Home
translation
رفراندوم در کردستان

رفراندوم در کردستان عراق

translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > بخش دهم خاطرات امیرانی – سردبیر منصوب وزارت اطلاعات توده ای بود
artcile
خاطرات علی اصغر امیرانی

بخش دهم خاطرات امیرانی – سردبیر منصوب وزارت اطلاعات توده ای بود

۲۹ بهمن ۱۳۸۹

در بخش نهم این خاطرات خواندید که سر انجام وزارت اطلاعات پرویز لوشانی سردبیر منصوب خود را بر کنار می کند و به جای او علی شعبانی را که ظاهر رویه  قابل قبولتری داشته است به جای او گمارده می شود . اینک دنباله خاطرات :

از چپ علی اصغر امیرانی،مصباح زاده مدیر کیهان،ریاضی رئیس مجلس شورا،مسعودی مدیر اطلاعات - عکس اختصاصی خواندنیها

آغاز دوران دوم اشغال خواندنیها
و چگونگی نفرین نامه در شب عیدی که بر ما محرم شد!

بعد از احضار و اخراج پرویز لوشانی، نخستین سردبیر تحمیلی دولت گذشته به خواندنیها، که به نوشته خودشان، فاقد صلاحیت‌های لازم، از جمله صلاحیت اخلاقی بود، دستگاه وزارت اطلاعات و نخست وزیری، بی آن که از فکر برگماشتن سردبیر در این سنگر ملی، به کلی دست بردارد و یا از سرگذشت و سرنوشت لوشانی عبرت گرفته باشد، مامور معذور دیگری به نام علی شعبانی را بر ما گماشت، که به مناسبت طرز کار خاص و رویه و رفتار ویژه‌اش، در مقایسه با لوشانی، اولی را به ژاندارم و دومی را به پلیس، آن هم نوع مخفی و مرموز آن تشبیه کرده بودیم.

با این تفاوت که در ژندارم و پلیس از هر نوع آن، یک وظیفه مهم و مقدس و وجدان مشترک هست که همه آنها نسبت به وضع و موقع و محل و مورد، عنداللزوم تا پای نثار جان در راه آن فداکاری می‌کنند، تا جامعه و افراد و خانواده‌ها را از شر دزدان و خرابکاران و جانیان مصون و محفوظ نگاه دارند، ولی اینان به طوری که دیده و خوانده‌اید و از این پس هم خواهید دید، به ابتکار شخصی و یا به تمایل و دستور اربابانشان، نه تنها به قطع زبان مردم و جلوگیری از ناله و فریاد آنها، با اقدام سانسور دست می‌زدند با تائید تصمیمات غلط و زیان آور دستگاه به حال مملکت و مردم، از زبان شاکی در عین نارضائی، سپاسنامه هم می‌نوشتند.

این دو نفر، هر دو از نظر سابقه و بیسوادی و نوع وابستگی به دستگاه و حقوق بگیر بودن باجی هم نمی‌دادند.(۱)

لوشانی اخلاقاً قلدرمآب و گستاخ و هارت پورت کن و در عین حال توخالی و چاخان بود و اگر او را مامور می‌کردند که کلاه از سر کسی بردارد، سر طرف را هم از تنش جدا می‌کرد و حتی آلت قتاله را هم به صورت مدرک جرم، به عمد در محل باقی می‌گذاشت و از این نظر آرین پور هم با او سهیم و شبیه بود، چنانکه با آن امضا گذاشتن بر روی سرلوحه مجله و تائید صلاحیتی که وجود نداشت، دستگاه متبوع خود را رسوا و تاریخ مطبوعات مملکت را لکه‌دار کرد و به تلویح هر چه نویسنده و روزنامه‌نگار و ناشر، حتی نوع نادان و ندانم کار آن را تبرئه نمود، تا چه رسد به ما و خواندنیها که از همان ابتدا نزد خوانندگان و دست کم خود صاحب عله، تبرئه بودیم.

ولی شعبانی مردی ساکت و صامت و خونسرد و مرموز به نظرمی‌آمد که در هر جا به رنگ دلخواه می‌توانست درآید. هر دو جاه‌طلب و جویای نام و خواستار استفاده بودند و هر دو هم در خرج تراشی‌های بیهوده و افزایش حقوق و هزینه و وامدار کردن موسسه و کشانیدن آن تا مرز ورشکستگی و چغلی کردن و بدگوئی نمودن از صاحب موسسه در نزد این و آن و تحریک همگان، به ویژه کارمندان و کارگران بر علیه مصالح و منافع موسسه و بنیانگزار آن، تا مرز نابود کردن آن کوشا بودند، با این تفاوت که شعبانی به خاطر دارا بودن سوابق سندیکایی به دوران توده‌ای‌ها، در تحریک کارگران چاپخانه نقش و نقشه‌های خاص داشت ولی لوشانی کارمندان هیئت تحریریه و دفتری مجله را از راه بدر برده و بسیاری از آنها را قانع کرده بود که کار خواندنیها و مدیر آن تمام است که با وجود خواست خود آنها و خیلی‌ها، خدا نخواست.

داریوش همایون تائید می کند مقاله احمد رشیدی مطلق نوشته علی شعبانی بوده است

Get the Flash Player to see this content.

اگر این دو را به قلب پیوندی تشبیه کنیم که به وسیله ایادی ندانم کار و یا دست‌های ناپاک و ندانم کار در وجود خواندنیها کار گذاشته شده بود، و نوع کامپیوتری آن در کیهان و اطلاعات، اولی به قلب جانور بیشتر شباهت داشت تا انسان، آن هم جانوری از نوع گوریل و دومی به قلبی مصنوعی، از نوع پلاستیکی.(۲)
ممکن است بگوئید این دو نفر و یا کسانی از نوع آرین پور و نیکوخواه کوچکتر از آنند که شما وقت خود و خوانندگان این خاطرات را با جزئیات کار و بیوگرافی آنان بگیرید.

این راست است ولی در اینجا هدف شخص نیست، هدف بیان نقائص و معایب سیستم کار و نظام اداری در یک حکومت دار و دسته‌ای و خودسر بدون ترمز است که اختیار یک نشریه مستقل ملی، وابسته به بخش خصوصی که خود یکپا بوجود آورنده افکار عمومی است، به این قبیل ماموران ندانم کار که گند کارشان حتی بر خود دستگاه هم روشن است واگذار می‌کند، تا چه رسد به مسئولیت دستگاههائی از نوع اصناف و شهرداری، که گند کارشان از کوه قاف هم گذشته است.

اینک دنباله وقایع دوران دوم اشغال به نقل از خاطرات همان ایام:

شنبه هشتم آذر ۱۳۴۸
امروز صبح خیلی زود به اداره رفته، نخست دفتر کار مبله شده لوشانی را که یکی از موجبات خود گم کردگی او شده بود، مجدداً در اختیار فرزندم فرید که از ابتدا هم در اختیار او بود، گذاشتم و مامور جدید وزارت اطلاعات علی شعبانی را که به جای لوشانی فرستاده بودند، به اطاقی جنب اطاق هیئت تحریریه راهنمائی کردم.
شعبانی متقابلاً نامه‌ای قرارداد مانند در ده ماده نوشته و اصرار داشت هر چه زودتر درباره آن تصمیم بگیرم. وقتی به دقت آن را نگاه کردم دیدم قسمتی از حرفهایش بوی لوشانی می‌دهد و خواست دستگاه است و قسمتی دیگر هم خواست شخصی و خصوصی اوست که می‌خواهد از حالا میخ خود را بکوبد.

خیلی عجیب است کسی که دستگاه او را به ما تحمیل کرده و تمام هنرش این است که شمر نیست و با چاقو سر کسی را نمی‌برد، بلکه با پنبه می‌برد اصرار دارد هنوز از راه نرسیده من نام او را به عنوان سردبیر که خودش هم می‌داند صلاحیتش را ندارد، نه، بلکه به عنوان «رئیس هیئت تحریریه» چاپ کنم و سپس کلیه نامه‌های رسیده از طرف خوانندگان را قبل از همه در اختیار او بگذارم و این مسئله و موضوعی بود که خواست لوشانی هم بود.

در صورتی که من نمی‌توانستم و حق نداشتم، اسرار مردم را که اسرار مملکت هم هست، دست هر نامحرم مغرضی بگذارم، خاصه که در میان آنها نامه‌ها و نوشته‌هائی هست که چون اقرار مردم در برابر کشیشان، من حق بازگو کردن آنها را به احدی ندارم.

سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳۴۸
بالاخره در شماره امروز «شماره ۲۰ از سال سی‌ام مجله) بعد از گذشت ماهها نخستین سرمقاله به قلم (ع. امیرانی) با صفحه کارگاه نمدمالی به قلم خسرو شاهانی منتشر شد.

دوتن از نویسندگان سرشناس خواندنیها خسرو شاهانی(راست) و ذبیح الله منصوری

در این سرمقاله که قسمت اعظم آن به مناسبت تجدید سال مجله در ۲۵ شهریور نوشته شده بود، با آنکه طبق قرار قبلی با دستگاه، از وضع گذشته مجله نه من و نه شاهانی در نوشته‌های خود مطلقاً نامی نبرده و حکایتی نکرده بودیم تا چه رسد به شکایت و خود ناچار شده بودم همه تقصیر و مسئولیت ابتذال و تغییرات مجله را در این مدت مصنوعاً گردن گرفته، دولت و دستگاه را تبرئه کرده بودم، با وصف این بسیاری از قسمت‌های اول و آخر آن را سانسور کردند.

شنبه ۱۵ آذر ۱۳۴۸
در شماره امروز مجله سرمقاله نداشتم. بیشتر به خاطر نبودن سوژه‌ای که مرضی‌الطرفین باشد برای اینکه آنچه دستگاه می‌خواهد من نمی‌توانم درباره‌اش بنویسم و آنچه من در باره‌اش می‌توانم بنویسم و مردم هم می‌خواهند، دستگاه نمی‌خواهد.

شعبانی فرستاده مخصوص دستگاه اصرار دارد مطالب صفحات اول مجله را که قسمت گفتنی‌ها و اخبار و شایعات باشد، مطلقاً به من نشان ندهد چنانکه آگهی مربوط به: «طبقه حاکمه ایران در پانصد سال اخیر» که به قلم خودش و درباره پیدایش فامیل‌ها و خاندان‌های بزرگ ایران می‌باشد و قرار است از شماره آینده چاپ شود، من هم مانند سایر خوانندگان برای نخستین بار در مجله دیده‌ام که تا اینجا موضوع ظاهراً یک امر خصوصی و تبلیغ برای نوشته خود او و یا بحثی در مورد مسائل داخلی است که شاید مهم نباشد و بتوان از آن گذشت، ولی عیب کار اینجاست که در همین شماره مقاله‌ای تحت عنوان: «آمریکای گرسنه» با عکس و تفصیلات، بی‌اطلاع و صلاحدید من چاپ کرده و چون نام او عجالتاً بر روی مجله نیست، خوانندگان آن را به حساب ما می‌گذارند. همینطور است آنچه در حمله به سایر کشورها در مقاله‌ای که به جای سرمقاله گذاشت و خدا می‌داند آن را چگونه و از کجا آورده است.

موضوع دردناک و خنده‌آور دیگر این است که دستگاه تا کنون دیناری به ما کمک نکرده هیچ، مبلغ زیادی هم ضرر زده به کنار، حالا تازه آرین‌پور امروز از وزارت اطلاعات تلفن می‌کرد که چرا حواله‌هائی را که لوشانی دست این و آن داده عقب انداخته‌ای؟ و سپس در منتهای وقاحت می‌گفت: بفرستیم توزیع جراید از محل فروش مجله پول آنها را بردارند؟! و بدینوسیله تلویحاً خود را مجاز و محق می‌داند در اموال مردم، حتی دخل روزانه کسب و کار آنها که صاحبش بر بالای سر آن می‌باشد دست درازی و تصرف عدوانی کند. وای به حال ما و اموال دولت و مملکت که کسی بالای سر آن نیست!

دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۴۸

دیشب تا پاسی از نیمه شب رفته بیدار بودم و از فرط وحشت و افکار و خیالات گوناگون خواب بر چشمم نمی‌آمد. علت وحشت این دفعه من مطالعه شرح حال علی شعبانی سردبیر اعزامی وزارت اطلاعات به خواندنیها بود.

شعبانی طبق شرح مفصلی که به امضاء خودش تحت عنوان: «اسراری که برای نخستین بار فاش می‌شود» و قسمت‌هائی از آن طی ۱۵ شماره پشت سر هم از شماره سوم تا هیجدهم سال چهاردهم مورخ ۱۱ مهر تا سوم آذر ۱۳۳۲ در خواندنیها چاپ شده می‌نویسد: «من مدتها رئیس تبلیغات حزب توده در مازندران بودم و سپس به راهنمائی یک جاسوس ناشناس مامور ترور والاحضرت شمس شدم…» و طی این نوشته‌ها ادعا می‌کند که در بیشتر توطئه‌ها و ترورها دست داشته و یا دست کم بااطلاع بوده از قتل محمد مسعود و دهقان و هژیر و رزم‌آرا، تا حادثه تیراندازی به اعلیحضرت شاه! و حتی عکس خودش را هم در لباس یکی از شیوخ عرب در بالماسکه چاپ کرده است!

این یادداشت‌ها را آن روزها که ۱۶ سال پیش باشد (و امروز ۲۴ سال پیش) وقتی در مجله چاپ می‌شد، من ندیده بودم و اگر هم خوانده باشم روزی که نیکوخواه شعبانی را معرفی کرد جزئیات آن را به خاطر نداشتم. آن روزها سردبیری مجله با آقای فروتن، معاون بعدی وزارت اطلاعات بود. برای اینکه بدانید چه می‌گویم و از که می‌گویم در اینجا چند جمله از قسمت‌های مختلف این یادداشت‌ها که شعبانی خود نوشته و چاپ هم کرده به نقل از دوره‌های سال چهاردهم مجله برایتان می‌آورم:

«من مامور تبلیغات سازمان جوانان حزب توده در مازندران بودم و مرکز فعالیتم شهر شاهی بود.(۳)»

«از حزب توده بیرون آمدم. در حالی که هنوز هم این حزب را برای آزادی ملت ایران مفید می‌دانستم و جوانان پرشور و حساس حزبی را افراد ارزنده اجتماع می‌شناختم.(۴)»

«من مامور سوءقصد به والاحضرت شمس بودم. برای اینکه کار را یکسره سازم، در پشت سن تئاتر تبریز با وحشت برای گرفتن کارد دست را به جیب بغل خود بردم و به خوبی حس کردم چهار جفت چشم موذی و ناقلا ناظر حرکات من هستند و نتوانستم ماموریت خود را انجام بدهم و متحیر بودم که چگونه جواب جاسوس ناشناس را بدهم و برای او چه بهانه‌ای بتراشم که او را قانع کند.(۵)»

«در خیابان شاهرضا جنب فرصت کافه کوچکی است صاحب آن داوید ارمنی است. در آنجا «اریکا» جاسوسه چشم آبی را ملاقات کردم. خیلی زود مرا شناخت.(۶)»
«چند روز قبل از واقعه ۱۵ بهمن، من از روی حرفهای ناشناس سوءقصد به اعلیحضرت شاه را پیش بینی کردم.(۷)»
«طبق اعلامیه دولت، ناصر فخرائی سوءقصد کننده به اعلیحضرت شاه عضو حزب توده بوده است. هر کس کوچکترین شعور سیاسی یا شم پلیسی داشته باشد به افتضاح این صحنه سازی پی می‌برد. یک توده‌ای وقتی بخواهد جنایتی را مرتکب شود، هیچوقت نوشته‌ای در جیب خود نمی‌گذارد.(۸)»

و بسیاری مطالب مرموز دیگر در متجاوز از پنجاه صفحه که این مختصر را گنجایش اشاره به آنها نیست.

من وقتی یادداشت‌های این مرد را امروز به صورت همکار، آن هم از نوع اختیاردار آن در برابر نشسته نگاه می‌کردم، از زنده ماندن خود در شگفت شدم. نمی‌دانم ما به درگاه خدا چه گناهی مرتکب شده‌ایم که هر چه مامور معذور و قلدر و جاسوس چند جانبه است به صورت سفارشی دوقبضه برای ما و به سوی خواندنیها روانه می‌کند. ما که در زمان جنگ و دوران هرج و مرج و عصر کمربندهای بسته خود را از شر آنها برکنار نگاه داشتیم، چگونه در عصر رشد و رونق و رفاه و دوران آرامش و ثبات و وحدت ملت ایران و سیاست مستقل ملی آن، به ویژه عصر ثروت و غنای کشور، نباید بتوانیم و چرا؟ دلیلش واضح است. به دلیل همین ثروت و غنا، که امثال ما، مانع چپاول یکجای آن تشخیص داده شده‌ایم!

جمعه ۲۱ آذر ۱۳۴۸
تمام روز سه‌شنبه و چهارشنبه را به دنبال پیدا کردن و دیدن نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات برای تصویب و تعیین تکلیف سه سرمقاله بودم که برای شماره فردا (شماره ۲۳) نوشته‌ام. با آنکه یک بار نماینده خودشان شعبانی آن را دستکاری کرده و در واقع در آن خرابکاری نموده و دو بار هم خود وزارت اطلاعاتیان، به کلی آن را از مفهوم انداخته بودند، با وصف این در تصویب و چاپ آن تردید داشتند.

اتفاقاً هر سه مقاله مثبت بود و از نظر مملکت و مردم دارای نتایجی گرانبها، در یکی از آنها که در تایید قانون نظام وظیفه و لزوم این خدمت مقدس بود، نوشته بودیم:

«روزگاری بود که از ایران و ایرانی جز یک مشت خاک تمام اشغال شده و یک نان بخور و نمیر و جان نیمه سالم چیزی باقی نمانده بود که شایسته دفاع باشد. ولی امروز چیزی نداریم که شایسته دفاع نباشد. از کرانه‌های ارس و خزر تا اعماق آبهای خلیج فارس برای ما حکم پایتخت کشور و خانه خودمان را دارد که باید اطاق به اطاق از آن دفاع کنیم…»

و سپس در مورد این قانون یک یادآوری کرده نوشته بودیم: «سخت‌گیری‌های قانون نباید جوانهای ما را در خارج، از بازگشت به کشور باز دارد. آن هم در موقعی که هر یک جوان تحصیل کرده ایرانی برای ما، در حکم لشکری از مردم عامی و روستائی است.»

در مقاله دیگر شهردار تهران را که دارد دور بر می‌دارد، نصیحت کرده او را در به کار بردن و تکرار «بفرمائید» بجای بنشنین» و «بتمرگ» تشویق کرده بودیم و در سومین مقاله به تخلف یک کارخانه کاشی سازی از استاندارد بین‌المللی و بازرگانی اعتراض شده بود. که هر سه مقاله به صورت دست و پا شکسته در دوره‌های چاپ شده مجله موجود است.

سرانجام در ساعت هشت بعد از ظهر، هر سه مقاله را که سه بار، (لابد هر بار به وسیله یک نفر و از یک نظر) دستکاری و سانسور شده بود، ابتدا به منزل نیکوخواه در زعفرانیه بردم و چون در منزل پدرزنش در خیابان نیاوران بود به آنجا رفتم.

معاون وزارت اطلاعات این روزها به قیمت خرابی خانه و خانمان امثال ما و خدا می‌داند دیگر چه کسانی، و شاید هم از محل حقوق معاونت! در زمین‌های واگذاری به او در زعفرانیه دارد برای خودش کاخی می‌سازد. کاخی که ماههاست چند دسته در آن کار می‌کنند و هنوز هم ناتمام است.

لدی الورود به نیکوخواه گفتم: مثل اینکه به سردبیر اعزامی خودتان هم اعتماد ندارید. از خود ما که هر نوع اختیارمان را گرفته‌اید. اصلاحات او را هم قبول ندارید و در آن بار دوم و سوم دست می‌برید. اگر نمی‌خواهید چیزی بنویسیم، روراست بگوئید وگرنه خودتان این نمونه‌های مقالات را ببینید، کجای آن چه عیبی دارد؟
بالاخره پس از نیم ساعت بحث، او هم به قسمت‌های دیگری از آن دستبرد زد و از همانجا به چاپخانه که همچنان در انتظار بود دستور چاپ داده شد.

راستی کار ما دست کیست و گره آن کجاست؟ آیا گفته نخست وزیر، هویدا در این مورد درست است؟ او در آخرین ملاقاتی که با هم داشتیم و خیلی خودمانی و روراست از وی خواستار همکاری و یاری شدم، عبارتی گفت که عین آن در نظرم نیست ولی معنی تلویحی آن این بود که:

تو در نوشته‌هایت پیوسته، به نظر ما، نظر ما را طوری تکرار می‌کنی که گوئی صاحب نظر مطلق و یکپا قاضی‌القضات و مدعی‌العموم هستی و مفهوم یک چنین طرز فکری این است که، افکار همه یک طرف، از آن تو یک طرف!

استغفرالله، پناه می‌برم به خدا، از این طرز فکر و تفسیر و برداشت! چطور ممکن است من اینقدر نادان باشم که چنین ادعائی داشته باشم، این رسم کار هر نویسنده و روزنامه‌نگاری است که در نقل هر مطلب و موضوع و خبر، نظر خود را به هم به عنوان یک فرد صاحب نظر و حداکثر عقیده یک نشریه مستقل بازگو کند. و این بازگو کردن نظر شخصی به هیچ وجه دلیل صحت آن نظر نیست، تا چه رسد به برتری آن بر نظر سایران.

هویدا وقتی تعجب توام با خنده مرا دید، گفت: این موضوع بین خودمان باشد. و من بلافاصله به او گفتم، کسی که در مجله‌اش بارها گفته و نوشته که: ما کسی نیستیم، یا «به نظر ناچیز ما که ممکن است اشتباه هم باشد» چطور ممکن است یک چنین تصوری درباره‌اش بکنند؟ آیا نظر نخست‌وزیر این بود که سوءظن مرا نسبت به خودش برطرف کند و به جاهای دیگر معطوف دارد؟ خدا می‌داند!

به نظر خود من (اگر باز هم بگویند خود را صاحب نظر و عقل کل خوانده) ما و امثال ما چوب چشم و گوش زیادی دستگاهها را می‌خوریم، قدری غرض و حسادت همکاران و عناد و رشک مامورانی چون لوشانی و آرین پور، و از همه مهمتر و با تمام ادعائی که داریم، چوب نادانی خود را می‌خوریم. من گدا نیستم، نداری هستم که مانند میلیونرها می‌خواهم زندگی کنم، باطنم خودم را کشته و ظاهرم دیگران را. نادانی هستم که به کار دانایان پرداخته، در عین گمراهی، راه به این و آن می‌خواهم نشان بدهم.

با آنکه بارها گفته و نوشته‌ام که ما اربابی جز شاه و ملت نمی‌شناسیم و از هویدا هم تا کنون ظاهراً جز محبت چیزی ندیده‌ایم، پس چرا باید یک چنین وضعی داشته باشیم؟

در این مورد است که مال یکجا می‌رود، ایمان هزار جا! البته نوشته‌ها ما در سالهای اخیر، و ناهماهنگ بودن آن با سایر مطبوعات، خود یک وصله ناجور هست، ولی آن یک علت جنبی است، علت اصلی خدا می‌داند چیست.  این خاطرات ادامه دارد …….

برای مطالعه بخش نهم خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

مطالب امیرانی در سایت قدیم خواندنیها را  در اینجا بخوانید .

همه مطالب علی اصغر امیرانی در خواندنیهای جدید را در اینجا بخوانید .

برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی و و علی شعبانی سردبیران منصوب دولت در خواندنیها  اینجا را بخوانید.

————————
۱ ـ شعبانی بارها می‌گفت: حقوق من از نخست وزیری تامین می‌شود و با پولی که خواندنیها به من می‌دهد، حتی خرج یک هفته‌ام هم تامین نمی‌شود. لوشانی که با حضور کارمندان علناً می‌گفت: من نماینده فلان مقام هستم و به خاطر او کار می‌کنم وگرنه حقوقی که خواندنیها به من می‌دهد، پول دختربازی من هم نیست! در صورتی که اگر من به جای او مامور بودم می‌گفتم:من نماینده فلان مقام هستم و برای او کار می‌کنم و اگر خواندنیها حقوق هم به من ندهد این خدمت را افتخاری و رایگان هم انجام می‌دهم. این است فرق بین بفرما و بتمرگ که تشخیص آن، کار هر دوست نادان نیست.

۲ ـ گوریل عظیم‌الجثه ترین نوع میمون انسان نمای روی زمین است. موهای تنش دراز و سیاه و قوس ابروانش برجسته‌ و سینه ستبر و دستهای درازی دارد و دارای جمجمه و مغزی کوچک و بیضوی است. فرهنگ معین.
با این تفاوت که گوریل ما، از نظر چشم و ابرو، مصداق بیتی است که در حقش گفته‌اند:
چشمانت، به آهوی ختا، سخت شبیه است
از چشم تو پیداست که، مادر بخطائی!

۳ ـ ستون اول از صفحه ۱۰، شماره ۳، سال چهاردهم خواندنیها.
۴ ـ ستون سوم از صفحه ۱۴، شماره ۶، سال چهاردهم.
۵ ـ ستون اول از صفحه ۱۲، شماره ۸، سال چهاردهم.
۶ ـ ستون سوم از صفحه ۱۴، شماره ۱۰، سال چهاردهم

 
کلیدواژه ها: , , , , , , , , ,
  1. ahmad says:

    با درود . خواندن خاطراتی از این دست برای همه باید جالب باشد.
    پیروز باشید