Home
translation
رفراندوم در کردستان

رفراندوم در کردستان عراق

translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > زخمه به تار، رو به ‌قبله
artcile
موسیقی حلال

زخمه به تار، رو به ‌قبله

۱۱ آبان ۱۳۸۹

پسر جوان با صورتی پاکیزه و چهره‌ای سرشار از تلألؤ آب جوانی گیتار در بغل زده بود و می‌خواند. شعرهایی در ستایش تقوا و پاکدامنی و تحسین اسلام بود و شنوندگان جوان محو و جذب کلمات او. روی پردۀ تلویزیون نام او نوشته شد: «سلمان احمد». چو هیچ ته‌لهجه‌ای هم نداشت نمی‌توانستم بفهمم که مال کدام بخش مسلمان‌نشین بوده است. ترانه‌ها به‌نحو دلپذیری از آسمانهای آبی و عشق‌های سرازیرشده در کوچه‌باغها می‌گفت. گوینده توضیح داد که در آمریکا اکنون نسل جوانی می‌کوشد تا اسلام را با موسیقی روز درآمیزد.سلمان احمد در پایان یکی از ترانه‌هایش گیتار را بوسید، بر چشم نهاد و به حاضران تعظیم کرد و برای آنها بوسه فرستاد.


و این بوسه‌ مرا به سالهای دور برد. پدرم دوره‌های شبانۀ متفاوتی با آدمهای متفاوت داشت. روزهای به گمانم سه‌شنبه در منزل آقای انواری که در آنطرف خیابان سیروس به‌طرف پامنار واقع شده بود، گروهی از محترمین جمع می‌شدند. شازده علاءالدین میرزا دیده‌ور یک شاهزاده خوشگل سبزچشم برای آنها از متون قدیمی حرف می‌زد و می‌خواند. حاج شیخ جواد عراقی واعظ شیرین‌سخن و شیرین‌گفتار و بذله‌گو آخر مجلس روی صندلی می‌نشست و حاضران را با نصایح رندانه‌اش به‌خنده وامی‌داشت. اما در این دورۀ سه‌شنبه بعد از آنکه اصحاب ناباب پی کارشان می‌رفتند تنی چند می‌ماندند تا با شام خوب و مختصر، شب را به‌پایان برند و بعد از شام بود که آقای انواری به مستخدمش دستور می‌داد که برود «آن» را بیاورد. «آن» بقچۀ سفیدی بود که جلو میرزا حسین خان عندلیبی می‌گذاشتند و او کارمند یا به‌ قول آن روزگار صاحب‌منصب ارشد وزارت داخله سابق و وزارت کشور فعلی بود. بقچه را باز می‌کرد و تار دسته‌صدفی خوش‌تراشی بیرون می‌آورد. و ما می‌دانستیم که نیمساعتی به زیر و بم تار میرزا حسین خان گوش خواهیم داد.

میرزا حسین خان از همسن و سالهای از جهت رتبه ارشد بر خود، اجازه می‌گرفت و کلمۀ «رخصت» را بر زبان می‌آورد و تار را کوک می‌کرد. اگر در جایی نشسته بود که در جهت قبله نبود برمی‌خاست، رو به‌قبله می‌نشست. تار را می‌بوسید و بر چشم می‌نهاد. پدرم می‌گفت: «بهترین شاگرد میرزا حسینقلی بوده است.» یک شب که از او پرسیدم چرا آقای عندلیبی جایش را عوض می‌کند و رو به‌قبله می‌نشیند؟ پدر گفت:ـ برو از خودش بپرس.

و مرد محترم جواب بچۀ دهساله را چنین داد:ـ باباجان موسیقی مقدس است. تار برای من مثل تسبیح دست آقایان است.

سالها بود که من دیدم روشنفکران نسل پدرم چگونه بر اثر تحلیلات اروپایی به تجدد واقعی دست یافته بودند. در تاریخ تئاتر حتماً خوانده‌اید که اولین تروپ‌های تئاتر ایران را روشنفکران درس‌خوانده درست کردند. هیچوقت مرد بزرگوار مهربان باجناق پدرم میرسیدعلی‌خان نصر را از یاد نمی‌برم که تئاتر اروپایی ایران را پیش از نوشین به‌راه انداخت و هنرستان هنرپیشگی را تأسیس کرد. میرسیدعلی خان نصر پدر صدیقه خانم کوثر دخترخالۀ ما بود و برای من و نوه‌اش حسنعلی کوثر، روزهای عید وقتی به‌دیدنش می‌رفتیم به‌زبان ساده از تاریخ ایران حرف می‌زد و هرگاه به شکست ایرانیان می‌رسید چشم به‌هم می‌فشرد و اشک از دیده می‌سترد.

اینها ایرانی و مسلمان بودند و ایران را از اسلام جدا نمی‌دانستند. اما هیچوقت هم نمی‌گفتند که ایرانی تارک‌الصلوه مسلمان نیست. بوسیدن تار و رو به‌قبله نشستن نوازنده نشانۀ قبول حلیت «غنا» از سوی صاحبدلان مسلمان بود. و چنگ و عود شکستن کار اینان که می‌گویند مسلمانند.

 
کلیدواژه ها: , , , ,

Comments are closed.