Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > بخش سوم خاطرات امیرانی – سانسور و شکایت به هویدا

artcile
خاطرات امیرانی

بخش سوم خاطرات امیرانی – سانسور و شکایت به هویدا

۲۴ تیر ۱۳۸۹

در بخش پیش خاطرات امیرانی با عنوان« پنج سال با جیب بدهکار و عده‌ای سربار » خواندید که امیرانی در نامه ای که برای هویدا می فرستد از جمله می نویسد «…..من خیلی معذرت می‌خواهم از آنچه در اوایل امر درباره سیاست مطبوعاتی دولت شما نوشتم و اکنون باید کفاره اشتباه خود را به صورت کاغذ باطله و از دست دادن خوانندگان سی ساله خوادنیها در تهران و شهرستانها از دست بدهم بدون اینکه از این سیاست چیزی درک کنم تا در انطباق خود با آن بکوشم….» اینجا .  اینک دنباله خاطرات :

نتیجه این نامه چه شد و کار به کجا کشید که به اشغال کلی اداره خواندنیها انجامید، ما که چیزی به خاطر نداریم و اگر هم به خاطر می‌داشتیم، ارزشی نداشت. برای اینکه روی کاغذ آوردن خاطرات گذشته، آن هم بعد از گذشت سالها، اگر پای فراموشی هم در میان نباشد، به خاطر کوتاه بودن دست عاملان دست اندرکاران آن از دنیا و یا از دست دادن کار و پست و مقامشان، معمولا به سود نویسنده خاطرات و زیان سایران تمام می‌شود. هر چند در مورد ما به حمدالله همه آنها همگی زنده و سلامت و بر سر کار پایدارهستند و می‌توانند مانند خود ما از آزادی و امکاناتی که در خواندنیها در دسترس آنهاست و خودشان از دادن آن به سایرین مضایقه می‌کردند استفاده کنند اگر جوابی دارند بدهند.

به همین مناسبت و مناسبت‌های دیگر است که ما بهترین و مستندترین خاطرات را خاطراتی می‌دانیم که به طور روزانه در همان روز و هفته و یا ماه وقوع بر روی کاغذ آمده باشد. اینک دنباله کار و نتیجه آن شکایت با استفاده از متن دفتر خاطرات روزانه که در همان لحظه وقوع نوشته شده است:

امیر عباس هویدا در پاریس - برنادت شیراک در کنار او و ژاک شیراک پشت سر او ایستاده است

دوشنبه ۲۳ دیماه ۱۳۴۷

روز (۱۷/۱۰/۱۳۴۷) نامه‌ای صریح به نخست وزیر نوشته و از وضع ناجور سانسور و طرز عمل دستگاه شکایت کردم و از اینکه در اوائل کار بیهوده و به اشتباه سیاست مطبوعاتی دولت او را ستوده بودم استغفار کردم.از مقاله گزارشی به پیشگاه شاهنشاه که در شماره ۳۲ از سال بیست و نهم چاپ شده بود قسمت اول و مهم آن را که نوشته بودم: نخستین گزارش این است که گزارش هم نمی‌توان داد!» سانسور کردند و بدین وسیله عملا صحت آن را تائید نمودند.نخست وزیر پس از مطالعه نامه تلفنی برای ساعت ۱۱ صبح دیروز (یکشنبه ۲۲ دی) قرار ملاقات گذاشتند.

من باآقای هویدا هنگامی که در شرکت نفت کار می‌کردند، افتخار آشنائی نداشتم. چندی قبل از رسیدن به مقام وزارت و نخست وزیری سه بار بنا به تمایل و دعوت خود ایشان با هم ناهار خوردیم و در سالهای اولیه زمامداری و به همچنان، در تمام این دوران انصافاً، ادب و انسانیت و خوشروئی و محبت از ایشان بود و من جز سادگی و صداقتی به درد نخور چیزی نداشتم که نثار کنم. (اکنون که بهمن ماه سال ۲۵۳۶ می‌باشد، درباره خاطرات خوش پنجساله ماه عسل آن ایام و تلخی‌های هشت ساله بعد از آن اگر نظر مرا بپرسند باید بگویم:

نه وصلت، کاشکی می‌داشتم ای گل، نه هجرانت
نه دردت، کاشکی می‌داشتم ای دل، نه درمانت!

تا بعدها چه پیش آید و چه بگویم و بنویسم……

تصویر امیرانی در کنار فرزندانش - ۲۱۷ کتاب حاصل ۴۰ سال تلاش فرهنگی

ملاقات دیروز برخلاف دفعات پیش ۲۰ دقیقه بیشتر به طول نکشید و من بار دیگر وضع سخت سانسور و رفتار ناروا و تبعیضی که فقط در سانسور نسبت به خواندنیها عمل می‌کنند شرح داده و مخصوصا گفتم ما را از نوشتن و بحث درباره بسیاری از مسائل باز می‌دارند ولی خودشان به عناوین مختلف همان موضوع را در روزنامه‌ها و مجلات دیگر طرح می‌کنند. نظیر بحث درباره سؤالات سکسی از دانشجویان که ضمن کنکور دانشگاه به دختران پسران مردم داده بودند و از آنها خواسته بودند نوع روابط جنسی خود را با سایران شرح بدهند و من در همان موقع تحت عنوان «جوانها مردم را موش و گربه آزمایشگا نکنید» درباره‌اش سرمقاله نوشتم نگذاشتند منتشر شود ولی یکی از روزنامه‌ها در شماره پنجشنبه ۱۹ دی یک صفحه تمام در صفحه ۹ از آن انتقاد کرده بود همنینطور است در مسائل و موارد دیگر.

نخست وزیر خواهش کرد چندتائی از این موارد را به او بدهم. خیلی صریح گفتم اگر اوائل روی کار آمدن دولت بود می‌کردم ولی اکنون می‌دانم فایده‌ای ندارد و من دیگر روی قولها و وعده‌های جنابعالی نمی‌توانم حساب کنم. یک بار روی این حساب گول همکاری همکاران را خورده انجمنی برای مطبوعات تشکیل دادم و نتیجه‌اش را دیدم.بقیه مذاکرات به خنده بیهوده گذشت و چنین به نظرم آمد که هویدا بعد از ۴ سال وزارت در عصر فضاپیما دارد متساعد می‌شود یعنی خود را به ساعد بودن می‌زند!

اتفاقاً همانروز سرمقاله روزنامه حزب ایران نوین درباره نفت و مشکلاتی بود که بر اثر برف و یخبندان اخیر برای توزیع آن در میان مردم پیش آمده بود در صورتی که روز پیش شدیداً به ما سفارش کرده بودند که چیزی درباره نفت و مشکل گیر نیامدن آن ننویسید و من بی توجه به این اظهار سرمقاله شماره ۳۳ سال ۲۹ را به این کار اختصاص دادم که تا ساعت ۹ دیشب گرفتار آن بودیم تا بالاخره نتیجه‌گیری آن را درآوردند تا خود ما را چگونه و چه وقت از میان بردارند. هرچند وجود امثال ما آن مانعی که آنها تصور می‌کنند نیست که ارزش از میان برداشتن داشته باشد.

اطاق هویدا را در میان قاه قاه خنده‌های بیمورد او ترک کردم بی آنکه نتیجه‌ای از این ملاقات برای خود و خواندنیها که به جهنم، برای مملکت بگیرم و تصور می‌کنم این آخرین ملاقات ما با هم باشد. برای این که او را دیپلمات‌تر از آن دیدم که تصور می‌کردم.

دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۴۷

این روزها دولت حساسیت خاصی نسبت به خواندنیها و مطالب آن پیدا کرده تا آنجا که دستور داده‌اند علاوه بر سرمقالات و زیرنویس‌های خود من، نوشته‌های نمدمال و صفحات شایعات و نامه‌های مردم و حتی داستانها و پاورقیها را قبلا ببرند و ببینند. درست مانند زمان مختاری با این تفاوت که آن موقع مهر (روا) قبل از چاپ روی مقالات می‌زدند ولی حالا مقاله را بعد از ترجمه و تحریر و حروف چینی و حتی چاپ یکجا رد می‌کنند که زیانی هم به ما زده باشند آن هم از نوع زیاد آن.به نظر من اگر قرار باشد روزی تاریخ واقعی کشور را که تاریخچه حکومت چند ساله دولت‌ها هم جزء آن باشد، بنویسند بهترین منبع مستند که به خوبی نقاط ضعف و حساس کار آنها را نشان می‌دهد مطالب سانسور شده مطبوعات خاصه خواندنیها است.

امیر عباس هویدا نخستوزیر در انقلاب اسلامی بیرحمانه کشته شد

متاسفانه من همه آنها را ندارم و نمی‌توانم هم داشته باشم. ولی همینهائی که توانسته‌ام نگاه دارم و یا در اینجا به آنها اشاره می‌کنم برای یک مورخ باهوش که عاقل هم باشد همین اشاره کافی است.یکی از مواردی که این روزها شخص هویدا روی آن حساسیت پیدا کرده و ناراحت شده است تفسیر بسیار کوتاه و منطبق با واقعیتی است که در لباس شوخی در شماره چهلم مجله (۱۹/۱۱/۴۷) از زبان خود او در مورد: «ملاک خروج از مدار عقب ماندگی» کردیم.(۶)

چون قصد ما بیان واقع در مورد مسائل شهری خاصه وضع تاکسی بود نه رنجانیدن شخص هویدا و یا کس دیگری، در شماره ۴۲ ضمن سرمقاله و تا حدی که توانستم رفع گله کردیم وی مثل اینکه موثر واقع نشده(۷)، برای اینکه بلافاصله به سگان درگاه فرمان پارس صادر شد. خبرنگار و نویسنده مطالب سبک و سکسی مجلات که با رتبه بزرگ دبیری در دستگاه کار می‌کنند در یکی از روزنامه‌ها شرح مفصلی تحت عنوان : «زن اوستای مطبوعات» در حمله به ما و خواندنیها به زیور طبع آراسته است.آثار دستور عمدی دولت و دیگر اثرها مانند دم خروس در لابلای سطور آن پیداست.

هدف دیگر دستگاه از انتشار مقاله در آن روزنامه جواب دادن به نوشته ما در شماره ۳۹ راجع به کمک انجمن شهر به آن روزنامه بود که سندی جالب از زد و بندهای دستگاهها در استفاده رسانیدن به این قبیل روزنامه‌هاست.شگفت اینجاست که اینان به قول سعدی:

سنگ را بسته و سگ را گشاده‌اند، در حالی که به امثال آنها اجازه می‌دهند هرچه دلشان می خواهد بنویسند ، از چاپ توضیح ما در باره آن جلوگیری می‌کنند و حتی شکایت رسمی و قانونی ما را علیه نویسنده و ناشر که مانند دیگران از مجرای دادگستری کرده‌ایم ماههاست همچنان به دستور وزیر سابق و فعلی دادگستری، معوق گذاشته‌اند و نام سیاست دولت خود را هم گسترش عدالت اجتماعی گذاشته‌اند.با آنکه در نظر نداشتم بار دیگر با هویدا ملاقات کنم، این بار ایشان ما را احضار فرموده برای چهارشنبه به ناهار دعوت کرده‌اند، از هم اکنون می‌توان پیش‌بینی کرد که نتیجه این ملاقات هم برای من و هم برای ایشان و هم برای کشور صفر است.(اسامی این افراد و روزنامه‌ها در دفتر خاطرات هست ولی چون اکنون روزنامه ندارند تا از خود دفاع نمایند، ما وجدانا خود را موظف به افشای نام آنها نمی‌دانیم.)

پجشنبه اول اسفند ۱۳۴۷

یک ساعت و نیم بعد از ظهر دیروز به موجب قرار قبلی ناهار را در نخست وزیری به مدت یک ساعت و نیم با آقای هویدا بودیم.حسب‌المعمول از همه جا صحبت شد جز از گرفتاریهای خواندنیها و آنجاها که باید بشود، گوئی نخست وزیر در دنیائی دیگر سیر می‌کند و ما در دیگر دنیا.

ناچار مدتی از نظریۀ کلی علم‌العلل و اینکه در هر فرد وشیئ و پدیده و رویدادی نخست باید به علل و موجبات پیدایش آن توجه کرد سپس به قضاوت و یا حل مسئله پرداخت، گفتگو کردیم و این بحث را سابقاً هم با ایشان و چند دیگر از جمله پرفسور رضا و (شادروان) دکتر منوچهر اقبال و چند تن دیگر که ذوق و درک و طرز تفکرشان اجازه می‌داد در میان نهاده بودم و امیدوارم بتوانم روزی آن را به صورت رساله‌ای در علم العلل و ریشه جوئی روی کاغذ بیاورم.(۸)

هویدا بعد از آنکه خوب به این نظریه گوش کرد، نمی‌دانم از روی عقیده و یا محض کمپلیمان گفت: شما از جمله ایرانیان معدودی هستید که من می‌توانم در سطح فلسفه با او به گفتگو بنشینم.اینکه می‌گویم محض تعارف ممکن است گفته باشد برای این است که اگر واقعاً به این موضوع عقیده داشته باشد، لااقل به مامورانش دستور می‌داد اینقدر مزاحم نوشته‌های چنین کسی که از روی علم به حقیقت و ایمان به واقعیت مسائل، موضوعات را مورد تجزیه و تحلیل و انتقاد قرار می‌دهد نشوید.

در صورتی که هر بار که گریز به صحرای کربلا زده و مسائل را از خود و خواندنیها شروع می‌کردم، با نوعی سکوت وقوف دار و معنی‌دار برگزار می‌کرد، به طوری که مقارن ساعت سه که نخست وزیری را ترک کردم، از نظر وجود درد و وضع مداوا با هنگام آمدن فرقی نداشتم.

مثل اینکه هویدا در مورد مجله ما خیالات دیگری دارد که نمی‌خواهد با ما در میان بگذارد، یا به علت خامی آن خیالات و یا به سبب پختگی صاحب نشریه.

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۴۷

نمی‌دانم دولت و دستگاه را چه می‌شود؟! آثار این بلاتکلیفی قبل از همه روی خواندنیها و سرمقالات و حتی مندرجات دیگر آن سنگینی می‌کند. یکی دو شماره است سرمقاله نداریم. نه مقاله و هر نوع اظهار عقیده به همچنان، حتی نوشته‌ها و اظهارنظرهای سایران را هم سانسور می‌کنند و به این هم اکتفا نکرده دستور می‌دهند که فلان خبر یا مطلب را که از نظر خواندنیها به لعنت خدا نمی‌ارزد از فلان روزنامه معلوم‌الحال در خواندنیها چاپ کنیم، اگر با این کارها قصدشان پائین آوردن سطح مطالب مجله ما و از اهمیت انداختن و حتی از بین بردن آن باشد مهم نیست، صد چون من و خواندنیها فدای ایران و نوع انسان ولی اگر مقصود ابتذال مطبوعات و بریدن زبان مردم است این کار قابل بخشش نیست.

شماره ۴۸ مجله که دیروز منتشر شد از نظر مطالب گفتنی و خواندنی مفت نمی‌ارزد. من در شگفتم مردم چرا آن را می‌خرند.

در صفحه ۱۸ این شماره مقاله‌ای است به صورت رپرتاژ تحت عنوان: «معجزه اصلاحات ارضی» که سراپا تعریف بود اصل نوشته دو برابر بود که به دستور کمیسیون مطبوعات وزارت اطلاعات از روزامه بورس نقل و در خواندنیها رایگان چاپ شد و ما هر قدر آن را خلاصه کردیم باز چیزی از آب درنیامد. باز این مقاله هر چه بود چون تعریف بود جز خطر ابتذال برای مجله خطر دیگری ندارد. مضحک این است که اینان اغراض خصوصی و نیات باطنی خود را هم می‌خواهند به ما تحمیل کنند.

هفته گذشته انوشیروانی مدیر روزنامه سحر(۹) که می‌گویند از روزنامه‌های دم دست دستگاه می‌باشد و چون کرد هم هست با تلفنی آن هم به منظور کسب اطلاع سلام و علیک دارد، تلفن می‌کرد که خبر مندرج در شماره دیروز روزنامه‌‌اش را که تعریف از دوست ما اردشیر زاهدی است چاپ کنم خلاصه خبر این بود که:«نمایندگان اقلیت در نطق هائی که به مخالفت با لایحه بودجه در مجلس علیه دولت هویدا کردند بالاتفاق از اردشیر زاهدی وزیر خارجه تجلیل کردند.»

مقارن ظهر آقای صبحی ابلاغ کننده مطالب سانسوری و مقررات کمیسیون مطبوعات وزارت اطلاعات هم تلفنی همین توصیه را کرد که من بیشتر مشکوک شدم و یکبار دیگر خبر روزنامه سحر را خواندم و چون آن را تفرقه‌انداز و پرونده درست کن یافتم منصرف شدم تا اینکه عصر دکتر زرنگار مدیرکل مطبوعات هم سفارش چاپ آن را تجدید کرد. دیگر یقین کردم زیر این کاسه به این کوچکی نیم کاسه بزرگ و مهمی است که ما از آن بی‌اطلاع هستیم.

شب موضوع را تلفنی با نیکوخواه معاون وزارت اطلاعات درمیان گذاشته مخصوصا گفتم چاپ این خبر آن هم در خواندنیها که مدیر آن دوست اردشیر معرفی شده نوعی پرونده سازی است و بین رئیس دولت و وزیر خارجه‌اش جدائی علنی خواهد انداختف برای اینکه این خبر که ظاهراً در تعریف از اردشیر نوشته شده معنی دیگر و مهمش این است که اقلیت این حملاتی که به دولت می‌کند به تحریک ایشان و یا لااقل برای خوشامدگوئی نسبت به اوست و چون روزنامه ناشر اصلی آن را که سحر باشد کسی نمی‌خواند به علاوه ممکن است آن را نسبت به زاهدی مردم مغرضانه بدانند می‌خواهند با تائید ما و چاپ مجدد در خواندنیها نظر خود را مستند ساخته به کرسی بنشانند زیرا خواندنیها که نسبت به اردشیر غرض ندارد که موضوع را علیه او منعکس سازند.

نیکوخواه که این را شنید مثل این که از خواب بیدار شده باشد گفت اصلا چاپ نکنید. صلاح نیست. چند دقیقه بعد خود دکتر زرنگار هم تلفن کرد که ما مقصودی نداشتیم اگر میل ندارید چاپ نکنید.بیچاره اردشیر، و شاید هم نخست وزیر که روحشان از این ماجراها ممکن است به کلی بی اطلاع باشد و بیچاره تر از همه ما، که ملعبه این و آن شده‌ایم. راست گفته‌اند:

میان ابرو و، چشم تو، گیر و داری بود
من این میانه شدم کشته، این چه کاری بود

دنباله دارد

برای مطالعه بخش قبلی خاطرات امیرانی به این پیوند مراجعه کنید و برای خاطرات   پیش از آن  پیوند  پائین همان صفحه را دنبال کنید .

———–

پانویسها:

۶ ـ این خبر و اظهار نظر که به صورت دو ستونی در صفحه ۵ از شماره ۴۰ سال بیست و نهم چاپ شده بود چنین است:ملاک خروج از مدار عقب ماندگی!
در حالی که در پایتخت ایران روزانه هزارها نفر دربدر به دنبال تاکسی خالی می‌گردند و پیدا نمی‌کنند و از ناچاری بسیاری از آنها مانند بار به تاکسی بار متوسل می‌شوند، طبق خبر مندرج در روزنامه‌ها: در ایتالیا، پیشرفته‌ترین کشور جنوب اروپا بین رانندگان چند تاکسی خالی به خاطر جلب یک مسافر اتفاقی نزاعی روی داده و کار آن منازعه طوری بالا گرفته که خبرش به وسیله خبرگزاری‌ها به سراسر دنیا مخابره شده است.
و این درست هنگامی است که نخست وزیر ما علنا در روزنامه‌ها خروج ایران را از مدار عقب ماندگی به دنیا اعلام داشته‌اند!
ما نمی‌دانیم ملاک عقب ماندگی و پیشرفت در دنیای امروز چیست و آیا در هر سرزمینی به نسبت فهم مردم و انصاف حکومتها با سرزمین‌های دیگر فرق می‌کند یا نه. آنچه مسلم است در این مورد و با مقایسه این دو خبر با هم، یا ایران عقب مانده است یا ایتالیا؟ وگرنه هرگز دو عمل معکوس، یک نتیجه واحد نخواهد داشت و نباید هم داشته باشد و چون در صداقت نخست وزیر ما تردیدی نیست پس این ایتالیاست که در مدار عقب ماندگی فرو رفته است!

۷ ـ طی آن سرمقاله ما نوشته بودیم:
«می‌گویند نخست وزیر ما با تمام خلق و خوی خوش و اخلاق و منش درویشانه و مصونیت ذاتی که در برابر رنجنش از هر نوع انتقاد و شوخی دارد، نسبت به شوخی انتقادآمیز خواندنیها در مورد ملاک خروج از مدار عقب ماندگی و مقایسه تضاد وضع تاکسیرانی در ایران و ایتالیا حساست خاص پیدا کرده تا آنجا که خود در یکی از سخنرانی‌هایش مستقیما به آن جواب داده‌‌اند.طبق نوشته روزنامه‌ها ایشان نخست وضع ترافیک و عبور و مرور تهران را با شهرهای بزرگ جهان مقایسه کرده گفته‌اند: «وضع نیویورک و پاریس از تهران بدتر است». سپس تراکم وسائط نقلیه را در خیابانهای تهران از عوارض رشد خونده «نمونه بهبود وضع زندگی مردم» دانسته‌اند.
ما بی آنکه روی طرف شدن با هویدا و سر جدل با نخست وزیر گرفتار و پرکار ایران را داشته باشیم، قضاوت درباره وضع نیویورک و پاریس را که از بسیاری جهات شاید بدتر از تهران باشد به عهده نیویورک بودگان و پاریس ماندگان می‌گذاریم و می‌گذریم.ولی در مورد اینکه «تراکم وسائط نقلیه نمونه بهبود وضع زندگی مردم می‌باشد» و درست هم هست باید اضافه کرد: آنچه بیشتر نمونه و نشانه بهبود وضع زندگی مردم می‌باشد، افزایش تعداد مردم اتومبیل‌دار و نوع وسائط نقلیه آنهاست نه تراکم و بندآمدن راهها آن هم به علت خرابی اسفالت یا تنگی خیابان و کمبود آن و یا مواع بردار و بگذار سیمانی و نرده‌های فلزی بر سر راه رانندگان و عابران.
اگر این حسن تعلیل و استدلال ایشان را درست بگیریم، چون وضع کشور و مردم آن بحمدالله در پرتو برنامه‌های انقلابی دائما رو به بهبود است و تراکم عبور و مرور هم علامت بهبود، بنابراین مردم تهران باید همچنان سالها در آرزوی بهبود وضع ترافیک این شهر باقی بمانند و دلشان پیوسته از این وضع ریش باشد که انبوهی ریش هم از عوارض رشد است!»

۸ ـ این نظریه در دوران اشغال خواندنیها که مجالی پیدا کرده بودم روی کاغذ آمد، بعدها نخست در وسط مجله و سپس به صورت جداگانه همچنان ناقص و ناتمام تحت عنوان: «چگونه و چرا؟» منتشر شد و سرانجام با پیروزی از فرمول‌های معجز اثر و شفابخش و آرامش آور آن بود که توانستیم دو سال تمام با هر نوع ناروائی کنار آمده یک تنه در برابر آنهمه مخالف، خود و موسسه و مطبوعات را تا به امروز بر سر پا نگاهداریم.

۹ ـ خدایش بیامرزد چندی پیش نخست روزنامه‌اش مانند خیلی روزنامه‌های دیگر و سپس خودش مانند سایر مردم فوت شد.

 
کلیدواژه ها: , , , , , , ,
  1. من بسیارکوچک بودم که مجله خواندنیهارا دیدم.نشریه بسیار ارزنده وجالبی بود. بانویسندگان زبر دست. آن شماره خواندنیها که دیدمکاملا خاطرم است : یک دخترزیبا شبیه برژیت باردو با بلوز ودامن وموهای طلایی بر روی جلد آن بود. خاطرم نیست که آیا کوزه ای پر آب دردست داشت یانه ؟ اما شعری که برآن نوشته شده بود دقیقا چند کلمه آن یادم است: میان ماه گردون وماه من ……….. از کجاست تا بکجا؟نقطه گذاری هارا فراموش کرده ام .اگرخواننده ای بلد بود.خواهشمندم بنویسد. سردبیر خوانندگان ، یکی از بهترین وآگاه ترین سردبیران نشریات ایران بود. رژیمبی مروت حضور اورا نتوانست تحمل کند.سانسور وحذف درد بزرگ جامعه ماست. چه زیبا گفته است “گوته ” بزرگوار:اگر سخن بگویی خواهی مرداگر سخن نگویی خواهی مرد پس سخن بگو وبمیر!!!علی اصغر امیزانی سخن گفت وبمرد. وما راه اورا ادامه میدهیم.