Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > خاطرات امیرانی – بخش دوم پنج سال با جیب بدهکار

artcile
خاطرات امیرانی

خاطرات امیرانی – بخش دوم پنج سال با جیب بدهکار

۱۲ تیر ۱۳۸۹

در بخش قبلی خواندید که”…… بار دوم هنگامی بود که سردبیر تحمیلی دولت، می‌خواست طی قراردادی خاص و خصوصی که من هم از روی کاغذ آوردن مواد آن که تکلیف هرکس و میزان مسئولیت او را روشن می‌کرد بدم نمی‌آمد، مشارکت خود را که عملا وجود داشت رسمی کند….” اینجا

سومین بیان حال و مشورت ما با حافظ در گرماگرم دوران اشغال بود که از فرط ناراحتی خیال و نومیدی کامل بی‌اختیار به قصد تفال دست به طرف دیوان حافظ دراز کردم، دیوانی که امیدوارم روزی فرصت کنم نوع فالی آن را به صورت اوراق مقوائی، جدا از هم با تفسیری ساده و روان بر پشت هر غزل آن برای کلیه کسانی که در این قبیل مواقع کسی را ندارند که با او به مشورت پردازند، تهیه و منتشر کنم ایکاش کسی بود و در این کار می‌توانست کمکم کند. تا دیگران بدانند ملت ایران سالهاست به نوعی کامپیوتر روحی که کلامش جنبه روان درمانی دارد و گفتارش تسلی بخش هر مایوس هم هست دست یافته، بی آنکه خودش بداند.

اگر مطبوعات آزاد بودند و به موقع می‌توانستند از سازمانهای دولتی انتقاد کنند، صد یک این نابسامانی‌هایی که اکنون کمیسیون شاهنشاهی، پرده از روی آنها بر می‌دارد، اتفاق نمی‌افتاد

حافظ در جوابم سخنانی گفت که آن ایام (۲۹ شهریور ۱۳۴۸) باورکردنی نبود ولی امروز که آزادی و استقلال خود را تا اندازه‌ای به دست آورده و از قید هر نوع وام و دام به کلی آزاد شده‌ایم معلوم می‌شود، آن روانشناس نامی شرق که انسان و طرز کار او را از راه روح و روحیه شناسایی کرده، تا چه حد در کار خود وارد بوده است. او گفت:

علی اصغر امیرانی نفر سوم نشسته از چپ در یکی از آخرین کنفرانسهای خبری شاه ساکت نشسته بود

خلوت دل، نیست جای صحبت اغیار
دیو، چو بیرون رود، فرشته درآید
صحبت حکام، ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید خواه، بو که برآید
صبر و ظفر هر دو دستان قدیمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آید
بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دیگر روزگار، چون شکر آید
صالح و صالح، متاع خویش نمودند
تا چه قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق، تو عمر خواه، که آخر
باغ شود سبز و سرخ گل بدر آید(۲)

قبل از هر چیز وظیفه خود می‌‌داند که از جانب مطبوعات عموما و از طرف خواندنیها خصوصا از دولت آموزگار و وزیر اطلاعات و روزنامه نگارش سپاسگزاری کرده و به آنها تبریک بگوید. که اگر خودشان هم هیچ نقشی در این کار نداشته باشند (که نمی‌توانند)، دست کم در دوران حکومت و خدمتگذاری آنها، یکی از مهمترین منویات شاهنشاه که هشت سال پیش خطاب به مطبوعات در مورد آزادی انتقاد فرمودند و دولت گذشته به آن عمل نکرد. در دولت فعلی جامه عمل پوشیده و یا دارد می‌پوشد. هشت سال پیش شاهنشاه فرمودند:

بی آنکه از خدا و شاه شرم کنند و به مملکت و مردم آن رحم، در منتهای سخاوت، ماموریت خود را آشکار کرده گفتند: «همه چیز از همه جا، به هر قیمت می‌خریم»

«مطبوعات باید این نکته را مورد کمال توجه قرار دهند و در آینده با شهامت و بی‌پروایی آنچه را که در دستگاه دولت و سازمان‌های دولتی و ملی می‌بینند و بر وفق مصلحت نیست و مطابق احتیاجات مردم جریان ندارد بنویسند. و به طرز موثری انتقاد کنند، نظر بدهند و بدی‌ها را بگویند و دنبال کنند و آنقدر در پیشرفت فکر خود اصرار ورزند تا تاثیر کند و نواقص و معایب مرتفع گردد. این بزرگترین خدمتی است که جامعه مطبوعات می‌تواند برای ملت ایران انجام بدهد.»

علی اصغر امیرانی نفر سوم از چپ در بین مدیران جراید . عباس مسعودی مدیر اطلاعات و عبدالرحمن فرامرزی از کیهان در وسط دیده می شوند

در دولت گذشته نه تنها نگذاشتند مطبوعات به وظیفه‌ای که رهبر انقلاب برای آنها معلوم کرده بود عمل کنند، حتی از چاپ این سخنان هم به طوری که در این خاطرات خواهید دید جلوگیری کردند.

ما نمی‌دانیم آن روزها در پشت پرده سیاست، و درهای بروی مردم بسته دستگاهها چه خبر بوده که نمی‌خواستند به اطلاع شاه و ملت برسد

اگر مطبوعات آزاد بودند و به موقع می‌توانستند از سازمانهای دولتی انتقاد کنند، صد یک این نابسامانی‌هایی که اکنون کمیسیون شاهنشاهی، پرده از روی آنها بر می‌دارد، اتفاق نمی‌افتاد و به دنبال آن اینهمه زیان.

اکنون که این مهم فراهم شده و مطبوعات آزادی نسبی و مافوق نسبی پیدا کرده‌اند نباید انتظار داشت ماشینی که مدتها متوقف بوده و موتور آن سرد است و بنزینش هم آلوده، ناگهان دور بردارد و از صفر کیلمتر به صد کیلومتر و بالاتر برود و در نتیجه با سر به زمین بیاید. کاری است که به تدریج باید انجام شود و اینکه ما به نظر بعضی‌ها قبل از سایرین دور برداشته و یا داریم بر می‌داریم برای این است که ماشین نشریه ما با همه کمبود انرژی و نیرو و نداشتن شاگرد و مسافر با وجود تراکم تزاحم، همواره موتورش کار می‌کرد و در هیچ حال نگذاشتیم از دور بیفتد.

به همین مناسبت و مناسبت‌های دیگر است. اکنون که دنباله خاطرات قطع شده خود را بی هیچ دستکاری و رتوش آغاز می‌کنیم، نباید انتظار داشت که با استفاده از موقعیت، با آنها که این بلا را بسر ما آورده‌اند، تصفیه حساب کنیم. تا چه رسد به اینکه به دروغ و غرض به کسی نسبتی بدهیم. ولی انتظار هم نداشته باشید که با کتمان مسائل و مضوعات و ناگفته گذاشتن آنها، عمل عاملان آن را صحه بگذاریم.

ارز کشور به منزله خون و ماده حیاتی مردم آن کشور است و این آب حیات را که میراث ملی و حاصل تلاش فرد فرد مردم کشور است جز به سود همه آنها نمی‌توان و نباید در راه منافع دار و دسته معنی خرج کرد

برای اینکه بدانیم به چه مناسبت، هشت سال پیش، در تیرماه ۱۳۴۸ مجله خواندنیها را اشغال کردند و چرا برای این نشریه مستقل ملی، سردبیر دولتی تعیین نمودند، آن هم از نوع سرسپرده و شناخته شده آن، لازم است و باید چند ماهی به عقب برگردیم.مجله ما آنروزها هم مانند امروز و هر روز، چون شمع دوسر سوز(۳) در خدمت به انسانیت، که خدمت به مملکت و ملت هم هست، بی توجه به توقعات دولت و تحمیلات دولتیان، همچنان می‌سوخت و می‌ساخت، تا چراغ عمر آزادی قلم و مطبوعات را که در حال احتضار بود و به سوسو افتاده بود از مرگ حتمی نجات داده، به دوران حیات از سرگرفته امروزیش برساند.

ما نمی‌دانیم آن روزها در پشت پرده سیاست، و درهای بروی مردم بسته دستگاهها چه خبر بوده که نمی‌خواستند به اطلاع شاه و ملت برسد. این وظیفه کمیسیون بی امان شاهنشاهی و بازرسان دقیق و دلسوز آن می‌باشد که تحقیق کنند. در آن سالها که هنوز درآمد نفت بالا نرفته و کاروانی زده نشده بود که کار گروهی سره شود(۴) این استتار کار و خفقان گفتار برای چه بود، چه چیزهائی را چرا نمی‌خواستند به اطلاع مردم برسد. ما که غیر از نوشته‌های سانسور شده آن ایام و خاطرات منتشر نشده روزانه دو سا له دوران اشغال، نوشته دیگری در دست نداریم. در دست ما جز این سند پاره پاره نیست.
آنچه مسلم است و در متن خاطرات نوشته شده در همان ایام هم، سند آن را ملاحظه خواهید فرمود. نه رهبر انقلاب ایران خواهان آن خفقان بودند و نه ملت ایران که قطب دیگر انقلاب شاه و ملت به حساب می‌آیند خواستار چنان وضعی.
اکنون با اجازه خوانندگان، به روش محققان، و به شیوه معمول در بازرسی‌ها، با استفاده و استناد به خاطرات منتشر نشده و نوشته شده در همان ایام (آن هم نه همه آن) بی آنکه حتی یک کلمه به زبان دار و دسته برکنار شده آن روزگار و یا به سود دیگران، در حال حاضر بر آن بیفزائیم، در گشودن این معما می‌کوشیم:

پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۴۸
«امروز قریب یک ماه از تاریخ وداع با اسلحه که ننوشتن سرمقاله در مجله می‌باشد می‌گذرد و من طبق عهدی که در مقاله اول سال و به عللی که در آن مقال به کنایه و اختصار نوشتم، بالاجبار در مجله چیزی نمی‌نویسم یعنی نمی‌گذارند بنویسم(۵)».

«ولی چون با وطن و وجدان و نوع انسان نمی‌توان وداع کرد و جانب رهبر تک و تنهای مملکت را رها، ناچار به جای سرمقاله، ته مقاله می‌نویسم و به زیرنویسی مطالب و نوشته‌های منتخب از سایر مطبوعات اکتفا می‌کنم.»

«به همین مناسبت و مناسبت‌های دیگر است که از چند شماره پیش تحت عنوان: «بزرگترین خدمت مطبوعات» قسمتی از بیانات شاهنشاه را که طی آن به بهترین وجهی تکلیف مطبوعات و انتقاد را روشن فرموده‌اند به روی زمینه رنگی به طوری که در صفحه سرمقاله (مربوط به آن سال) ملاحظه می‌فرمائید در هر شماره از مجله به تکرار چاپ کرده ایم. باشد که اربابان اصلی و حقیقی ما که شاه و ملت باشند خود به فراست مشکلات ما را دریابند.

«به طوری که ملاحظه می‌فرمائید شاهنشاه در این بیانات موکداً تاکید فرموده‌اند که:«مطبوعات باید این نکته را مورد کمال توجه قرار دهند و در آینده با شهامت و بی‌پروائی آنچه راکه در دستگاه دولت و سازمان‌های دولتی و ملی می‌بینند و بر وفق مصلحت نیست و مطابق احتیاجات مردم جریان ندارد بنویسند و به طور موثری انتقاد کنند، نظر بدهند و بدی‌ها را بگویند و دنبال کنند و آنقدر در پیشرفت فکر خود اصرار ورزند تا تاثیر کند و نواقص و معایب مرتفع گردد.این بزرگترین خدمتی است که جامعه مطبوعات می‌تواند برای ملت ایران انجام دهد».

خیلی متاسفم که به اطلاع معظم‌له برسانم ک حتی این بیانات را هم نمی‌گذارند در مجله چاپ کنیم.»

آنهائی که شماره‌های مجله را جلد کرده، به صورت دوره نگاه می‌دارند و تقریباً اکثریت خوانندگان ما را تشکیل می‌دهند، اگر به دوره‌های مجله از آغاز سال ۱۳۴۷ که سال بیست و نهم خواندنیها باشد، نگاه کنند، می‌بینند مجله‌ای که تا چندی پیش، به جای یک سرمقاله گاهی دو و حتی سه سرمقاله انتقادی داشت، ناگهان ترک سرمقاله کرد، و اگر گاهگاهی هم سرمقاله‌ای داشت بر روی آن امضا نمی‌گذاشت. سبب آن از ظاهر مجله برای همه کس پیدا نیست و اگر هم بعضی‌ها بو برده باشند، علت نداشتن امضا را نمی‌دانند. چنانکه خود ما هم اگر به دفتر خاطرات آن ایام دسترسی نداشتیم، شاید علت آن را به خاطر نداشتیم.
اینک سبب اینکار با استفاده از خاطرات همان ایام:

شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۴۸
«بعد از یک ماه سکوت در مجله و ننوشتن هیچگونه سرمقاله، چون می‌بینم داستان دولتیان و کارهایشان داستانی است که خاموش نشستن در برابر آن گناه است بالاخره در شماره گذشته (شماره ۶۰ سال بیست و نهم) روزه سکوت سی روزه را شکستیم و در مقاله‌ای تحت عنوان «اعتمادی که نباید از میان برود» دولت را از عطف بماسبق کردن قوانین برحذر داشتیم و با آنکه آن مقاله یک نوشته کلی و اصولی بود و منطبق با واقعیت، واقعیتی که بالاخره روزی دولت خود از آن پشیمان خواهد شد، با وصف این آنقدر در آن دست بردند و به آن دستبرد زدند که طبق قرار قبلی با خوانندگان از گذاشتن امضا بر روی آن خودداری کردیم.»

با همه دستبردها و دستکاری‌ها، آنچه را که از آن نوشته توانستیم چاپ کنیم و به نظر خوانندگان برسانیم و اکنون نمونه‌ای از آن را ملاحظه می‌فرمائید آنقدر دلسوزانه است، که اگر در لای کفن ما گناهکاران گذاشته شود و دنیا حساب و کتابی داشته باشد، برای آمرزش روح و روان حتی نیاکان ما هم کافی است.
در قسمتی از نوشته به این عبارت از فرمایشات شاهانه استناد شده بود که فرمودند:«دولت باید به منظور جلوگیری از واردات بیهوده و توازن در هزینه‌ها و پرداخت‌ها و حفظ ذخائر ارزی مملکت، اقدامات لازم به عمل آورده از تمام جهات بر کوشش خود بیفزاید و این هدف را دنبال کند».

و سپس به دنبال فرمایشات شاهانه، ما خود نوشته بودیم:«هر ایرانی میهن پرست و پاک نژادی موظف است به نحو مقتضی به ندای رهبر عالیقدرش لبیک بگوید و دولت مسئول به نام مجری قبل از همه این مسئول را اجابت کند، که ارز کشور به منزله خون و ماده حیاتی مردم آن کشور است و این آب حیات را که میراث ملی و حاصل تلاش فرد فرد مردم کشور است جز به سود همه آنها نمی‌توان و نباید در راه منافع دار و دسته معنی خرج کرد».

که دیدیم چه خوب به آن عمل کردند! و همین که به درآمد ارزی بیشتری رسیدند، بی آنکه از خدا و شاه شرم کنند و به مملکت و مردم آن رحم، در منتهای سخاوت، ماموریت خود را آشکار کرده گفتند: «همه چیز از همه جا، به هر قیمت می‌خریم!»

اکنون که هشت سال از انتشار این نوشته و نوشته‌هائی نظیر آن می‌گذرد، شما از من و من از خودم در شگفتم که چطور نمی‌خواهیم بفهمیم، چرا خواندنیها را اشغال کردند و به چه جرمی؟

جرم از این بالاتر از نظر استعمار نیست که فردی فضولی کند و منافع و مصالح ملت و مملت را، به یاد مردم بیاورد. آن هم با استفاده و استعانت از بیانات شخص اول مملکت، اگر شگفتی و تعجبی هست در این است که چگونه گذاشته‌اند، هشت سال دیگر دوام بیاوریم، تا یک چنین روز و روزگار آزادی را درک کنم!سبب خیلی روشن است، برای اینکه:

قتل این خسته به شمشیر تو، تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود!

به علاوه آنان خود نیز می‌دانستند که ما را با کسی و جائی وابستگی نیست تا چه رسد به پیوند و پیوستگی.
یک ماه و نیم بعد روز ۱۸ خرداد، در دفتر خاطراتم چنین نوشته‌ام:
یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۴۸
«هر قدر می‌خواهم دست به عصا راه بروم و بیش از این به قول خودمان در راه عقده‌گشائی از این و آن همگان را با خود دشمن و طرف نکنم، این طبع حساس و وجدان به اصطلاح بیدار نمی‌گذارد و سرانجام کاری دست ما خواهد داد.

اگر ماهی چند بار فرشتگان مقرب درگاه نزد خدا، استغفرالله از جبرئیل امین هم سعایت کنند و گزارش خلاف بدهند، بالاخره خدا که عالم سروالخفیات هم هست در نظر خود نسبت به او تجدید نظر خواهد کدر. چنانکه در مورد ملک مقربی چون عزازیل که شیطان رجیم باشد، قبل از رجیم شدن کرد.آخر چگونه می‌توان دید و تحمل کرد که افرادی از «حکومت کارمندان و دیوان سالاران» با ندانم کاریهای کوچک و آسان و گاهی عمدیشان در تمام جبهه‌ها اینسان عرصه را بر مردم تنگ کنند تا جائی برای شکایت که سهل است حتی برای حکایت و بازگوکردن دردها نداشته باشند.

فرق امثال ما با دار و دسته حکومتگر این است که اینان اکثرا چمدانشان را بسته و گذرنامه در بغل و ارزشان هم در بانکهای خارج با معشوقه‌ها در انتظارشان می‌باشد، ولی ما و امثال ما به زبان مردمی چیز می‌نویسیم که در این مملکت ساکتند و میان همین مردم باید زندگی کنیم خاصه که در این سرزمین نه تنها انس و الفت و علاقه و ریشه داریم، به خاطر وام‌های غیر قابل ادا و بهره‌ روی بهره آن هم شده باید بمانیم تا چه رسد به زن و چند بچه و نوه معصوم که مانند سایر خویشاوندان و دوستان و آشنایان که به هیچ وجه از روزگار سخت ما آگاه نیستند و اگر هم باشند نمی‌توانند رنج ما را درک کنند تا چه رسد به خوانندگان.
در تمامت این دوران، پروانه وش و «پروین»سان:

پر خود سوختم و دم نزدم
گرچه، پیرایه پروانه، پر است
کس ندانست که من می‌سوزم
سوختن، هیچ نگفتن، هنر است!

آخر آدم با کی معاشرت کند و کجا برود و به کی بگوید که فردا هزار جور حرف و دردسر برایش درست نکنند. چند آشنای متنفذ و دوست صاحب مقام قدیمی داریم که به حمدالله همگی سوار بر کارند ولی اکنون که قریب سه ماه از سال می‌گذرد حتی یکی از آنها را ندیده و آنان هم احوال ما را نپرسیده‌اند.
راستی به عشق کی، همه را با خود دشمن می‌کنیم؟ نکند نوعی جنون داشته با شیم و خود خبر نداشته باشیم؟

آخر یکی نیست بپرسد، تو که با اسلحه قلم وداع کرده بودی و کسی هم نیامد خواهش کند که این کار را نکن، چه شد که توبه شکستی؟ و پشت سر هم نوشته‌های دشمن تراش نوشتی؟

حقیقت این است انسان نمی‌تواند تحمل کند نابینا و چاه باشد و خاموش بنشیند. در کشوری که به خواست خدا و برکت وجود رهبری دانا و خیرخواه و آگاه انواع وسائل و موجبات رفاه وجود دارد و برنامه شخص اول مملکت هم شب و روز در فراهم آوردن وسائل آسایش اکثریت مردم و یا لااقل جلوگیری از ناراحتی و نارضائی آنهاست حیف است و نباید به خاطر امور جزئی که منشأش ندانم کاری است مسئله و مشکل برای مملکت و مردم و خود دولت بوجود بیاید. اینها را باید تا حدودی که مجاز است و ممکن و با لحنی منطقی و ملایم گفت و نوشت. باشد کز این گفتن‌ها و نوشتن‌ها یکی موثر واقع شود. آنچه که عجالتاً مرا راضی می‌کند بعد از رضای خدا و شاه که از هم جدا نیست، رضایت وجدان است که شب را راحت می‌توانم بخوابم.

هر گیر و گرفت و درگیری که هست در این وجود و وجدان است که اگر نمی‌تواند به نفع مردم بنویسد لااقل به نفع آنها سکوت هم نمی‌کند.
ع. امیرانی

برای اینکه تصور نشود در دوران «پنج سال دیگر، با جیب بدهکار و عده‌ای سربار» به خاطر یکی دو نوشته فقط و یا به مناسبت یک دوره معین مزاحم ما می‌شدند، به این نامه مستند که شش ماه قبل از اشغال خواندنیها به نخست وزیر وقت نوشته شده توجه فرمائید:

خواندنیها
تاریخ ۱۷/۱۰/۱۳۴۷
خصوصی است -دفتر مدیر

جناب آقای نخست وزیر
«روز گذشته ماموران دولت آن جناب برای سی و هفتمین بار در ظرف امسال با جلوگیری از انتشار مجله خواندنیها و تعویض صفحات چاپ شده آن نه تنها سرمایه یک موسسه ملی بلکه محصول و نتیجه کار دهها مغز و چشم و بازو را یکجا کاغذ باطله که در ماههای اخیر از چندین تن تجاوز کرده تبدیل کردند.

بدیهی است کسی نمی‌گوید دولت نظارت بر مطبوعات را به کلی موقوف کند، هنوز هم مردم و مطبوعات و حتی دولت ما به آن پایه از رشد نرسیده که هرچه خواستند بکنند ولی این نظارت هم باید روی اصول و اساس و قاعده و قانونی باشد که طرفین وظیفه و تکلیف و حدود آزادی و اختیار و مسئولیت و عمل خود را بدانند وگرنه پیوسته از آن تجاوز خواهند کرد.من هنوز نمی‌دانم چه نوشته‌ام که مستلزم این رفتار شده‌ام.

جناب نخست وزیر. جنابعالی که یک پا روزنامه‌نویس هستید و اگر هم نبودید با آن شم و هوشی که دارید می‌دانید روزنامه‌نویس هم مانند هر فرد دیگری تا وقتی که نوع خطایش را به او نگویند و چگونگی اشتباهش را گوشزد نکنند باز هم آنها را تکرار خواهد کرد ولی اگر هر بار نوع اشتباه و یا آن موردی را که دولت خطا می‌داند و اشتباه می‌شناسد به او تذکر بدهند، و قبلا در جریانش بگذارند، نه تنها تکرار نخواهد کرد بلکه نبض سیاست دولت هم به دستش آمده و در کار خود رو به کمال خواهد رفت.

من خیلی معذرت می‌خواهم از آنچه در اوایل امر درباره سیاست مطبوعاتی دولت شما نوشتم و اکنون باید کفاره اشتباه خود را به صورت کاغذ باطله و از دست دادن خوانندگان سی ساله خوادنیها در تهران و شهرستانها از دست بدهم بدون اینکه از این سیاست چیزی درک کنم تا در انطباق خود با آن بکوشم.

من هنوز نمی‌دانم در وزارت اطلاعات کار مطبوعات با چند نفر است و چه کسی به دردهای آنها باید برسد. برای توقیف و تعطیل و سانسور و ایجاد مزاحمت هفت مقام مختلف وجود دارد که اغلب، تک تک و گاهی هم مانند دیروز پنچ پنج با هم عمل می‌کنند ولی برای مرهم گذاشتن و اطلاع از اینکه چه شد سهمیه آگهی و رپرتاژ خواندنیها از ۱۵ هزار تومان در ماه که قرار بود بدهند به دو هزار و پانصد تومان تقلیل داده‌اند حتی یک نفر در وزارت اطلاعات نیست که بتوان به او مراجعه کرد و روی حرفش حساب نمود. در این مورد به حرف کسی که گوش نمی‌دهند وزیر است وگرنه من نمی‌توانم باور کنم وزیر خدای نکرده به من دروغ می‌گوید:

در سال‌های پیش و همین پارسال ما کسی بودیم که پانصد هزار تومان ماشین آلات برای چاپخانه خواندنیها خریدیم. امسال کسی هستیم که بیش از پنجاه هزار تومان فقط کاغذ باطله فروخته‌ایم. تنها بر قرض‌هایمان چهارصد هزار تومان افزوده شده، این وضع نشریه‌ای است که روی پای خود ایستاده و به کمک دولت نیازی نداشت و حال که او را اینسان محتاج کرده‌اید چه اصراری دارید به خاک سیاهش بنشانید. مگر می‌خواهید خدای نکرده از خود یادگار تلخ در تاریخ باقی بگذارید؟

با وصف اینها، من آنچه را که در اینجا به عنوان درددل نوشته‌ام همه را خطا و اشتباه فرض کنید. شما که رئیس دولت هستید و وسیله تحقیق در دست دارید، بفرمائید تحقیق کنند و اگر راست بود لااقل به آن ترتیب اثر بدهید.

در پایان از اینکه اینسان عریان درد خود را که درد مطبوعات و اجتماع کشور است با آن جناب در میان گذاشته‌ام و پوزش می‌خواهم و امید و انتظار داریم که این آخرین مزاحمت ما باشد!»

ارادتمند ع. امیرانی

برای مطالعه بخش قبلی خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات   پیش از آن  پیوند  پائین همان صفحه را دنبال کنید .

————————–
پانویسها
۱ ـ معشوقه به نام من و کام دگران است
چون غزه شوال که عید رمضان است
۲

ـ برای نسل جوان و ناآشنا به زبان حافظ و غنای ادب و عرفان و فرهنگ ایران ناچارم یک یک ابیات این غزل را به عقل قاصر و فهم ناقص خودمان تفسیر کنیم و از اهل اطلاع عاجزانه تمنا و درخواست می‌کنیم در صورت ملاحظه و مشاهده، اشتباه به خاطر حافظ هم که شده ما را راهنمائی نمایند.
«خلوت دل» معلوم است یعنی درون خانه و عمق اندیشه و آرزو و در اینجا می‌توان از آن به اداره خواندنیها که متعلق به صاحب فال می‌باشد تعبیر کرد. و صحبت اغیار، یعنی مصاحبت و نشست و برخاست و به طور کلی همنشینی و همدم بودن با بیگانه و نامحرم است و مراد از دیو هم همان سردبیر تحمیلی است. بنابراین حافظ می‌گوید: مجله‌ای چون خواندنیها که به منزله پایگاه درونی و رازدار ملت ایران است، جای نامحرمان نیست، این دیوها وقتی بیرون بروند صاحب حقیقی موسسه، به آن باز می‌گردد. چنانکه آنها رفتند و او هم بازگشت هرچند روح و رویه دیوان هنوز به کلی از میان نرفته است.
«صحبت حکام» یعنی نزدیکی و مصاحبت با حکومتگران، برای هر کس مانند «ظلمت شب یلدا» و تاریکی درازترین شب زمستان است و پایانی ندارد و به صاحب فال که ما باشیم اندرز می‌دهد که، روشنائی و رستگاری را از خورشید ایران که مرکز منظومه شمسی کشور است و همه این کرات و اقمار به دور آن می‌گردند و از او کسب نور و فروغ و گرمی می‌کنند، بخواه باشد که چنین خواستی انجام شود که همین طور هم شد.«صبر و ظفر» یعنی شکیبائی و پیروزی، دوست قدیم یعنی لازم و مزلوم یکدیگرند که هرکس صبر کند، پیروز هم می‌شود که بحمدالله ما کردیم و شد! و اما در مورد مفهوم بیت چهارم، جمله و عبارت: «روزگار تلخ‌تر از زهر» که به کلی روشن است و منظور روزگار سیاه ما و خواندنیها در دوران اشغال است. و به طوری که می‌بینید و انتشار یک چنین خاطراتی در چنین مورد و موقعیتی گواه آن است.
۳

ـ شمع دو سر سوز، اشاره به دلسوزی دوجانبه ما هم به حال مردم و هم به کار دستگاه است که با ندانم کاری‌هایش، دل سنگ را از خود به خشم در می‌آورد، و مضمون آن اقتباس از یک قطعه انگلیسی است که سالها پیش به وسیله استاد فرزاد به شعر فارسی برگردان شده و می‌گوید:
دلم شمعی است، کاندر بزم جمع، از هر دو سر سوزد. امیدی نیست کاین شمع سبکسر، تا سحر سوزد، ولی، شادم که روشن‌تر ز هر شمع دگر سوزد! این شمع سبکسر و گران جان خواندنیهاست و منظور از «هر شمع دگر» سایر مطبوعات است که مجله ما به خاطر شعله‌ای که از دو جانب به جانش افتاده، روشن‌تر از سایران می‌سوزد.
۴

ـ برای اطلاع از چند و چون این کاروان زده شده و دزدان گروهی آن، به صفحه ۱۰ از شماره گذشته مراجعه فرمائید.
۵

ـ طی آن سرمقاله که در شماره مخصوص نوروز سال ۱۳۴۸ چاپ شده و با این بیت پرمعنا از مولانا آغاز می‌شود که گوئی خطاب به ما گفته:
در گشاد عقده‌ها، گشتی تو پیر
عقده چند دگر، بگشاده گیر
نوشته بودیم: «تصمیم ما در سال جدید این است که به هیچ وجه بر عده دشمنان و مخالفان و مبلغ و مقدار وامهایمان نیفزائیم و به خوانندگان به عنوان عیدی توصیه می‌کنیم که آنها هم همین کار را بکنند البته اگر بتوانند.برای کسی که عمرش را وقف خدمت به مملکت و مردم، آن هم در سنگر رکن چهارم کرده و وظیفه ملی و میهنی و وجدانیش انتقاد از ناروائی‌ها و تندروی‌های افراطی و کندروی‌های تفریطی است این کار یک راه بیشتر ندارد و آن وداع با اسلحه می‌باشد.ما به شهادت خوانندگان و گواهی دوره‌های خواندنیهایمان در سالهای اخیر تا کنون بیش از هزار و صد و بیست و سه سرمقاله انتقادی (و امروزه بیش از دو هزار) که هر کدام برای ایجاد لشکری دشمن و مخالف کافی است نوشته‌ایم:
مسئله و موضوعی نیست که تا کنون درباره آنها به کرات قلمفرسائی نکرده باشیم و به علم کنندگانش بفرمائید و بنشین و بتمرگ نگفته باشیم با این کار تا کنون کجا را گرفته‌ایم که از این پس بگیریم؟اگر در اجتماع و سرزمینی مردم یا دستگاه خریدار مطالب جدی نباشند و از انتقاد ولو نوع سازنده و مثبت آن خوششان نیاید به زور که نمی‌توان به گوش آنها فرو کرد؟به ما چه که از کسی عقده گشائی کنیم، تازه به عشق کی و به چه قیمتی؟!عقده گشائی از عده‌ای غیرموثر وقتی به قیمت عقده به وجود آوردن در عده‌ای موثر به عمل بیاید چه نتیجه‌ای دارد؟!اگر قلم زدن به تخم چشم و مصرف فسفر مغز و اتلاف موجودی عمر، برای ما به صورت عادتی درآمده باشد که نتوانیم از آن دست برداریم، به مسائل سیاسی و انتقادی چکار داریم، می‌رویم باب طبع جوانان و برای زنان و گروه مصرف کنندگان در رادیو و تلویزیون ایران چیز می‌نویسیم.استاد فرامرزی را گفتند چه شد که پس از سالها قلم زنی در باب مردان در کیهان، مجله زن روز را برای چاپ نوشته‌هایت انتخاب کردی؟ گفت:
مردانه دوختیم، زما کس نمی‌خرید
رو، رو، زنانه دوز، که مردان ما، خرند!

بنابراین نخستین عیدی ما در سال جدید (سال ۱۳۴۸) به خودمان این است که تا می‌توانیم از بخش گفتنیهای مجله ک خاص سرمقاله و مطالب جدی و انتقادی و سیاسی و دشمن تراشی است کم کنیم و بر بخش خواندنیها که ویژه مطالب سرگرم کننده می‌باشد بیفزائیم.برای ما بی‌نهایت آسان و سودمند است که در سال جدید با همه آنها که بر اثر این قلمفرسائی‌ها ما را مخالف و دشمن خود می‌‌دانند، غایبانه روبوسی کنیم و خانه دل خود را از غبار کینه و عقده خالی کنیم. ولی با خانه دل مردم چه کنیم؟!!»

 
کلیدواژه ها: , , ,
  1. احمد says:

    با سپاس فراوان به گردانندگان سایت خواند نیها . و آرزوی تندرستی وتوان بیشتر در انتخاب مطالب جالب و خواندنی. مرسی برای چاپ خاطرات شادروان امیرانی.
    با بهترین آرزوها برای شما گرامیان. احمد