Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > بخش ششم خاطرات امیرانی -خواندنیها در تصرف سردبیر دولتی توده ای
بخش ششم خاطرات امیرانی

بخش ششم خاطرات امیرانی -خواندنیها در تصرف سردبیر دولتی توده ای

۱۷ شهریور ۱۳۸۹


درد ما، درد مطبوعات کشور است و درد مطبوعات، درد مردم آن

عنوان بالا عین عنوانی است که نخستین بار یک سال و نیم قبل از دوران اشغال در نخستین شماره سال بیست و هشتم چند شماره پشت سر هم در مجله چاپ شد و از آن پس هر وقت خواستیم از آن نوشته و حتی عنوان خشک و خالی آن یاد کنیم، سانسورچیان معلوم نبود از چه قسمت آن ناراحت بودند که نمی‌گذاشتند.اکنون به همین مناسبت و به شکرانه رفع سانسور از مطبوعات هم شده عنوان آن نوشته سانسور شده را که مناسب‌ترین عنوان برای خاطرات دوران اشغال می‌باشد بر روی آن می‌گذاریم.لازم به یادآوری است که آن نوشته‌ها که از شماره اول تا شماره نهم از سال بیست و هشتم مجله چاپ شده اکنون که لایحه قانونی تازه‌ای برای مطبوعات با توجه به دشواری های کار مطبوعات در گذشته و در نظر گرفتن حق و حقوق انسانی مردم در زمان حال، تهیه و در حال تقدیم به مجلس است، جا دارد آن نوشته‌ها که حاصل سی سال تجربه و تحقیق در وضع مطبوعات کشور است مورد توجه تهیه کنندگان و تصویب کنندگان آن قرار گیرد.

در این خاطرات هدف کلی و عمومی، عبرت گرفتن از گذشته و درک هدفها و مقاصد دار و دسته‌ای است که کار خود و مملکت و مردم را یکسره، سره پنداشته، بی بیم از هر گونه بازخواست، زبان مردم و چشم و گوش آنها را که مطبوعات باشد بستند و گویاترین آنها را که خواندنیها بود و هنوز هم هست در اختیار گرفتند.با آنکه سانسور مطبوعات، در دولت فعلی، این روزها، دست کم در مورد ما یکی، به کلی از بین رفته، بی آنکه موجبات آن به کلی از میان رفته باشد، با وصف این چون سانسور وجدان و رتوش عقل و دستکاری شعور در نهاد خود ما همچنان باقی است و به قول مولانا: از خدا خواهم که افزونش کند، با وصف این انتظار نداشته باشید، درباره کسی قضاوت نهائی کنیم تا چه رسد به حمله. ما بیان واقع می‌کنیم، آن هم به طور مستند و دور از غرض، خواننده خود داند که چه استنباط می‌کند.به همین مناسبت برای اینکه نظر امروز ما که این مقدمه هم جزئی از آن می‌باشد با نظریات و استنباطات ما در آن ایام که روزانه یادداشت شده مخلوط نگردد و اشتباهی پیش نیاید، نوشته‌ها و نامه‌ها و اسناد مربوط به آن دوران را با حروف ریز و نوشته‌های امروز و زیرنویسی‌ها و توضیحات را در زیر صفحات باحروف درشت‌تر چاپ می‌کنیم تا از یکدیگر متمایز و مشخص گردد و خواندگان بین درک و احساس آن روز نویسنده با امروز آن فرق بگذارند.

از چپ علی اصغر امیرانی،مصباح زاده مدیر کیهان،ریاضی رئیس مجلس شورا،مسعودی مدیر اطلاعات - عکس اختصاصی خواندنیها

چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۴۸

سفر ۲۲ روزه اروپا که ۱۵ روزش در آلمان به اجرای برنامه‌های خشک و خسته کننده گذشت و چند روزش در لندن کلینیک به دنبال دکتر و بیمارستان و چک‌آپ، تن از جان نجنب مرا به کلی خسته کرد و یکی دو کیلو لاغر و از نظر روحی و فکری خدا می‌داند و خودم که در این تبعید اضطراری در چه حال و روزی بوده و هستم.

در تمام طول سفر لب فروبسته به بهانه کمبود نیروی شنوائی حتی در جواب سئوال افراد و مقامات ایرانی و خارجی چیزی نگفتم و از سفر آمریکا که آن همه با دانشجویان ناراضی به خاطر دستگاه سر و کله زدم و کسی جایزه‌ای نداد سهل است چه بسا تفتین هم کرده باشند عبرت گرفتم و تمام مشتاقان گفتگو را به همسفر مرفه و بی‌خیالم که به حمدالله معنی غم نمی‌داند چیست تا چه رسد به وام و بدهکاری یعنی دکتر الموتی واگذار کردم و الحق او هم خوب از عهده برآمد. الموتی قادر بود چند ساعت با افراد صحبت کند، بگوید و بخندد بدون اینکه یک مطلب حسابی یا حساب به دست بدهد. شاید برای همین خاصیت هم هست که از وقتی که وکیل شده است همچنان وکیل باقی مانده است.

از آلمان نامه‌ای محبت‌آمیز و دوستانه به لوشانی و یکی هم به معاونش معاونی نوشته و هر دو را تشویق به کار کرده و به آینده امیدوار نمودم و حتی صورت بودجه‌ای برای سال جدید مجله که تا ده روز دیگر شروع می‌شد، تنظیم کرده فرستادم. یکی دو هفته گذشت نه تنها از بودجه تنظیمی آنها خبری نشد، جواب نامه را هم ندادند.

سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۴۸

چند روز است از سفر اروپا، برگشته هر چه این در و آن در می‌زنم نمی‌فهمم سر و کارم با کیست و چه کاره‌ام. امروز سی‌امین سال مجله آغاز می‌شود، ولی کسی به فکر آن نیست.

در آخرین روزهای اقامتم در لندن از لوشانی نامه‌ای رسید و در آن نوشته بود: «شما برای من پول کافی و بودجه لازم تهیه کردید، جا هم خالی کردید، وسائل و امکانات و اختیار هم دادید، ولی من نمی‌توانم سال جدید را که روز ۲۵ شهریور موعد آن است شروع کنم»

یعنی چه، چرا نمی‌تواند؟ دو ماه است دست روی دست گذاشته و شاید هم زیرجلکی برای همه کار می‌کند، جز برای سال جدید مجله.

شنبه ۵ مهر ۱۳۴۸

سرانجام مجله خواندنیها، مجله‌ای که از چند سال پیش در نظر داشتیم سی‌امین سال آغاز خدمتگزاری آن را جشن بگیریم و بدین وسیله ثابت کنیم، مطبوعات حرفه‌ای و ملی و مستقل و غیروابسته، در صورتی که در کارشان بی‌غرض و صادق باشند و کسی هم با آنها کاری نداشته باشد، دوام دارند و خوب هم دارند سی امین سال خود ابتدا به ساکن و حتی بدون اطلاع مدیر مسئول و سردبیر و صاحبش که بنده باشم، به دست دیگران شروع کرد و من هم مانند خوانندگان امروز در مجله دیدم که آقای سردبیر با امضاء خود از قول مجله وعده داد که «در انتظار خواندنیهای زیباتر و نوتر با قطع تازه و مهمتر باشند!»

وقتی تلفنی از او توضیح خواستم، با تمام پرهیزی که از بیان نوع تصمیمات داشت، فاش ساخت که در نظر دارد قطع و اندازه مجله و حتی روزهای انتشار و رویه و روش آن را تغییر دهد و بسیاری کارهای جوان گرایانه دیگر…

دوشنبه هفتم مهر ۱۳۴۸

امروز از فرط ناراحتی و بلاتکلیفی کار و شنیدن شایعات گوناگون از گوشه و کنار و تطبیق آن با عمل لوشانی و دستیارش معاونی، این نامه گزارش مانند را به نخست وزیر نوشته و او را که تصور می‌کنم در جریان جزئیات کار نباشد در جریان گذاشتم:

هفتم مهرماه ۱۳۴۸

دفتر مدیر

جناب آقای نخست وزیر

قبل از هر چیز باید به عرض آن جناب برسانم که هدف از انشاء این نوشته شکوه و شکایت نیست و به طریق اولی تقاضا و درخواست هم نمی‌تواند باشد. مختصر گزارشی از واقعیت‌هاست که اگر به موقع تقدیم نگردد، می‌ترسم خدای نکرده پشیمانی به بار آورده، خاموش نشستن در مورد عاملان آن گناه باشد و این بنده را که فعلا در مورد مندرجات خواندنیها جز تماشای از دور کاری ندارم، به جرم «آگاهی از روز بد» بیش از پیش در پیشگاه دولت و ملت شرمسار سازد.

سه ماه پیش که به اتفاق جناب آقای منصور وزیر اطلاعات درباره مشکلاتی که در راه انتشار خواندنیها پیش آورده بودند و یا پیش آمده بود، خدمت رسیدیم. ضمن دستور به آقای منصور درباره تعویض مامور و اینکه شخص فهمیده‌تری به جای او بگذارند، سخنی فرمودید که بنده هنوز که هنوز است آن را ملاک روابط خود با دستگاه دانسته به حساب آن کار می‌کنم و مشکلات را تحمل می‌کنم و آن این بود که فرمودید: «سیاست ما این است که خواندنیها روی پای خودش بایستد».

دو روز بعد که آقای منصور آقای نیکوخواه و ایشان آقای پرویز لوشانی را برای کار در هیئت تحریریه خواندنیها معرفی کرد، با آنکه هیچ گونه آشنائی قبلی با گذشته و حال ایشان نداشتم چون خواهان یک همکار فعال و باذوق و جوان که مورد اطمینان دستگاه هم باشد بودم، به اعتبار اظهارات آن جناب و مهارت و حسن نیت جراح، قلب مصنوعی را چون قلبی طبیعی در سینه جا دادم و برای اینکه بعدها اختلافات کوچک و خصوصی موجب اختلاف کلی و اختلال در کار نگردد، با استفاده از تجارب سی و چند ساله در کار روزنامه‌نگاری و مدیریت و سردبیری، ضمن قرارداد خاصی در ۱۲ ماده و چند تبصره حدود وظایف و اختیارات و مسئولیت‌ها و چگونگی روابط طرفین را با خود و دیگران تعیین کرده با پیش‌بینی تمام موارد اختلاف تک تک مواد آن را با حضور خود آقای لوشانی در اطاق آقای نیکوخواه و با صلاحدید ایشان جرح و تعدیل کرده تکمیل شده آن را به عرض آن جناب هم رسانیدم…

چون یکی از اصول قرارداد با آقای لوشانی که ملاک ابقای ایشان در خواندنیها و دوام موسسه هم هست تعادل بودجه دخل و خرج مجله و وصول به مرز حداقل پنجاه هزار نسخه تیراژ بدون افزایش قیمت می‌باشد از بیم تزلزل این اقرار است که از پیش خود را موظف می‌دانم هر مسئله و موضوعی را که به آن لطمه می‌زند یادآور شوم:

نمی‌دانم از روز اول چه کسی چه جور با ایشان درباره حدود وظایف و نوع مسئولیت و یا ماموریتشان در خواندنیها صحبت کرده و چه قول و قراری به او داده شده که با ژست ماموری اشغالگر همه جا به همه کس حتی به خود ما خود را فعال مایشاء معرفی کرده بی هیچ مشورت قبلی حتی در مسائل مالی و مادی و اداری و فنی که ربطی به کار و نوع مسئولیت او ندارد، مداخله می‌کند و برای صاحب موسسه معاون و شریک معرفی می‌کند در صورتی که از همان ابتدا در حضور خود بنده آقای نیکوخواه ایشان را در این قبیل مداخلات برحذر داشت و در ماده ۸ قرارداد هم این موضوع صریحاً قید شده است، شاید هم بنده ماموریت واقعی ایشان را که اضمحلال تدریجی خواندنیها و ورشکست کردن مادی و معنوی آن می‌باشد عوضی تشخیص داده، به اشتباه: دست گلچین را خیال پای بلبل کرده‌ام!

البته آقای لوشانی حق دارند، او مامور است و معذور، خاصه که جوان است و جویای نام و جاه‌طلبی هم ولو به صورتی فوق‌العاده، طبیعی هر فردی است، منتها با نشان دادن لیاقت و هنر و استعداد و صداقت. نه بر روی دوش افتخارات دیگران و به قیمت اضمحلال و ورشکستگی و تصرف عدوانی ناندانی سی ساله آنان، که سر را می‌توان برید ولی نان را نمی‌توان.

شاید هم تسلیم محض بنده در برابر دولت خدمتگذار شاه است که موضوع را برایشان و خیلی‌ها مشتبه کرده خود را همه کاره و حتی صاحب اختیار ما فرض کرده‌اند:

خود گرفتاری ما جمله ز جای دیگر است

خصم دیوانه گمان کرد که خود شیر نر است!

نخست وزیر عزیز. مرا ببخشید که دستخوش احساسات شده وقت گرانبهای شما را گرفتم، چه کنم، من خواندنیها را مادرم و دیگران هر که و هر چه باشند دایه، مرا دل می‌سوزد و آنها را شاید دامن هم نسوزد.

اکنون هم قصدم چغلی از لوشانی و امثال او نیست، ترس من از آن است که اگر خدای نکرده وجود خواندنیها این قلب مصنوعی و بیگانه را دفع کند نه تنها بیمار محکوم به مرگ است آبروی پزشک معالج و حسن نیت او هم در خطر است و برای همیشه سیستم تعویض قلب مصنوعی با قلب‌های مجروح محکوم خواهد شد.

به همین مناسبت هدفم اگر بتوان اصلاح اوست و یا لااقل امضای قراردادی که حدود وظایف و مسئولیت‌های طرفین را روشن کند تا بنده و هر کس دیگری که در خواندنیها کار می‌کند بداند چه می‌کند و چرا؟ و هر روز یک شایعه از ملی شدن به معنی دولتی شدن خواندنیها و به صورت شرکت درآمدن آن در اذهان راه نیفتد و کارکنان سابقه‌دار خواندنیها و زن و فرزندانشان را نگران نسازد.

در این مورد هم چگونگی قرارداد و نوع مواد آن مهم نیست. آن را وا می‌گذارم به انصاف و مروت و وجدان و حسن نیت خود شما. اصل این است که قراری در میان باشد که بی‌قرارداد نمی‌توان با افراد برتری‌طلب و تجاوزکار کار کرد.

خود جنابعالی بهتر می‌دانید که بنده با دولت و دستگاه آن هم دولت مبعوث شاهنشاه نه تنها مخالفتی ندارم همکاری هم دارم. به همین مناسبت است که در این مدت سه ماه دست آقای لوشانی و یا هرکس دیگری که وزارت طالاعات این دولت معرفی می‌کرد، در کار تحریری مجله که مهمترین قسمت آن می‌باشد باز گذاشته‌ام.

بنابراین اگر منظور از تحمیل آقای لوشانی کنترل مطالب و مندرجات مجله خواندنیهاست که ما از اول هم حرفی نداشتیم خاصه که اصولاً بنای خواندنیها را از ابتدا بر روی انتشار مطالب چاپ شده گذاشته‌‌ایم و در مورد ما این موضوع تحصیل حاصل است، مقالات خود را هم که اصولاً و بالمآل در چهارچوب مصالح دستگاه و مصلحت مملکت و مردم می‌نویسم و بی‌نشان دادن به مسئولان هم چاپ نمی‌کنم و چون سوءنیتی در کارمان نیست از خدا می‌خواهم که دولت حتی راننده و تلفنچی هم از خود به ما داده معاشرت‌هایمان را هم زیر نظر داشته باشد تا بداند: آلوده خرقه‌ایم ولی پاکدامنیم.

و اگر مقصود همان طوری که روز اول گفته می‌شد بالا بردن اهمیت و اعتبار و تیراژ مجله و ساختن یک نشریه پیشرو و معتبر سیاسی با مطالب و مندرجات سودمند و سالم در صفحات پاک و نیالوده خواندنیها با استفاده از حسن شهرت آن است و در ضمن روی پای خود ایستادن مجله و دخل و خرج کردن آن به منظور ادای وام‌های آن، با وضعی که فعلا جریان دارد و روز به روز روی خرج تراشی‌های کسانی که در پرداخت آن سهم و مسئولیتی ندارند این کار عملی نیست. بنابراین: از طلا گشتن پشیمان گشته‌ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید!

خاصه که همکاری امثال ما با شترمآبانی امثال لوشانی جور در نمی‌آید. آن یکی پرسید اشتر را که: هی؟ از کجا می‌آئی، ای فرخنده پی؟ گفت: از حمام گرم کوی تو، گفت: خود پیداست از زانوی تو!

بنده به دو دلیل در کارهای لوشانی هر قدر زیان داشته تأسف‌آور هم باشد و از حدود سردبیر به حد مدیر داخلی و مرز سرمایه‌گزار هم تجاوز کند نه تنها مداخله نمی‌کنم، میدان هم می‌دهم. نخست تا وقتی که شاهکار مطبوعاتیش را بیرون داده دستش رو شود، در این صورت اگر کارش گرفت و خواندنیها به پنجاه هزار شماره تیراژ که حداقل قرار ماست رسید و تا یک سال هم ادامه داشت چون دست کم پنجاه هزار خواننده با خرید مجله آن را تصویب کرده‌اند همه این نگرانی‌ها خود به خود منتفی است و اگر خدای نکرده با اینهمه اختیارات و امکانات و بودجه‌ای که دو برابر بودجه خرج سابق، کاری نتوانست بکند آن وقت قبل از همه، دستگاه خود عملاً خواهد فهمید که نه شمشیرزن است، آنکو شمشیرگر است، و تجربه برای صد هزارمین بار ثابت خواهد کرد که در نگاهداری و پرورش کودک، هیچ دایه‌ای بهتر از مادر نمی‌شود، مگر به لطف خدا(۱)».

با عرض احترام: ع. امیرانی

توضیح – برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی در حزب توده اینجا را بخوانید .

پنجشنبه دهم مهرماه ۱۳۴۸

مثل اینکه نامه به نخست وزیر اثر خود را کرده که آقای نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات امروز من و لوشانی را به دفترش خواست. در اطاق انتظار برای استفاده از وقت مشغول امضای بخشنامه‌هائی بودم که معاونی به دستور لوشانی برای معرفی او و خودش به نمایندگان مجله در شهرستانها تهیه کرده بود که بهرام شاهرخ معروف از اطاق نیکوخواه بیرون آمد و همین که مرا در حال امضاء اوراق دید، به شوخی توام با کنایه گفت: «چه می‌کنی، داری استعفا از مدیریت خواندنیها را امضا می‌کنی؟!»

با خونسردی و متانتی مصنوعی که از هر نوع عصبانیت بدتر می‌نمود، گفتم: حکم مدیریت خواندنیها را کسی به من نداده که استعفایش را بگیرد. بالعکس، حکم محکومیت دیگران است که امضاء می‌کنم! که شاهرخ گفت شوخی کردم.

وقتی داخل اطاق شدم لوشانی آنجا بود و نیکوخواه ابتدا از وضع مجله پرسید. گفتم:

من روی زودباوری خاص خودم و به خاطر اعتماد به قول رئیس دولت و وزیر اطلاعات و معاونش که جنابعالی باشید به تمام درخواست‌های دشوار و خرج تراش نماینده شما که آقای لوشانی و دستیارش آقای معاونی باشد عمل کردن و قریب پنج میلیون ریال زیر بار قرض تازه رفته ساختمان مخصوص کردم و دفتر مبله برایشان درست کردم و بودجه گزاف در اختیارشان گذاشتم و خودشان هم اختیار عزل و نصب کارمند و کارگر و استخدام عده‌ای تازه‌کار را در دست گرفته و من دم نزدم به امید این که نشریه من بتواند خدمتی را که مملکت به آن احتیاج دارد انجام بدهد. اکنون می‌بینم وضع جور دیگری است.

همین که نیکوخواه خواست تذکر بدهد که مداخله در کارهای مالی و داخلی مجله نباید بشود، لوشانی که گوئی معاون وزارت اطلاعات، عضو زیردست و یا همکار و همطراز اوست، در حال عصبانیت، گفت: این مجله ۵ ریال بیشتر تمام نمی‌شود و می‌فروشند ۱۵ ریال! به دشواری در منتهای خونسردی گفتم: اشتباه می‌کنید مجله برای ما مفت تمام می‌شود تا کور شود هر آنکه نتواند دید، به علاوه چه گران تمام شدنی بدتر از تحمل دیدار ماموران مارکداری چون شما و از اطاق بیرون آمدم.

سه‌شنبه ۲۲ مهر ماه ۱۳۴۸

… چندی است به اداره خواندنیها و چاپخانه‌ای که در آن هیچ کاره شده‌ام، نمی‌روم. لوشانی و معاونش معاونی، پی بهانه می‌گردند که کاری دستم بدهند. با آنکه بین ما شکر آب است و گفت و شنودی نداریم، چند روز است زن جوانی را که در لندن با هم بوده‌اند آورده و اصرار زیادی هم دارد که او را به عنوان متصدی آرشیو به من معرفی کند. در صورتی که هیچیک از کارمندان و کارگرانی که به تازگی آورده سه ماه است به من معرفی نکرده غیر از معرفی زورکی اکبر معاونی که نیکوخواه هم سفارش استخدام او را کرده بود، از این هفته نام خود را هم بی‌اطلاع و مشورت با من به عنوان سردبیر در سرلوحه مجله هم چاپ کرده است که خدا عاقبت آن را خیر کند.

بارها قصد کرده ام عریضه‌ای به پیشگاه شاهنشاه نوشته، چگونگی را بازگو کنم. قطعاً اینان خود این کار را، آنطور که دلشان خواسته و سیاستشان اقتضاد می‌کند کرده‌اند. ولی من عجالتاً این کار را نمی‌کنم. برای اینکه می‌خواهم مجال کافی و فرصت کامل به دستگاه و ماموران آن بدهم تا با من و خواندنیها و خوانندگان آن هر چه دلشان خواست بکنند، تا خودشان قبل از همه، به صداقت و سادگی ما پی برده دریابند پشت این در آهنین که خواندنیها و افکار مدیر آن باشد جز نقش شاه و مملکت و مردم خبری نیست که نیست.

پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۴۸

امروز خدا با ما یاری کرد و به طور تصادف در جریان یک مذاکره تلفنی قرار گرفتیم که به خوبی پرده از روی راز ماموریت لوشانی و معاونش اکبر معاونی برداشت(توضیح شماره ۳ وب سایت خواندنیها را در پانویسها بخوانید ). هرچند از ابتدا هم نوع این ماموریت و نحوه آن بر همه معلوم بود و کسی که از آن خبر نداشت یعنی خبر داشت ولی باور نداشت خواجه حافظ شیرازی که خود بنده باشم بود.

روزی که لوشانی آن نامه کذا را در مورد قرارداد نوشت و وقتی معاونی آن مواد را پیشنهاد کرد مخصوصاً اصراری که آقای نیکوخواه در استخدام معاونی از طرف ما می‌کرد من ساده دل اینها را عادی می‌دانستم…

باری، آقای معاونی امروز طی مذاکره تلفنی با میرزائی نامی که در کانون آگهی زیباست نتوانست جلو زبانش را بگیرد و خیلی مختصر و مفید گفت آنچه نباید بگوید.

او به میرزائی می‌گفت: «در کار خواندنیها مسائلی است که خیلی وحشتناک است و نباید به دست من انجام شود» نباید پدر این بابا را درآورد(۲).

و وقتی میرزائی پرسید: پدر کی را» گفت: ارباب اینجا (یعنی مدیر خواندنیها!) به طوری که میرزائی با تعجب توام با مسرت گفت: پس دارند درمی‌آورند! و معاونی در جواب گفت: بله دارند پدر در می‌آورند و سخت هم در می‌آورند و این کلمه سخت را طوری گفت که میرزائی پرسید: مگر پدر درآوردن فرق دارد؟! معاونی گفت: آره، آره، فرق دارد! و به همین مناسبت من نیستم، نیستم!»

عین مذاکرات و نوار آن با صدای خودشان موجود است و من نمی‌دانم به چه مقامی آن را نشان بدهم و استمداد کنم. مگر ما پرونده‌ای غیر از مجله هم داریم، هر چه هست همان مجله‌ای است که به شهادت همه آنها که آن را می‌خوانند تا کنون جز در خدمت شاه و مردم در خدمت هیچ سیاستی نبوده و اکنون هم که دربست خودشان آن را در اختیار گرفته‌اند دیگر از جان ما چه می‌خواهند؟ آنچه مسلم است از این پس باید بیشتر مراقب خودم باشم.

شنبه ۲۶ مهر ۱۳۴۸

امروز کشف دیگری به عمل آمد که هرچند درباره روابط خصوصی لوشانی با زنان دختران است و من حق دخالت در زندگی خصوصی افراد را برای خود قائل نیستم معهذا چون از یک لحاظ به ما مربوط می‌شود ناچارم به آن اشاره کنم.

مدتها بود لوشانی اصرار داشت مرا با دختر خانم جوانی که در لندن با هم بوده‌اند و اکنون آرشیو خوندنیها را به دستش داده آشنا کند و من نمی‌دانستم چرا بین آن همه اعضای جدید که برای هیئت تحریریه آورده فقط با این لکی می‌خواهد مرا آشنا بکند و چون مشکوک بودم از رفتن به اداره برای این کار خودداری می‌کردم.

آن خانم چندی است دیگر به اداره نمی‌آید و من نفهمیدم و نخواستم هم بفهمم چرا.

تا این که امروز کاشف به عمل آمد که خانم نامبرده از آقای لوشانی باردار است و چون دیگر محبوب نیست او را رها کرده و از این راه یک گرفتاری برای خود او به وجود آورده و دو نفری شاید هم این به تنهائی می‌خواسته با آشنا کردن او با من بچه‌اش را به گردن نازک بنده بیندازند که خدا نخواست. راستی که اعوذ بالله من شر شیطان رجیم. برای اینکه خیال نکنید این گفته شعر است متن مذاکرات لوشانی با خانم دیگری که دوست مشترک آنهاست هم اکنون موجود است و می‌خواهم آن را به مقامات مسئول نشان بدهم تا دست کم ماموران خود را بشناسند.(۳)

سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۳۴۸

«با تمام سفارشی که معاون وزارت اطلاعات هنگام سفر به آمریکا کرد که در غیاب من شما و لوشانی با هم برخوردی نداشته باشید و من شخصاً در راه انجام این سفارش نه به اداره می‌روم و نه به کار لوشانی مداخله می‌کنم، باز شب هنگام مهندس شفیعی مدیر چاپخانه بانک ملی تلفن کرد که آقای لوشانی دیروز به دفتر چاپخانه خواندنیها رفته پس از داد و فریاد و گفتن بد و بیراه با تهدید آقای افضلی مدیر چاپخانه را به وزارت اطلاعات احضار کرده!

خوشبختانه چون چاپخانه ما در دوران اشغال زیر نظر چاپخانه بانک ملی اداره می‌شود من دخالتی نمی‌کنم فقط به او گفتم سعی کنید بهانه به دست کسی ندهید و روابط هیئت تحریریه مجله را با چاپخانه روی قرار خاصی ببرید که این اشکالات پیش نیاید.

روز بعد معلوم شد آرین پور نامی از قسمت مطبوعات در وزارت اطلاعات افضلی مسئول چاپ را خواسته و به او به صورت تهدید چیزهائی گفته و حتی گفته است ما هفته‌ای بیست هزار تومان به فلانی می‌دهیم شما چرا سفته برای حقوق کارگران خورد کرده‌اید؟!

وقتی مهندس شفیعی رئیس چاپخانه بانک ملی این حرف را زد جلو چشمش به معاونی معاون لوشانی تلفن کرده گفتم این چه حرفی است که آنها به افضلی زده‌اند شما خودت می‌دانی که جز مقداری آگهی آن هم به صورت جواز گدائی چیزی نداده و نمی‌دهد که تا کنون دیناری از آن هم وصول نشده است. ضمن تصدیق حرف من گفت تصور نمی‌کنم چنین حرفی را زده باشند و در هر حال چنین به نظر می‌رسد که هدفشان عصبانی کردن من است و بس که تا می‌توانم باید از آن بپرهیزم.» ادامه دارد …..

برای مطالعه بخش قبلی خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

پانویسها

—————

۱ ـ من چون از کودکی بی‌مادر بوده‌ام و در تممت عمر دور از پدر و کس و کار، در دامان روزگار، آن هم در محیط آلوده این شهر و دیار، نیالوده بار آمده‌ام بهتر از هر فرد بیکس و کار، لطف خدا را تجربه کرده و به آن عملاً ایمان آورده‌ام و این یک امر استثنائی نیست، هر کس در دوران زندگی، از خود و دیگران نظایر فراوان، می‌تواند از آن پیدا کند و بهترین نمونه که بی‌‌شباهت به حال ما و کودک بی‌سرپرست خواندنیها ندارد، سرگذشت و سرنوشت موسی و حالت مادر اوست که داستان دلواپسی و ناراحتی مادر را، در غیاب آن کودک نوزاد شادروان پروین اعتصامی به زبان شعر به بهترین طرزی ساده و روان با روحانیتی خاص آن شادروان مجسم می‌کند.

فرعون پادشاه مقتدر و ثروتمند مصر خوابی دیده بود که تعبیرش این بود که در فلان شب معین کودکی از یک مادر به دنیا می‌آید که وقتی بزرگ شد، اساس حکومت و اقتدار او را از بین می‌برد. فرعون در راه حفظ اقتدار و حکومت خود فرمان داد در شب معهود در سراسر شهر و کشور، از هر زن آبستن که کودکی به دنیا بیاید سرش را ببرند و همین کار را هم کردند تا آنجا که:

صد هزاران طفل سر ببریده شد

تا که موسای نبی بگزیده شد

در آن شب همین که موسی متولد شد، مادر موسی، به دستور خدا، نوزاد را در لای سبدی گذاشته روی آبهای خروشان رود نیل رها کرد و همانطوری که ما فرزند فکر و روح و مغزمان را که خواندنیها باشد به دست امواج حوادث سپردیم و پیوسته نگران آن بودیم، او هم در عین امیدواری به لطف خدا، نگران سرنوشت فرزند بود ولی آب او را به سلامت به کاخ فرعون برد و در آنجا بی آن که به هویتش پی ببرند او را بزرگ کردند. اکنون دنباله سرگذشت را از زبان، شاعر شیرین سخن شادروان پروین اعتصامی گوش کنید (تنها توقع ما از خوانندگان این است که آن را سطر به سطر و در قسمت‌هائی که با حروف درشت چاپ شده با تامل و تفکر بخوانند و تفسیر کنند، نه سرسری.

مادر موسی، چون موسی را به نیل

درفکند، از گفته رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کای فرزند خرد بی‌گناه:

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای؟

گر نیارد ایزد پاکت به یاد

آب خاکت را دهد یکسر به باد

***

وحی آمد کاین چه فکر باطل است؟

رهرو ما اینکه اندر منزل است

پرده شک را برانداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی

در تو، تنها عشق و مهر مادری است

شیوه ما عدل و بنده‌پروری است

نیست بازی کار حق، خود را مباز

آنچه بردیم از تو باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشترست

دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می‌کنند

آنچه می‌گوئیم ما، آن می‌کنند

ما، به دریا حکم طوفان می‌دهیم

ما، به سیل و موج فرمان می‌دهیم

نسبت نسیان به ذات حق مده

بار کفر است این به دوش خود منه

به که برگردی، به ما بسپاریش

کی تو از ما دوست‌تر می‌داریش

نقش هستی، نقشی از ایوان ماست

خاک و باد و آب، سرگردان ماست

قطره‌ای کز جویباری می‌رود

از پی انجام کاری می‌رود

ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم

ما بسی بی توشه را پرورده‌ایم

میهمان ماست هرکس بینواست

آشنا با ماست چون بی آشناست

ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند

عیب پوشی‌ها کنیم ار بد کنند

سوزن ما دوخت هرجا هرچه دوخت

ز آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت

***

کشتی ز آسیب موجی هولناک

رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تندبادی کرد سیرش را تباه

روزگار اهل کشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سکان نماند

قوتی در دست کشتیبان نماند

ناخدایان را کیاست اندکی است

ناخدای کشتی امکان یکی است

بندها را تار و پود از هم گسیخت

موج، از هر جا که راهی یافت ریخت

هرچه بود از مال و مردم آب برد

زان گروه رفته طفلی ماند خرد

طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت

بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول وهله، چون طومار کرد

تندباد اندیشه پیکار کرد

***

بحر را گفتم: دگر طوفان مکن

این بنای شوق را، ویران مکن

در میان مستمندان، فرق نیست

این غریق خرد، بهر غرق نیست

صخره را گفتم: مکن با او ستیز

قطره را گفتم: بدان جانب مریز

امر دادم باد را کان شیرخوار

گیرد از دریا گذارد در کنار

سنگ را گفتم: بزیرش نرم شو

برف را گفتم که: آب گرم شو

صبح را گفتم: برویش خنده کن

نور را گفتم: دلش را زنده کن

لاله را گفتم که: نزدیکش بروی

ژاله را گفتم که: رخسارش بشوی

خار را گفتم که: خلخالش مکن

مار را گفتم که طفلک را مزن

رنج را گفتم که: صبرش اندک است

اشک را گفتم: مکاهش کودک است

گرگ را گفتم: تن خردش مدر

دزد را گفتم: گلوبندش مبر

بخت را گفتم: جهانداریش ده

هوش را گفتم که: هشیاریش ده

تیرگی‌ها را نمودم روشنی

ترس‌ها را جمله کردم ایمنی

***

ایمنی دیدند و ناایمن شدند

دوستی کردم، مرا دشمن شدند

کارها کردند اما پست و زشت

ساختند آئینه‌ها، اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه، چاه

چاه‌ها را کندند مردم را به راه

روشنی‌ها خواستند اما ز دود

قصرها افراشتند اما به رود

قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس

دزدها بگماشتند از بهر پاس!

جام‌ها لبریز کردند از فساد

رشته‌ها رشتند، در دوک عناد

درس‌ها خواندند، اما در عار

اسب‌ها راندند، اما بی‌افسار

دیوها کردند، دربان و وکیل

در چه محضر، محضر حی جلیل!

سجده‌ها کردند، بر هر سنگ و خاک

در چه معبد، معبد یزدان پاک

رهنمود گشتند، در تیها ضلال

توشه‌ها بردند از وزر و وبال

از تنور خودپسندی شد بلند

شعله کردارهای ناپسند

وا رهاندیم آن غریق بی‌نوا

تا رهید از مرگ و شد صید هوی

آخر آن نور تجلی دود شد

آن یتیم بی‌گنه نمرود شد

رزمجوئی کرد با چون من کسی

خواست یاری از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانی‌ها بزرگ

شد بزرگ و تیره‌دل‌تر شد ز گرگ!

برق عجب آتش بسی افروخته

وز شراری، خانمانها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

رای بدزد گشت پست و تیره رای

سرکشی کرد و فکندیمش ز پای

پشه‌ای را حکم فرمودم، که خیز

خاکش اندر دیده خودبین بریز

تا نماند باد عجبش در دماغ

تیرگی را نام نگذارد چراغ!

ما که دشمن را چنین می‌پروریم

دوستان را کی ز خاطر می‌بریم

آنکه با نمرود، این احسان کند

ظلم کی بر موسی عمران کند!

این سخن پروین نه از روی هواست

هرکجا نوری است از انوار خداست

شما خیال می‌کنید، اگر لطف خدا، در هر حال شامل حال ما و مجله بیگناه خواندنیها نمی‌شد. ما که خود در اصل تنها بودیم، می‌توانستیم «سی و سه سال تمام با جیب خالی و دست تنها» و سپس «پنج سال دیگر، با جیب بدهکار و عده‌ای سربار» آن هم به صورتی که تا کنون خوانده‌اید و تازه هنوز هیچ یک از مشکلات آن بر کسی آشکار نشده، به این کار ادامه بدهیم، و اکنون هم در منتهای شرافت و افتخار خطاکاران را، در دادگاه افکار عمومی، به دادرسی بخوانیم؟

ما خدا را نمی‌بینیم، ولی سایه خدا را بر سر خودمان همواره حس کرده و می‌کنیم و این یک ادعا نیست، عملی است انجام شده که سند دارد و سندش هم به زودی طی همین خاطرات به نظرتان خواهد رسید.

۲ ـ عبارت و جمله به کار برده شده در نوار این گفتگوی تلفنی خیلی رکیک‌تر و مستهجن‌تر از جمله «پدر درآوردن است» که ما امروز از روی ناچاری و به خاطر عفت قلم، از آن به این عبارت یاد کرده‌ایم.

و این همان نواری است که دو ماه پیش به دوران تسلط بازمانده سانسورچیان در قسمت ششم این خاطرات (ستون دوم از صفحه وسط مجله شماره ۱۳ سال ۳۸) به اختصار از آن یاد کرده‌ایم و اینک مختصری از شرح بدون سانسور آن. این فقط اکبر معاونی و لوشانی دو سخنگوی نوار و عاملان استعمار هستند که بالاخره روزی باید در یک دادگاه ملی در برابر افکار عمومی، جواب بدهند که منظور از این …. اعمال که ما محض رعایت ادب از آنها به پدر درآوردن تعبیر کرده ایم چیست به چه مناسبت و به دستور چه کسی؟! و یا دست کم، آنها که یک چنین کسانی بر ما گماشته بودند باید به آن پاسخ بدهند!

۳-به گفته فرود امیرانی فرزند شادروان امیرانی که با امور فنی الکترونیک و مکانیک آشنا است و اکنون در امریکا اقامت دارد ، پدرش از او خواسته بود که دستگاه استراق سمع روی خط تلفنی ویژه سردبیر خواندنیها نصب کند که ظاهرا آگاهی  امیرانی  از مکالمه تلفنی لوشانی با افراد دیگر از همین راه کسب شده است .

 
کلیدواژه ها: , , , , , , , , ,

  1. moamelehgaran comonist says:

    کوبا و کره شمالی و ویتنام و ….بر طبق کدام اصل مارکسیستی با امریکا رهبر جهان سرمایه داری معامله و خوش و بش میکنند انهم اینجوری ! اما در همان حال شما مارکسیست های ایران از روسی تا غیر روسی ، کتاب خوان تا احساساتی ، بنیاد گرا تا سوسیال لیبرال ، توده ای تا کمونیست کارگری نمیگذارید در ایران رژیمی با امریکا رابطه داشته باشد ( چه شاهنشاهی چه لیبرال چه ملی چه آخوندی )؟رادیو فردا خبر مخالفت کاسترو با نظرات احمدی نژاد را هم چنان در نقاط مختلف صفحه تیتر کرده و از زبان کمونیست های فسیل شده ایرانی برای او هورا میکشد اما سخن او در مورد ناکار آمد بودن اقتصاد کمونیستی را سریعا برداشت و امکان نظر دهی هم زیر ان نگذاشت ( یک دلیل دیگر برای نفوز فراماسونری چپ روسی در رادیو فردا ).ه رادیو فردا :چرا اون یکی نظرش را که بعد از ۵۰ سال دیکتاتوری کمونیستی تک حزبی قائم به یک فرد میگوید اقتصاد ما ناکار آمد است (اقتصاد کمونیستی ) درشت نمیگذارید اینجا تا مردم نظر بدهند ۴ تا کمونیست خوش خیال هم ببینند این آقا چه گندی زده به کشور در حالیکه ده برابر احمدی نژاد حکومت کرده با قدرت کامل و همه مخالفین را خفه کرده ؟ دختران کوبایی برای امرار معاش با مردان هوسران توریست میخوابند برای ۲۰ دلار . حالا هم داره به امریکا چراغ میده مثل بقیه کمونیست ها تا یک مقدار پول بریزن جلوش . مثل روسیه و چین و ویتنام . خاک بر سر ج ا که خودش را وسیله عیش و نوش و فاحشه گری سیاسی اعراب و کمونیست ها کرده . اگر با امریکا کنار بیاید از کره جنوبی و ترکیه جلو می افتد. والی دریغ از یک ذره شعور. عوامل این کمونیست ها در ایران همه جا نفوز کرده اند از آنطرف ج ا را تشویق میکنند به عدم مذاکره با امریکا از اینطرف اربابانشان با امریکا حال میکنند با سوه استفاده از بلاهت ج ا .