Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > بخش ۹ خاطرات امیرانی : انتصاب سردبیر دولتی جدید برای خواندنیها

artcile
بخش نهم خاطرات امیرانی

بخش ۹ خاطرات امیرانی : انتصاب سردبیر دولتی جدید برای خواندنیها

۱۷ آذر ۱۳۸۹

در بخش هشتم این خاطرات خواندید که پس از انتصاب پرویز لوشانی بوسیله دولت ،  امیرانی نامه ای به شاه می نویسد و به او تظلم می کند  و سرانجام وزارت اطلاعات دستور می دهد که به دلیل سوابق سوء لوشانی نام او که به عنوان سردبیر در مجله چاپ می شده است برداشته شود . امیرانی نیز به استناد این نامه به چاپخانه و اکبر معاونی معاون لوشانی دستور می دهد که برابر نامه رفتار کنند . و اینک دنباله خاطرات :

بعد از رد این دو نامه به چاپخانه و دفتر اداره، هر قدر درباره سبب صدور یک چنین نامه‌ای از وزارت اطلاعات فکر کردم، عقلم به جائی نرسید. مگر اینها که خودشان پرویز لوشانی را برای ما پیدا کرده و به ریش خواندنیها بسته‌اند، نمی‌دانند او کیست و از کجا آمده و میزان صلاحیتش چیست؟ اگر می‌دانند پس چرا خود را به کوچه علی چپ زده‌اند و از همه مهمتر مگر نمی‌توانستند تلفنی و یا شفاها چنین دستوری به خود او یا به ما بدهند، چرا کتباً این کار را کرده‌اند؟

لوشانی به محض رسیدن نامه به دست معاونی بی آنکه مجال خوندن به او بدهد آن را قاپیده و پس از خواندن از فرط عصبانیت بی آنکه با کسی حرفی بزند راهی وزارت اطلاعات شده بود.

شادروان علی اصغر امیرانی عازم یکی از مراسم رسمی است

شادروان علی اصغر امیرانی عازم یکی از مراسم رسمی است

طولی نکشید که بدخواه مطبوعات آقای فرهاد نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات که لوشانی را به عنوان سردبیر برای خواندنیها پیدا و معرفی کرده بود، تلفن کرد و با لحنی خیلی خونسرد و عادی گفت: آن نامه را بدون مشورت و اطلاع من فرستاده‌اند و اشتباه شده، شما به آن ترتیب اثر ندهید.

خیلی خونسردتر و در عین حال با لحنی قاطع به اطلاعشان رسانیدم که اگر این دستور شفاها صادر شده بود، مانند سایر دستورات صادره البته امر جنابعالی را اجرا می‌کردیم. متاسفانه نامه کتبی و رسمی است اگر می‌خواهید به آن ترتیب اثر ندهیم، باید دوباره کتباً و رسماً به ما بنویسید وگرنه ما، ناچاریم آن را اجرا کنیم.

وقتی نیکوخواه دید من به هیچ قیمتی از تصمیمی که در مورد اجرای مفاد نامه و برداشتن نام لوشانی به عنوان سردبیر گرفته‌ام، عدول نمی‌کنم، خواهش کرد پس صبر کنید تا نخست وزیر از رضائیه برگردد، که گفتم امروز پنجشنبه است و ما برای شماره آینده تا یکشنبه هم فرصت داریم.

شنبه اول آذر ۱۳۴۸
مقارن ظهر امروز آقای دکتر زرنگار امضا کننده نامه عدم صلاحیت اخلاقی لوشانی برای سردبیری به دستور نیکوخواه و از طرف او تلفن کرد و خواهش کرد که شما فوری دو کلمه‌ای همین امروز به ما بنویسید و لوشانی را برای سردبیری پیشنهاد کنید ما هم صلاحیتش را تصویب می‌کنیم.

در این موقع به یاد فرمایش شاهنشاه که هنگام اشغال آذربایجان قوام‌السلطنه و مظفر فیروز می‌خواستند حکم ارتقاء درجات افسران اشغالگر را به صحه ملوکانه برسانند، افتاده گفتم، من دستم را می‌برم و چنین نوشته‌ای را امضا نمی‌کنم. اگر اوائل کار بود روی بی‌اطلاعی شاید می‌کردم ولی اکنون محال است قبول کنم و زیر بار نرفتم.

چون هویدا شب گذشته از سفر رضائیه برگشته بود، جریان اوضاع را ضمن نامه‌ای که در اینجا ملاحظه می‌فرمائید، با ضمیمه کردن فتوکپی نامه وزارت اطلاعات برایش فرستادم:

امیر عباس هویدا و همسرش لیلا امامی

امیر عباس هویدا و همسرش لیلا امامی در تعطیلات در شمال

نخست وزیر معظم:

پنجشنبه گذشته در حالی که همچنان به عادت سه ماه اخیر در خانه نشسته، در بروی خود بسته در مورد یکی از مهمترین مسائل مبتلا به ما انسانها و علل آن که سوءتفاهم باشد با خود می‌اندیشیدم و از آن ریشه جویی می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که: هر نوع سوءتفاهم دو ریشه و منشاء بیشتر ندارد که با هم تضاد دارند. آن دو، یکی بی‌اطلاعی محض است و دیگری اطلاع زیادی. یعنی دسترسی داشتن به منابع اطلاعاتی مختلف و زیاد که درباره هر یک صدها نمونه و مثال زنده و حی و حاضر می‌توان ارائه داد.هنوز این نظریه خام را درست نپخته به صورت فرمولی استثناناپذیر در نیاورده بودم که از وزارت اطلاعات نامه‌ای را که فتوکپی آن پیوست تقدیم می‌گردد، دریافت داشتم.

در نامه به استثناء مواد و تبصره‌های قانون مطبوعات، درست و بجا، ولی دیر، به صورت حالا چرا! دستور داده شده که نام آقای پرویز لوشانی به عنوان سردبیر به علت عدم صلاحیت به ویژه صلاحیت اخلاقی، که بر روی آن به صورت خاصی تلویحا انگشت گذاشته شده بود، برداشته شود.یعنی چه، مگر اینها که خود، پرویز لوشانی را به ما معرفی و عملاً تحمیل کردند نمی‌دانند او کیست و سوابقش چیست؟ در این صورت این دستور که بی‌شباهت به صدور قطعنامه شورای امنیت در مورد خروج اسرائیل از سرزمین‌های اشغالی، هم بر حق است و هم غیر قابل اجرا، ضامن اجرایش چیست؟

آنچه در نظر اول مهم می‌نمود، این بود که چون این دستور کتبی بود و مجهز و مسجع به ماده، قانون و تبصره‌هائی که مو لای درز آنها نمی‌رفت و در هر عصر و زمان دولت‌های وقت می‌توانستند با استناد به ظاهر مردم پسند آن، در تخته شده دکان خواندنیها را تخته‌تر کنند، لذا بیدرنگ‌ با ارسال فتوکپی آن برای چاپخانه به مسئولان امر دستور دادم که از اولین شماره زیر چاپ مجله، که شماره سه‌شنبه همین هفته باشد، آن را اجرا کنند.

و چون جنابعالی تشریف نداشتید و به آذربایجان رفته بودید، آقای وزیر اطلاعات را هم متاسفانه تا دو روز بعد به خاطر تعطیل آخر هفته نتوانستم گیر بیاورم، بناچار خود نامه‌ای در جواب نامه به وزارت اطلاعات نوشته، بی آنکه گل بروی لوشانی بیاورم مشکلات اجرا و عدم اجرای مفاد آن را برایشان توضیح دادم و به طوری که در فتوکپی نامه جوابیه ملاحظه می‌فرمائید بار دیگر آمادگی خود را برای هر نوع همکاری ولو به صورت خرگوش لابراتوار درآمدن مجله خواندنیها و کارکنان آن باشد اعلام داشتم. مشروط بر اینکه، دست و انگشت و آلات و ادواتی که با آن می‌خواهند جسم و جان نیالوده خواندنیها را آزمایش کنند، لااقل دستی کثیف و انگشتی آلوده و آلات و ادواتی استعمال شده نباشد.

فقط رونوشتی از آن نامه را خطاب به اکبر معاونی دستیار سوءنیت‌دار لوشانی که مدرک سوءنیت داشتنش را خود جنابعالی هم ملاحظه فرموده‌اید فرستاده به کارش در خواندنیها که کار چاق کنی بود خاتمه دادم. و ۱۶ رونوشت از حکم انفصالش را هم برای کانون‌های آگهی زیبا و فاکوپا و دیگر موسسات روابط عمومی که پیش خود و به نام خواندنیها با آنها تماس‌های مادی برقرار کرده بود، فرستادم.

چون اینجانب هیچوقت چیزی مخفی کردنی از کسی ندارم، رونوشت همه نامه را لفا تقدیم کردم تا آن جناب با دسترسی داشتن به اصل همه آنها دچار سوءتفاهم نشوید و تکلیف ما را با اجرای مفاد این نامه و یا عدم اجرای آن معین فرمائید.

با تقدیم احترامات  شایسته – ارادتمند – ع. امیرانی

دوشنبه سوم آذر ۱۳۴۸
با آنکه من به نام صاحب موسسه و مدیر مجله مسئول چاپخانه و مصحح مجله کتبا و شفاها دستور اکید داده بودم که نام لوشانی را به عنوان سردبیر از شماره ۱۸ سال سی‌ام به بعد بردارند، چون آنها همگی هر یک به نحوی، به امید دستیابی و رسیدن به سهم بیشتری از این گوشت قربانی که چون اسمعیل ذبیح کارد بر گلویش بود ولی ذبح آن مقدور نبود، زیر تسلط و نفوذ سردبیر دولتی بودند، تا عصر امروز این کار را نکرده، حتی برخلاف برنامه کار چاپخانه، فرم هشت صفحه آخر مجله را که صفحه سرلوحه هم جزء آن می‌باشد چاپ نکرده به دستور لوشانی همچنان منتظر نگاه داشته بودند.

این بار اول نیست که خدمتگزاران و حقوق بگیران یک فرد و موسسه که گوشت و پوست و استخوانشان، از وجود اوست، دستورات صاحب موسسه را نادیده گرفته، گوش به فرمان حاکم منصوب ولو از نوع غاصب و اشغالگر آن می‌گذارند، خاطره عمل ناجوانمردانه سفیر ناانسان ایران در رم را که در روزهای قبل از ۲۸ مرداد ۳۲ از تسلیم سویچ اتومبیل شاهنشاه ایران به خود معظم‌له، به خاطر حفظ مقام و شغل، خودداری کرده بود، همه ما به خاطر داریم.

مقارن ساعت شش بعد از ظهر از چاپخانه تلفنی اطلاع دادند که هم اکنون دسته‌ای از وزارت اطلاعات به سرکردگی آرین‌پور،(۱) به اتفاق راجی سانسورچی بیلمز قبلی (خیلی معذرت می‌خواهم این عین کلمه‌ای است که در خاطرات آن ایام روی ناراحتی روحی ناشی از طرز رفتار و نوع کار اشغالگران روی کاغذ آمده وگرنه من کسی نیستم که در عصر آزادی مطبوعات، عفت قلم را مراعات نکنم) و در معیت محرمعلی خان مامور اجرای توقیف‌ها و تهدید و جمع‌آوری مطبوعات همراه لوشانی داخل قسمت ماشین خانه چاپخانه شده می‌گویند که باید اسم لوشانی همچنان بر بالای سرلوحه مجله چاپ شود.

گفتم گوشی تلفن را به آرین‌پور بدهند. وقتی دادند، خیلی مودب و متین و محکم گفتم: آقای آرین‌پور وزارت اطلاعات کتباً به ما دستور داده که از چاپ نام این شخص خودداری کنیم. حالا هم اگر می‌خواهید نام او همچنان به عنوان سردبیر بر بالای سرلوحه باقی بماند، باید کتباً بنویسید که صلاحیت دارد.

آرین‌پور با لحنی بی‌اعتنا و در عین حال مغرور و مسخره گفت: من خودم می‌نویسم و امضا می‌کنم، شما لازم نیست برای ما دیپلماسی حرف بزنید!

آنگاه سه نفری روی صفحه آخر مجله شماره ۱۸ مورخ ۴ آذر ۴۸ را که نام لوشانی مامور دولتی به عنوان سردبیر بر روی آن نوشته شده و آماده چاپ بود، با خط خودشان برخلاف نامه رسمی و دستور کتبی وزارتخانه متبوع خود نوشتند:«صلاحیت آقای لوشانی مورد تایید است چاپ شود!»

و هر سه هم آن را امضا کرده، به صورت یک سند رسمی و گرانبها از اختناق مطبوعات در حکومت هویدا به دست ما دادند، و صلاحیت اخلاقی او، و یا به قول ایرج میرزا: ایمان بباد رفته‌ای را با یک دو سه مشت گل خریدند!

هیات مدیرهسندیکای نویسندگام و خبرنگاران مطبوعات از راست ویکتوریا بهرامی،هوشنگ پور شریعتی،اسماعیل رائین،پرویز آزادی،سیامک پورزند،غلامحسین صالحیار،داریوش همایون،ذبیحالله منصوری و مسعود برزین

سه‌شنبه چهارم آذر ۱۳۴۸
ساعت ۱۲ ظهر امروز از دفتر آقای نیکوخواه معاون مطبوعاتی وزارت اطلاعات تلفنی اطلاع دادند که همان آن بروم ایشان را ببینم.

وقتی به صورت قهر و حق به جانب با او روبرو شدم، ابتدا خیلی گرم و مهربان گله کرد که شما از من سلب اعتماد کرده‌اید، در صورتی که خواست من کمک به خواندنیها و شماست.

آنگاه حرف تازه و اول و آخر خود را زد و گفت ما لوشانی را بر می‌داریم و شما آقای علی شعبانی را که خود شما با او آشنا هستید و مورد اعتماد ما هم هست، به جای او بگذارید. گفتم شما دولت و دستگاه هستید. اگر سنگ هم تعیین کنید بهتر از لوشانی است. (در اصل خاطرات این کلمه طوری است که سگ هم خوانده می‌شود ولی ما ترجیح می‌دهیم آن را سنگ بخوانیم) شعبانی را سالهاست دورادور می‌شناسم و در مجله خود ده پانزده سال پیش سلسله مقالاتی درباره جاسوسی می‌نوشت و بعدها هم به طور متفرقه مقالاتی در روزنامه مهر ایران و روزنامه‌های خوزستان و از ماه پیش به این طرف هم جزء هیئت مدیره لوشانی در خواندنیها با او کار می‌کرد. اخلاقاً به مراتب ساکت‌تر و ملایم‌تر از اوست.

هنگامی که اطاق نیکوخواه را ترک می‌کردم، دم در به شعبانی رسیدم که می‌خواست داخل شود. نیکوخواه ما را که با هم آشنا بودیم، به یکدیگر معرفی کرد و اظهار امیدواری نمود که با هم بتوانیم همکاری کنیم.

خواننده عزیز: آن روزها که ما گرفتار بودیم و بعدها هم سالها، حتی تا یکی دو ماه پیش گرفتارتر! شماها هم که هر یک سرتان به کار و گرفتاری مربوط به خودتان، که در رأس همه آنها درگیریی با دستگاههای دولتی و مسئولان ندانم‌کار آن، نقش نخست و دائمی را بازی می‌کند، بودید که هنوز هم هستید. به همین مناسبت است که ما معتقدیم (و این یک واقعیت است و نه اعتقاد تنها) این سرگذشت و سرنوشت ما و خواندنیها تنها نیست. این درد و سرگذشت مطبوعات کشور است و سرگذشت مطبوعات و اشغال آنها هم سرگذشت و سرنوشت سایر افراد مملکت است که هر یک به نوعی و نحوی در دام تارتنیده دستگاهها سالهاست دست و پا می‌زنند و یا به دست کارمندان آنها در حال اشغال.

آن روزها تا چند روز این ماجرا، برای ما همچنان به صورت مسئله و معما باقی مانده بود و ما نمی‌توانستیم بفهمیم آن نامه رسمی و فوری نوشتن و ماده و قانون و تبصره به رخ کشیدنشان چه بود و این تهدید و ارعاب و عمل خلاف قانون مرتکب شدن و توسل به زورشان به چه مناسبت؟

بیچاره ما که چنین کسانی باید ارشادمان کنند و بیچاره‌تر مردم ایران که از چه مطبوعات و چگونه سردبیرانی، انتظار هدایت افکار و حقیقت اخبار را باید داشته باشند. آخر همه که نمی‌توانند و نباید هم برای جزئی و یا کلی گیر و گرفت در کارشان به شخص اول مملکت متوسل شوند. پس دولت و دستگاه با آن بودجه و تشکیلات، برای چه کاری است؟ ایجاد مزاحمت و خرابکاری و عاصی و ناراضی کردن مردم که بودجه لازم ندارد. چند روزی این تضاد تصمیم، درباره یک فرد، و در مورد یک دستگاه، برای ما همچنان به صورت معما باقی بود تا اینکه…

پنجشنبه ششم آذر ۱۳۴۸
ساعت ۸ و نیم صبح امروز آقای علم وزیر دربار را طبق دعوت خودشان در منزل ملاقات کردم. در سرسرای ساختمان آقای مهندس ایرج شمس ملک آرا استاد دانشگاه و شوهر خاله والاحضرت شاهپور غلامرضا با یک نفر دیگر که معلوم شد هر دو عضو انجمن محلی دزاشوب و نیاوران هستند، آنجا بودند. دکتر باهری معاون وزارت دربار هم آمد.

پس از چند دقیقه آقای علم مرا به دفتر کارش خواست. دفتر کار وزیر دربار دست کمی از دفتر کار اردشیر زاهدی ندارد. هر دو پر از اثاث و اشیاء نفیس ولی نامرتب و نامنظم با این تفاوت که دفتر علم صدها که اغراق است ولی دهها عکس قاب کرده از شاهنشاه و شهبانو و روسای دول خارجه با امضاء دیده می‌شد. در گوشه‌ای ویترینی مملو از نشان و مدال که بنده بی‌نشان دو دانه آن هم از نوع چهارم و پنجم آنها را بیشتر ندارم، وجود داشت که حال و احوال توصیف آنها را ندارم.

آقای علم پس از یک احوالپرسی گرم، چمدان آبی رنگ چرمی مارک وزارت دربار را باز کرد. درون آن عریضه ۷ صفحه‌ای که من به پیشگاه شاهنشاه نوشته بودم و چند صفحه آن را ملاحظه فرمودید، بیرون آورد و گفت شاهنشاه عریضه شما را به من محول فرموده‌اند که رسیدگی کنم. پرسیدم شما خودتان آن را خوانده‌اید؟ گفت بلی.
سپس از پشت میز برخاسته دو نفری کنار هم نشستیم. و من به تفصیل جریان آمدن لوشانی و تحمیل او را شرح داده قسمتی از کارهای او و معاونش معاونی را با مدارک لازم نشان دادم.

آقای علم گفت وقتی من به وزیر اطلاعات تلفن کردم و ماجرا را پرسیدم او گفت حق با امیرانی است لوشانی را عوض می‌کنیم.

بلافاصله از آقای علم پرسیدم چه وقت این تلفن را کردید؟ گفت صبح پنجشنبه ۲۹ آبان و این درست همان روزی است که مقارن ساعت ۱۱ صبح آن نامه رسمی وزارت اطلاعات درباره عدم صلاحیت سردبیری لوشانی و دستور برداشتن نام او از روی مجله به ما ابلاغ شد.معلوم می‌شود فقط وزیر اطلاعات آن هم روی تلفن وزیر دربار از جریان نامه اطلاع داشته و چون نخست وزیر هم در سفر بوده بدون مشورت با او آن نامه را نوشته و چون نیکوخواه و آرین‌پور و دیگر کارکنان وزارت اطلاعات از جریان‌های بالا و پشت پرده اطلاع نداشته‌اند، که تا روز دوشنبه آن همه اصرار در بقای لوشانی و نام او بر سرلوحه مجله می‌کرده‌اند.

در بازگشت از منزل علم دلگرم و امیدوار به مراحم خدا و شاهنشاه برای نخستین بار بعد از مدتها سر کارم رفتم و قبل از هر کار شخصاً به چاپخانه رفته در حضور مدیر چاپخانه و کارگران نام کثیف و نکبت‌بار لوشانی را با شیپسی (نوعی انبر مخصوص درآوردن حروف از لای صفحه) از لای حروف سربی ‌لوحه بیرون آورده و دور انداختم.

آنگاه به اتفاق شعبانی نماینده تازه و ظاهراً کم زور و بدون هارت و پورت وزارت اطلاعات به اطاق سابق لوشانی رفته گفتم به او اطلاع بدهند بیاید کشوهای میزش را خالی کند چون امانت اقتضا می‌کند که به کشو میز کسی اگر چه دشمن هم باشد دست نزنیم و او هم گویا بین ساعت ۲ و ۴ بعد از ظهر که اداره خلوت بوده آمده و با شعبانی پس از کمی گفتگو سفارش‌های لازم که خدا می‌داند چه بوده، اوراق و اسنادش را برده است.بدین ترتیب پرده اول تراژدی آشغال خواندنیها به وسیله عمال دولت هویدا که حتی تا الان هم نمی‌توانم نه تنها شخص نخست وزیر بلکه هیچ مقام و دستگاه دیگری را در آن مقصر شماره ۱ به حساب بیاورم، خاتمه پیدا کرد.

با آنکه مجله شماره ۱۹ سال سی‌ام با آن پشت جلد زشت و سیاه که آخرین روسیاهی لوشانی بود، در حال چاپ بود یگانه تغییری که بعد از برداشتن نام لوشانی دادم، گذاشتن نام فرزندم فرید امیرانی به جای آن به عنوان قائم مقام و مدیر داخلی بود که چون مجله چاپ شده بود فقط به نیمی از شماره‌های آن رسید و نیمی دیگر همچنان بدون اسم بود.

اعضای هیئت تحریریه‌ای که لوشانی آورده بود و خوشبختانه من نام و قیافه هیچیک را به خاطر ندارم، مانند جن در برابر بسم‌الله و فدائیان فرقه دموکرات آذربایجان در برابر ورود ارتش ایران به استثنای شعبانی همگی غیبشان زده بود و دیگر خودشان سر کار نیامدند.من اول کاری که کردم شاهانی نویسنده نمدمالی و سپس آقای ناصری روزنامه خوان و خانم جهانگیری عضو هیئت تحریریه سابق و متصدی آرشیو را که برخلاف بعضی‌ها، روی غیرت و تعصب حرفه‌ای با لوشانی حاضر به کار نبودند، مجدداً به کار دعوت کرده وقت خودم را هم از صبح تا نیمه شب در اختیار مجله گذاشتم تا بتوانیم این بیمار محتضر را که مسموم و محکوم به مرگ تدریجی و بی‌سر و صدا شده بود، نجات دهیم.

دردناکترین کار آن نامرد این بود که همه جا گفته بود مدیر خواندنیها سه میلیون تومان پول گرفته و کنار رفته تا آنجا که احمق‌ترین مردم که بعضی کارمندان خودم باشند و از حال و روز ما آگاه نیز، باور کرده بودند و حال آن که تمام پولی که در این مدت ۴ پنج ماه از دستگاه تحمیل کننده لوشانی که وزارت اطلاعات باشد بابت ماهی ۲۵ هزار تومان سهمیه قانونی آگهی عاید صندوق خواندنیها شده یک ۹ هزار تومان از آب و برق و یک ۱۱ هزار تومان و کسری از اصلاحات ارضی بوده است به ضمیمه مقدار زیادی رسوایی و اسم بدنامی.

جمعه هفتم آذر ۱۳۴۸
ساعت ۱۰ صبح دیروز (پنجشنبه ۱۶ آذر) بعد از ملاقات با وزیر دربار طبق قرار قبلی هویدا نخست وزیر را در دفتر کارش ملاقات کردم. این تقاضای ملاقات از ده دوازده روز پیش شده بود ولی تا پریروز خبری نشد. در این روز خانم معرفت منشی نخست وزیر ناگهان اطلاع داد که فردا آقا منتظر شماست.در ملاقات با هویدا قبل از اینکه او سخنی بگوید، با اشاره به جریان‌های اخیر گفتم با این حال اگر شما از ته دل با ما موافق نباشید من دست و دلم به کار نمی‌رود و سپس با لفظی به ظاهر شوخی و در معنی جدی، خواهش کردم: این هویدای امروز را بگیرد، هویدای چند سال پیش را به ما پس بده!

آنگاه گفتم بزرگترین فداکاری من در این چند ماه با وجود همه این گرفتاریها این بود که هر چه هر کس گفت و همه را زیر سر شخص نخست وزیر دانست، من باور نکردم. کما اینکه حالا هم باور نمی‌کنم.هویدا که نمی‌دانم تا چه حد صداقتم در او اثر کرد، گفت حالا که آن مرد را برداشته‌اند و شما خودت شعبانی را معرفی کرده‌ای، که میان حرفش دویده توضیح دادم شعبانی را من معرفی نکرده‌ام. او را هم خود وزارت اطلاعات معرفی کرده منتها از سابق با ما هم آشناست و اخلاقاً قابل مقایسه با آن آدم نادان و چاخان نیست. او هم از یک ماه پیش با لوشانی همکاری داشته است. با آنکه در منتهای صداقت با نخست وزیر صحبت کردم و گفتم اجازه فرمائید ضمن سرمقاله‌ای خیلی سربسته به وضع گذشته اشاره کنم. مثل اینکه ته دلش راضی نبود که گفت بهتر است اشاره‌ای نشود.

بی آنکه بتوانم رسیدی درباره همکاری قلبی از چشمانش بگیرم، همین که به او اطمینان دادم که با دولت وی که دولت مبعوث شاه است، نمی‌توانم مخالف باشم، کافی دانسته از هم جدا شدیم و خدا می‌داند کی و کجا و چگونه دوباره به هم برسیم. تا کنون که همه ملاقات‌های ما از بد حادثه بوده. امیدوارم این بار آخر آن باشد.

همه مطالب علی اصغر امیرانی در خواندنیهای جدید را در اینجا بخوانید

برای مطالعه بخش قبلی خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

مطالب امیرانی در سایت قدیم خواندنیها را  در اینجا بخوانید

برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی و و علی شعبانی سردبیران منصوب دولت در خواندنیها  اینجا را بخوانید

———————–

۱ ـ این شخص همان کسی است که عقده کادیلاک دارا بودن مدیر خواندنیها را حتی در گذشته نتوانست تحمل کند، و به شرح مندرجات در خاطرات مورخ سوم آبان، مندرج در صفحه ؟؟ همین شماره آن را بر زبان آورد، او که از کارمندی وزارت اطلاعات به مدیرکلی و بعدا تا معاونت مطبوعاتی آن وزارتخانه ترقی کرد و در پیشرفت معنوی امروز مطبوعات ما که پس رفتش باید گفت سهمی بسزا دارد، در سالهای آخر عمر دولت هویدا، آن روزها که بیشتر دارائی و توانائی دولت در اختیار بولدوزر کابینه در وزارت بازرگانی بود، در آن وزارتخانه شغل نان و آب دار خوبی داشت و اکنون با آقای عنایت بهبهانی در کارخانه جنرال همکاری می‌کند تا او و کارخانه‌اش را چه وقت و چگونه به روز ما و خواندنیها بنشاند.

 
کلیدواژه ها: , , , , , , , ,

Comments are closed.