Home
translation translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > بخش پنجم خاطرات امیرانی – لوشانی به سردبیری خواندنیها گماشته می شود
artcile
بخش پنجم خاطرات امیرانی

بخش پنجم خاطرات امیرانی – لوشانی به سردبیری خواندنیها گماشته می شود

۱۸ مرداد ۱۳۸۹

در بخش چهارم این خاطرات خواندید که در دیدار امیرانی با امیر عباس هویدا قرار گذاشته می شود که برای روشن شدن وضع خواندنیها امیرانی با وزیر اطلاعات ملاقاتی داشته باشد . اینک دنباله این خاطرات :

یکشنبه پانزدهم تیرماه۱۳۴۸

نیمساعت بعد از ظهر امروز طبق قرار قبلی به ملاقات آقای منصور وزیر اطلاعات رفتم. هنگام ورود به اطاق شخصی را که مقداری پرونده زیر بغل داشت و در اطاق بود معرفی کرد. او دکتر آزمون یکی از چند معاون آن وزارتخانه بود. دکتر آزمون را اسماً و دورادور می‌شناختم ولی شکلا تا آن روز ندیده بودم.خودش پیشقدم شد و گفت فلانی مدتها نوشته‌ها و مقالات مرا که با امضای مستعار «دکتر منوچهر قاطع» در مطبوعات منتشر می‌شد در خواندنیها منعکس می‌کرد. راست هم می‌گفت و من خطاب به آقای منصور گفتم: این خود گواه صادق و بهترین دلیل بر بی‌نظری ماست که بدون آن که نویسنده‌ای را بشناسیم و تحت تأثیر شخصیت و مقام او قرار بگیریم، تحت تأثیر نوشته و منطق او قرار گرفته آن را تایید می‌کنیم چنانکه کرده‌ایم.

منوچهر آزمون(وسط) مدیر کل پیشین سازمان اوقاف نوه شیخ فضل الله نوری در دادگاه انقاب محاکمه و اعدام شد. معمم پشت او غلامحسین دانشی نماینده آبادان است که پیش از ورود خمینی ترور و سپس محاکمه و اعدام شد

بالاخره معلوم نیست دولت می‌خواهد ما را بخرد یا فروشد، بعد از سی و چند سال روزنامه‌نگاری هنوز یک دوست و یا آشنا که محرم مملکتی باشد و انسان بتواند با او بیغرضانه مشورت نماید وجود ندارد و من نمی‌دانم این راز را با کی در میان بگذارم

دکتر آزمون رفت و آقای فرهاد نیکوخواه معاون مطبوعاتی وزارت اطلاعا ت وارد شد و سه نفری نشستیم.من آقای نیکوخواه (۵) را سالهاست دورادور می‌شناسم. از دوران کارش در اداره املاک و سپس وابستگی در سفارت ایتالیا، او هم از خوانندگان خواندنیها است و بارها از ایتالیا برای ما مقالاتی فرستاده و چاپ کرده‌ایم.

فرهاد نیکوخواه مشاور مطبوعاتی هویدا که پس از آن به دربار منتقل شد

چند روز پیش از قول صهبا شاعر مدیحه‌سرا شنیدم که نیکوخواه گفته بود در غیاب من این تضییقات برای خواندنیها فراهم شده، کو اینکه منشاء این سختگیری‌ها در سرجشمه، چیزی دیگر است. ولی مامور و مسئول اجرای هر طرح و نقشه در دست دهم، هم اگر حسن نیت داشته باشد و غرض در کارش نداشته باشد می‌تواند به صلاح عمل کند و آینده نشان خواهد داد که آقای نیکوخواه در گفتار خود چقدر صادق است و ما در سوءظن خویش چه اندازه در اشتباه.

مامور سانسور اعزامی وزارت اطلاعات در سخت‌گیری نسبت به چاپ مطالب مجله به مرگ گرفته که ما به تب راضی شویم

با آنکه نخست وزیر گفته بود موضوع بین ما سه نفر (خودش و منصور و من) بماند، آقای منصور آغاز سخن کرد و دنباله کار را به آقای نیکوخواه واگذار نمود.آقای نیکوخواه هم پس از شمه‌ای کلی گوئی خطاب به من گفت من برای شما یک همکار و مددکار فعال و باذوق و وارد که مورد اطمینان دستگاه هم است پیدا کرده‌ام و آن آقای پرویز لوشانی است.

پرویز لوشانی را من ندیده و نمی‌شناختم فقط دورادور می‌دانم مدتی با مجله سپید و سیاه کار کرد و خاطرات موسوم به خاطرات سناتور فرخ را او از تقریر به رشته تحریر درآورده و همچنین خاطرات قوانلو را در مجله روشنفکر.تصور می‌کنم مکتبا پیرو مکتب روزنامه‌نگاران جنجالی و جوانگرا و سکس دوست باشد و سیاستاً طرفدار سیاست فرخ پرور.

من چون او را نمی‌شناختم اظهار نظری نکردم. همینقدر که ما را از وجود مامور مخصوص سانسور بی‌نیاز می‌کرد و خاطر دستگاه را هم از طرف ما راحت، قبول کردم. قرار شد ساعت ۱۱ روز بعد در دفتر آقای نیکوخواه مراسم معارفه با سردبیر دولتی به عمل آید.

من نتوانستم از مجموع سخنان اینان به علت انتخاب همکار از نوع لوشانی برای خواندنیها پی ببرم و چون ذاتاً مظنونم تصور می‌کنم قصدشان قبضه کردن خواندنیها و آوردنش به خدمت دستگاه باشد و شاید هم واقعا حسن نیت دارند و می‌خواهند از مجله ما همانطوری که خواست خود ماست یک نشریه معتبر سیاسی بسازند. آنچه مسلم است اگر اداره ما را هم بخرند و خودمان را هم ببرند، وجدان ما را نمی‌توانند بخرند و در هر حال باید بهوش بود تا ببینیم چه پیش می‌آید.

در حالی که ما در این گفتگوها هستیم، مامور سانسور اعزامی وزارت اطلاعات در سخت‌گیری نسبت به چاپ مطالب جله به مرگ گرفته که ما به تب راضی شویم، یک سو مقاله خود ما را که در تایید فرمایشات علیاحضرت شهبانو درباره تظاهر و تملق نوشته بودیم سانسور می‌کنند و یکجا مقاله‌ای در همین مورد به مراتب بی‌منطق و بی‌مزه و خشک به ما تحمیل می‌کنند که در صفحه ۸ شماره ۸۲ سال بیست و نهم خواندنیها چاپ شده و آقای سانسورچی به این هم اکتفا نکرده نوشته رپرتاژمانندی معلوم نیست به سود چه کسی در صفحه ۱۴ همین شماره درباره کمک به سیل زدگان آذربایجان به ما تحمیل کرده است.

دوشنبه شانزدهم تیر ۱۳۴۸

ساعت ۱۱ صبح امروز برای نخستین بار در اطاق آقای نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات با آقای پرویز لوشانی آشنا شدم. در نظر اول جوانی جدی، متین نما و زیبا و زیرک و نسبت به سنش قدری غلط انداز به نظر آمد و بعد از آنکه شروع به صحبت کرد، فوق‌العاده بلندپرواز و جویای نام و علاقمند به کار آن هم در مطبوعات جلوه کرد. گوئی آن را که سالها در جستجوی آن بودم خدا یکجا به صورت سفارشی دوقبضه منتها توسط پیک دولت که وزارت اطلاعات باشد برایمان حواله کرده است!

نخست آقای نیکوخواه به معرفی ایشان پرداخت و سپس خود ایشان با لحنی شمرده و قاطع که گوئی عادت اوست اظهار داشت:

من هم اکنون در هر یک از مطبوعات شروع به کار کنم چندین هزار تومان در ماه در می‌آورم (آن روزها حقوق سردبیر در مطبوعات بین سه تا پنج هزار تومان در ماه بود و مانند امروز به سی هزار تومان و پنجاه هزار تومان نرسیده بود) ولی مقصود من تنها پول نیست من آرزو دارم در نشریه بزرگ و مهمی کار کنم و آن را به تیراژ صدهزار برسانم.

سخنش را قطع کرده گفتم این آرزوئی است که من هم دارم با این تفاوت که به صدهزار هم قانع نیستم و خیلی میل دارم تیراژ خواندنیها به میلیون برسد، مشروط بر اینکه از روش اصولی و اساسی مجله که در سال بیست و چهارم در ۱۲ ماده آن را مدتها بر سرلوحه مجله چاپ می‌کردیم، عدول نکند و مخصوصاً هیچگاه از صراط مستقیم انسانیت و ملیت و معنویت توام با بی‌غرضی و بی‌نظری و عفت که شاهراه است منحرف نشود.

آقای لوشانی گفت من در انگلستان مشغول تحصیل در رشته مورد علاقه خود بودم و با صد هزار تومان ممکن نبود کارم را رها کنم و مشغول شوم ولی به من امر شد که در خواندنیها با شما همکاری کنم و این امر دوست عزیزم آقای نیکوخواه بود!آقای نیکوخواه هم شمه‌ای در تشویق طرفین به همکاری بیان داشت و مخصوصاً روی این نکته تایید کرد که وزارت اطلاعات به نوبه خود همه نوع کمک مادی و معنوی خواهد کرد.

در این موقع دو نوع احساس متضاد به من دست داد، که نتوانستم فی‌المجلس خود را به هیچیک از آنها تسلیم کنم.

اگر اینان مرا و خواندنیها را دوست خود می‌دانند ،که خدا شاهد است دشمن هم نیستم، چرا این تضییقات را فراهم می‌کنند؟

نخست احساس اینکه بالاخره از دست تنهایی و کمبود همکار جوان و کادر مجهز خلاص خواهم شد و از همه مهمتر با بودن یک نفر مورد اعتماد دستگاه در اداره خواندنیها هم خیال آنها و هم خیال خودم و خیلی‌ها راحت خواهد شد.

احساس دوم و ناراحت کننده این بود که دولت و دستگاه وزارت اطلاعات محض رضای خدا و مردم و یا رفاه حال کارکنان خواندنیها و شخص من فقط نمی‌خواهد به یک چنین همکاری نزدیکی دست بزند. این مسئله‌ای است که در درجه اول برای من باید حل شود. پس از نیم ساعت به اتفاق همکار تازه کار خود به اداره خواندنیها آمدم و ایشان را به فرزندم فرید امیرانی که یکپا سمت قائم مقامی مرا دارد و یکی دو تن از کسانی که با ما کار می‌کردند و خود بیش از من او را می شناختند معرفی کردم.

از چپ عباس فروتن،حسین مکی، علی اصغر امیرانی،دکتر امیر هوشنگ عسگری،محمود طلوعی ، حبیب الله شاملوئی - سال ۱۳۳۱

پنجشنبه نوزدهم تیر ماه ۱۳۴۸
امروز سه روز است که آقای پرویز لوشانی، شخصی که نمی‌دانم مامور جدیدش بدانم یا همکار تازه‌اش بخوانم با حضور در اداره خواندنیها با ما در تماس است و من هم به خاطر در جریان گذاشتن ایشان و هم از شما چه پنهان روی بدبینی ذاتی و به خاطر نگرانی خاص و مجهولی که چندی است احساس می‌کنم با تمام گرفتاری که دارم دو سه روز است روزها صبح و عصر را در دفتر اداره حاضر می‌شوم…

نیکوخواه گفت در بازگشت از سفر اروپا و آفریقا همینکه با آقای منصور از هواپیما پائین آمدیم در فرودگاه به ما گفتند: خواندنیها را اشغال کردیم

با آنکه قرار بود بعد از آمدن لوشانی راجی احضار شود و احضار هم شد، ولی رویه روش عوض نشد نه تنها بعضی مقالات منقول از سایر روزنامه‌ها را در خواندنیها اجازه انتشار ندادند نظیر مقاله‌ای که درباره اشکال تراشی‌های ماموران وصول نسبت به مالیات پزشکان که در نشریه داروپزشکی یا اخبار پزشکی چاپ شده بود، از خودشان هم یکی دو مقاله بی‌مشورت و حتی اطلاع قبلی به من چاپ کرده‌اند. که نه تنها اتیکت و نزاکت حکم می‌کرد بلکه مسئولیت خاص مدیر و سردبیر که هم اکنون بر دوش من است اقتضا داشت آن نوشته را به وسیله من و یا لااقل با اطلاع من به چاپخانه بدهند. این قبیل حرکات کوچک و مهم است که مرا نسبت به همکاری با این مرد و نوع ماموریتش مظنون ساخته است.

بعضی نوشته‌ها داستان و یا پاورقی نیست که نیازی به دیدن مدیر و سردبیر نداشته باشد، در آنها پای سیاست در بین است آن هم سیاست خارجی و می‌ترسم خدای نکرده روزی این خادمان با انتشار یکی از آنها در خواندنیها کار دست ما و خودشان بدهند.

این بود که آقای لوشانی را خواسته خیلی صریح و صادقانه به او گفتم: من شخصاً نه تنها نوشته‌های خود بلکه نوشته‌های منتخب از روزنامه‌ها را هم قبل از چاپ به شما و سایران نشان می‌دهم برای آنکه معتقدم همه چیز را همگان دانند و چه بسا مسائلی که شما یا دیگری عقلشان می‌رسد و من عقلم نمی‌رسد، بنابراین شما هم در آینده لااقل در قسمت مطالب سیاسی همین کار را بکنید و موضوع را با من در میان بگذارید و به این اکتفا نکنید که فلان مقاله را چون دستگاه داده پس خالی از عیب و ایراد و انتقاد است، آنها هم مثل ما عقل کل نیستند و اگر روزی مورد ایراد  قرار گیرند چه بسا که ما را فدا خواهند کرد، چنانکه در مورد مطالب و مندرجات و مقالات خواندنیها با آنکه در یکی دو سال اخیر همه آنها را سانسور کرده و دیده و اجازه انتشار هم داده‌اند معهذا پیوسته ما را دم شمشیر انداخته خدا می‌داند چگونه و چسان تعبیر کرده‌اند که اینان را از چشم همه حتی آنهائی که فقط به خاطر آنها و در راه آنها قلم می‌زنیم انداخته‌اند.

و در این مورد دو مثال مستند هم برایش آوردم که اینجا جای ذکر آنها نیست…لوشانی در جواب من گفت بهتر است اندکی از سوءظنی که دارم کم کنم و به او اعتماد داشته باشم و اتفاقاً این یکی را به خاطر اینکه لااقل مورد اعتماد دستگاه هست دارم ولی در موارد دیگر، من مارگزیده، به این دم خروس‌های پی در پی چگونه داشته باشم؟

دوشنبه بیست و سوم تیرماه ۱۳۴۸
بالاخره معلوم نیست دولت می‌خواهد ما را بخرد یا فروشد، بعد از سی و چند سال روزنامه‌نگاری هنوز یک دوست و یا آشنا که محرم مملکتی باشد و انسان بتواند با او بیغرضانه مشورت نماید وجود ندارد و من نمی‌دانم این راز را با کی در میان بگذارم.

اینکه می‌گویم معلوم نیست ما را می‌خواهد بخرند یا بفروشند برای این است که لوشانی در عین حال که مامور است مطالب را ببیند و محرمانه و محترمانه سانسور کند به قول خودش دولت می‌خواهد به دست او یک نشریه سیاسی معتبر به وجود بیاورد و در این مورد قرعه فال به نام خواندنیها که به قول آقای نیکوخواه هم استعداد بزرگ شدن دارد و هم بدون بدنامی و آلودگی است زده شده، لوشانی اصرار دارد طی چند آگهی پشت سر هم مراتب را به اطلاع خوانندگان و سایر مردم برسانیم که به زودی خواندنیها یک نشریه پیشرو خواهد شد و مخصوصاً روی کلمه پیشرو اصرار دارد.

البته من بدم نمی‌آید، کیست که نخواهد مجله‌اش سیاسی و معتبر و پیشرو و به قول ایشان در خورد مردم امروز نباشد. اما به شرطها و شروطها، مجله سیاسی که دولت بدهد معلوم است یعنی چه اعلان را که در شماره فردا داده چاپ کنند به من نشان داد. با دستکاری در اعلان که کلمات نشریه ملی و سیاسی داشت ولی «مستقل و انتقادی» را از آن برداشته بود موافقت کردم و مخصوصاً موضوع را بردم روی مشورت با خوانندگان و کسب نظر از آنان چون تیراژ مجله به سرعت پائین می‌آمد. لوشانی اصرار داشت که حتما به قلم «ع. امیرانی» در هر شماره سرمقاله‌ای چیزی بنویسم و این نوشته‌ها را ترک نکنم، شاید هم دستگاه به او سپرده که خدا می‌داند. آنچه مسلم است این قبیل نوشته‌ها باید از دل برآید که بر نمی‌آید…

شنبه ۲۸ تیرماه ۱۳۴۸

عصر پنجشنبه آقای لوشانی پرسید از وزارت اطلاعات برای حضور در کمیسیون شما را دعوت نکرده‌اند؟ من بی‌خبر از همه جا گفتم نه و همینطور هم بود. تا آنکه صبح امروز از قسمت مطبوعات آنجا تلفنی اطلاع دادند که برای سا عت ۱۰ به اطاق آقای نیکوخواه معاون مطبوعاتی وزارت اطلاعات بیائید.

نیم ساعت جلوتر وقتی به خواندنیها رفتم معلوم شد لوشانی هم می‌آید. با هم سر ساعت آنجا رفتیم.آقای نیکوخواه با اشاره به مذاکرات هفته پیش رسماً اقرار کرد که برای خواندنیها دشواری‌هائی به وجود آورده‌اند و گفت:

در بازگشت از سفر اروپا و آفریقا همینکه با آقای منصور از هواپیما پائین آمدیم در فرودگاه به ما گفتند: خواندنیها را اشغال کردیم! من گفتم بسیار کار بدی کردید و دستور دادم فوراً رفع مزاحت کنند. (و فراموش کرده بود که تا یک هفته بعد از ورود ایشان و وزیر اطلاعات آقای راجی مامور کمیسیون سانسور آن وزارتخانه همچنان سر و مرو گنده صبح و عصر به آنجا می‌آمد و همه چیز حتی مطالب منقول از اطلاعات و کیهان را بیرون می‌آورد، تا بعد از ملاقات با هویدا بود که دستور تعویض او با این هیولا داده شد!)

حال هم قصد ما این است که یک نشریه سیاسی معتبر داشته باشیم و چه بهتر که این نشریه خواندنیها باشد که نه بدنام است و نه گمنام و مثل اقیانوس قابلیت همه نوع توسعه و تکمیل را دارد و تصادفاً اجرای این نقشه مواجه شد با ورود و بازگشت آقای لوشانی از لندن. اکنون هم با آنکه ایشان را ما خودمان خیلی لازم داریم چون شما بارها از ما خواستار آدم بودیم اینک این گوی و این میدان.

در این موقع لوشانی رشته سخن را به دست گرفته با لحنی شکوه آمیز و دلسرد کننده گفت: من که اختیار ندارم! من مثل ترقه از جا جسته گفتم خدا پدرت را بیامرزد اختیار چگونه است و آن کدام اختیاری است که ندارید؟گفت چاپخانه به حرف من نمی‌رود شما بردارید دو کلمه‌ای بخشنامه کنید و ضمن معرفی به من اختیار کامل بدهید و مسئولیت هم بخواهید.

بلافاصله بلند شده، با استفاده از تلفن مستقیم نیکوخواه آقای سهیلی مدیر چاپخانه خواندنیها را گرفته خیلی متین و شمرده و خونسرد گفتم:آقای سهیلی، هم اکنون هر که از راه می‌رسد مقاله و مطلبی به حروف چینی می‌دهد و در مجله هم چاپ می‌شود بدون اینکه مدیر و سردبیر که بنده باشم روحش اطلاع داشته باشد.

دستور دهید هیچ مطلب و خبر و مقاله‌ای حتی نوشته‌های خود من بدون اطلاع و امضای آقای لوشانی چاپ نشود و اگر غیر از این باشد شخص شما در برابر وزارت اطلاعات مسئول هستید.

نیکوخواه که از این تلفن راضی بود گفت دستور داده‌ام از اول مرداد ماهانه یکصد هزار ریال به بودجه آگهی‌های خواندنیها بیفزایند که من بلافاصله گفتم یعنی جمعاً چقدر؟ نیکوخواه گفت هرچه قبلاً تعیین شده ده هزار تومان علاوه، در جواب گفتم به طوری که در نامه‌ای که به وزیر اطلاعات نوشتم قبلاً صفر بوده و اکنون این مبلغ به صفر علاوه می‌شود!

آنگاه خطاب به لوشانی با لحنی ملایم و در عین حال جدی گفتم، در مورد اختیار که خیالتان راحت شد، در مورد مادیات هم خیالتان راحت باشد شما اصلا روی آگهی‌های دولتی و کمک وزارت اطلاعات حساب نکنید شما صمیمانه و از روی دلگرمی کارتان را بکنید من با وام و وعده هم شده کار مجله را لنگ نمی‌گذارم.

عجالتاً من در نظر دارم نه با اینها بستیزم و نه در برابرشان سر تسلیم محض فرود آورم نه توقع مادی داشته باشم نه توقع کمک معنوی. اگر اینها می‌خواستند مهمترین مجله سیاسی خاورمیانه آن هم به نام من بوجود بیاورند لااقل در مورد تشکیل جلسه امروز قبلاً می‌بایست با من مشورت می‌کردند نه با گماشته خودشان که لوشانی باشد، بنابراین راهی جز مدارا نیست.

اگر اینان مرا و خواندنیها را دوست خود می‌دانند (که خدا شاهد است دشمن هم نیستم) چرا این تضییقات را فراهم می‌کنند. و اگر دشمن و خدای نکرده مخالف می‌دانند که دیگر چرا لیلی به لالایم گذاشته زیر بالم را می‌خواهند بگیرند؟!در جواب ژست من آقای نیکوخواه دو مورد یادآوری کرد که هر دو برای من خیلی لازم بود و خیالم را تا اندازه‌ای راحت کرد.

نخست ابتدا به ساکن و پیش خود گفت: آقای لوشانی در امور مالی و مادی مطلقاً مداخله نخواهد داشت فقط مطالب و مندرجات مجله و مطالب تحریری آن است که باید به مسئولیت ایشان باشد.دیگر اینکه شما با بودن ایشان در خواندنیها دیگر نیازی به وزارت اطلاعات و دستورات کمیسیون مطبوعات (که همان کمیسیون سانسور باشد) ندارید و من می‌سپارم که با خواندنیها کاری نداشته باشند.

راست هم می‌گفت. تمام سخت‌گیری‌ها تا وقتی است که یک فرد یا جامعه آزاد باشد وقتی در بند افتاد ولو در خانه خودش و زیر نظر دیگری، سختگیری معنا ندارد، خود زندان بهترین آن است.

چهارشنبه اول مرداد ۱۳۴۸
طبق قرار قبلی ساعت ۱۲ امروز آقای هویدا نخست وزیر را در دفتر کارشان ملاقات کردم. در منتهای صداقت گزارش وضع خود و مجله و طرز کارهای لوشانی سردبیر معرفی شده را به اطلاعشان رسانیدم و نامه‌ای را که موسسه تحقیقاتی اسمائیل رائین درباره بیوگرافی لوشانی نوشته بود به دستش دادم.
هویدا نامه را که به خط رائین بود یکی دو بار نگاه کرد و آنجا که از او به نام عباس نام برده بود لبخندی زد و نامه را نزد خود نگاه داشت.(۳)

سپس به منظور نشان دادن حسن نیست خود رونوشتی از یک قرارداد ده ماه‌ای درباره طرز کار و حدود اختیارات لوشانی که اساس روابط ما را با او مشخص می‌کرد تهیه کرده به او دادم. آن را هم نگاه داشت که بعد از مطالعه رد کند و نظر خود را بدهد. با آنکه طی تشریح مسائل به مسئله «روی پای خود ایستادن» مجله را که هویدا خود روز اول مطرح کرده بود اشاره کردم، نخست وزیر طی ملاقات هیچ حرف تازه‌ای نزد و من نتوانستم از ظاهر او پی به باطن امر ببرم.

دوشنبه ششم مرداد ۱۳۴۸
مینوت قرارداد کار با لوشانی سردبیر جدید و آینده و خدا می‌داند تا کی را که خود من تهیه کرده بودم توسط آقای دکتر صفا برایم عودت داد و پیغام داده بود که سه نفری یعنی من و لوشانی و وزیر اطلاعات با هم آن را مطالعه و جرح و تعدیل کنیم.

به همین مناسبت، قبل از ارائه به آقای نیکوخواه آن را به لوشانی برای مطالعه و اظهارنظر دادم تا پس از اطلاع از نظرات ایشان، هر دو نظر را به وزارت اطلاعات برده در شور دوم و سوم تصویب کنیم.

لوشانی بعد از دو روز پریروز متن قرارداد را با نظرات خودش که طی یک نامه ۴ صفحه‌ای روی کاغذ آمده برای من فرستاد. او طی این نامه بی آنکه بتواند افکار باطنی و حقیقت تصمیمات خود را که تصمیمات دستگاه و خدا می‌داند کجاهاست طی جملات و الفاظی که از سر تا پای آن خودخواهی و زور و تحمیل می‌بارید بیان کرده مدرک به دست داده بود که هدف من هم همین بود.

عین نامه که به خط و امضاء لوشانی و به تاریخ چهارم مرداد نوشته شده موجود است و من زیر قسمت‌های حساس آن را خط قرمز کشیده با قرارداد اولی برای نیکوخواه فرستادم. در نامه پس از مقداری «منم منم» و اینکه بودجه هیئت تحریریه خواندنیها باید دربست در اختیار من باشد و «من به طور مطلق آزاد هستم، به هر شکل و نوعی که بخواهم مصرف کنم» آن را به مقدار زیادی از نظر خرج بالا برده بود.

با آنکه او را وزارت اطلاعات یعنی شخص معاون آن با اطلاع و صوابدید و تصویب و حتی پشتیبانی شخص نخست وزیر به ما معرفی کرده و در واقع تحمیل کرده است، ایشان در نامه خودشان طوری وانمود کرده اند که گوئی من رقعه فدایت شوم برای او به لندن فرستاده، نخست وزیر را واسطه استخدامش کرده‌ام!

شاید به همین ملاحظه است که در نامه خود چند جا از اینکه پای دولت و وزارت اطلاعات به حقیقت در این قرارداد دو نفری به میان آورده شده ناراحت و حتی عصبانی شده است.

روزی که برای نخستین بار ایشان را در دفتر آقای نیکوخواه دیدم خودش گفت من در لندن بودم و به من امر شد که در خواندنیها کار کنم و آقای نیکوخواه هم مخصوصاً تکرار کرد که ادامه کار شما در خواندنیها تا وقتی است که ما به شما اعتماد داریم و من این مسئله را در ماده دهم قرارداد گذاشته بودم که ایشان از آن ناراحت شده اصرار دارند که به هیچ وجه اسمی از دولت وزارت اطلاعات برده نشود. یکی نیست از این آقا بپرسد پس ما که نه شناسنامه ترا دیده‌ایم و نه خانه و مسکن و سابقه ترا می‌دانیم به معرفی و ضمانت چه کسی اختیار مجله مستقل و بی‌طرفی چون خواندنیها و افکار خوانندگان باایمان آن را به دستت بدهیم؟

من در قرارداد نوشته بودم: مدت این قرارداد تا وقتی است که وزارت اطلاعات و شخص صاحب امتیاز نسبت به آقای لوشانی اعتماد داشته باشد و این واقعیت محض است ولی او جدا با این قسمت مخالفت کرده بود و این همان ماده ۱۰ بود که ایشان در نامه خود آن را «نفرت انگیز و خلاف مراودات حقوقی انسانها» دانسته است.
عجبا عمل کردن به موضوع و مسئله نفرت انگیز نیست و «خلاف مراودات حقوقی انسانها» نمی‌باشد ولی صحبت کردن از آن نفرت‌انگیز است!

جای دیگر ضمن تبصره ماده ۲ قرارداد پیشنهادی من با درنظر گرفتن اوضاع و احوال و وضع کار روی محکم کاری و محض اطمینان دولت و دستگاه که بداند ما در کار روزنامه‌نویسی هدفی مخالف با هدف‌های مملکت و پادشاه آن نداریم نوشته بودم:«آقای لوشانی در مورد مندرجات مجله حتی نوشته‌های شخص آقای امیرانی موظف است جلب نظر دستگاه دولت و وزارت اطلاعات را هم بکند».

و این تنها یک پیشنهاد نبود عرف و عادت و رسم و روش سالهای اخیر است که من آن را روی کاغذ آورده بدم. من نمی‌دانم در این قرارداد ساده چه بود که او را عصبانی کرده، بی آنکه در نظر بگیرد چه می‌نویسد و خطاب به چه کسی نوشته بود:«من آنچه را که در مصحلت معیارهای زمانی سیاست کشورم تشخیص بدهم چاپ می‌کنم و آنچه خلاف آن باشد از نظر من غیرقابل چاپ است ولو نویسنده در هر مقامی باشد!

«در مورد مدیر و صاحب مجله هم در عین حال که از تجارب ایشان ممکن است استفاده کنم ملزم به اجرای حتمی دستورات ایشان نیستم!»وقتی این قسمت نامه لوشانی را برای آقای نیکوخواه خواندم داستان آن خانمی خانه‌داری که می‌خواست کلفت استخدام کند برایش شرح دادم:کلفت می‌گفت: خانم من حاضرم با شما کار کنم ولی ساعت کار و مقدار حقوق و نوع کار دست خودم باشد باشد. هر وقت هم بخواهم مرخصی می‌روم. لباس و ایاب و ذهاب و پول نظافت و سینما و تفریحم هم با شماست و باید آن را پیش بدهید و از اوامر شما و آقا هم آنچه را صلاح ندانم اجرا نمی‌کنم!»

بیچاره خانم خانه دار نظیر حالت امروز، پس از آنکه نگاهی بسرتاپای این کلفت حرفه‌ای کرد گفت:«ببخشد خانم، اگر یک چنین جائی سراغ داری من هم داوطلب کلفتی هستم!»

لوشانی در نامه خود جای دیگر ضمن حمله به نوع خوانندگان فعلی خواندنیها و پیر و پاتال و مردنی خواندن آنها نتیجه گرفته که با از بین رفتن این طبقه انهدام خواندنیها قطعی است! (و این همان مطلب و موضوعی است که دو هفته پیش بعد از گذشت سالها، عین آن از دهان گوینده رادیو ایران تکرار شد که، ما حق آن را کف دستشان گذاشتیم) و سپس در راه انتشار یک مجله «چاق و بازارپسند و چشم‌نواز!» با پنجاه هزار تیراژ نظراتی ابراز داشت که بعضی از آنها مورد تائید من هم هست، ولی «چشم نواز!» آن هم از نظر نسل جوان معلوم است چیست.

برای اینکه هیچگونه بهانه‌ای به دست او که دست علنی و بدون دستکش دولت دستگاه است ندهم تمام نظرات و پیشنهادهایش را در قرارداد دیگری گنجانیده قرارداد سابق و جدید را با متن نامه لوشانی پس از گرفتن فتوکپی برای روز مبادا برای آقای نیکوخواه فرستادم و مخصوصاً تلفنی تذکر دادم که صلاح ایشان و دستگاه نیست که مدرکی مانند این نامه به خط ایشان که «توزیع» را هم از فرط بیسوادی «توضیع!» نوشته اند نزد من باقی بماند.

قرار شد آقای نیکوخواه بعد از خواندن آنها در جلسه خاصی هر سه با هم نشسته آن را مطالعه و برای امضاء آماده سازیم.

شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۴۸

ساعت یک بعد از ظهر امروز طبق قرار قبلی به منظور شور در موارد و تصویب قرارداد کار با لوشانی سردبیر جدید به دفتر آقای فرهاد نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات رفتم. لوشانی قبلا تلفنی اطلاع داد که من کمی دیر می‌آیم، من هم برای اینکه در غیاب او مسائل و مطالبی را دوبدو با نیکوخواه در میان بگذارم، یک ربع جلوتر رفتم. ولی او زرنگ‌تر از من بود برای اینکه وقتی داخل اطلاع شدم لوشانی را برخلاف انتظار در آنجا نشسته دیدم.

پس از طرح موضوع قرارداد، نخستین ایراد آنها در ماده اول در کلمه «بتدریج» بود که من نوشته بودیم: «آقای امیرانی به تدریج کارها و مسئولیت‌ها و اختیاراتی را که در هیئت تحریریه مجله و امور مربوط به سردبیری آن دارند به آقای لوشانی تفویض می‌کنند» و آقای معاون وزارت اطلاعات می‌گفت که کلمه «بتدریج» زائد است.

ایراد دوم آقای لوشانی مربوط به تبصره ماده ۵ بود که نوشته بود: «کلیه حواله‌ها و اوراق دستور هزینه هم مانند سایر اسناد مالی با دو امضا باید صادر شود که امضای اول متعلق به آقای لوشانی و امضاء دوم از آقای امیرانی یا قائم مقام او خواهد بود.»

ولی آقای لوشانی از قید هر نوع امضاء دوم ترس دارد و آقای نیکوخواه از قید امضاء شخص امیرانی، به همین مناسبت آن را به امضاء حسابدار یا مدیر داخلی که فعلاً نداریم تبدیل کردیم.

موضوع مورد ایراد دیگر آنها آزمایشی بودن قرارداد برای مدت یک سال بود که لوشانی با آن مخالف بود و نیکوخواه آن را اصلاح کرد و نامحدود نوشت. ولی من هرچه فکر می‌کنم نمی‌توانم زیر بار بروم و در شور آخر هر طور شده، آزمایشی بودن آن را که نوعی راه فراری است، به آن خواهم افزود و سرانجام پس از یک ساعت جر و بحث و چانه زدن درباره حفظ حق و حقوق خودمان، نتوانستم مجابشان بکنم، چرا که، پخته یکی و خام دو!(۴)

دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۴۸

چندی پیش وابسته مطبوعاتی سفارت آلمان به اتفاق یکی از اعضای ایرانی سفارت در دفتر اداره به دیدنم آمد و دعوت رسمی دولت آلمان غربی را برای بازدید از آن کشور به دستم داد. من که نمی‌توانستم نوع گرفتاری‌های داخلی خود و مجله را در آن موقع حساس به خودی‌ها بگویم تا چه رسد به بیگانگان، و از طرفی در هر سفر، به انتخاب همسفر و اهلیتش خیلی اهمیت می‌داد، اندکی تردید کرده قول قطعی ندادم. وابسته سفارت آلمان ضمن بیان اینکه غیر از من و دکتر الموتی نماینده مجلس و دکتر بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه کس دیگری نیست، و تاکید بر اینکه ما (یعنی سفارت آلمان) چند ماه است که برسر موافقت با دعوت و مسافرت شما با دولت ایران کشمکش داریم، موافقت مرا جلب کرد.

من چند سال پیش سفر دیگری به آلمان همراه دو همسفر همراه که هر دو فعلاً به سفر آخرت رفته‌اند، و ما هم دیر یا زود به آنها ملحق می‌شویم، رفته‌ام که خیلی خوب بود و خوش گذشت. آن دو یکی شادروان عبدالرحمن فرامرزی مدیر کیهان و دیگر شادروان عباس مسعودی مدیر اطلاعات بود.

امروز برای آخرین بار قبل از سفر به آلمان طبق وقتی که همین صبح گرفتم در کاخ نخست وزیری برای خداحافظی به ملاقات آقای هویدا رفتم.

بی هیچ مقدمه چینی، ابتدا به ساکن گفتم: جنابعالی که به فردی چون لوشانی ماموریت داده‌اید چنین و چنان کنند و بنده هم برای اینکه مخالف انقلاب شاه و ملت و خدا و پیغمبر معرفی نشوم هر پیشنهادی که ایشان کرده قبول کرده‌ام، از جمله پیشنهاد تغییر قطع مجله و خرید ماشین چاپ بزرگتر و مدرن‌تر است که قرارداد خرید آن را با قراردادی که برای کار ما با لوشانی پس از جلسات معدد نوشته بودم نشان دادم.

هویدا که در این روز هم مانند همیشه بشاش و خونسرد و خندان بود، با نظری خوشبینانه به هر دو قرارداد نگاه کرد و گفت به نظر شما چه باید بکنیم؟

به عرضشان رساندم که، در این کار یکی، بنده حق ندارم برای شما تکلیف معین کنم، شما رئیس دولت هستید، همه کار می‌توانید بکنید، و در دل با خود گفتم: ما جامه خود خواهیم اگر به ما انعام کنید!

هنگامی که به قصد خداحافظی روبوسی کردیم، پرسیدم در سفر آلمان اگر چیز خاصی لازم دارید و یا مسائل ویژه‌ای هست که باید و یا نباید درباره آنها با کسی صحبت یکرد، ما را راهنمائی فرمائید. نخست وزیر در حالی که نظری از روی شگفتی به سر تا پای من انداخت، گفت: تو، خودت عقل کل هستی!

خواننده عزیز: اکنون که هشت سال و شش ماه از آن دوران می‌گذرد، باید بدانید هدف من از روی کاغذ آوردن شرایط کار و حدود و اختیارات و انتظارات و توقعات طرفین آن هم به صورت قراردادی کتبی و رسانیدن تک تک مواد و مقررات آن به نظر نخست وزیر و وزیر اطلاعات هیچکاره و معاون همه کاره و دست اندرکار او نیکوخواه، در درجه اول آگاه شدن از نوع مقاصد و هدفهای اشغالگران بود، که حق داشتم بدانم، پشت سر این سردبیر تحمیلی، چه کسانی هستند و چه خوابهائی برای ما و خواندنیها و خوانندگان آن دیده‌اند و در درجه دوم روشن شدن تکلیف کار و حدود اختیار و مسئولیت خودم بود که امتیاز مجله و سرمایه موسسه و بدنامی آن از آن من بود و این حق طبیعی و قانونی هر صاحب موسسه و سرمایه‌گذار است که می‌خواهند اختیار موسسه‌اش را از دستش خارج کنند، نه به بازی گرفتن و به رسمیت شناختن افرادی از نوع لوشانی.

ولی هدفهای آنها هر چه بود در لابلای خروارها وعد و وعید و بیم و امید توام با دم زدن از زر و به کار بردن زور، استتار شده بود. و در درجه دوم بجا نگذاشتن هیچ نوع سند کتبی و مدرک، و دراختیار گرفتن کامل دستگاه خواندنیها بود که متاسفانه و خوشبختانه، هیچیک از طرفین به این دو هدف نرسیدیم.

آنها داره خواندنیها و چاپخانه آن را دو سال تمام اشغال کردند و به محتویات مجله و مطالب آن دست بردند و دستبرد زدند، ولی بر روح و روحیه و فکر و اندیشه ما راه پیدا نکردند. سرانجام هم مانند اشغالگران آذربایجان ایران در زمان جنگ، شغال وار، هر یک از گوشه‌ای رفتند و خواندنیها چون میهن ما به لطف خدا و عنایت شاهنشاه به خود ما و خوانندگان آن چنانکه می‌بینید بازگشته است.ادامه دارد….

برای مطالعه بخش قبلی خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

پانویسها

————————-

۳ ـ اسماعیل رائین نویسنده کتاب فراماسونری در ایران در جوابی که کتباً به سئوال من درباره سوابق و خصوصیات اخلاقی این مرد داد، نوشته بود:

«لوشانی جوانی است پرمدعا، خودخواه، خوش برخورد، ظاهرفریب و سوءاستفاده‌چی، سوادش کم و تظاهر فراوان به داشتن معلومات دارد. به علت نوشتن چند شرح حال از امیرعباس هویدا خود را از دوستان و مشاورین مطبوعاتی و سیاسی او می‌داند. از بودجه سری نخست‌وزیری تا کنون چندین بار وجه نقد دریافت کرده و در مسافرت اخیرش به انگلستان نیز مبلغی گرفته است».«بعد از بازگشت از مسافرت به دوستانش گفته کاندیدای معاونت وزارت اطلاعات هستم و عباس به من قول داده است ولی بعدا ابتدا کاندیدای سردبیری روشنفکر و بعد خواندنیها شده است».موسسه تحقیقاتی رائین در پایان تحقیقات خود نوشته بود: «لوشانی در آغاز کار که پسر جوانی بود با صبحی مهتدی بود و به وسیله او به اداره تبلیغات آن روز که وزارت اطلاعات امروز باشد راه یافت…»و بعضی مطالب دیگر که چون مربوط به زندگی خصوصی و سکسی اوست از اشاره به آنها معذوریم.

۴ ـ این جمله اشاره به شعر قره‌العین است که می‌گوید:

خال به کنج لب، یکی طره مشک فام، دو

وای به حال مرغ دل، دانه یکی و دام دو

محتسب است و شیخ و من، صحبت عشق در میان

از چه کنم مجابشان، پخته یکی و خام دو؟

۵- خواندنیها : بسیاری از دست اندکاران  سیاست و روزنامه نگاران ،نامه معروفی را که روزنامه اطلاعات با امضاء “احمد رشیدی مطلق” منتشر کرد نوشته “فرهاد نیکوخواه” می دانند اینجا اما به نظر می رسد این مطلب  نوشته پرویز لوشانی است که بر اساس مندرجات مجله خواندنیها از اعضاء پیشین حزب توده بوده است اینجا .

 
کلیدواژه ها: , , , , , , , ,
  1. یادش بخیر امیرانی ها دریک دوره از تاریخ ایران بودند. چون ستاره ای بر پهنه روزنامه نگاری این سرزمین درخشیدند ورفتند . نه امیرانی دیگری خواهد آمد ، نه تاریخ وشکوفایی فرهنگی واجتماعی .هنری آن زمان . همه را مشتی ” روشنفکر ” نفهم وطن فروش که ذهن شان را به استالین ، لنین ،کاسترو ، مایو وحتا انورخوجه وپینوشه …. فروخته بودند به همراه هلال ماه پرستان برباد دادند.صد حیف به امیرانی ها ، علی دشتی ها ، کسروی ها ، مصباح زاده ها و…..چه باید کرد لیاقت این ملت همین است ! لیاقت این زنان همین است. باهزارافسوس باید بگویم که آن ایران رفت ودیگر نخواهد آمد.به قول فردوسی بزرگ :تفو برتوای چرخ گردون تفو!

  2. من نمی فهمم . آنهایی که بایک نامه جعلی انقلاب کردند.

    اکنون که اینهمه مردم به خمینی فحش میدهند چرا هیچ
    اتفاقی نمی افتد ؟