشته است به انضمام یک نوار صوتی با صدای او در باره سیزده بدر تقدیم حضورتان می کنیم که امیدواریم بپسندید .


با یاد دکتر مصطفی مصباح‌زاده
مراد مهربان مردم‌دار من

نوروز در دوردست

عید در آسمان
چارچار که می‌گذشت، و چلۀ کوچک که تمام می‌شد، در کوچه‌های تنگ و گِلی، برف‌های پوک و پوسیده و پر شده از غبار و دود، اندک اندک آب می‌شدند. و از آسمان برف آمیخته با باران سنگینی می‌بارید که به آن «شِلاب» می‌گفتند.
برف پاروکن‌های دیروز، که هنوز زنگ و آهنگ جارزدن‌های زمستانی‌شان در گوش‌ها بود، پاروها را با سطل‌هایی که از پیت حلبی بنزینی ساخته بودند، عوض می‌کردند و در خم کوچه‌ها فریاد می‌زدند: «آب حوض می‌کشیم، آب انبار خالی می‌کنیم».

در خانه‌ها حصیرها را از روی حوض‌ها بر می‌داشتند، و الوارهای روی آب را که برای نترکیدن حوض و آسیب ندیدن ساروج در آن انداخته بودند، جمع می‌کردند. پِهِن دور حوض را که کاهگل روی آن کشیده بودند، در باغچه می‌ریختند، تا کود گل‌های بهاری شود.
و ما می‌دیدیم که عید در آسمان سایه انداخته است.

گوش کنید : تصنیف قدیمی شیرینی فروش با ساز استاد اسمعیل مهرتاش و آواز محمد منتشری

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

عید در کوهستان
چه حال خوشی بود تماشای شکفتن برق در خاکستری خشم‌آلود ابرهایی که آبستن باران بودند. ابرهای سیاه که بالا می‌آمدند، پیرزن‌های باتجربه می‌خواندند:

از ابر سفید نترس و مرد کوسه ریش
از ابر سیه بترس و مرد تپه ریش

و به ما می‌گفتند که این خطوط شکسته و رنگین برق، تازیانه‌هایی است که فرشتگان بر پشت شیطان می‌زنند. شیطان که قصد کرده دوباره به آسمان برگردد و این بار از خدای آسمان‌ها انتقام خود و بنی آدم را بگیرد. و غرش رعد ناله‌های شیطان است، و بارش تگرگ دانه‌های اشک او، و قارچ‌های درشتی که در کوهستان می‌شکفد، تکمه‌های جامۀ وی که زیر آوار شلاق از هم گسسته است.

در ذهن کودکانۀ ما شیطان قهرمان بزرگی را می‌مانست که در برابر خدا قد علم کرده بود. خدایی که ما سخت از او می‌ترسیدیم و حتی در تاریکی نمناک زیرزمین از ترس او جرأت نمی‌کردیم در کوزۀ خیارترشی یا شیشۀ مربای به را باز کنیم. شیطان در ذهن کودکانۀ ما مظهر مقاومت بود. و ما به هر کار آزادانه‌ای که اجازه نداشتیم بکنیم؛ شیطنت می‌گفتیم و بچه‌های سر به هوا و درس نخوان و یاغی مدرسه را که ظهر هر روز پنج شنبه جلو صف کلاس‌ها کلاه شیطانی سرشان می‌گذاشتند، بی آن که خود بخواهیم دوست می‌داشتیم.

و کباب تکمه‌های جامه شیطان جهنمی زمین روی ذغال چوب با نمک و فلفل عطری آسمانی و طعمی بهشتی داشت.
… عید در کوهستان بالای سرِ ما در البرزکوه بود.

عید در شهر
صدای چک چک خشک عصای پیرمرد نابینای تقویم فروش، روی آسفالت شکسته پیاده‌رو به آخر رگبار می‌مانست، روی شیروانی‌های آهن سفید خانه‌های اعیانی. در خانه‌های ما، پشت بام‌ها از کاهگل بود و روز مرمت کاهگل و بام غلتان زدن، روز بزرگ آزادی بالای بام دویدن و دور از چشم پدر که اداره بود بادبادک هوا کردن.
پیرمرد با خورجین خوش بافتی که روی دوش افکنده بود و در هر لنگه‌اش انبوهی کتاب داشت، از اول شاه آباد عصا می‌زد و جلو می‌آمد. لقانطه را رد می‌کرد.

از جلو لوازم‌التحریری پاینده می‌پیچید توی خیابان بهارستان، با بهارمست صاحب بنگاه کرایۀ ظروف، خوش و بشی می‌کرد. به مشهدی رضای علاف متلکی می‌گفت. جلو انبار هیزم و ذغال سمنانی، با بچه‌ها سر به سر می‌گذاشت و در فاصلۀ این فرود به طرف سرچشمه، با صدای بلند متاعش را عرضه می‌کرد. «تقوم امسال، دیواری، جیبی، رومیزی، استخراج آقای مصباح»، و بعد صورت کتابهایش را بر می‌‌شمرد. «سبزپری»، «امیرارسلان»، «عاق والدین»، «موش و گربه»، «حمزه نامه»، «حسین کُرد»، «کلثوم ننه».

و چک چک عصای مرد نابینا جلو تنها کتابفروش محلۀ ما، نبش چهارراه سرچشمه متوقف می‌شد. در پشت پیشخوان دکان، که صاحب آن سیدی با عمامه و ردا و بدون عبا بود، کتابفروش دوره‌گرد روی چهارپایه‌ای می‌نشست. چای گرمی می‌نوشید و با تنی چند از اهل سواد که بدون مزاحمت، برای کسب سید کتابفروش، در پشت بساط او گرد می‌آمدند، به گفت و گپ می‌نشست. ظاهراً دربارۀ کتاب‌های تازه، تیراژ و فروش آنها. و سید لاغراندام خوش صورتِ آرامی که کتاب‌های مذهبی به شیوۀ نو می‌نوشت ـ با گوشۀ چشمی به جرجی زیدان ـ و کتابفروشی حافظ ـ همین دکان سر چهارراه سرچشمه ـ آنها را به عنوان ناشر چاپ می‌زد و می‌فروخت، غالباً مصاحب عصازن نابینای تقویم فروش بود.

حالا آن سید آرام نویسندۀ کتاب‌های مذهبی، استاد دکتر سید جعفر شهیدی، جانشین علامۀ دهخدا و دکتر محمد معین است و نمی‌دانیم که او هم مثل ما تقویم‌فروش کور دوره‌گرد را به خاطر می‌آورد که با صدای بم و چک چک عصایش می‌گفت و می‌گذشت: «تقویم امسال، دیواری، جیبی، رومیزی، استخراج آقای مصباح».
… و با گفتن و گذشتن او ما می‌دیدیم که عید در شهر جاری شده است.

عید در میدان
در هیاهوی رنگین غروب، چراغ زنبوری روی همۀ بساط‌ها وزوز درخشانی داشت. برای ما میدان سرچشمه مرکز جهان و بلکه تمامی کائنات بود. صداها درهم می‌آمیخت. ترمز کشدار خط هشت که از بازار به دروازه دولت می‌رفت و جیرجیر چرخ‌های درشکه‌ای که مسافرانی را با کروک کشیده در آغاز مغرب، از بازار به بالای شهر می‌آورد و فریاد دردآلود بچه‌های شیطانی که پشت درشکه سوار می‌شدند تا سواری مجانی بگیرند و درشکه‌چی از سنگینی ارابه‌اش حضور آنها را حس می‌کرد و با قنوت بلندی که پشت اسب‌هایش را می‌آزرد، کورکورانه و ندیده مسافران رایگان را به ضربتی سخت می‌نواخت و نعرۀ آنها به آسمان می‌فرستاد.

شتاب خریدن بر تنگدستی مردمان فائق می‌آمد. کاسب‌ها بنجل‌های رنگ و روغن زده را به اصرار به مشتریان می‌فروختند. قطار بچه‌ها در کفاشی آقای «کبریت چی» فرصت نفس تازه کردن به او و شاگردانش نمی‌داد. کفش بچگانه همه جور بود، از نمره‌ای دو ریال تا نمره‌ای یک تومان و چون پول جیب پدرها همیشه ثابت بود، هرچه پای بچه‌ها بزرگتر می‌شد کفش‌های ارزان‌تر و بدترکیب‌تری به پا می‌کردند. نمی‌شد برای یک خانواده که شش بچه دارد در یک نفس شش جفت کفش خرید که از نمره دوازده تا نمرۀ سی و پنج، بین دوازده تا سی و پنج تومان خرج بر دارد. مخصوصاً که کفش‌های آقای «کبریت چی» در شب عید اکثراً از تیماج بود و نه چرم و روز سیزده بدر در آب و گل جوی‌های اطراف تهران تخت و رویه و پستایی‌اش از هم جدا می‌شد.

و تمام ماه فروردین در دکان پینه دوزی «مشدعلیرضا» کار بود و شاگردهای موقت و بیکارشدۀ آقای کبریت چی با گَزَر و مُشته و سریش و میخ بنفش به جان کفش‌های از پا درافتاده می‌افتادند و صدای وسوسه‌انگیز غلامرضا خان بستنی‌فروش که پاتیل فرنی و یخنی زمستانی‌ را به قالب بستنی تابستانی تبدیل کرده بود، زیر سقف غروب می‌پیچید:

دکتر صدرالدین الهی (راست)کنار دکتر احسان یار شاطر و همسرش عترت الهی

«نوبر بهاره بستنی، آی بستنی، آی بستنی»

و ما به حیرتی از سر تحسین به بازوان ستبر و سینۀ گشادۀ عباس بستنی‌زن خیره می‌شدیم که بستنی کشدار از ثعلب را با پاروی چوبی از ارتفاع سرش بالاتر می‌برد و به داخل قالب بر می‌گرداند و هر چند دقیقه یک بار عرق پیشانی را با لنگ خیس کنار قالب پارو می‌کرد و به روی یخ جای بشکۀ چوبی دور قالب نمک می‌پاشید و دوباره مشغول چرخاندن سریع آن در میان یخ‌ها می‌شد.

بستۀ نان بستنی‌ها به تفاوت اندازه برای بستنی‌های از ده شاهی تا دو ریال بغل دست او کنار بساط بود. و توی دکان قسمت زنانه از مردانه با دیوارکی ساخته از قاب‌های چوبین که ململ سفید داخل آنها از نیل آبی شده بود جدا می‌شد. و دختران جوان با حسرت آشکار و پنهانی بازوان ستبر عباس را به لذتی آمیخته به شرمی دروغین نگاه می‌کردند و با کونۀ آرنج به پهلوی هم می‌زدند و ریسه می‌رفتند. و ما بستنی خود را لیس می‌زدیم که روی لباس‌مان نچکد و بوی گلاب و طعم خامۀ سفت و خنکای بستنی به یادمان می‌آورد که:
… بهار به میدانِ شهر ما قدم نهاده است.

عید در خیابان
صعله فروش میدان سرچشمه بازار گرمی داشت. دکان محقر و سایه‌رو و بدبوی او باغ وحشت کوچک محلۀ ما بود. و در آخرین روزهای سال بساط او رنگین‌تر می‌شد. بجز مرغ‌های پاکوتاه، گل باقالی، زیره‌ای و خروس‌های لاری و اخته و منقش، کبک زنده و قرقاول هم می‌آورد. مرغابی و غاز هم داشت. سار و بدبده را در قفس‌های نخی گنبدشکل از طاق مغازه‌اش می‌آویخت و قناری‌ها را در قفس‌های پر از خره مهره و کُجی جا می‌داد که کسی به چهچهۀ غمگنانۀ آنها به چشم شور ننگرد.

شب‌های چهارشنبه سوری مثل شب‌های عاشورا یک قفس پر از گنجشک زنده می‌آورد و زن‌ها به نیت رهایی عزیزان دربندشان گنجشک می‌خریدند و آزاد می‌کردند. در آن هفتۀ آخر سال بر پیشخوانی که از الواری چند به هم سوار شده برپا می‌کرد. تنگ‌های بلور می‌چید با ماهیان سرخ رنگ ساده دل و ما به حسرتی آشکار بچه‌هایی را که تنگ بلور ماهی به دست به طرف خانه می‌رفتند می‌نگریستیم.

در خانۀ ما هفت سین نمی‌چیدند و لاجرم ماهی قرمز نداشتیم. نمی‌دانیم پدر به کدام مستند و دلیلی معتقد بود که هفت سین یک ریشه و سنت مذهبی دارد، و نوروز را والاتر از مذهب می‌دانست. همیشه می‌گفت که نوروز از دورتر از مراسم مذهبی آغاز شده، به همین جهت به خانوادۀ مادری که اعتقاد به ذکر مصیبتی و افشاندن اشکی در روز اول سال داشتند، و آن را تیمن و شگون سال نو می‌دانستند متلکی می‌گفت و دیدار روضه‌خوان روز اول عید را بدشگون می‌دانست.

در خانوادۀ مادری با تشرعی که سادات داشتند، اعتقاد بر این بود که فرخندگی نوروز به مناسبت تقارن آن با روز خلافت ظاهری علی بن ابی‌طالب است و خوشحالی بزرگ وقتی بود که نوروز به رجب المرجب می‌افتاد و اگر به سیزدهم رجب می‌خورد که دیگر سادات سر از پا نمی‌شناختند.

در خانواده سادات اما چه رقابتی بود میان خانم‌ها بر سر شیرینی عید. خانم‌های حسینیه که عین‌الدوله‌ای‌ها به آنان «شهری» می‌گفتند ـ به مظنۀ اینکه «سرچنبک» و «تکیه رضاقلی‌خان» در عهد سلطنت ناصری شهر بود و دوشان تپه و دولاب ییلاق ـ کدبانوتر از خویشاوندان ییلاقی خویش بودند. بزرگ‌شان عمقزی «بهیه خانم» مادر دکتر «مرتضی خان» شیرینی خانگی اعلا می‌پخت. نان‌های نخودچی به لطافت آه و به عطر سلام.

خانم‌های عین الدوله هر سال نظر لطف‌شان به یک شیرینی‌فروشی می‌افتاد و این شیرینی‌فروشی جوان اول اتاق‌های پذیرایی خانه‌های خیابان عین الدوله و کوچۀ روحی و کوچۀ حاج سقاباشی می‌شد.

در خانۀ ما بین پدر و مادر همیشه جنگ بود که شیرینی‌های اکبر بهار بوی گند روغن مانده می‌دهد ـ به روایت مادر ـ و شیرینی‌های حسین مظلوم، جوانکی که تازه ساختن شیرینی خشک قالبی را باب کرده بود و دکانش زیر بازارچه امامزاده یحیی در شب عید جای سوزن اندختن نداشت، با کرۀ ناب ساخته می‌شود ـ باز هم به روایت مادر ـ و پدر کار خود را می‌کرد و نان‌های پادرازی و ولیعهدی و آردی را از اکبر آقا می‌خرید.

گز و سوهانی از قم و اصفهان برایش می‌فرستادند و از خانۀ خاله خانم هم سه جعبۀ حلبی لحیم شده باقلو و پشمک و قطاب که ملکه خانم خواهر بزرگ «دکتر» از یزد توسط جعفر و محمود پسرانش به خروار به تهران فرستاده بود، نصیب خانۀ ما می‌شد و ما در رؤیای چپو کردن آن هنگام بدرقۀ مهمانان توسط پدر و مادر فقط به شیرینی فکر می‌کردیم و نه اکبر بهار و حسین مظلوم.
… و عید را می‌دیدیم که به شیرینی قدم در خیابان ما نهاده است.

عید در کوچه
کوچه از صدای بهار پرد بود. و مردان شتاب زده به سوی خانه‌ها می‌شتافتند. همه در پی آن بودند که وقت نو شدن سال در خانه باشند. بچه‌های روزنامه‌فروش فریاد می‌زدند:

«اضافه حقوق کارمندان تصویب شد. اطلاعات، کیهان… تصویب شدن اضافه حقوق» و همسایه‌های ما که کارمندان صادق دولت بودند، منارهای این چاله را از پیش در بغل داشتند و به سختی و نفس نفس زنان آنها را به خانه‌هاشان حمل می‌کردند و از محل اضافه حقوق آینده روغن و برنج، ماهی و نارنج و گل و سنبل را به خانه‌ها می‌بردند. سنبل‌ها هنوز هلندی نبود که مثل موی درهم رفتۀ سیاهان وزوزی باشد. سنبل ایرانی بود که افشان و معطر از دوش سبز ساقه سرازیر بود.

وقتی در کوچه جار می‌زدند: «گل پونه، نعنا پونه، تازه پونه، ریزه پونه» در حیاط خانه لِنگ‌های لخت کرسی هوا بود و لحاف کرسی و تشک‌ها و پشتی‌های آن روی معجر مهتابی باد می‌خوردند که بعد به اتاق بالا بروند و در مفرش‌ها پیچیده شوند. ما با بقیۀ گلوله‌های خاکۀ ذغال کف حیاط فوتبال بازی می‌کردیم.
این طرف میدان سرچشمه جلو قهوه‌خانۀ کریم آبادی، میزی گذاشته می‌شد با قدحی پر از آب صاف قنات «حاجی علیرضا». چند ماهی سرخ در قدح و دو سه نارنج روی آب. و پشت قدح آئینه‌ای بر روی شاهنامۀ بزرگی که به آن شاهنامۀ امیربهادری می‌گفتند. و کنار آن عکس بزرگ حاج سید حسن رزاز، در جامۀ کشتی و تنکۀ پهلوانی، دستی بر کمر زده، طاق ابرو بالا انداخته قرار داشت. پهلوان نام خانوادگی «شجاعت» را برای خود برگزیده بود و هنوز تصویر صاف و قامت خدنگ و نگاه مرتفع او برای ما معنی شجاعت داشت.
در کوچه صدای بهار می‌آمد:

مال پای هفت سین سمنو… آی سمنو… آی سمنو

از خانۀ ما دستی بیرون نمی‌آمد، کاسه‌ای دراز نمی‌شد تا از سمنو پر شود اما خیلی‌ها سمنو می‌خریدند تا کنار «سین»های دیگر بگذارند. دل ما می‌گرفت که هفت سین نداریم. اما با این همه شادمانه رخت و کفش نو را می‌پوشیدیم.
… زیرا که عید در کوچۀ ما بود.

عید در خانه
پای بساط عید ما، شیرینی و گل و یکی دو جور غذای پخته به نشانۀ نعمت و شگون سنت خانواده وجود داشت و همین، پدر اجازه نمی‌داد که رادیوی آندریای برق و باطری را باز کنیم و مراسم تحول سال را از رادیو بشنویم.

او ساعت نقرۀ بغلی‌اش را در دست می‌گرفت، و به عقربه‌اش خیره می‌شد. هر چه به تحویل سال نزدیک‌تر می‌شدیم ساکت‌تر می‌شدیم. نفس‌مان را در سینه حبس می‌کردیم. مثل اینکه قرار بود اتفاقی بیفتد. گاهی هم گوش‌مان را به زمین می‌چسباندیم تا وقتی گاو ماهی کرۀ زمین را از این شاخ به آن شاخ می‌اندازد و سال نو می‌شود صدای جا به جایی سال را بشنویم.

با شیرینی‌ها که سهم کوچکی از آن در پیش دستی‌های گل سرخی به ما داده می‌شد، معاشقه و نظربازی می‌کردیم. و با خود در جیب‌های خالی‌مان اسکناس‌های نو و سکه‌های براق را که باید تا آخر هفته در آنها جا می‌گرفت می‌شمردیم: «میرسید حسین خان، یک تومان»، «عمه خدیجه خانم، پنج هزار»، «آقای حاج شیخ عبدالله، یک قران دست لاف». چه حرصی می‌خوردیم از این دست لافی‌ها، که بیشترشان آقایان علما بودند، با آن هیکل‌های گنده و عمامه‌های گنده‌تر و سکه‌های حقیرتر که می‌گفتند تیمن دارد و تبرک است و باید ته کیسه گذاشت که برکت سال بعد شود.

و ما می‌دیدیم که اصلاً یک قرانی آنها هیچ فرقی با یک قرانی دیگر ندارد. و حتی معجون افلاطون فروش پدرسوختۀ سر کوچه و جغور بغوری سرچشمه حرمت سکۀ آقایان را نگه نمی‌دارند و اصلاً قبول ندارند که پول آقایان از قماش دیگری است. بدتر از همه، اکبر کفری دوچرخه‌ساز بود که دوچرخه کرایه می‌داد و حاضر نبود ده دقیقه به حرمت سکۀ دست لاف دوچرخه‌ها را بیشتر در اختیار ما بگذارد و در مقابل اصرار ما می‌گفت: «سکۀ آقایون اگه برکت نبره برکت نمی‌آره». تقصیری نداشت همۀ اهل محله می‌دانستند که اکبر نه نماز می‌خواند و نه روزه می‌گیرد، نه مسجد می‌رود و کارش از اول شب یک لنگه پا جلو پیشخوان دکان نیم بابی عزیز عرق فروش ایستاده است و نجسی بالا انداختن.

ما دیگر بزرگ شده بودیم که اکبر کفری روز سی تیر توی خیابان ژاله تیر خورد و در بیمارستان سینا جان داد.

آقادایی‌ها هم به تفاوت عیدی می‌داند. آقادایی حسن خسیس بود و یک تومان بیشتر نمی‌داد. آقادایی حسین که زن و بچه نداشت، بسته به اینکه در چه وقت روز به او می‌رسیدیم و چقدر از اسکناس‌هایش مانده بود، سبیل ما را چرب می‌کرد. آقادایی علی اگر سرحال بود و نشئه، اسکناسی کف دستمان می‌گذاشت و فحش بی‌دریغی به تمام قوم و خویش‌ها می‌داد. اما آقادایی علی را خیلی دوست داشتیم چون فحش‌هایی را که می‌داد از دهان دیگری نمی‌شنیدیم. یاد گرفتن فحش مثل دیپلم گرفتن بود.

وقتی عقربۀ ساعت تحول سال را نشان می‌داد، پدر حلول سال نو را اعلام می‌کرد. دستش را می‌بوسیدیم، صورت‌مان را می‌بوسید و ما می‌دانستیم که باید تمام قصیدۀ بهاریۀ سعدی را بشنویم.

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

و روزگاری تمام قصیده را از بر بودیم چون پدر می‌گفت که روز عید در روزگاران گذشته شاعران در پیش شاه قصیده می‌خوانده‌اند و صله می‌گرفته‌اند. و تخت شاهان بر پایۀ قصاید بهاریه استوار بوده و شاعران به مرحمت شاهان می‌زیسته‌اند. اعتقادت عجیب او را ما در سال‌های بعد و سرکشی‌های جوانی اصلاً باور نداشتیم که می‌گفت:

«مملکت ایران را شعر شاعران بر پا نگه داشته و پادشاهان با حمایت از شاعران در حقیقت ایران را حمایت می‌کرده‌اند.» و چه افسوس‌ها می‌خورد که این پادشاهان آخری از مظفرالدین شاه به این طرف، شعر نمی‌شناخته‌اند و حالا روز عید و سلام شاهانه ملک‌الشعرایی ندارند که تهنیت سال نو را به شعر بگوید و اعتقاد داشت که عید بدون شعر عید نیست. تعجب می‌کنیم که با این همه، او چرا قصاید مدحیه را در روز عید نمی‌خواند و همه ساله به شعر بامدادان سعدی قناعت می‌کرد؟

وقتی قصیده تمام می‌شد، اسکناس‌های تازۀ ما را می‌داد و اجازه می‌داد که شیرینی‌های در پیشدستی کشیده شده را به نیش بکشیم.
… و عید در خانۀ ما بود.

عید دور از خانه
با سرعتی هراس انگیز بر خاکستری یک شاهراه دراز می‌رانیم. به نظر می‌رسد که ساعتی بعد تحویل خواهد شد. هیچ ایستگاه رادیویی فارسی حرف نمی‌زند. رادیو را می‌بندم. ساعت بغلی ندارم. به ساعت ارزان قیمت مچی‌ام خیره می‌شوم. تا تحویل سال وقتی باقی نمانده است. مثل جزیره متحرک بی‌لنگری هستیم که روی رودخانۀ آسفالت حرکت می‌کند. حتی قایقی نیستیم که شراعی و بادبانی داشته باشد. باید ساعت تحویل به خانه برسیم. اما خانه کجاست؟ سرچشمه از ما خیلی دور است. مادری در بین نیست و پدری. برادرم و خواهرانم هر کدام در دوردستی پراکنده‌اند.

تازه به خانه و سفره که برسیم بچه‌ها هستند با باورهایی که ما در آنها جای داده‌ایم و اعتقاد به اینکه شام شب عید را باید با هم خورد و گرمای مهربان نگاه زنم که همۀ ما را آرام می‌کند و لبخند او که بشارت عید است. ساعتم تحویل سال را نشان می‌دهد و روی جاده هستیم و می‌رانیم؛ بی‌لنگر، بی‌شراغ، بی‌بادبان و ناخدا گم کرده. من بی‌اختیار می‌خوانم:

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

نوه کوچکم «دلبر» با حیرت کودکانه و فارسی شیرینش می‌پرسد:
ـ صدرالدین چی می‌گی؟
در جوابش می‌گویم:
ـ هیچی بابا دارم از تهرون حرف می‌زنم.
و او دوباره می‌پرسد:
ـ تهرون کیه؟…
… عید را دور از خانه هستیم.

مارس ۱۹۹۲، ۱۷ اسفند ۱۳۷۰ – برکلی، کالیفرنیا

سیزده به در آن سالها با صدای دکتر صدرالدین الهی از کتاب دوریها و دلگیریها

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

 
کلیدواژه ها: , , , , , ,
  1. محمد says:

    استاد بزرگوار جناب صدر الدین الهی همیشه مورد احترام من بودند . و من همیشه با خواندن یادداشت های بدون تاریخ این فرزانه بزرگوار بهترین لذت را از گذران عمر خود میبرم . ارزوی شادکامی و سلامتی برای ایشان دارم

  2. majlesi says:

    ishan ketabi az Dale Karnegi tarjomeh kardeh and ??

  3. ahmad says:

    با درود فراوان به استاد عزیز دکتر صدرالدین الهی. عمرش طولانی باد. سپاس از شما که این مطالب را دز سایت میگذارید. شاد باشید