Home
translation
رفراندوم در کردستان

رفراندوم در کردستان عراق

translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > بخش هفتم خاطرات امیرانی – استعفای خسرو شاهانی و نامه احمد شاملو
بخش هفتم خاطرات امیرانی

بخش هفتم خاطرات امیرانی – استعفای خسرو شاهانی و نامه احمد شاملو

۱۲ مهر ۱۳۸۹

در بخش پیشین خواندید که دولت هویدا با تحمیل پرویز لوشانی به عنوان سردبیر ، خواندینها را عملا تصرف می کند . امیرانی به پرویز لوشانی با سوءظن می نگرد و شنیده هایش حکایت ازطرحی دارد که برای نابودی مجله خواندنیها که فاشگونه از اوضاع جاری انتقاد می کند، در دست اجراست .  بخش قبلی  را در اینجا بخوانید و دنباله آن را در زیر  دنبال کنید :

تصویر امیرانی در کنار فرزندانش - ۲۱۷ کتاب حاصل ۴۰ سال تلاش فرهنگی

چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۴۸

«امروز لوشانی اگر نگویم از روی نقشه، باید بگویم به تصادف موجبات عصبانیت مرا طوری رفاهم کرده بود که اگر وقت دیگر بود شاید از کوره در می‌رفتم و کاری دست او و خودم و خیلی‌ها می‌دام و آن اینکه دستور داده بود بدون اجازه او از چاپخانه و اداره خواندنیها مجله را برای من نیاورند!

اگر من بد کرده و یا خدای نکرده خیانت کرده‌ام دستگاه چرا با این کارها خودش را بدنام می‌کند و اصرار دارد از من نیمه شمر یک امام به تمام معنی مظلوم بسازد

این عمل صرف نظر از ایجاد رعب و هراس در میان کارگران و کارمندان اداره و سایران، مرا که ناسلامتی یکپا مدیر مسئول مجله و یکپا صاحب آن و سرمایه‌گذار چاپخانه هستم، عملاً هیچکاره و تحت‌الشعاع لوشانی معرفی می‌کرد. در صورتی که تمام اوقات من این روزها صرف تهیه پول برای رساندن حقوق همین کارگران و کارمندان و خرده فرمایش‌های خود این آقا شده، و باید بشود.

خیلی خونسرد گفتم: مهم نیست شنبه از روزنامه‌فروش‌ها می‌خریم و برای اینکه نزد مسئول چاپخانه خجالت نکشم گفتم آن وقت‌ها که من اصرار داشتم مجله را ببینم به خاطر مقالات و منتخبات خودم بود. حال که من دخالتی در مندرجات خواندنیها ندارم، نیازی هم به نگاه کردن قبلی آن ندارم و بدین وسیله با اسلحه خونسردی و صبر و توسل به علم‌العلل او را که این روزها سخت آماده انفجار است از رو بردم تا بعدها بهانه را از کجا و چگونه شروع کند.

دوتن از نویسندگان سرشناس خواندنیها خسرو شاهانی(راست) و ذبیح الله منصوری

جمعه دوم آبان ماه ۱۳۴۸

«عصر دیروز خسرو شاهانی نویسنده کارگاه نمدمالی متعاقب یک تلفن قبلی برای نخستین بار به دفتر من در منزل آمد.با آنکه هفت سال است شاهانی با ما کار می‌کند، یعنی اثرش را می‌نویسد و می‌دهد و من هم در نوشته‌هایش کوچک‌ترین دخالتی نمی‌کردم، مگر به اجبار و زیر فشار دستگاه، معهذا هنوز به درستی او را نشناخته‌ام و او هم به طریق اولی مرا درست نمی‌شناسد.شاهانی جوانی است صادق و صریح، حساس و زودرنج و مومن و متعصب و وفادار و باغیرت در معتقدات و دانسته‌های خود.

پس از آنکه به جریان احضارش در وزارت اطلاعات و گفتگو با نیکوخواه در حضور لوشانی اشاره کرد که من از آن خبر نداشتم گفت حقوق مرا در خواندنیها از جیب شما دوبرابر کردند و نخست با زبان و سپس با تهدید و آنگاه باز هم با زبان از من خواستند که به کار خود در خواندنیها با لوشانی ادامه بدهم. ولی من یک کلام گفتم نمی‌کنم و چون او را مامور می‌دانم آن هم یک مامور کثیف و بدسابقه و فاسدالاخلاق، همکاری با چنین فردی را بعد از عمری قلم زدن، غیرتم قبول نمی‌کند در مجله‌ای که اولین مقاله و مطلبش انتخاب از روزنامه فرمان است یا عباس پهلوان!

در دل از این همه غیرت و صفا و ایمان خوشم آمد ولی از اینکه این جوان چهل ساله عقل و منطق و مصلحت و تدبیر نمی‌داند چیست برایش نگران شدم که مبادا کاری دستش بدهند و یا فکر کنند من او را تحریک به عدم همکاری کرده‌ام . در صورتی که صلاح من و خواندنیها در این است که امثال شاهانی باقی بمانند زیرا مجله‌ای که سراسر مندرجاتش مبتذل شده، دو سطر از شاهانی داشته باشد بهتر است تا از اصل نداشته باشد.

با آنکه به قول خودش که راست هم می‌گفت دل خوشی از من ندارد و اصولاً من و او هم تیپ نیستیم، او سراپا احساس و تعصب است و من همه اندیشه و تفکر. معهذا گفت تا تو پشت میزت نروی و در مجله سرمقاله ننویسی من با امثال لوشانی بدسابقه کار نمی‌کنم و حاضر به ادامه کار نشد که نشد و طی دو ساعت اقامت حرفها از لوشانی و طرز فکرش درباره من و خواندنیها زد که برای من مسلم شد لوشانی مامور اضمحلال ماست، حال از طرف کدام دستگاه، آن را خدا می‌داند و بس.

جمعه دوم آبان ۱۳۴۸

«فراموش کردم بنویسم که ظهر چهارشنبه سی‌ام مهر روی قرار قبلی به ملاقات نخست‌وزیر رفتم. این ملاقات از چند روز پیش و بنا به تقاضای من بود. برخلاف دفعات پیش که بلافاصله برای روز بعد و یا دو روز دیگر وقت تعیین می‌کرد، این بار بعد از دو روز جواب دادند آن هم برای ده روز دیگر که هشتم آبان باشد وقت تعیین کردند.چون در غیاب نیکوخواه مرجع دیگری برای بیان کارهای لوشانی و جریان وقایع نبود بار دیگر تاکید کردم که این دیدار ضروری است تا بالاخره برای ظهر چهارشنبه وقت تعیین کردند.

برخورد هویدای خوش برخورد از همان ابتدا خشک و سرد و بیروح بود. از حال خودم و مجله پرسید. ماوقع را گفته سپس افزودم که اگر من بد کرده و یا خدای نکرده خیانت کرده‌ام دستگاه چرا با این کارها خودش را بدنام می‌کند و اصرار دارد از من نیمه شمر یک امام به تمام معنی مظلوم بسازد.سپس گفتم سوءنیت لوشانی و معاونش معاونی اکنون بر من معلوم شده و اینها قصد دارند با نوعی توطئه کار دست ما بدهند و این حرفی نیست که ادعا باشد، مدرک دارد. ولی مدرکش را بهتر است بگذاریم برای وقتی که لازم باشد.وقتی اصرار دارد مدرک را ببیند، عین صورت نوار مذاکره تلفنی معاونی را با میرزائی که در این یادداشت‌ها به آن اشاره شده و طی آن معاون لوشانی گفته بود:« در اینجا، یعنی در خواندنیها می‌خواهند فلان کار را بکنند و این کار وحشتناکی است که کار من نیست» به او نشان دادم. به دقت خواند و بی آنکه از قیافه‌اش بفهمم چه اثری در او کرد آن را پس داد. (توضیح سایت خواندنیها را در پانویس ۱ بخوانید )

سپس نامه‌های متعدد و مختلفی را که خوانندگان و سایر مردم تنها طی این مدت درباره خواندنیها و علل سرمقاله ننوشتن من و شاهانی نوشته بودند و همه یک زبان تقاضای ادامه آن و جلوگیری از انحراف مجله را کرده بودند نیز به او نشان دادم. نامه‌ها را گرفت و نمی‌دانم منظورش از گرفتن آنها چه بود. در صورتی که مدرک مذاکرات معاونی مهم بود که عیناً پس داد.سرانجام خیلی ساده و صریح گفتم در مورد امثال ما که با هیچ فرد و دسته و سیاستی بند و بست و پیوستگی نداریم و دربست خود را در اختیار دولت مبعوث شاهنشاهی گذاشته‌ایم هیچیک از این کارها لازم نیست. اگر ما قرار است مجازات شویم و نشریه خواندنیها از بین برود خودتا را چرا خراب می‌کنید؟ ما که چیزی از کسی مخفی نداریم. هرچه هستیم همینیم، دیگر دو رو و چند رو نیستیم و بارها هم گفته و نوشته‌ایم که جز شاه و مردم اربابی برای خود نمی‌شناسیم.

هویدا بی آنکه چیزی بگوید حالت کسانی را داشت که نمی‌تواند تصمیم بگیرد. سرانجام بی آنکه نتیجه‌ای بگیریم، از هم جدا شدیم. بعد از این ملاقات علیرغم آنها که عقیده دارند همه این کارها زیر سر هویداست، من شخصاً تا این ساعت بی آنکه او را به کلی تبرئه کنم، به تنهائی گناهکار نمی‌دانم و در هر حال او رئیس دولت است و هنوز بی‌اختیاریش در کارهای مملکت به اندازه مدیر خواندنیها در کارش نشده و نیازی به این صحنه سازی‌های کودکانه و مغرضانه و آشکار نیست.»

در تمامیت دوران اشغال خواندنیها به وسیله سردبیران دولت گذشته، روزی نبود که این بنده شرمنده به عنوان صاحب امتیاز و نویسنده و ناشر بیگناه مجله مورد عتاب و اعتراض کتبی و شفاهی و تلفنی خوانندگان چند ساله آن قرار نگیرم. با آنکه قسمتی از آن نامه‌ها و اعتراضات را نخست‌وزیر از من گرفت و پس نداد و قسمت اعظم آن را هم سردبیران دولتی خود گرفتند و اصولاً به ما نشان ندادند، با وصف این از میان نامه‌هائی که مستقیماً به منزل و به دست خود ما می‌رسید، به عنوان نمونه هم شده، خلاصه‌ای از چندتای آنها را آن هم در مدت یک ماه تنها چاپ می‌کنیم، تا مردم بدانند مجله و خوانندگان آن در آن روزها به چه روزی نشستند و چه احساسی داشتند. هر چند دوره‌های موجود مجله از آن دوران، خود بهترین نوع و نمونه و نمایشگاه از کارها و ندانم‌کاری‌های آنان می‌باشد.

علی اصغر امیرانی و اردشیر زاهدی در منزل زاهدی در حصارک

مستخرج از نامه یک دانشجوی حقوق در تهران
آقای علی اصغر امیرانی مدیر محترم خواندنیها
امیدوارم سلم یک دوست ناشناس را بپذیرید. و آرزو می‌کنم چه در زندگی روزمره و چه به عنوان مسئول و مدیر یک مجله خوب موفق و کامیاب باشید. و اما انگیزه نوشتن این نامه: درست به خاطر ندارم شاید یک ماه پیش، شاید بیشتر یا کمتر بود که چشممان در صفحه اول مجله خواندنیها روی خطوطی لغزید که حکایت از تحول، همسطح شدن با مهمترین و بزرگترین نشریات سیاسی و اجتماعی جهان و تصمیمی مبنیبر اینکه جای خالی یک نشریه سالم و پیشرو را در جامعه امروز ایران پر خواهد کرد ـ می‌کرد. و طولی نکشید که در شماره اول سال سی انتشار تحت عنوان «سالگرد» باز چشمان ما بر خطوطی لغزید که حکایت از جهش‌های تازه و معقول می‌نمود. به خاطر مردم این زمان و همراه با مقتضای زمان و پس از آن باید در انتظار خواندنیهای زیباتر، نوتر، با قطع تازه‌تر و مطالب مهم‌تر و آموزنده‌تر می‌بودیم. و این در قلب ما امید می‌کاشت. امید برای بهترین را خواندن و بهتر آموختن.
و هم اکنون شماره انقلابی با جهش‌های تازه و معقول در برابر دیدگانم قرار دارد و نیز چند شماره از آن زمان که نه تحولی و نه جهشی تازه و معقول بر صفحات خواندنیها سنگینی می‌کرد و افکاری پراکنده و درهم مرا به خود مغشول داشته است که چرا ما مردم اینقدر زودباوریم و ساده و «حرفها» را اینگونه به آسانی می‌پذیریم، باورش می‌داریم و به آن امید می‌بندیم… و حرفهای شما که باور داشتیم و احساس رضایت کردیم از اینکه مجله‌ای برتر خواهیم داشت که همگام با زمان پیش برود. و حال که به وعده وفا کرده‌اید و یک شماره تحول آمیز به خوانندگان خود تقدیم داشته‌اید، از شما می‌پرسم دوست ناشناس من آیا تغییر دادن چند کلیشه، مطالب را به جای سه ستون در دو ستون نوشتم، تحول است؟ و آیا شروع چند پاورقی که کم و بیش نمونه آن را به فراوانی در روزنامه‌ها و مجلات بازاری می‌توان دید، جهش تازه و معقول محسوب می‌گردد؟ و آیا به تجاوز و سکس پرداختن و نقد بر نمایشنامه نوشتن هم سطح شدن با بزرگترین و مهمترین نشریات سیاسی و اجتماعی جهان است؟ و تازه بد نیست قطع شماره جدید که با شماره‌های قبل اندازه بگیرید تا به مقهوم «قطع تازه‌تر» پی ببرید. به راستی که دست مریزاد و افسوس و بدرود بر خواندنیها که چون تمام پدیده‌های زمانی که به دنبال نوجوئی می‌روند و به ابتذال کشیده می‌شوند، به دنبال نوجوئی رفت و…

و حالا درست من شماره تحول آمیز خواندنیها را با شماره‌های قبلی آنگاه که به دنبال زمزمه تحول هنوز به هرج و مرج نگراییده بود، به چند بخش مجزا و مستقل تقسیم می‌شد: سیاست و تحولات سیاسی روز را بازگو می‌کرد، علم و تکنولوژی را به زبانی ساده و به نحوی زیبا و دلنشین بیان می‌نمود و در بخش‌های مجزا و منظم حاوی مقالات آموزنده و قابل استفاده بود، مقایسه کنید. حتماً آن را انتخاب خواهید کرد.
با نهایت ادب غلامرضا صادقی دانشجوی دانشکده حقوق ۳/۸/۱۳۴۸

مستخرج از نامه یک پزشک مقیم آمریکا

جناب آقای امیرانی ریاست هیئت تحریریه محترم مجله خواندنیها – این جانب دکتر خسرو بحرانی مقیم آمریکا که یکی از خوانندگان قدیمی خواندنیها می‌باشم، بسیار علاقمندم بدانم که علت تعطیل کارگاه نمدمالی و نوشته‌های خود شما چیست آن هم بدون هیچ گونه اطلاعیه‌ای در روزنامه و مجله.

من تصور می‌کنم مجله‌ای که برای خوانندگانش منتشر می‌شود، حق ندارد بدون اطلاع قبلی خوانندگان خود صفحه‌ای و یا سوژه‌ای را تعطیل کند. لااقل بایستی قبلاً علت آن را در مجله توضیح دهد. من جنابعالی یا خسرو شاهانی را ندیده و نمی‌شناسم. در این جا هم سرم به کار خودم گرم است و تنها مجله‌ای و روزنامه‌ای که از اول عمرم تا کنون خوانده و حالا هم در آمریکا می‌خوانم آن هم با پرداخت مبلغی گزاف برای پست هوائی، مجله خواندنیها است. ستون و صفحه نمدمالی با همه تکراری بودن مطالبش صفحه دلچسبی بودو خسرو شاهانی بی‌ریا و صمیمانه ولی گاهی تکراری حقایق را می‌نوشتند و من فقط از این صفحه بودکه دانستم که مملکتی که خیام را پرورانده اکنون ملعبه دست چه کسانی از لحاظ شعر و ادب شده است.بنابراین آگاهی به این مطلب که بر سر کارگاه او چه آمده، برای من و حداقل ۵ خواننده دیگر که همگی دکتر و مهندس ساکن آمریکا بوده و من مجله را دست به دست برای آنها می‌فرستم، اهمیت دارد چون ما همگی تصور می‌کنیم که به علت فشارهائی که از طرف این دسته به ظاهر شاعر به خواندنیها آمده عذر او را خواسته‌اند و این البته در عقیده خواننده نسبت به مجله اهمیت دارد. به همین علت است که من خواهش می‌کنم علت این مطلب را چنانچه امکان دارد درج فرمائید.
با احترام، دکتر خسرو بحرانی ـ آمریکا ۱۵/۸/۴۸

مستخرج از نامه احمد شاملو (توضیح وب سایت خوانیها را در پانویس ۲ ملاحظه کنید )
حضور محترم دانشمند محترم ـ آقای امیرانی
پس از سلام امیدوارم حالتان نیکو باشد. من احمد شاملو سن ۲۷ سال، مدت ۴ سال است که مجله خواندنیها محیط خالی زندگی مرا پر می‌کرد. و به طور عجیب مقالات و نوشته‌های او در من جا می‌افتاد. از موقعی که سبک و سردبیر محترم مجله عوض شده‌اند، چند شماره مجله را نخریده! یعنی رغبت در خود احساس نمی‌کنم! این برای من یکی بیسابقه است و حتماً در مجله تغییراتی حاصل شده. استاد محترم مجله خواندنیها با همان حفظ ایده برای عده‌ای روشنفکر جالب و خواندنی بود! آیا فعلاً هم این طور خواهد بود؟ خیر قلم و روش نوشتن اشخاص مخصوصی مثل شما هستند که سبک و ایده‌های مخصوصی به وجود می‌آورند.

پس حالا که اجباراً یا نمی‌دانم روی چه اصلی روش و ایده و سبک را برگردانده‌اید عقیده من این است که کاملاً روش خود را عوض کنید. تا شما هم در ردیف دیگر مجله‌ها قرار گیرید. اقلاً از جنبه مادی عقب نمانید. مجله خواندنیها به این گرانبهائی را در ردیف وسط و شک و تردید نگاه داشتن از هیچ نظر صحیح نیست. شما سلیقه مشترکین چه بهتر بگویم صاحبان حقیقی مجله خواندنیها را آنقدر بالا برده‌اید که دیگر حاضر نیستند به جای آن نوشته‌های توخالی و بی‌ارزش و سرمقاله‌های لوشانی را بخوانند.تیتر درشت، صفحه بندی صفحات تغییرات فرمول هیچوقت برای خوانندگان چون خواندنیها لذت بخش نبوده بلکه عصاره و درون مطالب بوده است که آنها را دوستدار مجله خواندنیها نموده. مگر می‌شود همه کس را با عکس و تیتر درشت به دنیای خیال برد!من از تغییراتی که در مجله ایجاد شده نمی‌دانم و به علت درونی نمی‌توانم پی ببرم.فقط احساس می‌کنم که مجله خواندنیها فعلاً آن مجله خواندنیها نیست! راستی چه بهتر برای این این شماره مجله‌ها با مجله‌های گذشته فاصله داشته باشد اسم مجله را هم عوض کنید!شنیده‌ام سردبیر شما به خارج رفته تحصیل کرده‌اند. ما هم قبول داریم آیا ایشان در خواسته‌های خوانندگان خواندنیها مطالعه‌ای هم دارند؟؟حتماً خیر. چون مثل من ناراضی حتماً زیاد دارید. راستی چه بهتر از هفته آینده ما هم عکس و تفصیلات سکسی برایتان بفرستیم!

آقای امیرانی من خیلی عصبانی هستم. زیرا خیلی زیاد به مجله خواندنیها علاقمند بودم.آقای امیرانی خواندنیها با وضع قبلی مجله‌ای بود نمونه. نمونه و اکنون با این وضع، تازه به سبک زن روز و یا بانوان درخواهد آمد.آقای امیرانی شاید حساب کرده‌اید با روش سابق اوضاع مادی بهم می‌خورد. می‌خواستید قیمت مجله را بالا ببرید اگر خواندنیها را نمی‌خریدند حرف شما درست بود.منتظر جواب سرکار خواهم بود که به روش فعلی ادامه خواهید داد؟ و دست آخر به همان‌ها پیوستید که نمی‌بایست؟! یا که برای خرید دوره‌های آینده در فکر تهیه قفسه کتاب باشیم.
خداوند نگهدارت شاملو

جناب آقای علی اصغر امیرانی صاحب امتیاز و مدیر محترم مجله خواندنیها

با نهایت احترام به عرض می‌رساند خدمات ذیقیمت جنابعالی به مطبوعات و فرهنگ مملکت آنچنان روشن و پر ارزش است که نیازی به وصف ندارد. هم اکنون که می‌خواهید تغییراتی در جهت خواسته‌های خوانندگان در تنوع مطالب و سبک این مجله گرامی به وجود آورید ـ این جانب که از سالها قبل به آن انس و الفتی خاص گرفته ام از خود می‌پرسم.اولاً ـ چه مقالاتی پرارزش‌تر و خواندنی‌تر از نوشته‌های انتقادآمیز خود جناب آقای امیرانی می‌باشد؟ شما که قلم سحارتان آنقدر دلنشین و موثر است و می‌تواند به خواندنیها آنچنان رونقی بخشید که همواره خواننده را به روزشماری وا دارد چرا از نوشتن امساک می‌فرمائید؟ اگر شرح حال خدمتگزاران وطن را همانند شرح حال خود که چند سال قبل در خواندنیها به رشته تحریر درآوردید در معرض مطالعه افراد بگذارید، آیا قدمی بزرگ در جهت تشویق مردم به خدمتگزاری برنداشته‌اید؟اگر گاهگاهی با آن قدرت روحی و داعیه وطن دوستی که در شما وجود دارد به حساب متظاهرین و چاپلوسان می‌رسیدید این خود بهترین تنوع در کار خواندنیها بود.

ثانیاً ـ چرا کارگاه نمدمالی را تعطیل کردید؟ کارگاهی که خوانندگان فراوان داشت؟ خود من بی‌پرده بگویم در این اواخر خواندنیها را با ولعی بیش از سابق به دست می‌آوردم. می‌خواستم ببینم در کارگاه کدام نامرد روزگار مشت مالی می‌شود. کارگاه تازیانه حق بود که بر پیکر نامردمی ـ زورگوئی دوروئی ـ حقه‌بازی ـ غرب زدگی ـ بیتل بازی و خیانت به فرهنگ ایران و ادب فارسی نواخته می‌شد. نمی‌توانم شما را خدای نخواسته متهم کنم که به خاطر خوش آمد صاحبان زر و زور کارگاه را تعطیل کردید ولی می‌توانم به یقین بگویم کار شما آرزوی آنان بود.امید است انشاءالله در آینده این پیشنهادات مورد توجه قرار گیرد و بیش از پیش جنابعالی موفق به انجام خدمات فرهنگی و مطبوعاتی خود بشوید.منتظر نظر آنجناب می‌باشم.با تقدیم احترام جهانشاه سیسختی
۲۴/۸/۴۸

مستخرج از نامه نماینده خواندنیها در اصفهان
جناب آقای امیرانی صاحب امتیاز و مدیر گرامی مجله خواندنیها-ضمن عرض سلام و ارادت خالصانه به استحضار مبارک می‌رساند قریب چند ماه است که تیراژ مجله خواندنیها که خریداران و خوانندگان آن در اصفهان برای انتشارش دقیقه شماری می‌کردند، تا حد محسوسی کاهش یافته و غیرقابل توصیف شده است.تا قبل از تقریباً پنج ماه پیش این نمایندگی به خاطر دیر رسیدن مجله به اصفهان مرتباً با مشترکان و خوانندگان مجله درگیری داشته و دائماً مورد استیضاح بودیم که چرا مجله در روز تاریخ انتشار به اصفهان نیامده و دلیل تأخیر آن را می‌خواستند.بدیهی است تمام اشتیاق و علاقه خوانندگان به خاطر خواندن سرمقاله‌های جالب انتقادی ـ اجتماعی و سیاسی توام با حقیقت و بی‌پرده جنابعالی بود که در عین اینکه دردها را بیان و مجسن می‌داشت خدمتی واقعی به مملکت و شاهنشاه دلسوز آن بود.

بنده تصور می‌کنم جنابعالی با قطع این مقالات نه تنها ضربه شدیدی بر پیکر مجله خواندنیها زده بلکه آئینه نمایش و انعکاس بدیها و خوبیهای مملکت را که به هر حال موجب انجام یک سلسله اصلاحات در دستگاهها می‌گردید، شکسته‌اید. حقیقت این است که تیراژ مجله در شهر ما اصفهان ۶۰ درصد پائین آمده که چندی قبل درخواست تقلیل سهمیه را کردم و از طرفی برگشت مجله نشان دهنده این حقیقت است چون اساساً برای خوانندگان بی‌تفاوت شده است. مشترکان و خوانندگان صریحاً می‌گویند ما که نمی‌خواهیم کتاب تنها بخوانیم. ما احتیاج به خواندن روزنامه و مجله‌ای داریم که لااقل دردهای اجتماعی را که گلوگیرمان شده بیان کند و از دستگاهها و سازمانها بخواهد که در تامین رفاه و رفع مشکلات مردم اقدام کنند.یکی از خوانندگان مجله می‌گفت مقالات آقای امیرانی این نتیجه را داشت که عقده‌های ما را کم می‌کرد و کشنده‌تر نمی‌کرد. بلکه انتشار مقالات مستدل ایشان که بیان کننده مشکلات و دردها بود تا حد زیادی به ما آرامش خاطر می‌بخشید و به اصطلاح عقده‌گشای دردها بود.به هر حال وظیفه داشتم که نظرات خوانندگان و خودم را جهت استحضارتان یادآوری کنم. و خودم را به استناد این گفته قانع سازم. (صلاح مملکت خویش خسروان دانند!)
با تقدیم احترام ناصر زنجانی نماینده خواندنیها در اصفهان
۴/۸/۴۸
***
مستخرج از نامه نماینده خواندنیها در شیراز
دانشمند محترم و سرور گرامی جناب آقای امیرانی -اوایل شهریور شخص ناشناسی که خود را خواننده خواندنیها معرفی کرد، تلفنی صحبت کرد و گفت خواندنیها دیگر خواندن ندارد چون زیر نظر آقای امیرانی نیست. مجله به وضع ظاهر همان مجله هست ولی در اصل سرتاپای تبلیغات دولتی است. این موضوع گذشت. بنده اواخر شهریور یکی دو روز تهران بودم اطلاع پیدا کردم که آقای معاونی مدیر داخلی خواندنیها شده. چون همشهری بودیم، سری به ایشان زدم. نامبرده بعد از سلام و احوالپرسی از تیراژ مجله گله کرد که آقا این خواندنیها خواندنیهای سابق نیست. تیراژ ما در شیراز باید حداقل هزار شماره باشد و توضیحاتی داد که به زودی طبق سند مخصوصی اختیار مجله را من در دست می‌گیرم و تمام نمایندگان قدیمی خواندنیها را چون مورد اعتماد ما نیستند، آنها را تعویض می‌کنم و زد به شوخی گفت منشور جان تو هم مراقب کارت باش. یکی دو روز دیگر بنده آمدم شیراز. با گذشت زمان ملاحظه شد که روز به روز تکفروشی مجله رو به نقصان می‌رود. روزنامه فروش که ۳۰ شماره مجله می‌گرفت و می‌فروخت، هفته‌های اول ۵ نسخه، هفته‌های دوم ۱۰ نسخه موجودی پس داد و فروش آن به ۳ یا ۵ شماره رسید. و به همین وضع در اصل تیراژ اثر گذاشت. از جای دیگر عده‌ای مشترک چند ساله داشتیم که ایمان فوق‌العاده‌ای به مجله داشتند. یکی بعد از دیگری به نمایندگی مراجعه یا تلفن کردند دیگر خواندنیها برای ما نفرستید. این جریانات باعث نقصان مصرف گردید. سابق بر این اشخاص فاضل نظیر خوانندگان سخن، خواندنیها می‌خریدند حال آنها غربال شده‌اند. البته ارزش خواندنیها روی سرمقاله‌های فاضلانه و باارزش خود جنابعالی بود. حال بنده هم که نماینده هستم، نمی‌دانم تا چه حد این شایعات صحیح باشد و متاسفم اگر واقعاً دولت می‌خواهد مجله را زیر بال خود بگیرد و تحول ایجاد کند و تیراژ بالا ببرد چرا نتیجه بعکس شده و آنها که نمی‌توانستند چگونه حاضر شدند طومار یک نشریه کهن سال را اینگونه درهم بپیچند. بدیهی است خود بنده هم اگر بدانم دارم برای افرادی نظیر آقای معاونی کار می‌کنم و این ناراحتی برای حضرتعالی فراهم شده، به وسیله‌ای شا نه از زیر بار نمایندگی خالی خواهم کرد.
در انجام اوامر حاضرم: منشور
۲۴/۸/۱۳۴۸
***
مستخرج از نامه نماینده خواندنیها در تبریز
جناب آقای امیرانی مدیر محترم خواندنیها -۱ ـ به طوری که خود جنابعالی هم قطعاً توجه فرموده‌اید، خوانندگان مجله خواندنیها در تمام کشور عموماً و در آذربایجان خصوصاً شیفته قلم خود آن نویسنده بزرگ می‌‌باشند. و همین که مجله را بر می‌دارند تمام مجله را ورق می‌زنند تا مقالات سودمند و پرارزش مدیر مجله را پیدا کرده از خواندن آن لذت ببرند. متأسفانه مدتی است که همه از این فیض عظیم محروم هستند و در نتیجه علاقه سابق را به خرید مجله نشان نمی‌دهند.۲ ـ مقالاتی که تحت عنوان کارگاه نمدمالی در مجله درج می‌شد مدتی است قطع شده که این امر هم در پائین آمدن فروش مجله بی‌تأثیر نبوده است.۳ ـ گلچین روزنامه، که واقعاً گلچینی از بهترین مندرجات روزنامه‌های کشور بود، مدتی است که به نظر خوانندگان چندان جالب به نظر نمی‌رسد. در این مورد اگر شخصاً توجه فرمائید در فروش مجله اثر بسزائی خواهد داشت.
با تقدیم احترامات: موزع نماینده خواندنیها در تبریز ۲۹/۸/۱۳۴۸

عده بسیار دیگری از خوانندگان نیز به جوانگرائی ناگهانی مجله، آن هم در سر پیری و پختگی صاحب آن اعتراض کرده، از اینکه با چاپ عکس‌های تمام لخت و نیمه لخت، از تن و بدن عریان زنان، در حالتی زننده و تحریک آمیز، خانواده‌های معصوم مردم را از راه بدر برده و سرپرستانشان را ناراحت و ناراضی کرده‌ایم به ما تاختند. غافل از اینکه در این مصیبت عظمی ما خود یکپا صاحب عزا بودیم. با این تفاوت که آنها می‌توانستند با نامه نویسی و اعتراض به ما دق دل خود را خالی کنند ولی ما جائی و کسی را نداشتیم که درد خود را که درد مردم کشور بود با او در میان بگذاریم.

آقای م. مشیری از تهران طی نامه‌ای در تاریخ ۳۰/۸/۴۸ می‌نویسد:«شماره ۹۳ مجله خواندنیها سه‌شنبه ۲۸ مرداد ماه ۴۸ را با ولع ورق می‌زدم. دنبال صفحات مورد علاقه می‌گشتم که چشمم در صفحه ۱۲ و ۱۳ به پنج عکس لخت از زیبارویان مه پیکر افتاد که تا به حال در مجله وزین خواندنیها سابقه نداشته. به همان نسبت بر تعجبم افزوده شد و میزان علاقه‌ام را نسبت به این مجله دلخواه به یاس تبدیل نمود. زیرا تا کنون چنین امری آن هم در مجله خواندنیها از سالهای قبل سابقه نداشته. هر چه فکر کردم چطور ممکن است یک مجله وزین که جای بسیار ارزشمندی در طبقات مختلف برای خود باز کرده و همواره از چاپ عکسهای منافی عفت و تحریک کننده خودداری می‌نمود، چطور یک مرتبه تغییر روش داده چنین عکسهای شرم‌آوری را چاپ کند. لکن عقلم به جائی قد نداد ولی این توهم برایم ایجاد شد که ممکن است در غیاب آقای امیرانی چنین عملی صورت گرفته باشد.اتفاقاً حدسم کاملاً صائب بود. زیرا در یکی از روزنامه‌ها خواندم که آقای امیرانی به اتفاق چهار نفر روزنامه‌نگار به مسافرت ۲۱ روزه به آلمان رفته و این عمل در غیاب او صورت گرفته است.

خواننده دیگری با ضمیمه کردن عکس‌های لخت زنان مندرج در شماره ۱۲ سال سی‌ام مورخ ۱۳ آبان ۱۳۴۸ ضمن نامه انتقادآمیز تند و مفصلی می‌نویسد:«کاری که شما (بیچاره ما) در این شماره از مجله کرده‌اید از هیچ نظر قابل دفاع نیست. درست است که دستگاه جلو سرمقاله‌نویسی شما را گرفته ولی هیچ دستگاهی نمی‌گوید شما حتماً عکس ژاکلین اوناسیس را به صورت بادکنکی، آن هم در حال درازکش چاپ کن و یا دهها باسن لخت را به صورتی زشت‌تر و زننده‌تر در صفحه ۱۹ همین شماره.آیا می‌دانید معنی و مفهوم ژاکلین بادکنکی که به صورت مجسمه تمام قد از مواد نرم پلاستیکی ساخته شده و شما آن را «آخرین پدیده صنعتی آمریکا» نام گذاشته‌اید چیست و چه مورد مصرفی برای مردان مجرد و عزب دارد یا نه؟ اگر می‌دانید وای بحال خوانندگانتان و اگر نمی‌دانید وای به حال خودتان که ندانسته و نفهمیده آلت فعل قرار گرفته‌اید!».

جواب این پرسش را پرسش‌های بسیار دیگری، سرانجام روزی آن مرد بدخواه مطبوعات که بنام نیکوخواه تکیه بر پستی چون پست معاونت وزارت اطلاعات و ارشاد مطبوعات زده بود. اوست که باید بگوید اگر تو و مثال تو با مدیر خواندنیها و مجله او مخالف بودید، هزارها خواننده بی‌اطلاع و خانواده‌های بیگناه آنها چه گناهی داشتند که آنها را ملبعه دست یک چنین ماموران استعماری، آن هم به عنوان مقدس سردبیر کرده بودید؟

و بالاخره پاسخ نهائی به این پرسش و پرسش‌های در ردیف بازخواست دیگر را دار و دسته‌ای باید بدهد که به اسم دولت سیزده سال تمام قفل بر دهان مطبوعات که دهان مردم باشد، زده و به این هم اکتفا نکرده است دست و پای صاحبان آنها را در زنجیر بسته و وزنه‌های سنگین و ننگین به اسم سردبیر بر دست و پا و مغز و فکر و قلم و زبان آنها نهاده بودند، تا خودشان و اربابان و مامورانشان بهتر و گزیده‌تر بتوانند کالای مادی و معنوی و فرهنگی این ملت را غارت کنند و سپس در مسندی به خیال خود مصون از تعرض نشسته، سوختن آنها را از دور تماشا کنند.

بر عز و بر مقام خود و زندگی مبال
ای دل هزار گونه هنر در شکست تست!

برای مطالعه بخش قبلی خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

ماجرای رسوائی‌آور و احضار لوشانی و تعویض او با مامور معذور دیگر که ما از آن به تعویض ژاندارم یا پلیس یاد کرده‌ایم در شماره دیگر.

برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی در حزب توده اینجا را بخوانید .

پانویس

—————

۱ – فرود امیرانی فرزند شادروان امیرانی که مقیم امریکا است به سایت خواندنیها گفت که به دستور پدرش دستگاه ضبط مکالمات تلفنی لوشانی را روی تلفن او در دفتر خواندنیها نصب کرده بود .

۲- پس از بررسی نظرات خوانندگان فرهیخته ای که به ما تذکر داده بودند که نام  نویسنده نامه  ممکن است احمد شاملو شاعر سرشناسرا تداعی کند ، این مساله بررسی شد و فرزند شادروان امیرانی تائید کرد که  علاوه بر این که مرحومان شاملو و امیرانی   با یکدیگر سنخیت فکری نداشته اند ، سن نویسنده نیز مشخص می کند که نیت شادروان امیرانی از  احمد شاملو  شخص دیگری است که دارای تشابه اسمی با ایشان است ، ضمن تشکر از خوانندگانی که با راهنمائیهای خود همواره ما را یاری می کنند ، لازم دانستیم این نکته به خوانندگان خاطرات تذکر داده شود – سردبیر

 
کلیدواژه ها: , , , , , , , , , , , , ,

  1. peerooz says:

    جناب ادیتور ،
    این ارقام با هم جور در نمی آیند . می‌کنم علت این مطلب را چنانچه امکان دارد درج فرمائید.با احترام، دکتر خسرو بحرانی ـ آمریکا ۱۵/۸/۴۸مستخرج از نامه احمد شاملوحضور محترم دانشمند محترم ـ آقای امیرانی پس از سلام امیدوارم حالتان نیکو باشد. من احمد شاملو سن ۲۷ سال، مدت ۴ سال است که مجله خواندنیها محیط احمد شاملو ا.صبح. ا.بامداد. شاعر، نویسنده‌، پژوهشگر و مترجم
    (تولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴، مرگ ۲ مرداد ۱۳۷۹)

  2. peerooz says:

    جناب ادیتور،
    منظور از تصدیع فوق ، رفع ابهام بود. در امریکا رسم است که پس از نام شهر ، پس وند کشور را هم میاورند مگر آنکه شهر مورد نظر خود شاخص باشد. وقت میگوئیم لندن , احتیاج به گفتن انگلستان نیست مگر آنکه از لندن های کوچکی صحبت میکنیم که در دنیا فراوانند. احمد شاملو مانند سهراب سپهری و نادر نادر پور شاخص است و اگر منظور احمد شاملوی دیگری ست باید رفع ابهام شود. و یا اینکه سال تولد اشتباه تایپ شده است.

    • sardabir says:

      خواننده عزیز – همانططور که خودتان اطلاع دارید ، شادروان امیرانی اعدام شده و دسترسی به او نداریم که کم و کیف اشاره او به احمد شاملو را از او جویا شویم . این خاطرات مستند بدون دخل و تصرف منتشر می شود و، تصور نمی کنیم مرحوم امیرانی اهل سوء استفاده از نام کسی باشد ، چون نیازی به آن نداشته است .ولی با وجود این که مدرکی در دست نداریم ، به نظر می رسد فرد مورد نظر شادروان احمد شاملو بوده که اکثر مطبوعات آن دوره را مطالغه می کرده است . از توجه شما سپاسگزاریم

  3. peerooz says:

    جناب سردبیر ،
    ممنون از پاسخ و اینکه چگونه احمد شاملویی که در ۱۳۴۸ باید قاعدتا ۴۴ ساله باشد خود را ۲۷ ساله معرفی کرده است . باید اشتباه تایپی باشد.
    اما جناب ، دل مرا به درد آوردید که یک جا ” جناب دکتر” و جایی دیگر ” خواننده عزیز ” شدم.ولی ما خراباتی کرم داریم.

    • sardabir says:

      جناب پیروز گرامی – بعضی ها دلخور می شوند که ما آنها را دکتر خطاب نمی کنیم . شما گله مند هستید که چرا شمارا دکترخطاب کرده ایم ؟ اگر دور از جان شما ، رئیس جمهور کشور اسلامی بود ، خیلی خوشحال می شد و تشکر می کرد ! ولی از شوخی گذشته ، اشتباه دید بود که پاسخ نظر شما با جوابی که به کامنت یکی از خوانندگان که خود را دکتر معرفی کرده بود جابجا شد . بنده را عفو فرمائید ……. دوستی که مترجم وزارت دادگستری در یکی از کشورهای اروپائی است تعریف می کرد روزی برای هدایت و ترجمه ، به منزل یک هموطن اصفهانی که تازه از ایران آمده بود به منزل او رفتم . زنگ را که زدم ، پرسید کیه ؟ گفتم من هستم ، فلانی ! در را فورا باز کرد و فریاد زد : خانم خانم ! چای را بگذار که آقای مهندس فلان تشریف آورده اند . با کمال شرمندگی گفتم ، لطفا مرا مهندس خطاب نکنید ،چون مهندس نیستم . دوباره داد زد خانم ! خانم! آقای دکتر فلانی تشریف آوردند ، چای را حاضر کن . گفتم آقاجان ، من دکتر هم نیستم ، لطفا مرا دکتر صدا نکنید . با لهجه اصفهانی گفت : شوما که نه دکتری نه مهندس ، می شه بگین پس سی ساله تو اروپا چه گ….ای می خوردین !؟

  4. peerooz says:

    سی سال نیست و چهل سال است. از شما چه پنهان ، پهن پا میزدیم .

  5. حامد says:

    سردبیر محترم،
    وقتی هویدا به نخست وزیری رسید، احمد شاملو به تقریب ۴۰ ساله بوده. چگونه می شود این ماجراها در زمان دولت هویدا رخ داده باشد و در همین حال احمد شاملوی ۲۷ ساله، آن هم با این نثر نپخته و بدآهنگ و نارسا به امیرانی نامه ای این چنین نوشته باشد، نامه ای که هم شکلش بی شباهت است به نثر شاملو و هم محتوایش از اساس بی ربط است با روحیه ی آدمی مثل او.