Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > شیخ و محلل و همسر بهائی زن مسلمان
artcile
محلل و خاطره احمد احرار

شیخ و محلل و همسر بهائی زن مسلمان

۲۹ شهریور ۱۳۸۹

قبلاً این داستان را به‌نقل از سایت دکتر مهدی خزعلی (فرزند آیت‌الله خزعلی) بخوانید:

می‌‌گویند یکی از بزرگان نجف عیال را سه طلاقه کرده بود، دیگر امکان رجوع نداشت، باید محلّلی پیدا می‌‌کرد تا خاتون را به‌عقد خویش درآورد و پس از همبستری، او را طلاق دهد. کاری بس دشوار و پر مخاطره بود، باید کسی را می‌یافت که نه خاتون به او دل بندد و نه او به خاتون!

آفیش فیلم سینمائی محلل که با کارگردانی و هنرمندی نصرت کریمی در رژیم پیشین ساخته شد

شیخ سردرگریبان به دنبال چاره بود. خاتون، جوان و زیبا و گل اندام بود، نکند محلّل جا خوش کند و خاتون را رها نسازد، یا خاتون محلّل را بر شیخ ترجیح دهد!

در این اندیشه بود که صدای انکرالاصوات آب‌حوضی در کوچه پیچید، صدا را به سرش انداخته بود که: «آب حوض می‌کشیم» خودش از صدایش نتراشیده‌تر و نخراشیده‌تر بود، کچل و لوچ و پیس، با قدی کوتاه و چشمانی تنگ و دهانی دریده، دون‌مایه و بی‌فرهنگ، با پایی لنگ، از مال دنیا سطلی داشت و یک لولهنگ، آب حوض می‌کشید، نگاه کردن به او کفاره داشت و دیدنش در خواب صدقه می‌طلبید.

شیخ چون ارشمیدس فریاد کرد که یافتم، یافتم و سربرهنه به کوچه پرید، دیگر آب‌حوضی نمی‌دید، او واسطه وصال بود، در او جمال یار می‌دید، او را به اندرون دعوت کرد و راز خویش با او در میان گذاشت، گفت: «همیشه تو آب حوض ما می‌کشیدی یک درهم می‌ستاندی، اینک صد دینار بگیر و این خدمت را به‌انجام رسان؛ اما حواست باشد که زود کارت را بکنی و بروی!»

آب‌حوضی انگار در عرش پرواز می‌کرد، خانه شیخ را یکی‌ از قصرهای بهشت می‌دید که در غرفه‌های آن، حوریان منتظرند. او که عمری‌ عزب بود و معذب و دست در آغوش خویش‌ داشت، با خود گفت: «صد دینار هم ندهی در خدمتم!» اما به شیخ گفت: «شما بر من ولایت دارید، امر، امر شماست».

القصه، برای اولین بار بود که دلی از عزا در‌آورد و کامروا با صد سکه دینار طلا از خانۀ شیخ بیرون آمد. سبکبال شده بود، انگار بر بال ملائک قدم می‌گذاشت، بر عمررفته افسوس می‌خورد و می‌گفت: «عجب کسب پر منفعتی!»

فردا صبح شیخ با صدای آب‌حوضی بیدار شد. او از همیشه سحرخیزتر شده بود و صدایش رساتر، اما چیز دیگری می‌گفت، او داد می‌زد: « مَن یَطلُب المُحَلِّل؟» (چه کسی محلّل می‌خواهد؟). شیخ بیرون آمد و گفت: «این چه بی‌آبرویی است که راه انداخته‌ای؟» آب‌حوضی ـ ببخشید، محلّل ـ پاسخ داد: «راستش دیدم کارش راحت‌تر و درآمدش بیشتر است، شغلم را عوض کردم»!

این حکایت روزگار ماست، علما همه جورش را با این ملت تجربه کرده بودند؛ ۲۴ سال کابینه در اختیار روحانیت بود، جابجایی سید و شیخ و سید هم جواب نمی‌داد، سه روحانی این عروس را در کابین خویش داشتند و اینک محلّلی لازم بود با شرایط کذا و کذا! باید آنقدر زشت باشد و زشتی کند که ملت نه تنها دل بر او نبندد که از ترس او به دامان داماد قبل پناه برد، قدرش را بداند و او را بر روی سر بنشاند، و از سویی کسی باشد که اگر خواست جا خوش کند، زورمان به او برسد و دمش را بگیریم و بیرون بیاندازیمش!

اما امروز محلل جا خوش کرده است و با بزک و دوزک، با دروغ و فریب و با خرج کردن از کیسه شیخ می‌خواهد در دل خاتون جا باز کند، تازه همکاران سابق را هم دعوت کرده است که بیایید، این شغل راحت‌تر ‌و پرمنفعت‌تر است و برای دور بعد هم محلّل‌ها صف کشیده‌اند. بیچاره خاتون!!»

**************

و حالا بشنوید این داستان واقعی را که از گذشته‌ها در خاطر نگارنده باقی مانده است.

آقای «ح» وکیل سرشناس دادگستری، که پدرش پیشنماز یکی از مساجد شمال شهر تهران بود، می‌گفت: یک روز تلفن دفترم زنگ زد. از آن طرف سیم، دادستان تهران که با هم روابط دوستی داشتیم درخواست کرد برای امری ضروری فوراً خودم را به دفتر او در کاخ دادگستری برسانم.

برخاستم و رفتم و وقتی در اتاق دادستان را گشودم با نهایت تعجب پدرم را دیدم که در آنجا، به‌فاصلۀ کمی از یک خانم و آقا نشسته است. دادستان فرصت نداد که داخل اتاق شوم. با عجله برخاست و آمد، دست مرا گرفت، رفتیم بیرون اتاق. گفت دستم به دامنت، مشکلی پیش آمده است که فقط تو می‌توانی حل کنی… آن آقا که دیدی علیه پدرت عرضحال داده و شکایت کرده که زنش را حضرت آیت‌الله از دستش ربوده و تصاحب کرده است!مات و مبهوت پرسیدم: یعنی چه؟!

گفت: یعنی همین! خانم رفته است خدمت‌آیت‌الله و گفته است من مسلمانم و شوهرم بهائی است. هر کاری می‌کنم که از بهائیگری دست بکشد زیر بار نمی‌رود. می‌خواهم بدانم ازدواج ما از نظر شرعی چه صورتی دارد. آیت‌الله هم نه گذاشته، نه برداشته، گفته است عقد شما باطل است و فی‌المجلس، برای ابطال عقد، ضعیفه را صیغه کرده است!

حالا پرونده آمده است زیر دست من. تو بگو چه خاکی بر ‌سر کنم. از نظر قانونی پدرت مجرم است ولی بازداشت یک مرد روحانی، با چنین اتهام، جنجال درست می‌کند و همه را به دردسر می‌اندازد. از طرفی ایشان هم پایش را کرده است توی یک کفش و می‌گوید من به تکلیف شرعی خود عمل کرده‌ام و از آن انصراف نمی‌دهم! تو و پدرت زبان همدیگر را بهتر می‌فهمید، بیا و سر جدّت ما را از این دردسر خلاص کن!

گفتم: سعی خودم را می‌کنم. بفرستش به اتاق مجاور بلکه بتوانم از خر شیطان پائینش بیاورم گرچه می‌دانم در این قبیل امور به‌آسانی از حق شرعی خود نمی‌گذرد…

 
کلیدواژه ها: , , , , ,
  1. حسن says:

    همین ماجراها گویای این است که احکام ۱۴۰۰ پیش امروز دیگر قابل اجرا نیست.

  2. farzaneh says:

    از یک شیخ کثافت و مکار و زن باز بیش از این چه انتظاری میتوان داشت که همه مملکت را اینان به باد داده اند و از کثافت کاری های خود دست بر نمیدارند.