Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > بخش یازدهم خاطرات امیرانی -درگیری با سردبیر جدید علی شعبانی
خاطرات علی اصغر امیرانی

بخش یازدهم خاطرات امیرانی -درگیری با سردبیر جدید علی شعبانی

۲۵ اسفند ۱۳۸۹


در شماره پیش خواندید که سر انجام پس از دوندگی فراوان و دست به دامن شاه و وزیر شدن ، بالاخره وزارت اطلاعات  پرویز لوشانی را از خواندنیها بر میدارد و به جای او فردی به نام علی شعبانی را به سردبیری خواندنیها  منصوب می کند . در پی این انتصاب ،   شادروان امیرانی با کنکاش در پیشینه و نوشته های قبلی علی شعبانی  به را بطه اش با حزب توده و دست داشتن در چند عملیات ضد امنیتی پی می برد .اما  سردبیر جدید بدون اعتنا به مدیر ،  تریبون خواندنیها را به  پایگاهی برای بده بستانهای خود تبدیل می کند و……  . چنین به نظر می رسد که در این مرحله ، مرحوم امیرانی مدتی از نوشتن خاطرات خود دست برداشته بوده و به این ترتیب دنباله این خاطرات با یک فاصله زمانی از جمعه ۲۱ آذرماه تا ۲۴ بهمن به این ترتیب ادامه می یابد :

یکی از پشت جلدهای خواندنیها

جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۴۸
مدتهاست در این دفتر چیزی ننوشته و شاید از این به بعد هم نخواهم و یا نتوانم بنویسم.علت نتوانستن معلوم است، نخواستن هم برای این است که انسان در زندگی از هر کاری که می‌کند انتظار نتیجه‌ای دارد، وقتی، کاری بی‌نتیجه بود و یا خدای نکرده به جای سود، زیان عاید نمود، از دست یازیدن به آن چه سود.

به همین مناسبت و مناسبت‌های دیگر است که در این مورد هم مانند سایر موارد رویه و روش شیر مرغان، باز را انتخاب کرده‌ام.

باز، گویند چو افتاد به دام
دل نمی‌بازد و، گیرد آرام
نه خراشد سر و سینه، به قفس
نه کند عمر، به خود تلخ و حرام
دانه و آب چو پیشش بنهند
می‌خورد راحت و با میل تمام
ندهد قوت بازو به هدر
تا شود صاحب بیهوشش خام
در گشاید چو برویش از مهر
باز، بیرون نهند جز دو سه گام!
کند آنقدر طبیعی رفتار
که بگویند که دیگر شده رام
خوب اطراف، که غافل گشتند
آسمان را کند آسوده مقام
لیک گنجشک سبک مغز ضعیف
چون بدام افتد گیرد سرسام
سر کند بیرون دایم ز قفس
سینه کوبد به چپ و راست مدام
نخورد هیچ دگر دانه و آب
کند آشفته پیاپی اندام
سخت آنقدر پر و بال زند
آنقدر کوفته سازد اندام
که اگر باز شود در، ز قفس
نتواند که پرد بر سر بام
مرد بی‌تجربه ناپخته
همچو گنجشک پرد بی‌هنگام
در گرفتاری بی تاب بود
چونکه پیش آید فرصت ناکام
مرد هشیار گرفتار چو باز
نکند بر ضرر خویش قیام
فرصت خویش نگه می‌دارد
تا مجالی دهد او را ایام
چون مجالی دهدش دست، بجهد
جهد آسوده، ز دست آلام!

سرانجام در شماره فردا (شماره ۴۱ سال سی‌ام) شعبانی سردبیر تحمیلی و مامور باسابقه توده‌ای‌ها و خیلی جاها (به روایت نوشته‌های خودش) به یکی از آرزوهای دیرینش رسید و پس از چاپ عکس و تفصیلاتی از نخست وزیر بر روی جلد مجله و نوشتن شرحی تحت عنوان: «هویدا آنطور که من می‌شناسم» به جای سرمقاله در مجله شماره ۳۷٫ و بسیاری خوش خدمتی‌های دیگر، نام خود را به عنوان: «رئیس هیئت تحریریه!» به گردن باریکتر از موی ما و خواندنیها انداخت.

این نوع مداخله آشکار و هویدای آن است که ما می‌بینیم و می‌فهمیم، نوع ناپیدای آن، نظیر آنچه در مورد «آمریکای گرسنه» مندرج در شماره ۲۱ و یا در حمله به انگلیسها در شماره ۲۵ چاپ کرده، خدا می‌داند به سود چه کسی است، آنچه مسلم است، اگر زیانی داشته باشد، به گردن باریکتر از موی ماست.

تنها ظرافت و ذوقی که ما در مورد گذاشتن نام او در سرلوحه به کار بردیم و یگانه حقه‌ای که توانستیم به او بزنیم این بود که نام و عنوانش را در داخل کادری سیاه به علامت عزا و چون حلقه بلا، در سرلوحه مجله زیر کلمه «خواندنیها» و به گردن آن مانند حلقه گردن زندانی آویزان کردیم. تا ببینیم سرانجام این حلقه ما را خفه خواهد کرد یا ما او را پاره خواهیم کرد.

دردناک و در عین حال مضحک این است که شرحی با شمایلی از خود تهیه و در صفحه سوم همین شماره (شماره ۴۱) چاپ کرده و طی آن نوشته بود:
«از طرف مدیر مجله خواندنیها آقای شعبانی نویسنده خواندنیها به سمت رئیس هیئت تحریریه این مجله تعیین گردید» که ما به موقع فهمیدیم و آن را در بسیاری از شماره‌های چ اپ نشده مجله برداشتیم.

او با چاپ و انتشار این نوشته به ظاهر ساده، مانند خیلی زرنگ‌های دیگر با یک تیر می‌خواست چند نشان بزند:
نخست آرزوی خود را عملی سازد، در ثانی دستگاه را در تحمیل خودش تبرئه و انتصابش را به گردن ما بیندازد و اعتبارنامه بگیرد. هدف سوم این بود که تلویحاً از قول مدیر مجله به خوانندگان و سایر بی‌اطلاعات بفهماند که او قبل از این انتصاب هم نویسنده خواندنیها و وابسته به آن بوده و به چیزی که وابستگی و پیوستگی نداشته و ندارد، سایر جاهاست.

در صورتی که خوانندگان مطبوعات به ویژه خواندنیها بیشتر و بهتر از سایر مردم او را می‌شناختند و هنوز هزارها نفر که یادداشت‌های او را هنگام جاسوس بودنش در میان توده‌ای‌ها در ۱۶ سال پیش (و امروز در ۲۴ سال پیش) خوانده‌اند، بهتر می‌دانند که او کیست و چگونه نویسنده‌ای می‌تواند باشد.
برای درک اهمیت و مسئولیت این کار و نوع عمل شعبانی که نوعی لوشانی عاقل و بی‌عرضه بود، به گزارشی که در همان موقع، به معرفی کننده‌اش معاون وزارت اطلاعات داده شده توجه فرمائید:

فرهاد نیکوخواه مشاور مطبوعاتی هویدا که پس از نخست وزیری به دربار منتقل شد

جناب آقای نیکوخواه

از شماره امروز مجله خواندنیها آقای شعبانی بی‌امضاء هیچگونه قرارداد و موافقت‌نامه‌ای نام خود را به عنوان «رئیس هیئت تحریریه» بر سرلوحه مجله چاپ کردند، چون از قول معاون وزارت اطلاعات این کار را می‌کردند، به منظور اثبات منتهای حسن نیت خود در همکاری با دستگاه اعتراضی نکردیم ولی از آنجا که آقای شعبانی تعهد داشت عمل خود را به استناد پیشنهاد مدیر خواندنیها و روی رضای او انجام و در مجله هم اعلام دارد به چاپ نام تنها اکتفا نکرده خبر آن را هم با عکس خودشان از قول مدیر خواندنیها و بدون اجازه و اطلاع به او در صفحه اول همین شماره به طوری که در نمونه پیوست ملاحظه می‌فرمائید، روبروی عکس وزیر خارجه چاپ کرده بودند که به محض اطلاع بر جریان از داخل صفحه برداشته شد و مراتب تلفنی به جنابعالی اطلاع داده شد که فرمودید گوشش را بکشید.

بدیهی است ما مخالف اسم گذاشتن کسی نیستیم مشروط بر اینکه دارنده یک چنین سمتی علاوه بر شرایط قانونی و صلاحیت‌های لازم و رضایت صاحب موسسه در حدود مسئولیتی که عهده‌دار می‌شود و حقوقی که از مجله می‌گیرد، احساس مسئولیت کند آن هم با بی‌غرضی و از روی دلسوزی.

کسی که هیچ روزی به علل خصوصی نمی‌تواند زودتر از ساعت ۱۰ صبح در دفتر کارش حاضر شود آن هم در نشریه‌ای که مدیر موسسه همه روزه از چهار بعد از نیمه شب کار خود را آغاز کرده و آنقدر وجدان کار ندارد تا آنجا که یک نوشته واحد را طی مدت کمی سه بار در شماره‌های ۲۹ و ۴۰ و ۹۰ مجله چاپ کرده(۹) و از این راه صدای خوانندگان را به اعتراض علیه مجله در آورده و شماره‌ای هم نیست که نوشته یا خبری روی اغراض خاص و خصوصی که ربطی به سیاست اصولی مملکت و مصلحت کشور ندارد، در لابلای صفحات خواندنیها که به بی‌غرضی مشهور است چاپ نکند.

نظیر آنچه چند شماره پیش درباره انتقاد از نشریات روستاها به خاطر عضویت خودش در آنجا چاپ کرده بود، که مورد اعتراض شدید و منجر به تعویض هزارها نسخه مجله به زبان صاحب موسسه گردید. چگونه می‌تواند در یک چنین سمت پرکار و مسئولیتی که قبل از هر چیز به صلاحیت و سواد نیازمند است، پایدار بماند.

خاصه که از نظر اداری چندی پیش جناب آقای نخست وزیر به خود اینجانب فرمودند: اگر شعبانی نامش را در سرلوحه مجله چاپ کند، کار دولتیش را از دست می‌دهد. در صورتی که ایشان به منظور استفاده از موقعیت و نفوذ مجله به خاطر دست یافتن به کار و مقرری بیشتر و در جاهای دیگر این کار را کرده است و این نکته‌ای است که با مقایسه مشاغل و مقرری‌های فعلی او از وزارتخانه‌ها و ادارات با آنچه در آینده از این راه بر آنها خواهد افزود معلوم خواهد شد.

هم اکنون کار عمده آقای شعبانی ارسال مطالب و نوشته‌های چاپ شده و قیچی شده سایر روزنامه‌ها به وزارت اطلاعات است وگرنه مقالات خود بنده و نوشته‌های شاهانی و دیگر نوشته‌های اختصاصی را خود ما قبلاً به آنجا می‌فرستیم و هر نوع نوشته و تفسیر مربوط به دستگاه را هم بهتر از ایشان که ناشیانه و مارکدار چاپ می‌کنند، می‌توانیم چاپ کنیم.

من با بودن آقای شعبانی و امثال ایشان به عنوان مشاور و مامور ناظر در اداره خواندنیها و حتی منزل شخصی خودم مخالفتی ندارم، چون قصدم در هر حال خدمت به کشور و شاهنشاه آن می‌باشد. استقبال هم می‌کنم ولی سزاوار نیست که با ندانم‌کاری، کار خواندنیها بعد از سی سال خدمت به ابتذال و افتضاح بکشد. آن هم به قیمت مایوس کردن خوانندگان و تعطیل تدریجی آن.
ع. امیرانی

در خلال این احوال، بر اثر نزدیکی شب عید و فرارسیدن آخر سال که برای بعضی مردم ما به منزله پایان دنیا می‌ماند، ناچار شدیم با دودست شمشیر زده، در دو جبهه پیکار کنیم. یکی دشمن نامرئی که معلوم نبود کیست و غرضش از اشغال خواندنیها و سردبیر دولتی گماشتن بر آن چیست، و دیگر دشمن قابل رویت که روز به روز بر تعداد افراد و مهماتشان هم اضافه می‌شد و آن وضع بد مالی خواندنیها بود که هر چند بعدها روزگاری آمد که به این روز هم افسوس می‌خوردیم و آن ایامی بود که بالاجبار در راه زنده و سالم و توانا نگاهداشتن این سنگر ملی ناچار شدیم در چند جبهه بجنگیم.

سقوط درآمد فروش مجله که از دوران سردبیری لوشانی به طور ناگهانی و به سرعت شروع شده بود، همچنان آهسته آهسته پائین می‌آمد. گوئی خوانندگان ما که در میان آنها باهوشترین و فهمیده‌ترین مردم فراوان وجود دارد، به فراست دریافته بودند که، خواندنیها همان خواندنیها بود و نوشته‌های مدیر آن هم، همان نوشته‌ها ولی در مجموع آنها، آنچه را که آنها می‌خواستند به مصداق شعرورزی «پیدا نبود!»

با آنکه خارج از موضوع است، حیفم آمد باقی ابیات این غزل سراسر روح و درک احساس و فهم را که مصداق حال آن روز ما بود برایتان نیاورم. ورزی می‌گوید:آمد، اما در نگاهش، آن نوارزشها نبود!

چشم خواب آلوده‌اش را، مستی رویا نبود
لب همان لب بود، اما بوسه‌اش گرمی نداشت!
دل همان دل بود، اما مست و بی‌پروا نبود!
نقش عشق و آرزو، از چهره دل شسته بود
عکس شیدائی، در آن آئینه سیما نبود
دیدم آن چشم درخشان را، ولی همچون صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم، پیدا نبود
در نگاه سرد او، غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان، از گرمی سودا نبود
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش ماند
آخر آن تنها امید جان من، تنها نبود!!

علاوه بر سقوط درآمد فروش مجله که نقش مهمی در توازن دخل و خرج موسسه مخصوصاً چاپخانه نمی‌توانست داشته باشد، درآمد حاصل از سهمیه آگهی‌های دولتی (که در دوران تسلط لوشانی آقای نیکوخواه با حضور خودم به مدیر عامل بانک عمران تلفنی قول و وعده داد که آن را تا چند برابر افزایش دهد و ما به امید و استناد آن زیر بار وام تازه به منظور خرید ماشین آلات جدید برای اجرای نقشه‌های لوشانی رفتیم) نیز نه تنها افزایش پیدا نکرد، به لجاجت با ما که نماینده آنها را با آن صورت بیرون کرده بودیم، کم هم شد، و به دنبال آن به دیگر همدستانشان در کانون‌های آگهی ملی و بازرگانی سپرده بودند که مطلقاً آگهی به خواندنیها ندهند.

تازه کمبود درآمد آگهی هم برای ما مهم نبود، مهم این بود که این آقایان سردبیران دولتی، به تصور اینکه بودجه خواندنیها بودجه دولت است، که حساب و کتاب نداشته باشد، و یا پایه‌اش بر دوش مردم و درآمد نفت، تا توانسته بودند بر حقوق کارمندان و کارگران اعم از اینکه استحقاق داشته باشند یا نه، کار داشته باشند یا خیر، اضافه کرده بودند.

اضافه کردنی که تا همین امسال هم روی این روال بسیاری از کارگران خود بر حقوق خود می‌افزودند. و حتی ساعات کارشان را هم خودشان تعیین می‌کردند و این رویه و روش و بدعتی بود که هشت سال تمام بودجه درآمد، خواندها و چاپخانه آن را به علاوه مقادیر زیادی وام، یک قلم به صورت حقوق و مزایا و بیمه و سود ویژه از زیان خالص، بی‌افزایش هیچگونه بازدهی کار و کارآئی لازم، یکجا بلعید.

پرداخت نزول به بانک‌ها حسابش معلوم است و با اکرام الکاتبین. و جای خالی مهم و موثر دیگر تعویض پی در پی صفحات چاپ شده مجله و تبدیل اوراق آن به کاغذ باطله بود که در تمامت دوران بعد از اشغال، الی یومنا حال (منهای دو سه ماهه اخیر) همچنان ادامه داشت. در این مدت در واقع ما، دو خواندنیها می‌نوشتیم و چاپ می‌کردیم با دو خرج، فقط یکی از آنها به دست خوانندگان می‌رسید.

حال چگونه پول مورد نیاز برای تنخواه گردان و تامین هزینه‌های جاری، مخصوصاً پرداخت‌های آخر سال هر سال و قسط و بهره و وامهائی که خود در بوجود آوردن آنها نقشی نداشتیم، تامین می‌کردیم و از کجا، همانطوری که در نامه به آن شخصیت مهم و متنفذ نوشته بودیم (صفحه ۱۱ از شماره ۱۴، سال سی و هشتم) به صورت کلاه، کلاه، آن هم نه فقط از بانکها و اشخاص، بلکه به صورت دریافت وجه نقد در برابر چک و سفته از هر کس و در هر جا! که درباره نوع افراد و امکنه و چگونگی آنها عجالتاً در پرده می‌گویم سخن و اگر لازم باشد سرانجام روزی: گفته خواهد شد بدستان نیز هم!

خواننده عزیز: اکنون که تا اندازه‌ای متوجه شدید چرا عنوان این خاطرات: «پنج سال دیگر با جیب بدهکار و عده‌ای سربار» است، هم علت بدهکاری و هم نوع سربار بودن و حتی بدبار بودن عده‌ای را فهمیدید. اجازه فرمائید با هم برویم بر سر خاطرات و مطالب نوشته شده در همان ایام.

یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۴۸

امروز عده‌ای از کارگران چاپخانه به خاطر دیر دریافت کردن سود ویژه (که در چاپخاانه ما چون سودی نیست از زیان خالص باید داده شود) به حالت اعتراض دور هم جمع شده، نامه‌ای شکایت آمیز با انشاء و راهنمائی شعبانی به وزارت کار و اطلاعات و خدا می‌داند کجاها نوشته‌اند. مقارن عصر این نامه هم، از خود مقام ریاست هیئت تحریریه که شعبانی باشد رسید:

جناب آقای امیرانی. امروز یکشنبه ۲۶ بهمن است در حالیکه حقوق آذرماه اینجانب تمام و کمال پرداخت نشده است و این دو سه نفری نیز که به عنوان همکار در اختیار اینجانب گذاشته‌اید هنوز حقوق نیمه اول بهمن را دریافت نداشته‌اند. متاسفانه هر وقت به جنابعالی مراجعه شده است فقط فرموده‌اید خرج گران است و پول موجود نیست. در حالی مجله خواندنیها گران ترین مجله دنیاست و بنده حاضرم این موضوع را ثابت کنم.

حال اگر خرج خود جنابعالی گران است بنده و هیئت تحریریه مسئول برد و باخت‌ها و گشادبازی‌های شما در گذشته و حال نیستیم. در این شب عید که تمام دستگاهها به کارمندان خود عیدی و پاداش می‌دهند، صحیح نیست که جنابعالی (صرفاً برای مبارزه و ایجاد جنگ اعصاب علیه بنده) از پرداخت حقوق حقه اعضای هیئت تحریریه به معاذیر غیرقابل قبول خودداری بفرمائید. زیرا به لطف الهی این مملکت حساب دارد و خوشبختانه حساب هر کسی روشن است.
با تقدیم احترام ـ شعبانی

نخستین سخن درست! و مسئله و موضوعی که در پایان نامه به آن اشاره شد، و ما هم مانند سایر مردم کشور امروز بعد از گذشت هشت سال تمام از آن ایام، باید در برابر درستی آن سر تعظیم فرود بیاوریم و از جانشین لوشانی و همنشین جناب آقای نیکوخواه و خیلی‌ها، یعنی آقای علی شعبانی معذرت بخواهیم، سخن آخر ایشان است که نوشته‌اند:«… مملکت حساب دارد و خوشبختانه حساب هر کسی روشن است!»

اولش در مورد خود ایشان، طبق یادداشت‌های سرگذشت مانندی که ۲۴ سال پیش بنا به مصلحتی نوشته‌اند و قسمت‌هائی از آن در صفحات اولیه این خاطرات آورده شد از: «مامور تبلیغات سازمان جوانان حزب توده در مازندران بودن و مامور ترور والاحضرت شمس شدن، تا آگاهی و اطلاع داشتن از ترورهائی نظیر قتل محمد مسعود و دهقان و هژیر و رزم‌آرا، و بالاخره پیش‌بینی سوءقصد به شاهنشاه در پانزدهم بهمن و بسیاری از اسرار و مطالب نهفته دیگر که طی پنجاه صفحه با عکس و تفصیلات از خودشان نوشته‌اند» حساب از این روشن‌تر نمی‌شود و نیازی به شاهد نیست. ادامه دارد …

برای مطالعه بخش دهم  خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

مطالب امیرانی در سایت قدیم خواندنیها را  در اینجا بخوانید .

همه مطالب علی اصغر امیرانی در خواندنیهای جدید را در اینجا بخوانید .

برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی و و علی شعبانی سردبیران منصوب دولت در خواندنیها  اینجا را بخوانید

پانویسها

————————————-
۱ ـ شعبانی بارها می‌گفت: حقوق من از نخست وزیری تامین می‌شود و با پولی که خواندنیها به من می‌دهد، حتی خرج یک هفته‌ام هم تامین نمی‌شود. لوشانی که با حضور کارمندان علناً می‌گفت: من نماینده فلان مقام هستم و به خاطر او کار می‌کنم وگرنه حقوقی که خواندنیها به من می‌دهد، پول دختربازی من هم نیست! در صورتی که اگر من به جای او مامور بودم می‌گفتم:من نماینده فلان مقام هستم و برای او کار می‌کنم و اگر خواندنیها حقوق هم به من ندهد این خدمت را افتخاری و رایگان هم انجام می‌دهم. این است فرق بین بفرما و بتمرگ که تشخیص آن، کار هر دوست نادان نیست.

۲ـ گوریل عظیم‌الجثه ترین نوع میمون انسان نمای روی زمین است. موهای تنش دراز و سیاه و قوس ابروانش برجسته‌ و سینه ستبر و دستهای درازی دارد و دارای جمجمه و مغزی کوچک و بیضوی است. فرهنگ معین.با این تفاوت که گوریل ما، از نظر چشم و ابرو، مصداق بیتی است که در حقش گفته‌اند:

چشمانت، به آهوی ختا، سخت شبیه است
از چشم تو پیداست که، مادر بخطائی!

۳ـ ستون اول از صفحه ۱۰، شماره ۳، سال چهاردهم خواندنیها.
۴ ـ ستون سوم از صفحه ۱۴، شماره ۶، سال چهاردهم.
۵ ـ ستون اول از صفحه ۱۲، شماره ۸، سال چهاردهم.
۶ ـ ستون سوم از صفحه ۱۴، شماره ۱۰، سال چهاردهم.
۷ ـ ستون سوم از صفحه ۱۲، شماره ۱۲، سال چهاردهم.
۸ ـ ستون دوم از صفحه ۱۴، شماره ۱۳، سال چهاردهم.

۹ ـ این سه نوشته سرگذشت واحدی از جریان یک هواپیماربائی در شهر نیواورلئان به میامی بود که در شماره ۹۰ خواندنیها به دوران تسلط لوشانی در خواندنیها چاپ و منتشر شد و سپس بعد از مدتی مهنامه شهربانی آن را تکرار و انتشار داد و سردبیر وقت که همین آقای شعبانی باشد چون قبلاً آن را نخواند و هنگام انتخاب هم بی‌آنکه زحمت خواندن به خود بدهد، دوباره همان را در شماره ۲۹ مجله چاپ کرد و به خورد خوانندگان داد. بار سوم مجله دانشمند بی‌توجه به تکراری بودن موضوع، آن را منتشر کرد و این بار هم سردبیر ما که سردبیر تعیین شده وزارت اطلاعات باشد و فرصت همه کار داشت جز مطالعه مطبوعات، برای سومین بار آن را در شماره ۴۰ خواندنیها به فاصله مدتی کمتر از دو ماه تکرار نمود.

تکرار یک چنین نوشته‌ای در یک موضوع واحد، آن هم در یک نشریه به وسیله یک سردبیر، طی مدتی کمتر چند ماه، بهترین درس عبرت برای آنهائی است که سردبیر مجله‌ای چون خواندنیها را، با سردبیری سایر مطبوعات اشتباه کرده خیال می‌کنند هرکس شمشیرگر باشد، شمشیرزن هم می‌شود و بالعکس. سردبیر مجله‌ای که مدعی است بهترین مطالب خواندنی مطبوعات کشور را، به صورت دسته گلی دماغ‌پرور از میان خرمن‌ها گل و گیاه انتخاب و پس از پاک کردن از خس و خاشاک، با فن گل آرائی به خواننده خوش سلیقه و معتاد به جنس حاضر و آماده، ارائه می‌دهد، نخست باید همیشه همه جای همه روزنامه‌ها و مجلات و حتی کتابهای تازه چاپ را بخواند و پیوسته در جریان اخبار و گزارشهای رادیوئی و تلویزیونی هم بوده، حافظه‌ای کامپیوتری داشته باشد تا همه وقت در اسرع وقت بداند چه موضوعی قبلا و به چه نحو، در کجا چاپ شده تا آن را بیهوده و بی‌موقع تکرار نکند. من با آنکه در ۲۴ ساعت ۱۶ ساعت و گاهی بیشتر وقتم را به این کار می‌دهم، و باز هم در بسیاری از موارد، مطالب و موضوعات از دستم در می‌رود، وای بحال آنها که سردبیری روزنامه و مجله را با مدیرکلی فلان وزارتخانه اشتباه کرده خیال می‌کنند همین که به یکی دو تلفن پاسخ دادند و یکی دو نامه را دیدند و عقربه ساعت روی ساعت ۲ بعد از ظهر قرار گرفت، کار تمام است. در صورتی که در عرف ما و مسئولیت کارمان ساعت کار معنا ندارد، خودکار و بازده آن منظور است وگرنه خواندنیها هم نشریه‌ای می‌شود در ردیف نشریات وابسته به دولت، غیرقابل مطالعه، فقط به منظور نگاه کردن، آن هم نه برای یکبار، بلکه نیم بار هم نه!

 
کلیدواژه ها: , , , ,

Comments are closed.