Home
translation
رفراندوم در کردستان

رفراندوم در کردستان عراق

translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > در باره مصادره ، از کتاب “داستان آیندگان ” محمد قائد
در باره مصادره نوشته محمد قائد

در باره مصادره ، از کتاب “داستان آیندگان ” محمد قائد

۱۵ آبان ۱۳۸۹

محمد قائد روزنامه نگار و اندیشمند فرهیخته که دستی چیره در قلم ونوسندگی  دارد ، در کتاب در دست انتشار خود با عنوان “داستان آیندگان” نگاهی  به تاریخ   “مصادره ” در ایران افکنده و با قلم شیرین خود و ذکر شواهدی در این زمینه ،  نوشته ای خواندنی  که سوای دیگر مطالب نگاشته شده در این مورد است را  به خواننده کتاب عرضه می کند . محمد قائد ۶۰ ساله واهل شیراز است و هنوز در ایران اقامت دارد . ما فصلی از کتاب “داستان آیندگان” را برای شما برگزیده ایم که در زیر می خوانید :

تلألو زخارف دنیوى: گلوهاى گشاد و جیبهاى عمیق

محمد قائد

کاروانى زده شد کارِ گروهى سره شد

از قطعه‌اى سرودۀ لبیبى، شاعر خراسانى قرن چهارم

پس از بیرون‌رفتن پادشاه سابق ایران محمدعلى قاجار از سلطنت‌آباد، سربازها بیدرنگ کاخ را غارت کردند. بدین علت شاه جدید شب را در خانه مادر خود به سر برد.

محمدامین رسول‌زاده – گزارشهایى از انقلاب مشروطیت ایران – روزنامه ترقى چاپ باکو، مرداد ۱۲۸۸

شما که قبل از انقلاب ]مشروطیت[  یک خانه گلى هم نداشتید چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن وقت یک الاغ لنگى هم نداشتید چرا حالا کالسکه اتومبیل دارید؟ تو اى نسل مقدم، تو اى پدر بزرگوار، امیر بهادر را از خانه‌اش بیرون کردى و خودت رفتى در میان خانه او نشستى.  تمام مایملک او را صاحب گردیده و در کالسکه او سوار شدى.  انقلاب براى این بود که امیر بهادر از بین برود.  تو خودت امروز بدتر از امیربهادر شد [ه‌ا]ى.

میرزاده عشقى،۱۳۰۱

۱- پشت سر

از مسائل ایجادشده در قرن بیستم، کشمکش بر سر مالکیت زمین در فلسطین شاید تا پایان قرن کنونى به نوعى فیصله یابد.  در ایران، معضل مصادره‌ها احتمال دارد به قرن بیست‌ودوم بکشد.در قرن نوزدهم که ایران بیش از صد سال ثبات یا سکونى کم‌سابقه داشت، ناصرالدین شاه اموال ثروتمندان را، بخصوص در مواردى که پیشتر چیزى به آنها داده بود به‌محض درگذشت فردْ مصادره مى‌کرد تا دوباره به عده‌اى دیگر اعطا کند.  سردار سپه از همان سوم اسفند دست به کار شد و هر ملکى را پسندید براى خودش برداشت. وقتى رفت، ۵۰۰۰ پارچه آبادى ارث گذاشت.
شخصیت فرد را هیچ یک از ابداعات بشر به اندازۀ دردست‌گرفتن فرمان اتومبیل عوض نمى‌کند. پس از اتومبیل، دگرگون‌کننده‌ترین ابداع بشر بى‌تردید تفنگ است. اسلحۀ انفرادى چیزى غیر از توپ، متفاوت با هواپیماى جنگى و شخصى‌تر از بمب اتمى است. لمس قنداق تفنگ و سردى لولۀ آن، و ماشۀ حساس به فشارى کوچک، بر درک فرد از جهان و بر نسبت قدرت او به دیگران تأثیر اساسى مى‌گذارد

رعایاى اعلیحضرتها، حتى دکتر حقوق‌خوانده در سویس، به همان اندازه به اصل مالکیت بى‌اعتنا بودند.  مادۀ واحده مجلس شورا که کل تأسیسات شرکت نفت را ملى اعلام کرد و مفتخرانه ”نهضت ملى“ نامیده شد  چیزى جز مصادرۀ اموال شرکتى خارجى نبود.

در پى وقایع سى تیر ۳۱ و سقوط احمد قوام پس از چند روز نخست وزیرى، سیدابوالقاسم کاشانى، رئیس اسمى مجلس شوراى ملى، مادۀ واحده‌اى گذراند که اموال قوام‌السلطنه مصادره شود.  این ماده در بى‌تکلیفى ِ آن روزها به اجرا در نیامد و قوام اگر بعدآً اموالى از دست داد در کژتابى با شاه بود.  در عوض، روز ۲۸ مرداد خانۀ مصدق در هجوم رجّالۀ شاهدوست تبدیل به اسکلت شد و کاشانى از آن ویرانه دیدن کرد.

در همان دوران، نیمایوشیج هم آرزو داشت دمار از روزگار آدمهاى بد در بیاورند.  «مرغ آمین» (۱۳۳۰) که مانیفست شعر متعهد و یکى از شاخصهاى ادبیات مترقى ایران شناخته مى‌شود بازتاب طرز فکر انسان معتاد به تاراج در صحارى آریایی‌ـاسلامى هم هست.  نیما از ترکیب برسکوى‌درنشستن، به معنى مصادره‌شدن اموال و اخراج و دربه‌درى، صفت تفضیلى مى‌سازد: ”بر سکوى در نشسته‌تر“، و نیز ”بیشتر خاموش“، در توصیف چراغهاى خاموش‌تر از خاموش ِ خانه‌هاى غارت‌شدگان و به‌خاک‌سیاه‌نشستگان :

مرغ مى‌گوید: «هر تنى زانان

از تحیّر بر سکوى در نشسته.»

خلق مى‌گویند: «بادا باغشان را، در شکسته‌تر

هر تنى زانان، جدا از خانمانش، بر سکوى در نشسته‌تر

وز سرود مرگ آنان، باد

بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیل‌ها خاموش.»

سه دهه بعد دعا یا نفرین غلیظ پدر شعر نو مستجاب شد.  هر شب عده‌اى را از خانه بیرون مى‌ریختند و عتیقه و فرش و اشیاى دم‌دست را بار مى‌زدند و مى‌بردند.  چند سرخط خبر :

اول اردیبهشت ۵۸ ـــ بخشنامۀ دادستان تهران براى کمیتۀ مرکزى: دادسراها فقط با گزارش کلانتریها پروندۀ مجرمان را مى‌پذیرند.

۱۰ خرداد ـــ پیرو تذکر امام خمینى در حفظ چهرۀ زیبا و مطلوب جمهورى اسلامى، دستورالعمل صریح دادگاه انقلاب اسلامى به پاسداران: ورود بدون مجوز به منزل اشخاص، بردن اثاثیه و اخراج افراد مطلقاً ممنوع است.

۲۵ تیر ـــ آیت‌الله‌العظمى خمینى فرمان آزادى عفوشدگان را، جز اشخاصى که در قتل و شکنجه و سوءاستفاده از بیت‌المال شرکت داشته‌اند، صادر کرد.

۷ مرداد ـــ کسانى که شبانه، بین ۱۰ شب تا ۶ بامداد افراد را بازداشت مى‌کنند پاسدار نیستند ـ ـــ کمیتۀ مرکزى انقلاب اسلامى.

۲۰ مرداد ــــ کمیتۀ حجت‌ابن‌الحسن به علت عدم رعایت ضوابط کمیتۀ مرکزى و کمیتۀ منطقه، منحل اعلام مى‌گردد.

در آن ماهها فرمانهاى چندماده‌اى و دستورهاى کتبى و شفاهى و بخشنامه‌هاى بسیارى در این باره صادر مى‌شد اما بیش از ده سال طول کشید تا این وعده تحقق یابد: «انحلال کمیته‌ها بررسى مى‌شود. وقتى شهربانى و کلانترى‌ها بتوانند حفظ نظم شهر را به عهده بگیرند کمیته‌هاى انقلاب تعطیل خواهند شد.» (۲۷ فروردین).

مهدى بازرگان از شیوع گستردۀ چپو از همان عصر ۲۲ بهمن حیرت کرد و به وحشت افتاد.  مدام اعتراض مى‌کرد و در مقام رئیس دولت موقت مى‌کوشید به این وضع خاتمه دهد.  حرفش این بود که ملت براى بهبود شیوه مملکتدارى به پا خاسته است و یورش شبانه به منازل و پُرکردن کامیونها یعنى احیاى بساط خانخانى.

از خبرهاى آن روزگار برمى‌آید که هستۀ قدرت جدید با تسخیر خانه‌ها و اخراج مالکان موافق نبود گرچه در عمل از ثمرات آن بهره‌مند مى‌شد.  اما بازداشت مقامها، خلع ید از کارخانه‌دارهاى مشهور و تخلیه مالى ِ ثروتمندان و سران رژیم سابق یک حرف است، ریختن و بردن مبل و صندلى و فرش و تابلو و سرویس غذاخورى مقامهاى ردۀ میانى و تقریباً هرکس که مال‌ومنالى دارد و زمانى کراوات مى‌زده حرفى دیگر.  پیشتر تلقى این بود که اشخاصى باید بروند، نه اینکه اثاثیه به جایى دیگر برود.  سخت سرگرم نبرد با دولت بازرگان براى تصرف قدرت ادارى بودند و گرچه از گردآورى غنائم هم غافل نمى‌ماندند، تا سالها بعد نشان‌دادن مبل و صندلى و سالن پذیرایى باب نشد.  روى مبلهاى نسبتاً سادۀ محل جلوس آیت‌الله خمینى (احتمالا ساخت کارگاههاى یافت‌آباد) پارچۀ سفید مى‌کشیدند.

در نخستین هفته‌هاى پس از سقوط رژیم سابق، فاتحان گرفتار بهتى عمیق بودند از چرخش ناگهانى وقایع، همراه با نگرانى شدید از اینکه اگر تمام اینها سناریو باشد و ورق برگردد چه سرنوشتى در انتظارشان خواهد بود

جنبۀ پرمعنى ماجرا این بود که ریختن به خانۀ اشخاص و مصادرۀ اموال غالبآ شب‌هنگام انجام مى‌گرفت.  تا پیش از شروع جنگ با عراق و برقرارى نوعى حکومت نظامى در مهر ۵۹، بارها تمام احکام بازرسى‌اى که مأموران کمیته براى خودشان صادر مى‌کردند بى‌اعتبار اعلام شد و رؤساى مراکزى که افراد مسلح در اختیار داشتند تکرار و تأکید کردند نباید شبانه به خانۀ کسى یورش برد.  بنا به مقررات دادگاههاى انقلاب، افراد باید احضار و بازجویى شوند و پس از رسیدگى قضایى و محاکمه، چنانچه رأیى دایر بر ضبط اموال صادر شود این کار با تهیۀ صورت‌جلسه و در ساعات ادارى انجام گیرد.  در آذر ۵۸ آیت‌الله خمینى از شیوع و استمرار چپو در سراسر مملکت سخت نالید و گفت با دیدن این اوضاع براى نخستین بار در زندگى‌اش احساس خستگى مى‌کند، و فرمان داد: ”مصادره و تصرف غیرشرعى اموال مردم شدیداً محکوم است.“

حتى فردى محتشم که موافقانْ دوستش داشتند و مخالفانْ از او حساب مى‌بردند وقتى از شیوع چپوهاى شبانه مى‌نالید و با صراحت حکم مى‌کرد به این قبیل اَعمال فوراً و مطلقاً خاتمه داده شود بى‌اثر بود.  جاى تعجب نداشت چند ساعت پس از همان وعظ پرگلایه، طبق معمول هر شب باز بریزند چپو کنند.

شخصیت فرد را هیچ یک از ابداعات بشر به اندازۀ دردست‌گرفتن فرمان اتومبیل عوض نمى‌کند.  پس از اتومبیل، دگرگون‌کننده‌ترین ابداع بشر بى‌تردید تفنگ است.  اسلحۀ انفرادى چیزى غیر از توپ، متفاوت با هواپیماى جنگى و شخصى‌تر از بمب اتمى است

آنچه انقلاب اسلامى خوانده شد نتیجۀ فروپاشى سیستم، و فروپاشى سیستم نتیجۀ کناره‌گیرى شاه بود.  تا نیمۀ آبان، حرف از خواستهاى قانونى مردم بود اما شاه نخستین بار در سخنان معروفش کلمه انقلاب به کار برد.  در همان ماه پس از آنکه روشن شد شاه قافیه را باخته است و قصد رفتن دارد، عنوان جمهورى اسلامى جاى عبارت مبهم‌تر حکومت اسلامى را گرفت.

شاه در انتهاى ربع‌قرن جنگ فرسایشى با طیفى از مخالفانش، شامل مذهبیون، شکست را پذیرفت و صحنه را ترک کرد و با رفتن او نیروهاى مسلح (مانند آنچه بعدها در عراق هم اتفاق افتاد) از هم پاشید.  با دستیابى افراد عادى به تفنگ، قدرتْ خیابانى شد و قدرتِ خیابانى به‌طور طبیعى قهوه‌خانه را به‌عنوان پاتوق، مسجد را براى کسب (یا جعل) مشروعیت، و انبار ته گاراژ را براى اختفاى اموال متصرفه انتخاب مى‌کند.

شخصیت فرد را هیچ یک از ابداعات بشر به اندازۀ دردست‌گرفتن فرمان اتومبیل عوض نمى‌کند.  پس از اتومبیل، دگرگون‌کننده‌ترین ابداع بشر بى‌تردید تفنگ است.  اسلحۀ انفرادى چیزى غیر از توپ، متفاوت با هواپیماى جنگى و شخصى‌تر از بمب اتمى است.  لمس قنداق تفنگ و سردى لولۀ آن، و ماشۀ حساس به فشارى کوچک، بر درک فرد از جهان و بر نسبت قدرت او به دیگران تأثیر اساسى مى‌گذارد.  روح و فکر آن آدمها را تفنگ دگرگون کرده بود اما آیت‌الله ناامیدانه مى‌کوشید به آنها بقبولاند که نباید شبانه به خانۀ مردم بریزند.

یکم، آنها تفنگدارشدن خویش را از برکت سقوط رژیم شاه مى‌دیدند، نه به مرحمت آیت‌الله‌هایى که خودشان هنوز آنچه را اتفاق افتاده بود کاملا باور نمى‌کردند.  با متلاشى‌شدن نیروهاى مسلح خیلى راحت مى‌توان اسلحه‌خانه‌ها را تاراج کرد و براى ادامۀ کسب‌وکار چپو، تفنگ به دست آورد.  این اگر هم ربطى به پیشنماز کمیتۀ مسجد محل داشت از این نظر بود که او نیز به قدرت اسلحه و ثروت مفت رسیده بود، نه اینکه تفنگدارها را او به قدرت و ثروت رسانده باشد.

دوم، در روانشناسى اجتماعی‌ـتاریخى ایران داستان از این قرار است: استوار پاسگاه نیم‌نگاهى به حکم مقام قضایى که فرمانده هنگ ژاندارمرى زیر آن دستور اجرا داده است مى‌اندازد و به شاکى مى‌گوید به شکایت او باید از اول رسیدگى شود و این دور و برها دادسراپادسرا و سرهنگ‌پرهنگ در کار نیست، و با صداى بلند اعلام مى‌کند فقط شخص اعلیحضرت همایونى را قبول دارد.

اما در دهى پشت کوه، شاکى از کجا اعلیحضرت همایونى بیاورد؟ عملى‌تر است که هزینۀ دادرسى مورد نظر سرکار استوار را بپردازد.  با آن مبلغ، رئیس پاسگاه حقوق ناکافى خویش را ترمیم مى‌کند، در اسرع وقت (به مصداق ”هفت مرغ پخته را ژاندارم خورد/ ما هنوز اندر غم یک جوجه‌ایم“) هدایایى ناقابل خدمت ”سرهنگ‌پرهنگ“ به شهر مى‌بَرد، مداخل میان سلسله‌مراتب تقسیم مى‌شود و حکم قضایى به اجرا در مى‌آید.

اظهار آمادگى ِ فداکردن جان براى اول شخصِ والا، همراه با سرپیچى از سلسله مراتب ِ اسماً تحت امر او، راز بقا در سرزمین آریایی‌ـاسلامى و در عین حال از علل حکومت‌ناپذیرى و فلاکت اجتماعىِ ناشى از آن است.  هنوز آیت‌الله روضه نخوانده، هاى‌هاى گریه مى‌کنند اما خواست صریح او را نشنیده مى‌گیرند.  رویّۀ باستانى ادامه مى‌یابد: شما حرف خودتان را بزنید، ما کار خودمان را مى‌کنیم.

شش ماه پیش از انتقاد نزدیک به تضرّع آیت‌الله خمینى در آذر ۵۸ علیه ”مصادره و تصرف غیرشرعى اموال مردم“، در خرداد همان سال قید ”مطلقآ ممنوع“ و مغایر ”چهرۀ زیبا و مطلوب جمهورى اسلامى“ افاقه نکرده بود.  حالا ”شدیدآ محکوم است“ هم چیزى در مایۀ قطعنامه‌هاى راهپیمایى به گوش تفنگ‌به‌دست‌ها مى‌رسید: انشا، نصیحت، وعظ، خطابه، کلیشه.  اگر گفته مى‌شد چنین کارهایى حرام است، ممکن بود فتوا به حساب آید اما حتى در آن حالت هم دُور زدنش سخت نبود.  براى مباح‌کردن حرام شرعى، در خود شرع بسیارى راهها وجود دارد.  تمام هنر فقیه مهارت در ژیمناستیک با کلمات، مطلقاً ممنوع اعلام‌کردن، استثنا قائل‌شدن و براى متقاضیان خاص مجازشناختن است.  کافى بود به جاى آن کلمات بگذارند: احقاق حق به حقدار، و استرداد ثروتهاى نامشروع.

انتقاد تلخ از چپوهاى شبانه اگر نتیجه‌اى داشت شاید این بود که چندین بنگاه و دستگاه و ازمان و نهاد و بنیاد ایجاد شد و هر یک سهمى از غنائم برداشت: دفتر اجراى فرمان امام، دفتر اجراى فلان تبصرۀ قانون بودجۀ بهمان سال، البته بنیاد مستضعفین (مستضعفان بعدى) که ایشان با عبارت ”بنیاد مستکبران“  از آن یاد کرد و غیره.

درهرحال، فرامین بازدارنده ـــ چه بخشنامه، دستور، اخطار، حکم حکومتى یا فتوا ـــ بى‌اثر بود.  به نظر افراد مسلح، اولا مصادره نیست و بازگشت به بیت‌المال مسلمین است؛ ثانیاً غیرشرعى نیست و عین حکم خداست که آهن بکوبید در سر کافران و مشرکان مغلوب.  ماهیّت و مکانیسم قدرت جدید پیچیده‌تر از آن بود که بخشنامۀ ادارى و اخطار ”شدیداً محکوم است“ بتواند اثرى داشته باشد.

بیشترین کارى که از روحانیت به‌منصب‌رسیده برمى‌آمد این بود که اعلام کند ”کسانى که شبانه بین  ۱۰ شب تا ۶ بامداد افراد را بازداشت مى‌کنند پاسدار نیستند.“  اما طرز اجراى وظیفۀ پاسدارى از اسلام و انقلاب را قدرت تفنگ و موازنۀ قوا بین دستجات مسلح تعریف مى‌کند، نه بخشنامۀ دامه‌ افاضاته.  و پیش از ۵/ ۹ شب یا بعد از ۷ صبح چه؟ در ساعات روز هم قدرت در دست شب‌روها بود.  اگر در ساعات به‌اصطلاح ممنوع به خانه‌ها یورش مى‌بردند براى ایجاد رعب بیشتر و گم‌کردن ردّ اموال در تاریکى بود.  وقتى اموال را مافوق‌ها صورت‌جلسه کنند و در اختیار بگیرند چیزى به تفنگچى ِ دونپایه نخواهد رسید.  ترجیع‌بند همه، چه تفنگدار و چه غیرمسلح، این بود: انقلاب کردیم فلان کار را بکنیم، انقلاب کردیم بهمان کار را نکنیم.  و انقلاب شکوهمند مثل پارکینگ طبقاتى نیست که ساعت ورود و خروج داشته باشد؛ یورش بیرحمانۀ طبقاتى و تحقق وعدۀ الهى است: زخارف دنیوى به جهادکنندگان در صراط حق‌تعالىٰ مى‌رسد.

در آن سو، طبقۀ متموّل پهلوى قدرت نظامی‌ـپلیسى را از دست داده بود و، وحشت‌زده و بیدفاع، در درجۀ نخست در فکر نجات جان خویش بود که با گردش قلم حاکم شرع گرفته مى‌شد.  در چشم فاتحان، محل سکونت مغلوبان نه خانه‌هایى بزرگتر از حد متعارف، بلکه کاخ و گنجینه بود: سرسرا و تالارهایى عظیم با دریایى از تجمّلات و طلا و نقره و چینى و بلور و فرش و اثاثیه‌اى که هر قطعۀ آن بیش از سالها دستمزد شهروند عادى مى‌ارزید.  در بسیارى موارد، مهاجمان به ساکنان دستور مى‌دادند فوراً خانه را ترک کنند.  و حبسهاى طولانى و بى‌محاکمه مى‌توانست ناگهان به سینۀ ‌دیوار رفتن صاحبخانه سابقآ صاحب‌مقام بینجامد.  اثاثیۀ نفیس و گرانقیمت‌تر خانه، و گاه هر چیز موجود در آن، تا صبح ناپدید مى‌شد.  در مواردى مقدارى وسایل سادۀ اولیه براى سکونت اشغال‌کنندگان باقى مى‌ماند.

در چشم مأموران مسلح کمیته، گوش‌دادن به حرف دولت موقت و رعایت ضوابطى که عده‌اى حاج‌آقا تعیین مى‌کردند مانند این بود که فرد ناچار باشد براى برداشتن چند گوش‌ماهى از ساحل دریا، تقاضاى مجوّز کند.  کار صحیح، در اسرع وقت و شبانه پرکردن سطل و گونى با بیل از نعمات خداداد است.

شیوۀ تقسیم غنائم در صدر اسلام همین را مى‌گفت (سهم جهادکنندگان در راه خدا مقدم بر سهم خلیفه)؛ سنت تاریخى همین را مى‌گفت (مجاهدین آذربایجانى در صدر مشروطیت مفت باختند که در پى دست‌اندازى به اموال مالداران، از تهران اخراج شدند)؛ عقل سلیم همین را مى‌گفت (این ذرّه‌اى است از ثروت طاغوتى‌ها)، و هر رفتار دیگرى نشانۀ حماقت مى‌بود.  هگل مى‌گفت تاریخْ تجلّىِ روح ِ خداست.  با این حساب، روح آن زمان ِ ایران، چالاکىِ جهادگران در جمع‌آورى غنائم از کشتیهاى درهم‌شکستۀ به‌گل‌نشسته بود.

ناگهان یک مشکل جدید دیگر پیدا شد.  اقلیتى بسیار کوچک از روحانیون که یکشبه به قدرت رسیده بود وقتى از جایگاه حکومت به افرادى که تا دیروز پیرو و مرید و مقلـّد و کفش‌جفت‌کن طایفۀ علما بودند فرمان مى‌داد، پسرهاى روستایى ِ حاشیۀ شهرها و سینه‌زن‌ها و عَلَم‌وکُتل‌برهاى دستجات سینه‌زنى ِ بازار که مسلح شده بودند بى‌رودربایستى به طلبه‌ها و پیشنمازها مى‌گفتند : پى کارتان بروید حاج‌آقا، اداى فرماندهى در نیاورید، این فکرها را از کلۀ مبارک بیرون کنید، ما خودمان بلدیم چکار کنیم.

خاطرات یکى از بزن‌بهادرها نشان‌دهندۀ حال و هواى آن روزگار است.  رئیس کمیتۀ مخوف بهارستان در ابتداى دهۀ ۶۰ بعدها تعریف کرد :[i]

تنها من در این میان غیرروحانى بودم. شیخ …[ii] هرچه اراذل و اوباش بود دور خودش جمع کرد.  کسانى را آورد پاسدار کرد که از آگاهى هم سرقت کرده بودند، یک حالت آپاچى و وحشیگرى داشتند.  متهم را که مى‌گرفتند مواد، اسلحه، وسایل و پولش را براى خود ضبط مى‌کردند بعد ولش مى‌کردند چرا که مى‌دانستند که اگر آنها را تحویل ما بدهند خواهیم پرسید مدارک جرمش کجاست؟ حتى افراد منکراتى را مى‌گرفتند بعد ول مى‌کردند.

آقاى … شوخى یا جدى گفت: فکر نکنى اگر شما بروید کارهاى اینجا لنگ مى‌ماند.  بالاخره ما هم بالاجبار مى‌رویم از چهارراه مولوى چهار نفر مى‌آوریم.  گفتم چه بهتر همانها را بیاورید، ارزان‌تر تمام مى‌شود، همانها به درد شما مى‌خورند.

خیلى از آقایان به بگیروببند تمایلى نداشتند.  گاهى با آقاى … بر سر بعضى مسائل از این دست مشکل داشتیم.  مى‌گفت: اگر حکومت اسلامى ما شکست بخورد و از بین برود بهتر است از اینکه ما بخواهیم با زور و با سرنیزه حکومت را نگه‌داریم.  ایشان با این طرز تفکر مى‌خواستند در همان سالهاى اول انقلاب مدینۀ فاضله به وجود آورند و از درِ رحمتِ خداوند وارد بشوند.

فردى را به‌عنوان حاکم شرع کمیته معرفى کردند. خیلى تحویلش نگرفتیم.  کمیته براى خودش پادگانى درست کرده بود که این آقا مى‌رفت آنجا درس اخلاق و مسائل ایدئولوژیک مى‌گفت.  فهمیدیم ایشان اصلا اعتقادى به حرفهایى که مى‌زند ندارد.  با لباس روحانى آمده بود ولى لباس پاسدارى تنش مى‌کرد.  یکى از بچه‌ها به او گفت: حاج آقا! آبروى شما، احترام شما، به آن لباستان است.  این لباس پاسبانى است، براى شما مایۀ آبروریزى است.  ایشان برگشت حرف بسیار زشتى زد.  از آنجا فهمیدیم که ایشان از نظر اخلاقى مشکل دارد.  بیشتر تحقیق کردم و دریافتم که پیشتر در منطقه‌اى از مرز بازرگان حاکم شرع بوده و مسائل مالى پیش آورده است.  وقتى در صدد دستگیرى او بودند فرار کرده به اینجا آمده و شده است حاکم شرع کمیته.

شبى …  ما را به جلسه‌اى خواست. گفت: ایشان از فردا علاوه بر حاکم شرع‌بودن، مسئول بازپرسى نیز هست. گفتم: نه! نمى‌شود. گفت: چرا؟ گفتم: این آقا صلاحیتش را ندارد.  ناراحت شد و گفت: این تشخیص ماست؛ هرچه ایشان گفت شما باید رعایت کنید.  کمى برخوردم تند شد و گفتم: ایشان صلاحیت این کار را ندارد! خیلى تند شد و گفت: آقاجان! من نمایندۀ ولى  فقیه هستم؛ هرچه مى‌گویم لازم‌الاطاعه است باید رعایت شود.

حکم آقاى … را پاره کردم ریختم در جاسیگارى روى میز و گفتم: بگو فلانى حُکمَت را پاره کرد.

قبلا اتاق رئیس کمیته میز قدیمى و چوبى نقش و نگاردار داشت.  وقتى آقاى … آمد، آنها را کنار گذاشت و میز شیشه‌اى به جایش نهاد، زیر آن هم یک تْرِدمیل قرار داده بود که هنگام صحبت و کارکردن بازى هم مى‌کرد.

و مشکل بتوان تشخیص داد چانه راوى گرم شده است یا واقعآ به جاى تحویل‌دادن غنائم، براى مسخرگى چنین کارهایى مى‌کردند :

باید پاسدارها را توجیه مى‌کردم وقتى به منزل افراد مى‌روید فقط مدارک جرم در حد اسلحه، مواد منفجره و مواد مخدر بیاورید.  اما اینها گاهى پیاز، سیب‌زمینى یا شیرخشک بچه هم آورده بودند.

چندین موضوع در هم تنیده بود.  باید به جامعه حالى مى‌شد رژیمى جدید روى کار آمده است.  گروههاى سیاسى هم که سهیم‌شدن در ادارۀ امور به اتکاى آراى عمومى را حق خویش مى‌دانستند باید سرکوبى مى‌شدند.  از همین رو، ممانعت از تصرف املاک و اموال اشخاص منتسب به رژیم ِ شکست‌خورده آسان نبود.  غنیمتْ بخشى از ثمرات جهاد است.  هرچند در آن زمان در رأس قدرت علنآ علاقۀ وافر به مصادره و چپو نشان نمى‌دادند، عملا نمى‌توانستند مانع فعالیت کمیته‌هایى شوند که وجودشان حیاتى بود.

هستۀ حکومت و دولت بازرگان دلیلى نمى‌دیدند خانۀ اشخاص در هجومهاى شبانه مصادره شود.  اما هر صبح مى‌خواندند پریشب چندین خانه با اموال و اسباب و اثاثیه تصرف شده و، از جمله، آلبومهاى عکس خانوادگى مالکان آنها در دست متصرّفان است.  براى مقامهایى مذهبى که با چنین یورشهایى موافق نبودند اما در مقابلِ عملِ انجام‌شده قرار مى‌گرفتند دستور اعادۀ اموال و رهاکردن بازداشت‌شدگان ناممکن بود.  یورشهاى شبانه و مصادره‌ها حالت نبرد فقر و غَنا، فضیلت و فساد، و حق و باطل داشت و اعلام نام بازداشت‌شدگان، عکسهاى خانوادگى و ادارى، سندهاى مالکیت و سهام شرکتها و کارخانه‌ها و احکام ترفیع و مدالها و نشانها یعنى کسى که دستور رهاکردن اموال و اشخاص بدهد فقط به استقبال خطرِ بى‌آبرویى مى‌رود: دستور رفع توقیف اموال را همراه با عکس اعضاى خانوادۀ متهم کنار دریا و در مهمانى تکثیر مى‌کردند.  کسى قدرت صدور چنان فرمانى نداشت.  تفنگدارها حکم را پاره مى‌کردند در زیرسیگارى مى‌ریختند.  حاج‌آقا پیش از هر چیز باید هواى خودش را داشته باشد.

آن اوضاع، به‌اصطلاح فیزیکدان‌ها، آزادشدن نیرو بود، و ایستادن در برابر نیروى آزادشده یعنى خودکشى در انفجار.  متلاشى‌شدن ناگهانى رژیم شاه نیرویى خیابانى را به حد لوکوموتیوى پرقدرت ارتقا داد (”از چهارراه مولوى چهار نفر مى‌آوریم“) و این نیرو به‌طور طبیعى با بخشى از ائتلاف بازارـحوزه که پیشتر سر به معارضه با رژیم شاه برداشته بود هم‌مسیر شد و آن را به پیش راند.  ائتلاف کوچک نه آن زمان مى‌توانست لوکوموتیو پرقدرت را مهار کند، نه در دهۀ ۶۰ که این نیرو میل داشت تا کرانۀ دریاى مدیترانه بتازد، و نه امروز مى‌تواند.

نیروى آزادشده را مى‌توان به‌عنوان پیشرانه به کار گرفت و با آن جلو رفت.  در ادامۀ هر هجوم شبانه به یک خانۀ مجلل دیگر، اسناد کافى براى تصرف ساختمانها و خانه‌ها و باغها و کارخانه‌هاى بیشترى به دست مى‌آمد و رفته‌رفته امپراتورى ِ مالی‌ـصنعتى ِ عظیمى شکل مى‌گرفت.  بخشى از اثاثیه را خرده‌پاها مى‌بردند و خود مِلک مى‌ماند براى بالادستى‌هاى نظام.  از همان سالهاى اوایل دهۀ ۶۰ تلاش براى کنترل، و سپس تقسیم این امپراتورى یکى از موارد رقابت میان فاتحان بود و چندین سازمان و نهاد آن اموال را بین خودشان قسمت کردند.

در نخستین هفته‌هاى پس از سقوط رژیم سابق، فاتحان گرفتار بهتى عمیق بودند از چرخش ناگهانى وقایع، همراه با نگرانى شدید از اینکه اگر تمام اینها سناریو باشد و ورق برگردد چه سرنوشتى در انتظارشان خواهد بود.  در همان حال که بخش فوقانى ِ جرگۀ پیروز بیدرنگ وارد نبرد براى زدن زیرآب دولت موقت شد و ادارات دولتى را قدم‌به‌قدم فتح مى‌کرد، در بخش تحتانى هرچه را پول‌شدنى بود، در داخل یا خارج، نقد مى‌کردند.

فروردین ۵۸ نامۀ خواننده‌اى در آیندگان خبر مى‌داد اثاثیه خانۀ شمس پهلوى را، شامل تابلو پیکاسو و سگ و پیکان، در حومۀ کرج حراج کرده‌اند.  از پیشنماز محل و رئیس کمیته نامه‌اى در ردّ این ادعا رسید:  ”طبق ضوابط اسلامى آنچه که لازم بود از گل و همچنین در حدود ۱۰ دستگاه وانت‌بار و سوارى پیکان و همچنین ۱۲ سگ فروخته شده و اصلا تابلویى فروخته نشده تا از پیکاسو و غیر پیکاسو باشد.  این شایعات بى‌اساس از ناحیۀ دشمنان است.“

از چنین موضوعهایى مى‌توان خبرهاى داغ پروراند و در جامعه هیجان آفرید اما  آیندگان نه نیروى کافى براى اعزام به منظور تحقیق در این قبیل قضایا داشت و نه تحریریه‌اش در شأن خویش و مهمترین روزنامۀ مملکت مى‌دانست براى رسیدگى به فروش مبل و صندلى و وانت پیکان و سگ پودل خبرنگار بفرستد و با پیشنماز کمیته کلنجار برود، یا بر املاانشاى او انگشت بگذارد.

امروز هم بگذریم از اینکه چه لزومى دارد گلها را سر خیابان بفروشند، طبق ضوابط اسلامى فروختن سگهاى طواغیت (لابد به یک مشت طاغوتى دیگر) شرعاً اِشکال دارد یا نه، و تابلو اساساً یعنى چه و قیمت آن چگونه تعیین مى‌شود. در عوض، به این یکى توجه کنیم.

اسدالله مبشرى، وزیر دادگسترى دولت موقت که کوتاه‌زمانى سردبیر روزنامۀ کیهان بود در تیر ۵۸ به  آیندگان گفت :

این کاخها مى‌تواند تبدیل به موزه شود، محل تفریح مردم شود، مردم بیایند با قیمتهاى ارزان از آن استفاده بکنند، وسائل تفریح در آنها گذاشته شود.  این کاخها شاید بتواند یک میلیون کارگر بیکار را به کار وادارد، اعم از گلکارى، نقاشى، محافظت، باغبانى، برق و صدها شغل دیگر مى‌تواند در این شرایط حساس براى بیکاران در کاخها به وجود آید.

روح زمان ندا مى‌داد هیچ چیز سر جاى خودش نیست، همه چیز را باید به هم ریخت، صدر را ذیل کرد و ذیل را به صدر برد.  ربع قرن نالیده بودیم بورژوازى وابسته مانع رشد بورژوازى ملى شده است و حق باید به حقدار برسد.  حالا با خلع قدرت از بورژوازى وابسته، طفلک بورژواى ملی‌ـمذهبى ِ ندیدبدید که سردبیر روزنامه هم شده بود در نهایت خیرخواهى مى‌گفت در محوطه سعدآباد و نیاوران و صاحبقرانیه مى‌توان ”یک میلیون کارگر بیکار“ به کار گماشت.  در چنان فضاى هذیان‌زده‌اى، انگشت‌گذاشتن بر حراج چند شکلک چپ‌اندرقیچى، ارتکاب ”پیکاسو یا غیرپیکاسو“، بى‌مورد است.

”حالت آپاچى و وحشیگرى“ که تفنگدار سابق به آن اشاره مى‌کند حتى پیش از استقرار رژیم جدید فوران کرده بود.  تفنگدار دیگرى که از ایران گریخت در روایتى که در خارج منتشر کرد[iii] مى‌گوید وقتى ”جریان انقلاب پیش آمد“ یک بازارى ِ هیئتى به ”بچه‌ها“ خبر داد به انبار فرشى در خیابان بوذرجمهرى که صاحبانش خیال دارند آن را تعطیل کنند یورش ببرند.  فرشها را در گاراژ بزرگى متعلق به حاج . . .  رئیس اتحادیۀ لوازم دست‌دوم فروشى انبار کردند.  بعد از استقرار رژیم جدید، ”وقتى وسایل موزه ایران باستان بغل وزارت خارجه را تاراج کردند، مقدارى از اموال را به همین گاراژ بردند.“  همین طور عتیقه‌هاى آرامگاه رضاشاه و غیره و غیره و غیره.

گروهى از کسبۀ خیابانهاى روزولت، نادرشاه، شاه عباس و ۲۵ شهریور به آیندگان (۹ بهمن ۵۷) گفتند در ساعات منع عبور و مرور مغازه‌هایشان غارت شده است. مدیر بازرگانى هوندا گفت: ”شبْ درهاى فروشگاه را شکسته و ۱۹ دستگاه موتور به سرقت برده‌اند.  مشخص است موتورها را در کامیون بار کرده‌اند چرا که بدون باطرى و بنزین قادر به روشن‌کردن آنها نبوده‌اند.“  اتهام غارت شبانه آشکارا متوجه مأموران حکومت نظامى بود اما چند هفته بعد در هیچ‌یک از مراکز دولتى نشانى از آن اموال دیده نشد.  به گذشته که نگاه مى‌کنیم، فرضهاى دیگرى هم مى‌تواند مطرح باشد.  با توجه به آنها، بازار آن اندازه که ادعا مى‌کند براى نهضت اسلامى خرج نداد.  مثلا رژۀ پر سر و صداى موتورسیکلت‌هاى بى‌شمارۀ آکبند در تظاهرات ضد شاه، که آن زمان تصور مى‌شد بازاریان متعهد به میدان فرستاده‌اند، در واقع از کیسۀ مال‌باختگانى بود که بزن‌بهادرهاى بازار شبانه قفل مغازه‌شان را مى‌شکستند.

انقلاب شکوهمند در دو سطح کاملا متفاوت جریان داشت: سطحى روشنفکرانه محاط بین پلى‌تکنیک و دانشگاه تهران و دانشکدۀ صنعتى و آمفى‌تئاتر بیمارستان هزار تختخوابى و کانون نویسندگان و کانون وکلا و سندیکاى روزنامه‌نگاران، نگران حقوق ملت در برابر حکومتى که روز به روز تهدیدآمیزتر حرف مى‌زد، و نگران دادگاههاى انقلاب که تردیدى نبود خیلى زود در مسیرى دیگر مى‌افتد.  در سطح شهر، بخش درس‌خوانده سرگرم بحث بر سر قانون مطبوعات و لزوم گنجاندن خواستهاى ترقیخواهانه در قانون اساسى آینده بود.  در اعماق تاریک شهر دور از میدان توجه فعالان سیاسى و تمرکز دید مطبوعات، هجوم به هر جا اموالى قیمتى وجود داشت ادامه مى‌یافت.  سرکوبىِ گسترده‌اى تدارک دیده مى‌شد تا کار یک‌بار براى همیشه یکسره شود.  برنامه‌هاى سیاسى احتیاج به پولِ اُورت براى نفر جمع‌کردن داشت.

شب به خانۀ مدیر عامل مى‌ریختند، اموالش را تاراج مى‌کردند و او را در کمیته مى‌انداختند.  صبح روز بعد، انجمن اسلامى ِ نوظهورى با چند عضو که ناگهان در شرکت یا کارخانه روییده بود مانع شروع کار روزانه مى‌شد، عکسهاى خانوادگى مدیر را همراه با بطریهایى که در خانه‌اش به دست آمده بود به نمایش مى‌گذاشت و شروع به قرائت رجزنامه‌هایى مى‌کرد که از بیرون به دستشان داده بودند با مضمون ”نابود باید گردد.“  هدف بلواگران گشودن گاوصندوق و تصرف کل مؤسسه بود.  گروگان‌گرفتن رئیس شرکت و حبس‌کردن مدیر کارخانه در اتاق کارش امرى عادى شده بود.  غالب کارگران ماهر، گرچه آنها هم معمولاً محبت ِ همراه با احترامى به شاه و خانواده‌اش نداشتند، حساب کار دستشان بود امتیازهاى سیستم قبلى به آنها بیش از چیزى است که منطقآ انتظار مى‌رود.  و مى‌دیدند چند فرصت‌طلب ِ انجمن‌اسلامى‌ساز و همدستهاى آنها در کمیته محلْ اوضاع را قبضه مى‌کنند و برنامه دارند نگذارند جریان کار به طور عادى پیش برود.  اما زورشان به آدمهاى مسلح ِ بى‌پروا نمى‌رسید.  وقتى براى نسق‌گیرى حتى در بقایاى کاباره‌هاى شکوفه‌نو و میامى انجمن اسلامى درست کنند، قیاس کنیم در جاهاى دیگر چه مى‌گذشت.  تسخیر روزنامۀ کیهان و تصفیه قلمزنان آن را هم با راه‌انداختن انجمن اسلامى شروع کردند.

بازرگان، درمانده و ناامید، مى‌گفت بدهکاربودن کارفرما به بانک ربطى به کارکنان ندارد.  در هر فرصتى ”چپى‌ها“ را مسئول هرج‌ومرج معرفى مى‌کرد.  فدائیان و مجاهدین، مثل سیلزدگانى که راه مى‌روند و حتى رانندگى مى‌کنند بى‌آنکه سطح زمین را ببینند، چیزى بیش

از بقیۀ جامعه بلد نبودند.  آنها هم محکم اعتقاد داشتند بدون مصادرۀ خانه و شرکت و کارخانه و درآوردن پدرِ سرمایه‌دار وابسته، انقلاب شکوهمندمان ناقص خواهد بود، و این اموال مستقیمآ برمى‌گردد به سرپنجۀ پرقدرت و جیب و سر سفره خلق ستمدیدۀ قهرمانمان، البته اگر دولتى انقلابى سرِ کار باشد.

اما حتى بدون آن جوانان پرشورِ هیجان‌زده، ایجاد آشوب به قصد تاراجْ روح زمان بود، و جاذبۀ غنائم ِ واقعى یا فرضى بدترین صفات آدمها را بارز مى‌کرد : حسد، طمع، بدخواهى، تهمت، عقیده‌فروشى، همراه‌شدن با زورگو و خوشرقصى از روى ترس.  وقتى بازرگان، که بدون ترجیع‌بند ”چپى‌ها“ نمى‌توانست دنیا را توضیح بدهد، و دولت موقتش کاسه‌کوزه اغتشاش را سر سازمانهاى چپ و مطبوعات پیشرو، خصوصآ  آیندگان، مى‌شکستند اشتباه نمى‌کردند، دروغ مى‌گفتند.

باز از زبان همان راوى: ”یک سرى از اموال کاخ گلستان و کاخ مرمر را به اسپانیا فرستادند نزد  . . .[iv] از بچه‌هاى کمیتۀ شهرنو که مقدارى از اموال اشرف چهارچشم و پرى‌بلنده را هم از ایران خارج کرده بود.  پولى پس نداد و عده‌اى را فرستادند او را در اسپانیا با چاقو کشتند.“

(خبرِ اولِ اردیبهشت ۵۸: ”تیراندازى بین اعضاى دو کمیته در خیابان جمشید ۲ کشته و ۳ مجروح به جا گذاشت.  اکبر قربانى، قهرمان سابق کشتى و مأمور کمیتۀ قلعه، یکى از کشته‌شدگان بود.“  و ۲۳ تیر پس از اعدام هفت‌تن به اتهامات جنسى، از جمله دو زنى که همان راوى نام مى‌بَرد، نگارنده در سرمقاله‌اى با عنوان «اصلاح جامعه و میان‌بُر دادگاه انقلاب»، با توجه به دستخط امام راحل که صدور حکم اعدام را به موارد قتل، شکنجه و سوءاستفاده از بیت‌المال محدود مى‌کرد نوشت جاى نگرانى است لبۀ تیز خشونت خیلى زود به جانب مخالفان سیاسى برگردد.  تا پیش از خواندن روایت اخیر، اینکه اموال آن دسته از اعدامیها نیز چنان هنگفت و نفیس باشد که سر از اروپا درآورَد براى نگارنده غیرقابل تصور بود.)

به ادعاى همین شخص، در ماجراى بالاکشیدن این قبیل اموال سر چندین نفر را زیر آب کردند.  محمولۀ قالیهاى عتیقۀ موزۀ فرش را حین خروج از کشور در گمرک گرفتند اما در این مورد ظاهرآ کسى نفله نشد.  قابل‌تأمل‌تر از پُر شدن کامیونها به سوى مقاصد نامعلوم و دخالت فعالانۀ پیشنمازهاى کمیته و بزن‌بهادرها و واسطه‌ها و کارراه‌اندازها و حق‌وحساب‌بگیرها و مالخرها، داستان تقسیم غنائم است :

در گاراژ سلطنتى، نزدیک قصر فیروزه، نزدیک سه‌هزار پیکان بود. هشتصدنهصد شورلت، کادیلاک، بیوک. پیکانها را مى‌دادند به نمایندگان دهاتى مجلس که از شهرستانها مى‌آمدند.  شورلت را مى‌دادند به آنهایى که کمى درجه‌شان بالاتر بود….  بعد از مدتى چون این انبارها پر شده بود اقدام کردند براى فروش آنها.  آیت‌الله‌ها مى‌رفتند به انبار شماره یک.  حجت‌الاسلام‌ها مى‌رفتند به انبار شماره دو، ثقه‌الاسلام‌ها به انبار شماره سه و همین طور تا مى‌رسید به پاسدارها…. یک فرش صدهزار تومانى را به اینها مى‌دادند ده‌هزار تومان، آن هم نه نقد.  اینکه چطور پولش را مى‌گرفتند آقاى … مى‌داند. به همین دلیل هیچ‌وقت یقۀ او را نمى‌گیرند که مالها و پولها کجاست و چه شده.

راوى مى‌گوید کندوکاو در کوه تجمّلات به دنبال مجسمۀ مربوط به دکوراسیون خانۀ طواغیت و بستنى‌خورىِ سرویس نقره و پرده همرنگ با مبلها ادامه داشت.

طبقۀ جدید متولد شده بود، لایه‌بندى مى‌شد و درون آن، اعیان درجه یک و دو و سه و پیاده‌نظام شکل مى‌گرفت.  ساده‌زیستى، موتورگازى و سدّ جوع با نان و پنیر و خرما همچنان به‌عنوان ارزشهاى والا تبلیغ مى‌شود، اما کسانى که یکشبه از فرش به عرش عروج کردند غنائم را از دست کسانى دریافت داشتند که جزئیات را خیلى خوب به خاطر دارند.  حافظۀ پیاده نظام ِ کم‌سن‌وسال مثل دوربین فیلمبردارى عمل مى‌کند.

در کنار سیستم تاراج و تصاحب غنائم، کسب‌وکارِ دوشیدنِ گناهکاران هم سکه بود.  به مهمانى مى‌ریختند، حاضران را در زیرزمین کمیته منکرات مى‌انداختند و روز بعد پس از گرفتن مبلغى نقد (بى هیچ رسیدى) ول مى‌کردند.  همین طور در مورد پسر و دخترى که به اتفاق بخرامند، شادخواران پرسروصدا و غیره و غیره.  اکنون سیستم اخذ عوارض از گناه قدرى ادارى‌تر شده و دیگر در اختیار چند پسربچۀ دمپایى به‌پا و یک طلبه در مقام حاکم شرع نیست، اما همچنان پرسود است.

احضار ”ماشینهاى مدل‌بالا و بنز که توى چشم مى‌خورند“ به در خانۀ جدید افرادى که تا دیروز اتاق اجاره مى‌کردند و تاکسى‌سوارشدن را اسراف مى‌دانستند با ثمرات غزوه‌هاى صدر اسلام قابل مقایسه است، و با غارت دهلى از سوى قشون نادر، و با محموله‌هاى طلا ونقرۀ مستعمرات قارۀ جدید که سنگینى‌شان گاه کشتیهاى اسپانیایى را در هم مى‌شکست.

۲-پیش ِ رو

نه غنائم هند به ایرانِ قرن هجدهم رونقى چشمگیر بخشید، و نه طلا و نقره‌هاى قاره جدید جز آغازِ پایان ِ سرورىِ اسپانیا بود.  شاید بتوان گفت ”کاروانى زده شد کارِ گروهى سره شد.”

تاراج ِ پس از سقوط رژیم سلطنتى در ایران هم گرچه زمینه شکل‌گیرى طبقه‌اى جدید فراهم کرد، دشوار بتوان گفت به حرکت جامعه در مسیر عدالت و تعدیل ثروت و این قبیل حرفها کمکى رساند.  بیشتر قوزبالاقوز شد.  آن اموال گرچه در مواردى از هضم رابع گذشته است، در مواردى ظاهرآ قابل قورت‌دادن نیست و انگار کسانى خیال دارند از حلقوم متصرّفان بیرون بکشند.

”مفسد اقتصادى” نهایتاً کنایه‌اى است به برخورداران از آن غنائم.  جز چند نفر که خیلى زود سَر خوردند و از ادامۀ همراهى با رژیم جدید تن زدند، همراهان پانزده خرداد و/یا وارثانشان پاداش دریافت کردند.  سیاستهاى کلان نظام، زمینها، املاک، باغها، کارخانه‌ها و شرکتهاى مفت پایۀ قدرت اقتصادى فاتحان شد.  اصطلاحهاى رانت‌خوار و رانت‌خوارى کنایۀ دیگرى است به نقبى که آن اشخاص به منابع مالى مملکت زدند اما پایه‌هاى قدرت مالى ِ طبقۀ جدید با دریافت سهمى از غنائم گذاشته شد.  به برکت مداخل خداداد شامل وامهاى کم‌بهره بانکى و حق‌وحساب، و با از میدان‌به‌درکردن رقیبان اقتصادى با هر تمهیدى و ایجاد انحصار، نورسیده‌ها یکشبه غول شدند.

برخى فاتحان ِ دیروزى که حاضر نیستند محترمانه تن به بازنشستگى بدهند با ترکیبى از تعجب و تحقیر مى‌گویند نمى‌فهمند قزلباشهایى که سابقون را نالازم و مرخص اعلام مى‌کنند کیستند و از کجا آمده‌اند.  جاى تعجب و تحقیر نیست.  ”هرکسى پنج‌روزه نوبت اوست.“   زمانى که کامیونهاى حاوى تجمّلات در خانه‌هاى شیک خالى مى‌شود و فرش ابریشمى و سرویس چینى و کریستال و یخچال سایدباى‌ساید از آسمان مى‌بارد، جا دارد انسان براى تحقق وعدۀ الهى و غلبۀ مؤمنان بر کافران شکرگزار باشد اما این شعر خیام را هم زیر لب زمزمه کند: ”در طبع جهان اگر وفایى بودى/ نوبت به تو خود نیامدى از دگران.“

پیروزمندان شادکام آن سالها (و بعضاً مالیدگان ِ نالندۀ این سالها)، همزمان با چپو و حمل‌ونقل گسترده شبانۀ اموال، در تلویزیون اخطار مى‌کردند ملت حواسش را جمع کند چون ”آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت“ و از این به بعد تازیانۀ غضب الهى بر سر هرکس فکرهایش را به زبان بیاورد فرود خواهد آمد.  و مردمى که گیرندۀ تلویزیون خود را از جیب (شاید قسطى اما حتماً نه از انبارهاى یک و دو و سه) تهیه کرده بودند با حیرت و وحشت از خودشان و از همدیگر مى‌پرسیدند: اینها کیستند و از کجا آمده‌اند؟

اگر درخشش نورافکن‌ها چشم  هُم‌الغالبون را خیره نکرده بود و نگاهى به دور و بر و پشت سر انداخته بودند پسرانى تفنگ‌به‌دست مى‌دیدند که هم مواظب جان و حافظ قدرت آنها هستند، هم کلک معترضان بى‌شمارشان را مى‌کـَنند، و هم کامیونهاى اموال را پُر و خالى مى‌کنند و روى تلّ غنائم انبارهاى یک و دو و سه اسم آنها را مى‌نویسند تا به دولتسراهاى جدیدشان ببرند.  وقتى حاجیه‌خانم مجبورشان مى‌کرد گلدان کریستال کاخ والاحضرت و مجسمۀ کاکاسیاه لامپ به‌دست خانه تیمسار را لابه‌لاى اجناس انبارهاى عظیم پیدا کنند، تفنگچیهاى جوان ِ روستایى، به گفتۀ همان راوى، در جمع بچه‌ها به این همه طمع پوزخند مى‌زدند اما دندان روى جگر مى‌گذاشتند ــــ لابد تا وقتش برسد.

خطاست که سابقون ِ سهم‌بر خیال کنند آن پسربچه‌ها فراموش کرده‌اند، یا جملگى به‌عنوان گوشت‌دم‌توپ در کیسۀ پلاستیک از میدان مین برگردانده شده‌اند، یا جرگه‌سالاران ِ میانسال که سهمى چرب‌وشیرین گرفته‌اند آنقدر عقل دارند که حرف گذشته را نزنند.  آدمها به اتفاق فکر مى‌کنند و تلقى و احساس، واگیر و حتى ارثى است.  امروز وقتى نظریۀ ارتباط ”لقمه و نطفه“ بار دیگر باب مى‌شود کنایه‌اى است به برخوردارانِ شبهاى باشکوه چپو که ائتلاف کوچک بازاریان متعهد و روحانیت مبارز خیال مى‌کرد نوید روزهایى روشن و بى‌غروب مى‌دهد.

در بازار داد و ستد، مؤمنانى از خریدن اموال مصادره‌اى، حتى در حد اشیاى مصرفى، خوددارى مى‌کنند و اعتقاد دارند رضایت صاحب مال شرط حلال‌بودن معامله است.  حتى وقتى خریدار در بند بطلان نماز در ملک غصبى نباشد، قیمت معمولا پائین‌تر از مظنّه است زیرا المثنى‌بودن سند یعنى دارندۀ سند اصلى هر زمان مى‌تواند اقامه دعوى کند.  چنین ملکى، خصوصاً منزل شخصى، صورت چندان خوشى ندارد و معمولا براى موقعیت اجتماعى ِ دارندۀ آن مفید نیست.  بسیارى از این قبیل املاک مدام دست‌به‌دست مى‌شود و مى‌توان گفت در سلسله مراتب اجتماعى تنزّل درجه مى‌یابد.

عنوان مصادره در تمام موارد مصداق ندارد زیرا باید طبق حکم دادگاه بر پایۀ دادخواست یا کیفرخواستى علیه مالک صورت گرفته باشد.  بسیارى از املاک مورد بحث ابتدا به سبب غیبت مالک تحت سرپرستى قرار گرفت و سپس براى آنها سند المثنى زدند.  علیه بسیارى از مالکان پرونده‌اى وجود نداشت؛ فقط ترسیدند و به خیال خود موقتاً از کشور خارج شدند تا آبها از آسیاب بیفتد.  مالکانى را سرپایى به اتهاماتى واهى اعدام کردند یا زمانى طولانى بدون محاکمه در زندان نگه داشتند تا (مانند صاحب بزرگترین بنگاه انتشاراتى ایران) به واگذارى اموال خود تن بدهند.  رسیدگى به تمام دادخواست‌هاى حتمى این قبیل مال‌باختگان، که سر به هزارها مى‌زند، کار ده سال و بیست سال و سى سال نیست.  از همین روست که مى‌گوییم پروندۀ مصادره‌ها به قرن بیست‌ودوم خواهد کشید.

در یک مورد کوچک، خانۀ بنیانگذار بیمارستان کودکان تهران تبدیل به مجتمع قضایى شده است.  این شخص در زمستان ۵۷ ناگهان با تحریکات انجمن اسلامى ِ خلق‌الساعه و طغیان کارگران بیمارستانش روبه‌رو شد که علیه او شعار مى‌دادند.  از بیم جان، ایران را ترک کرد و اندکى بعد در آلمان درگذشت.  هیچ‌گاه رسماً اتهامى به او وارد نشد و نام او هنوز روى بیمارستانش است.

در یک مورد بزرگ، روى مجموعه‌اى عظیم از املاک مصادره‌اى در سراسر مملکت دست گذاشتند به این قصد که حزب بزنند.  پس از آنکه همان اوایل دهۀ ۶۰ کار حزب به دلایل متعدد سر نگرفت، روى دانشگاهى هم که پیشتر با الگوى دانشگاه آزاد بریتانیا ایجاد شده بود دست انداختند و مجموعۀ املاک را دانشگاه نامیدند.  امروز رندان حق‌پرست مدعى‌اند آن اموال را، که بخش اساسى‌اش به‌زور از افراد گرفته‌شده و شرعآ غصبى است، وقف کرده‌اند: مصداق گوسفندهاى نذرىِ ملانصرالدین و دنبه‌اى که توفیر معامله بود.

یک مورد مصادرۀ دسته‌جمعى و فلّه: پس‌گرفتن حقوق وکالت از نمایندگان مجلس شورا.  مبدأ استرداد را خرداد ۴۲ گذاشتند، با این استدلال که مجلس شورا از آن تاریخ غیرشرعى و بنابراین غیرقانونى بود.  اما در تاریخ مورد نظر، وضع موجود را اکثریت قریب به اتفاق

مراجع دینى مغایر اساس دیانت نمى‌دانستند ــــ پس از آن هم ندانستند.  و طبق فقه شیعه، هرکس مختار است مرجع تقلید خود را انتخاب کند، یا اصلا مقلد نباشد.  پس دشوار بتوان کسى را جریمه و مجازات کرد چون مرجع تقلید نداشته، یا نتوانسته است پیش‌بینى کند

مرجع تقلیدش بعدها در نبردى خشن مغلوب مرجعى دیگر خواهد شد که خود او مرجعیتش را تصدیق کرده است.  محکى دیگر براى مبانى نظرى ِ حکومت اسلامى و اینکه تا چه حد مى‌تواند بدون توسل به زور بر مخالفان و رقیبانش پیروز شود.  وکلاى غیرمسلمان از شمول این حکم معاف شدند: کاپیتولاسیون در همان حال که با سروصدا لغو مى‌شد عملا به اجرا در مى‌آمد.

نامحتمل است بعدها کسى براى بازبینى احکام جریمه و مصادرۀ اموال نمایندگان مجلس شورا دادخواست دهد. اما موضوع به‌عنوان نقطۀ برخورد فکر انقلاب، قوانین عرفى، اصول شرع و احکام فقه قابل مطالعه است.

مشکل بتوان مجازات مرتکبان قتل، شکنجه و غارت بیت‌المال را به وکلاى مجلس شورا تعمیم داد، هر چند آنها هم به‌عنوان ”وکیل‌الدّوله“ مورد تحقیر بخشى بزرگ از جامعه بودند.  اتهامشان، حداکثر، سیاسى بود و حالا که اتهام (عدم تابعیت ازمرجع تقلید بعدآ غالب) عطف به ماسبق مى‌شد، پس منطقاً باید طبق قانون اساسى جمهورى اسلامى با حضور هیئت منصفه رسیدگى شود.

در دهۀ ۴۰ مخالفان دیندار وضع موجود استدلال مى‌کردند پیروى از آیت‌الله متوفىٰ در باب مشروعیت نظام سیاسى و در هیچ موردى جایز نیست و اجتهاد در صلاحیت زندگان است.  اما امروز مى‌گویند مرجع فقید تکلیف همه را تا ابدالآباد تعیین کرده.  این پرسش ممکن است بعدها بار دیگر اهمیتى حیاتى بیابد که اگر مرجع تقلید با نظام سیاسى ِ مغلوب همراهى کرده باشد آیا پیروانش را مى‌توان درست به همان جرم مجازات کرد و اموال آنها را گرفت؟  در سال ۵۸، رئیس ستاد ارتش پس از ۲۸ مرداد نهج‌البلاغه‌اى ممهور به مُهر آیت‌الله کاشانى به حاکم شرع نشان داد و به سلامت جست.  تقلید در سیاست اگر رهاننده جان است باید بتواند رهاننده مال هم باشد.

و یک مورد بسیار تأسف‌آور: دوره‌هاى روزنامه و مجلۀ قدیمى را که از خانه‌هاى مصادره‌اى به‌دست آمده بود ابتدا در مکانى به نام  آینۀ عبرت براى استفادۀ مراجعان چیدند اما ظاهراً بعدها در کارتن ریختند و به انبار فرستادند.  کاش کسانى در کتابخانۀ ملى به فکر بیفتند و بتوانند چنان مجموعه‌هایى را، اگر چیزى از آنها باقى مانده باشد، در اختیار بگیرند و از نابودى حتمى نجات دهند.

این یادداشت چیزى بیش از دورنمایى کلى و توصیف نوک کوه یخ نیست.  نه تشریح است و نه تحلیل.  طرحى است اولیه براى تصویرى که جزئیات آن را هنوز در برابر نداریم.  داستان رنگین کمان انقلاب که به خمره‌هاى گنج رسید، مانند تاریخ ایران ِ سه دهۀ گذشته، هنوز نوشته نشده است.  اما گذشت زمان به تنهایى منجر به کسب اطلاعات و انباشت دانش نمى‌شود.  دربارۀ بنیاد پهلوى، یکى از بزرگترین بنگاههاى اقتصادى مصادره‌شده و صاحب بانک عمران، بسیار کم مى‌دانیم، تقریبآ هیچ.  در فهرست انتشارات سازمان اسناد انقلاب اسلامى طى سى سال گذشته در افشاى رژیم سابق، حتى یک کتاب در این باره دیده نمى‌شود.  آنچه زمانى مدرک ظلم و فساد بود حالا جزو اسرار نظام است.

دربارۀ لیستهاى دور و دراز، در حد ده‌پانزده صفحۀ روزنامه با حروف ریز، از اموال و املاکى هم که زمانى چندین نهاد به حراج مى‌گذاشتند چیزى نمى‌دانیم.  و پاسخى براى این سؤال هم نداریم که باغ انار در ساوه و مغازۀ دونبش در قزوین و غیره جزو اموال مصادره‌شدۀ سران حکومت پهلوى بود یا از آدمهاى معمولى گرفته بودند و حالا آب مى‌کردند.

برخى اشخاص یا وارثان آنها برگشتند و اموال خود را پس گرفتند.  شمارى بزرگتر هرگاه قادر باشند برگردند و به دادگاههایى مستقل دادخواست بدهند، شرعاً و طبق قانون دادگاههاى انقلاب و فرمان شوراى انقلاب و دستور آیت‌الله خمینى، ممکن است پیروز شوند.  اما خود اموال در مسیرهایى پرپیچ‌وخم افتاده و تفکیک و بازیافت آنها بینهایت دشوار است.

اینکه در آینده شرایط جامعه چگونه خواهد بود و مدعیان اموال مصادره‌شده خواهند توانست دادخواهى کنند قابل پیش‌بینى نیست.  اما جا دارد نسل جدید ایران به جنبه‌هاى عرفى، عقلى، حقوقى، فقهى و قانونى قضایا، و البته حرفهایى که سالها در ادبیات رمانتیک‌ـ‌انقلابى تکرار مى‌شد، بیندیشد و با نتایج به‌دست‌آمده بسنجد.

اموال مصادره‌اى یکى از موانع تحقق دموکراسى شده و بسیار بعید است هیئت حاکمه‌اى داوطلبانه از آنها دست بکشد.  در لطیفه‌اى قدیمى، شاگرد نخاله از معلم که طرز کار کارخانۀ کالباس‌سازى را توضیح داده است مى‌پرسد اگر سوسیس وارد دستگاه کنند گاو بیرون مى‌آید؟  اکنون سؤال مغزفرسا این است: چگونه مى‌توان اموال طبقۀ مغلوب اسبق را از تسلط هیئت حاکمۀ سابق به بخش خصوصى برگرداند؟  درهرحال، اموالى که سابقون از محل غنائم و از برکت مداخل گرد آورده‌اند، مانند مقامهایشان، بعید است براى ورثه بماند.

اخراج ظالمان از خانه‌شان و به‌خاک‌سیاه‌نشاندن آنها نه تنها رؤیاى نیمایوشیج، بلکه ته‌نشین‌شده در فکر هر ایرانى ِ دردآشنایى است.  اما شواهدى در دست نیست کسى فکر کرده باشد وقتى ”باغشان را، در شکسته‌تر“، با هزارها درى که مهاجمان شکسته‌اند تا دست به چپاول بزنند چه باید کرد.  فرض بر این بود که خلق قهرمان به برکت نبوغ ذاتى خویش ترتیب این وضوع پیش‌پاافتاده را هم مى‌دهد.

از نخستین اقدامهاى هرکس، به‌گفتۀ عشقى، در خانۀ پر گل‌وبلبل امیر بهادر لنگر بیندازد این است که اعلام کند اوضاع تا قیام قیامت بر همین روال خواهد ماند. شرایط موجود که تا دیشب لعنت مى‌شد از امروز صبح مقدس تلقى مى‌شود و حفظ آن اوجبِ واجبات است.  فقط یک قلم، به برکت استیلا و انحصارات جرگه‌سالاران، صنعت خودروسازى چشمه‌اى است که از آن پول مى‌جوشد.  آنچه ملى‌شدنِ کارخانه‌هاى مونتاژ اتومبیل خوانده شد فقط پریدن از چاله به چاه بود و خلاصى از آن کارى خواهد بود کارستان.  حرفهایى که پیشتر علیه خودروسازى در ایران مى‌زدند یکسر نتیجۀ عکس داد.

انقلاب اگر به واقع خودکشى یک ملت نباشد، در بهترین حالت مانند عمل جراحى است که نمى‌تواند زمانى دراز ادامه یابد و بیمار باید هرچه زودتر به شرایط عادى برگردد.  جامعه‌اى صحرایى و معتاد به چپو مانند ایران وقتى به شرایط عادى برگشت با غنائم چه باید کرد؟ املاک را نمى‌توان از مغلوبها گرفت و در گاوصندوق گذاشت.

با الهام از حرف وودى آلن، ”آدم بهتر است در آپارتمان خودش زنده باشد تا در دل مردم“، مى‌توان گفت آدمها بهتر است در آپارتمان خودشان زندگى کنند تا خدمتگزار بمانند.  پرتاب‌شدن در تجملات مصادره‌اى چه بسا سبب غفلت از خواست خلق و یاد خالق شود.

برخى مصادره‌ها دل بسیارى از مردم را خنک مى‌کند اما عواید مصادره‌هاى گسترده براى جرگه‌اى کوچک از خشن‌ترین ِ فاتحان است.  دستیابى به ثروتهاى بادآوردۀ بى‌حساب ممکن است آدمهاى بالقوۀ شریف را به عناصر ارتجاعى ِ بیرحمى تبدیل کند که منظورشان از حفظ

انقلاب یعنى سرکوبى کسانى که مى‌پرسند اینها از کجا آمده‌اند و این دم‌ودستگاه را از کجا آورده‌اند.

چپو و مصادره گهگاه در این صحارى شاید عارضه‌اى گریزناپذیر باشد اما به‌عنوان درمان دردهاى مملکت فقط مایۀ فلاکت ملّت است.  اعتیاد به آن و تمایل به تکرارش از این هم بدتر است.

محمد قائد

editor@lawhmag.com

از کتاب دردست‌انتشار  داستان آیندگان

www.mghaed.com

مهر  ۸۹


[i] خاطرات عزت شاهی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ۱۳۸۴؛ دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، چاپ پانزدهم، ۱۳۸۸٫

[ii] نامها در اصل متن وجود دارد.

[iii] ”اعترافات حسین بروجردی“

[iv] راوی از بازیگران آن ماجراها با اسم و لقب و شغل و نشانی خانه و مغازه و نام پدر یاد می‌کند.

 
کلیدواژه ها: , , , ,

  1. Sosan says:

    dameton gam dasteton dard nekone