Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > بخش ۸ الف خاطرات امیرانی – دیدار با مقام بلند پایه رژیم
خاطرات علی اصغر امیرانی

بخش ۸ الف خاطرات امیرانی – دیدار با مقام بلند پایه رژیم

۲۴ دی ۱۳۸۹


توضیح خواندنیها – بخشی از خاطرات شادروان امیرانی که در زیر ملاحظه می کنید در ابتدای بخش هشتم این خاطرات و پیش از آغاز بخش ۹ از قلم افتاده و منتشر نشده بود . با پوزش از این پیش آمد ، دنباله این بخش در بخش ۹ خاطرات که پیش از این منتشر شده بود در اینجا ادامه می یابد و بخشهای آتی مستقلا در آینده منتشر خواهد شد.بخش  پیش از این قسمت را می توانید در اینجا ملاحظه کنید.

پایان دوران اشغال خواندنیها و چگونگی آن

درست بعد از گذشت چهار ماه تمام، از آغاز دوران اشغال خواندنیها به وسیله سردبیران دولتی، من که تا آن روز روی مواعید دولت وقت و دستگاه وزارت اطلاعاتش حساب‌ها کرده بودم، همین که به تدریج ولی به تحقیق برایم مسلم شد که دستگاه دولت و دست کم مجریان آن نه تنها در کارشان حسن نیت ندارند، بکله در مورد ما و خواندنیها دارای عناد و لجاج و حتی عقده و غرض هم هستند، در کار خود، هشیار که بودم، هشیارتر شدم و برای نجات خود و خواندنیها که نجات مردم کشور از دست دار و دسته‌ای که «کار خود را سره پنداشته» و کار مملکت و مردم را یکسره، دست به کار شدم.اکنون خوب و با دقت به خاطراتی که در همین دوران، بی آنکه قصدی از انشاء آن در میان باشد روی کاغذ آمده توجه کنید تا بدانید چه می‌گویم و از که می‌گویم:

شادروان علی اصغر امیرانی عازم یکی از مراسم رسمی است

شادروان علی اصغر امیرانی عازم یکی از مراسم رسمی است

جمعه دوم آبان ماه ۴۸ ساعت ۱۱ شب
ساعت ۹ صبح امروز تلفنی با یکی از مقامات مهم و موثر مملکتی که مورد اعتماد هم هست در منزلش تماس گرفتم و از او خواستم چند دقیقه‌ای وقتش را به ما بدهد و چون آن مقام اصلا رنگ خانه ما را ندیده و لابد درباره آن از دوست و دشمن چیزها شنیده که با دیدن فرق دارد، وقتی درباره زمان و مکان ملاقات صحبت شد، به شوخی گفتم شما که به خانه ما نمی‌آئی وگرنه بهترین جا همین جا و بهترین روز امروز است.

این تعارف چون بی‌ریا بود زود گرفت و گفت می‌آیم و یک ساعت و نیم بعد که مقارن ساعت ده و نیم با شد تنها و بدون همراه آمد و ما را به تمام معنی برای همیشه سرفراز نمود.یکراست با هم به دفتر کارم که اطاق خواب و مرکز کار خواندن و نوشتن شبانه‌روزیم هم آنجاست رفتیم و خیلی ساده و طبیعی وقایع و پیشامدها را از تاریخ وقوت تا دیروز حتی‌الامکان به اختصار شرح دادم.

و در پایان همانطوری که به نخست وزیر هم گفته بودم به اطلاعشان رسانیدم که در مورد ما که خود یکپا حافظ این دستگاه و خدمتگزار پادشاه آن هستیم هیچکدام از این کارها لازم نیست، شما هر چه می‌خواهید درباره من از هر کس بپرسید من هر چه هستم همینم، زبان و قلمم با قلب و مغزم یکی است، دیگر تحمیل مامور کثیفی چون لوشانی و دستیار سوءنیست دارش چه معنی دارد؟

آنگاه دستگاههای سمعی و بصری موجود در دفترم را که طی سالها، مانند سید جلال تهرانی به ذوق شخصی فراهم کرده به خیلی‌ها نشان داده بودم به او هم نشان دادم و سپس صورت مذاکره تلفنی معاونی را با میرزایی نام که به هویدا هم نشان داده بودم، به او نشان داده عین نوار مذاکرات لوشانی را با آن خانم که به وسیله ضبط صوت کوچکی ضبط شده بود دم گوشش گرفتم.آن شخصیت عالیمقام بعد از گوش دادن به نوار مذاکرات و اینکه اینها چه توطئه‌هایی در نظر دارند علیه من بکنند خیلی ناراحت شد و در حینی که صورت مذاکرات را با خود برد گفت: تقصیر خود تست؟ چرا اینها را به اداره‌ات راه داده‌ای؟ من اگر به جای تو بودم مجله را می‌بستم و چنین افرادی را به آن راه نمی‌دادم!

به عرضشان رسانیدم قربان بنده در این موارد از جنابعالی سخت‌گیرترم ولی وقتی نخست وزیر مملکت کار خواندنیها را به وزارت اطلاعات مراجعه می‌دهد و معاون وزارت اطلاعات دست لوشانی نام را که من تا آن روز ندیده و نشناخته‌ام در دست من می‌گذارد و می‌گوید با بودن این آدم در خواندنیها که ماهی سه هزار تومان حقوقش را هم شما باید بدهدید، دیگر نیازی به سانسور ما نیست. من چه کاره‌ام و چطور جلو آن را بگیرم و این معاونی را هم که لوشانی آورده تا کنون چندین بار آقای نیکوخواه سفارش استخدامش را کرده و گفته ماهی دو هزار تومان هم به او حقوق بدهم و هیچ حکمی هم برای استخدامش امضا نکرده‌ام و او هم مانند لوشانی مامور دستگاه است منتها در خواندنیها و به خرج بنده که یگانه گناهم اطاعت از اوامر دولت منصوب شاهنشاه است.

بنابراین هر کس هر چه با من می‌کند فقط به نام پادشاه است که برای امثال ما شاه پرستان، نام و فرمانش در ردیف فرمان یزدان است می‌تواند بکند و لاغیر و لوشانی تا کنون چند بار و چند جا و جلو چند نفر گفته است که من نماینده مخصوص هستم و چنین و چنان می‌کنم، اکنون هم مانند این یکی دو ماه ترس من از این است که این نماینده دستگاه که متاسفانه جوان و نادان و خودخواه و پرمدعا و بی‌نهایت بد اخلاق و بد زبان و فاسد هم هست افتضاحی بالا بیاورد که دودش به چشم خود دستگاه برود. به همین مناسبت است که خواستم جنابعالی را با مدرک در جریان اوضاع بگذارم.آن شخصیت مهم و موثر بعد از این توضیحات به فکر فرو رفت و سپس گفت باید تحقیق کنم.عجبا وقتی شخصیتی چون او نداند این شخص کیست و از کجاست من شرمنده که تعداد معاشرینم به تعداد انگشتان دست نمی‌رسد، چگونه می‌توانم بفهمم؟!

وقتی در مرکز مملکت و پایتخت کشور با مدیر نشریه‌ای چون خواندنیها اینکار را بکنند با سایران در سایر جاها چه کارها خواهند کرد!امثال ما در این مورد جز اینکه مقامات مختلف و موثر را در جریان بگذاریم چه کاری می‌توانیم بکنیم؟اختیار مجله خودمان را که از ما گرفته‌اند داده‌اند به: دف زنی!اختیار مطبوعات دیگر را از مردم و سایران به همچنان، یگانه را خالی کردن دق دل برای ما فعلا روی کاغذ آوردن این خاطرات است که تازه آن هم معلوم نیست بعد از ما دست چه کسانی بیفتد و از آن علیه چه افرادی و شاید هم خود ما از آن سوءاستفاده کنند.

اکنون که پایان هفته می‌باشد در انتظار نتیجه ملاقات امروز و پریروز با نخست وزیر و از همه مهمتر بازگشت شاهنشاه از سفر میمنت اثر آمریکا می‌باشم که در این کار و پیکار:

ببینم تا اسب اسفندیار
سوی آخور آید همی، بی سوار
و یا باره رستم جنگجوی،
به ایوان نهد، بی خداوند روی

شنبه سوم آبان ۱۳۴۸
امروز تمام روز را در حالتی پر از دلهره و اضطراب و نگرانی توام با امید و اطمینان به سر بردم. دلهره و اضطراب به خاطر نقشه‌هایی که بدخواهان و حاسدان برای ما و خواندنیها کشیده و دارند می‌کشند. امید هم به بازگشت شاهنشاه از سفر آمریکا که در هر حال برای همه کس در همه وقت بعد از خدا بهترین پشتیبان و پناهگاه می‌باشد و اطمینان به عمل خودمان که وجدانم آنقدر راحت است که هیچ موضوع پیچیده‌ای در کار نداریم که باطناً از آن ناراحت باشیم.

مقارن ساعت ۵ بعد از ظهر آقای مشیری نام از وزارت اطلاعات تلفن کرد که برای شما یک نشان در نظر گرفته شده ساعت ۶ بیائید وزارت اطلاعات دفتر آقای آرین پور آن را بگیرند.به شنیدن این موضوع آنقدر ذوق کردم که بی‌اختیار به مشیری گفتم بر این مژده گر جان فشانم رواست و اگر حضورا این خبر را داده بودی مژدگانی داشتی.
ولی در دل با خود گفتم یعنی چه؟ اگر ما بدیم و خیانتکار و خدای نکرده مخالف دستگاه، چرا به ما نشان می‌‌دهند؟ و اگر خوبیم و خیرخواه و طرفدار و اخیراً مطیع و منقاد محض، چرا پس این سان ما را تحت فشار قرار داده آقا بالاسر آن هم از نوع نره خر! برای ما تعیین می‌کنند.

از ذوق فورا به دکتر بهزادی مدیر مجلسه سپید و سیاه گفتم او هم ذوق کرد و گفت خبرش را بگو روزنامه‌ها بنویسند. ذوق هم داشت برای این که در این موقع که همه روی تبلیغ لوشانی تصور می‌کنند ما مغضوب و منفور شده‌ایم، دریافت نشان عملاً آن را تکذیب می‌کند ولی آنچه را که نتوانستم بفهمم این است که چه کسی و به چه مناسبت ما را برای گرفتن نشان پیشنهاد کرده است چون در ایران تا کسی خودش با سماجت دنبال نشان نرود، و یا دیگری او را پیشنهاد نکند، نشان نمی‌گیرد مگر این که خدمت فوق العاده‌ای کرده باشد. حال ما که کاری نکرده‌ایم و کسی هم نداریم که پیشنهادمان کند، چه شده که به فکر نشان دادن به ما آن هم در این موقع کذا افتاده‌اند، از کجا معلوم است که این سیاست خاص نخست وزیر نباشد که طرف را از گردونه خارج می‌کند و به افتخار خروجش مهمانی می‌دهند. چنان که مقارن نوشتن نامه شکوائیه در هفتم مهر به جای رسیدگی ما را به شام نشسته در وزارت خارجه دعوت کرده بود آن هم رو در روی ملیجک دولت!

بالاخره ساعت ۶ وقتی که با یک دنیا شوق و ذوق به وزارت اطلاعات رفتم، معلوم شد تمام خیالاتی که من کرده‌ام بیهوده است. اولا من تنها نیستم که نشان می‌گیرم، بلکه سی چهل نفر دیگر از روزنامه‌نویس‌ها و روزی‌نامه نویس‌ها هم هستند. در ثانی نشان مال دو سال پیش است. مخصوصاً طرز دادن آن که در لای یک قوطی معمولی به وسیله پیشخدمت داده می‌شد، با این حال در جواب نگاه تعجب آمیز مدیر روزنامه بورس گفتم: هر چه از دوست می‌رسد خوب است ـ گر همه سنگ و گر همه چوب است البته به شرط اینکه واقعاً از دست دوست رسیده باشد.گویا این نشان برای کسانی بود که هنگام تاجگذاری شماره مخصوص داده بودند. در صورتی خواندنیها در آن موقع نه تنها یک شماره بلکه دو شماره مخصوص انتشار داد. به علاوه ثلث فروش شش ماه خود را هم که هشتاد هزار تومان به پول آن روز بود، به شکرانه تاجگذاری صرف آزادی عده‌ ای زندانی بدهکار کرد که خانم فریده دیبا و دکتر صدر وزیر وقت دادگستری و خوشکیش مدیرکل بانک ملی و رئیس ثبت اسناد هم شاهد آن بودند. ولی در برابر کسانی بودند و هستند که میلیونها ریال به بیت‌المال ضرر زده نشانها و پاداشهای مهمتر هم گرفته‌اند.

من چون در وزارت اطلاعات تا آن روز جز وزیر و معاون کسی دیگر را نمی‌شناختم آن هم دورادور و ماه به ماه هم مگر به اجبار به آنجا نیز مانند سایر وزارتخانه‌ها که سال تا سال هم نمی‌روم، نرفته بودم از مشاهده اطاقهای تو در توی بسیار با آنهمه تابلوهای مدیرکل فلان و فلان به راستی که وحشت کردم. هر قدر این وزارتخانه بیکارهتوسعه پیدا کند برای مملکت و مردم مخصوصا مطبوعات مضر است. به استثنای رادیو و تلویزیون و قسمت خبرگزاری که آن داستانش جداست، شعبه مطبوعات که اکنون تبدیل به وزارتخانه‌ای شده چون با این وضع مبتذل مطبوعات کاری ندارد پیوسته برای روزنامه‌ها و مجلات و سایر ناشران خواب می‌بیند چنانکه برای خواندنیها دیده است.

در طی همان توقف نیم ساعته در اطاق آرین پور که گمان می‌کنم معاون مدیرکل باشد، آنقدر مراجعین بدبخت را می‌آوردند و می‌بردند و به دردسر می‌انداختند که حدی بر آن متصور نبود.نخستین حرف آرین پور همین که خودم را معرفی کردم با لحنی تمسخرآمیز این بود که: «حال کادیلاک مبارک در چه حال است» من برای این که هیچی به او نگفته باشم و در عین حال همه چیز گفته دردش آورده باشم، گفتم: کدامیک را می‌فرمائید؟ چون بنده چندین کادیلاک دارم!!از فحوای سخنان آرین پور که بوی سخنان لوشانی و معاونی می‌داد، فهمیدم که مغز متفکر و منفی و مزاحم مطبوعاتی وزارت اطلاعات این آقاست و هر فکری را به نیکوخواه او القاء می‌کند.آرین پور خیال دارد خواندنیها و چاپخانه و دستگاه و مدیریت و سردبیریی و نام و شهرت سی ساله و کادیلاک و همه چیزش را برای خود و لوشانی و معاونی و دیگر همدستانش بخرد اما مفت!

از نوع سئوالاتی که می‌کرد فهمیدم این آقا چه خوابهایی برای خواندنیها و موجودیت آن دیده، در صورتی که دولت حق ندارد در بخش خصوصی و کار و کسب مردم مداخله نماید و اگر حرفی دارد مربوط به مطالب و مندرجات مطبوعات است نه دخل و خرج آنها یا دارایی و بدهی مدیران و کارکنانشان!نوع حرفهای خصمانه آرین پور که نشانه‌ای از عقده‌های درونی او بود که حتی نتوانست نامی از کادیلاک ۱۰ سال پیش من نبرد به خوبی غرض‌ورزی او را به نام دستگاه نشان می‌داد که خدا عاقبت همه ما را از دست امثال اینان بخیر کند.

و این را امروز که بهمن ماه سال ۲۵۳۶ است باید اضافه کنیم که:اشتباه مدیرکل هایی امثال آرین پور و معاونانی چون نیکوخواه و مامورانی از نوع لوشانی که موجب این طرز تفکر و رفتار توهین آمیز با مطبوعات می‌‌باشد، تقصیر خودشان نیست تقصیر واقعی از مدیران و سردبیران و کارکنان روزنامه‌ها و مجلاتی است که خود کارمند دولتند و چند جا حقوق بگیر دستگاه، لاجرم در برابرشان کرنش می‌کنند و سر تسلیم و تعظیم فرود می‌آورند، تا آنجا که امر بر آنها مشتبه شده خیال می‌کنند همه همینطور هستند. ما صاحبان قلم هم عبد و عبید و بنده زرخرید آنها هستیم، غافل از اینکه چوبی در دست اینهاست به نام قلم، که مانند چوب خدا که صدا ندارد، و وقتی هم بزند دوا ندارد منتها بر خلاف چوب خدا که صدا ندارد، چوب خوردن از قلم هم صدا دارد و هم دوا ندارد!

سه شنبه ششم آبان ماه ۱۳۴۸

عصر امروز فرزندی فرید که اخلاقا خیلی کم حرف است و حتی در برابر پرسش‌ها من که کنجکاوانه می‌پرسم اداره چه خبر بود همیشه می‌گوید هیچ خبر به محض ورود کاغذی که با مداد قرمز بر روی آن ۱۵ نکته یادداشت شده بود جلو من گذاشته گفت آقای لوشانی اینها را گفت و از من خواست که بنویسم و به اطلاع شما برسانم:

«۱ـ به او بگو پهلوی هر کس رفته از من بد گفته، او باید بداند که کارش را اینها نمی‌توانند درست کنند. وضع خیلی خراب‌تر از این است که فکر می‌کند.
۲ ـ روزی که من از اینجا بروم، فردایش در خواندنیها را تخته خواهند کرد.
۳ ـ بگو سر عقل بیاید، چرتکه بیندازد و گرنه نفیسی وار چنان می‌زنندش که نفهمد از کی خورده!
۴ ـ به او بگو سی سال کار کردی باید از خدا بخواهی که من آمده‌ام، تو هم اگر سیاست داشتی مثل صفی‌پور مدیر امید ایران به دنبال کار دیگری می‌رفتی. صفی‌پور پاساژی دارد که سی میلیون تومان قیمت آن است و به گرداننده آنجا ماهی ۹ هزار تومام حقوق می‌دهد!
۵ ـ بگو خواندنیها و مطبوعات را ول کند و برود به جایش زمین گبیرد، اعتبار بگیرد کار دیگری بکند. (ای کاش همین کار را کرده بودیم). این دیگر کار او نیست. اگر فکر می‌کند با این کارها می‌تواند مرا بیرون کند در اشتباه است. دستگاهی که مرا آورده من را می‌شناسد و خوب هم می‌شناسد.
۶ ـ من با قدرت آمده‌ام و با قدرت خواهم رفت ولی روزی که بروم، روز نابودی اوست!
۷ ـ اگر او بیش از این قصد خراب کردن مرا بکند، من این مطالب را با خوانندگان در میان می‌گذارم.
۸ ـ من اگر وضع کارم دست بشود تمام افراد اینجا را عوض می‌کنم و با او هم کاری ندارم!»

از نقل بقیه مواد و مفاد این پیام معذورم بدارید.

خدا پدرش را بیامرزد که خیلی صاف و صریح از ماهیت خود و نوع ماموریتی که دارد ما را روشن کرد. من تا کنون روی خوشباوری تصور می‌کردم قصد دستگاه از معرفی او کمک به ما در انتشار یک نشریه معتبر و مفید به حال مملکت است. حال معلوم می‌شود نقشه چیز دیگری است و این دیگر حرف فالگیر یا سخن معاونی در تلفن نیست این نص صریح و عین بیان خود لوشانی است که روز رفتن خود را روز نابودی ما می‌داند و به علم‌الیقین می‌داند که فردایش در خواندنیها را تخته خواهند کرد!

جمعه نهم آبان ماه ۱۳۴۸
دیروز مهندس شفیعی مدیر چاپخانه بانک ملی که چاپخانه خواندنیها زیر نظر آنها و تنی چند از بازنشستگان به منظور بیکار نشدن کارگران اداره می‌شود، تلفنی اطلاع داد که لوشانی هر بار به یک عنوان به چاپخانه رفته کارگران را تحریک می‌کند و مدعی است که دولت به وسیله وزارت اطلاعات هفته‌ای ده پانزده هزار تومان به اینجا کمک می‌کند. من بی آنکه جواب مستقیمی به او بدهم گفتم به طوری که می‌دانید من در چاپخانه هم مثل مجله کوچکترین مداخله ندارم. چاپخانه را شما اداره می‌کنید و مجله را هم لوشانی به نام وزارت اطلاعات منتشر می‌کند. بهتر است به آنجا مراجعه کنید.شفیعی بعدا اطلاع داد که با آقای نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات صحبت کرده و او از مداخلات لوشانی در کار چاپخانه تعجب کرده است.

چند سال است گراورسازی خواندنیها هم به وسیله خود کارگران آن اداره می‌شود و ما فقط به جای دریافت هر گونه کرایه گراورهای مجله را در آنجا مجانی چاپ می‌کنیم آن هم تا مبلغ معینی در حدود پنج هزار تومان. هم ما از آنها راضی هستیم و هم آنها از ما. با وصف این لوشانی پریروز مسئول گراورسازی را خواسته و از او به مناسبت خیالاتی که دارد درباره چگونگی اداره چاپخانه و گراورسازی توضیحاتی خواسته است.

شنبه دهم آبان ۱۳۴۸
نمردیم و دیدیم که در سرمقاله خواندنیها، سرمقاله‌ای که در آن به قلم مدیر مجله جز به مصالح ملک و ملت و به قصد خدمت به پادشاه مملکت سخنی گفته نمی‌شد، علیه مدیر و موسس و صاحب آن، آنهم به قلم یک بی‌شناسناه تحمیلی به نام سردبیر قلمفرسائی شده و به او ناسزا گفته‌ا‌ند و او را متهم به دوختن «جیب» و «جیفه» هم کرده‌اند. تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!نمی‌دانم چرا در این موقع به یاد روزهای اول تا آخر مرداد ماه ۱۳۳۲ افتادم. در آن موقع هم مانند حال امروز من، بر در و دیوار شهر شعارهای زننده و توهین‌آمیز آن هم علیه مقدس‌ترین مقامات می‌نوشتند. راستی چقدر دردآور است در پایتخت خود و به نام مردم خودی سرانگشت خیانت پیشه بیگانه شعار بدهد آن هم علیه مقدسات. حال ما هم این روزها همینطور است. فقط آن هم که صاحب و موسس دستگاهی هستند می‌توانند بدانند من با دیدن این سرمقاله در مجله‌ای که عمرم را روی آن گذاشته‌ام چه می‌کشم.

اول از همه دکتر بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه تلفنی این مصیبت را تسلیت گفت و سپس دیگران یکی پس از دیگری شستشان خبردارد که در خواندنیها و به دنبال آن سایر مطبوعات خبری هست. افسوس که نه من می‌دانم آن خبر و خطر چیست و نه آن را که خبر شده خبری باز آمده است.

سه‌شنبه ۱۳ آبان ماه ۱۳۴۸
امروز درست یک ماه تمام است به اداره نرفته‌ام و اصولا به جای دیگری هم نمی‌روم. وقتی در اداره‌ای که سر تا پای آن جزء وجود من است و هر گوشه‌ای از آن را به نحوی با خون جگر به وجود آورده‌ام، تامین جانی و مالی نداشته باشم و احساس غربت کنم و توهین و تحقیر ببینم، به سایر جاها که اول هم نمی‌رفتم چگونه بروم.
چند روز پیش که تلفنی با معاونی تماس گرفته می‌خواستم بدانم این رپرتاژهای اصلاحات ارضی و آب و برق خوزستان که صفحات آخر مجله را پر کرده چیست و پولش به کجا می‌رود و چگونه. معاونی که معاون سردبیر بنده باشد در کمال صراحت که وقاحتش باید نامید، گفت: «لوشانی دستور داد که دیگر به شما تلفن نکنم!»
خیلی خونسرد و ملایم گفتم جناب آقای معاون سردبیر کل، تا کنون هم شما تلفن نمی‌کردید این من بودم که تلفن می‌کردم!

لوشانی که از اول اهل تلفن کردن یعنی اعتنا کردن به امثال ما نبود. بنابراین ما که با سردبیر تحمیلی و هیئت تحریریه خودساخته‌اش ارتباطی نداشتیم اکنون دیگر به هیچوجه ارتباطی نداریم و فقط خوانندگان هستند که تلفنی انصراف خود را از خرید مجله و تنفر از مندرجات آن ابراز می‌دارند.

پنجشنبه ۱۵ آبان ماه ۱۳۴۸

سرانجام وقتی نتوانستم مخالف واقعی خود و خواندنیها و علت مخالفت او را پیدا کنم، کاری را که مدتها پیش می‌بایستی کرده باشم و بالاخره روزی باید بکنم، کردم و آن اینکه:با توسل به درگاه خد و راز و نیاز با او، طی عریضه‌ای صادقانه و در منتهای صفا، گزارش کار و نوع گرفتاری خود و خواندنیها را به پیشگاه مبارک شاهنشان انسان‌پناه معروض داشتم و بعد از تقدیم آن، چنان در خود احساس سبکی و آرامش کردم که گوئی تازه به دنیا آمده‌ام. تمام ناراحتی‌ها و گرفتاری‌های ما انسانها از دارائی و داشتن است، وقتی انسان چیزی نداشت و یا داشت و از خود سلب مالکیت و اختیار نمود، دیگر غمی ندارد که ماتم داشته باشد.

عمر زاهد همه طی شد، به تمنای بهشت
او ندانست که در ترک تمناست، بهشت!

ادامه خاطرات در بخش هشتم در اینجا

 
کلیدواژه ها: , , , ,

Comments are closed.