Home
translation
رفراندوم در کردستان

رفراندوم در کردستان عراق

translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > خاطرات ارتشبد طوفانیان-دلالی کیم روزولت در معامله اسلحه با امریکا
بخش آخر خاطرات طوفانیان

خاطرات ارتشبد طوفانیان-دلالی کیم روزولت در معامله اسلحه با امریکا

۵ تیر ۱۳۸۹

در بخش قبلی خواندید که طوفانیان به شاه اصرار می کند که ملاقات با ژنرال هایزر امریکائی را بپذیرد .

“…… ژنرال هایزر از راه که رسید دفتر من آمد از دفتر من هم رفت. شاه یک روز همان روزها به من گفت: «این سالیوان و هایزر چه از من می‌خواهند؟ می‌خواهند بیایند مرا ببینند.» گفتم اعلیحضرت بپذیرشان چرا نمی‌پذیرید؟ البته من تلاش می‌کردم بلکه شاه تصمیم بگیرد شاه تصمیم نمی‌گرفت ناخوش بود نمی‌دانم چه بود…….” اینجا

لطفا توجه داشته باشید که این متن عینا  از روی نوار صوتی پیاده شده و هنگام تبدیل گفتگوی ضبط شده به متن ،ناهماهنگ به نظر می رسد .  اینک بخش آخر این خاطرات :

لیت و لعل. همینطور به لیث و لعل می‌گذراند. گفتم بپذیر اعلیحضرت چرا نپذیری. پذیرفت ایشان. گفت: «پس فردا تو بیا ببینم چطور می‌شود.» سالیوان و هایزر آمدند رفتند پهلوی شاه. معمولاً دو تا در بود. دفتر شاه وسط بود تو نیاوران. یک در ما می‌رفتیم، یک در وقتی که سیاسیون و اینها می‌آمدند ماشین می‌رفت دم آن در آن wing میرفت. آن بال ساختمان می‌رفتند. من رفتم تو آن بالی که سیاسیون بودند. آنجا این شمشیرهای اهدائی و اینها بودند تماشا می‌کردم و اینها. منتظر شدم که ببینم.. گفتم کی تو هیست به آن پیشخدمت و اینها کشیکها و نگهبانها مرا می‌شناختند دیگر آنجا. گفتم کیست؟ «سالیوان و هایزر پهلوی شاه هستند.» ایستادم تا سالیوان و هایزر آمدند بیرون. گفتیم چه شد؟ چه کار می‌کنید؟ بالاخره چه؟ آخر این شکلی که نمی‌شود چکار می‌کنید؟ سالیوان به من گفت: «اعلیحضرت تصمیم گرفتند از کشور بروند بیرون.» من خیلی ناراحت شدم. من فوراً به آن گارد و پیشخدمت گفتم من می‌خواهم بروی پهلوی شاه. بگوئید من می‌خواهم بیایم. از همانطرف نه از آن طرف دیگر. گفتند و رفتم تو. گفت: «آهان چه شد؟ چه خبر شد؟ سالیوان و هایزر اینها چه گفتند؟» برای اینکه معمولاً این کارهایش را من می‌کردم. «چه خبر شد؟ چه شد؟ کجا شد؟»

هویدا و ویلیام سولیوان آخرین سفیر امریکا در جشن سالروز استقلال آمریکا در سال ۱۳۵۶

گفتم که اینها به من گفتند تصمیم گرفتند اعلیحضرت بروند بیرون. گفت: «نه.» این جمله‌ای که می‌گویم عین جمله شاه است.، «خیر، اینها به ما تکلیف کردند برویم.» گفتم که تکلیف کردند به شما بروید؟ برای چه تکلیف کردند؟ یعنی چه؟ همین شکلی با او حرف زدم. گفتم نمی‌توانند اینها تکلیف بکنند نمی‌توانند. گفتم اگر اعلیحضرت می‌خواهید بروید من باید با شما بیایم. من نمی‌مانم. گفت: «نه، شما بمانید وظائف میهنی‌تان را انجام بدهید.» گفتم اعلیحضرت من هیچ وظیفه میهنی ندارم دیگر. وقتی که من یک عمر گفتم اعلیحضرت فرمانده کل قوا اگر اعلیحضرت بروید بیرون من نمی‌مانم تو این مملکت. من هم باید بروم. من هم باید ببرید. اعلیحضرت دیدند من خیلی محکم دارم حرف می‌زنم اصلاً نمی‌شود. گفت: «ببین، بمان اینجا برای ما روشن کن، ما که به انگلیس و آمریکا بد نکرده بودیم چرا اینها این کار را با من کردند؟» گفتم اعلیحضرت خودتان نتوانستید بفهمید چرا انگلیسی‌ها و آمریکائی‌ها این کار را کردند حالا می‌خواهید من بفهمم؟ من از کی بفهمم؟ گفتم من چه بفهمم اعلیحضرت؟ از کجا من بفهمم؟ مرا باید با خودتان ببرید. من نمی‌توانم بی اعلیحضرت اینجا بمانم. اعلیحضرت گفت: «پس، فردا یا پس فردا بختیار و فرماندهان را من گفتم بیایند اینجا پهلوی من. شما هم بیا.»گفتم اعلیحضرت بازنشستگی مرا تصویب بکنید. گفت: «نمی‌شود آخر.» گفتم نمی‌شود ندارد. مرا بازنشسته کنید من می‌روم. من نمی‌توانم تو مملکت بیکار بمانم. مرا بازنشسته کنید من بروم. گفت: «بازنشستگی تو را تصویب کردیم. اما اعلام نکن هر وقت دلت خواست موقع را مناسب دیدی اعلام بکن. اما پس فردا بیا بختیار می‌آید پهلوی ما. گفتیم خیلی خوب. ما رفتیم بیرون.

س ـ هنوز بختیار نخست وزیر نشده بود؟
ج ـ تازه شده بود. تازه الان می‌شد. هنوز وزیر جنگ معین نبود. ما رفتیم معمولاً دفتر شاه یک مبل بزرگ داشت اینجا، یک مبل کوچک داشت اینجا یک مبل کوچک اینها. آن وقت دوتا میز جلوی این بود عین این هم آنطرف بود. شاه روی آن مبل نشست بختیار آنجا نشست. من رفتم پهلوی بختیار نشستم. نرفتم پهلوی بقیه افسرها بنشینم. قره‌باغی نشست اینجا افسرهای دیگر نشستند آنجا. شاه نفهمیدم الان هیچ یادم نمی‌آید شاه چه گفت هیچ نمی‌دانم. اینقدر ناراحت بودم که نمی‌توانستم، یادم نمی‌آید چی گفت شاه. ولی می‌توانم حس می‌کردم که مقصود از این جمع شدن، به اصطلاح این gathering و این آدمها باهم دور هم جمع شدیم مقصود این بود که احتمالاً این را صد در صد نمی‌دانم، شاه می‌خواست بگوید هنوز افسرها با من هستند. اگر هم تو را نخست وزیر گذاشتم من گذاشتم. یک همچین چیزهایی آدم حس می‌کرد. یک چیزهائی گفت. شما مثلاً به این بختیار مثلاً اعتماد داشته باشید یک همچین چیزهایی.

من نشستم. افسرها را مرخص… آهان در اینجا بختیار یک چیزی گفت. در اینجا بختیار گفت: «اعلیحضرت توی روزنامه‌ها اشاعه انداختند که اعلیحضرت دهها…» درست یادم نیست نمی‌دانم گفت دهها یا صدها یادم نیست. «بیلیون دلار بیرون فرستادید.» درست یادم نیست ولی دهها که بود حالا اگر صد بود یادم نیست. اعلیحضرت گفت «طوفانیان.» رو کرد به من گفت: «ما چقدر از نفت در تمام عمر سلطنت‌مان گرفتیم که اینقدر بیلیونش را من برده باشم.» بعد شاه رو کرد به بختیار گفت، حالا افسرها رفتند، گفت: «ما که رفتیم معلوم می‌شود که ما بردیم یا نبردیم.» این تمام شد و گفتم اعلیحضرت من عرض کردم حضورتان امروز فرمودید بیا من نمی‌مانم من ارشدترین افسر ایران هستم. من بیکار تو مملکت نمی‌مانم. موافقت فرمودید که من بازنشسته بشوم من بازنشسته بشوم من بروم. من بختیار را نخست وزیر هم نگفتم. گفتم به آقای بختیار بگوئید پاسپورت مرا گرفته ازهاری نداده بختیار بده من بروم بیرون از مملکت من نمی‌ایستم. بختیار گفت: «اگر شما هم در بروید دیگر کسی اینجا نمی‌ماند.» گفتم که من نمی‌مانم من تقاضای بازنشستگی کردم و می‌روم. بختیار به من گفت: «تیمسار طوفانیان تا وقتی که حالا بازنشستگی کردید نکردید با این لباس نظامی بی لباس نظامی تا وقتی که من سر کارم شما مشاور من باشید.» اعلیحضرت رو به من کرد و گفت: «برو روزها دفتر قره باغی به قره‌باغی کمک بکن.» ما هم مرتب تلفن تهدید به من می‌شد.

س ـ از کجا آقا؟
ج ـ نمی‌دانم کی.

س ـ آهان از آدمهای ناشناس.
ج ـ ناشناس. این تلفن‌های تهدید می‌شد تو خانه ما هم گارد داشتیم و مسلسل گذاشته بودم و اینها. ما آن روز گفتم که اعلیحضرت نمی‌مانم وزیر جنگ کیست آخر؟ من ارشدترین افسرم کی را گذاشتی وزیر جنگ؟ یعنی می‌دانی اینقدر درباره من حرف بد زده بودند که شاه می‌ترسید بگذارد وزیر جنگش، می‌ترسید. حالا به شما می‌گویم اختیار دارد. این تبلیغات قشنگ شده بود بر ضد هر کسی که قدرت کاری داشت اصلاً تو خیابان خون را نیافتاده بود، کسی تو خیابان خون راه نیانداخته بود که اینها جوب خون نشان می‌داند. اینها یک دسته بندی عظیمی بود. آن وقت بختیار گفت: «اگر شما هم در بروید که نمی‌شود.» شاه هم گفت: «برو آنجا.» ما هم وقتی از جلسه آمدیم بیرون مصلحت‌مان بود هر روز برویم دفتر قره‌باغی و هر روز می‌‌رفتیم دفتر قره‌باغی. تا روزی که من می‌گفتم قره باغی… آهان حالا قره‌باغی چطور شد؟ قره‌باغی چطور رئیس شد؟ قره‌باغی بیکار بود، من عصبانی و ناراحت بودم مرتب می‌رفتم پهلوی شاه. می‌گفتم اعلیحضرت این شکلی نمی‌شود. من از تابستان از عید به شاه می‌گفتم. می‌گفتم این راه راهش نیست. بگذارید برایتان بویم. یک روی وزیر جنگ نرفته بود شرفیاب بشود. عظیمی وزیر جنگ بود. گزارشاتش را آورد برای من. من گزارشها را بردم پهلوی اعلیحضرت. این گزارش‌ها را می‌آوردند من همیشه با شاه راه می‌رفتم، صحبت می‌کردم. اشخاص دیگر نوشته‌شان را می‌بردند شاه ورق می‌زد می‌گفت تصویب کردم، تصویب نکردم. ولی من با شاه حرف می‌زدم صحبت می‌کردم. گزارشات وزیر جنگ که می‌آمد من اینها را نگاه می‌کردم بخوانم که ببینم چیست که وارد بشوم. رویش خلاصه‌اش را هم می‌گذاشت. وقتی که من صحبت‌های خودم با شاه تمام شد شاه می‌رفت پشت میزش می‌نشست. من گزارشها را می‌گذاشتم جلو می‌گفتم اینها مال وزیر جنگ است. ورق می‌زد تصویب می‌کرد. قبل از اینکه اینها را من ببرم خواندم. دیدم نوشته، نمی‌دانم چی چیه حاج سید جوادی وکیل دادگستری…

س ـ احمدصدر حاج سید جوادی.
ج ـ نمی‌دانم. نمی‌دانم. الان درست یادم نیست. حاج سید جوادی‌اش یادم هست. حالا صدر بود نبود؟ هیچ این تیکه‌اش یادم نیست. حاج سید جوادی به وکالت از آقای آیت‌الله شریعتمداری تولیت موقوفات سلطنت آباد که سازمان صنایع نظامی رویش بیمارستان و خانه ساخته به دادگستری شکایت کرده و از وزارت جنگ ۶۵ میلیون تومان پول زمینهای موقوفه را متولی خواسته که این ملک را تبدیل به احسن بکند. یعنی کلک بازی درست کرده بودند که ۶۵ میلیون تومان به آقای آیت‌الله شریعتمداری بدهند. ما این را قبلاً خوانده بودیم. گذاشتیم روی میز اعلیحضرت. اعلیحضرت این را ورقش زد یعنی تصویب کرده بود. گفتم اعلیحضرت کجا؟ این را چرا ورق زدید؟ گفتم اعلیحضرت این را ورق زدید، مطالعه نفرمودید. گفت: «چیه؟» گفتم اعلیحضرت ۶۵ میلیون تومان دارید به آیت‌الله شریعتمداری می‌دهید چی چیه؟ گفت: «خوب آره به او بگوئید دهنش را ببندد.» گفتم اعلیحضرت چی؟ من زیر این بنویسم اعلیحضرت فرمودند ۶۵ میلیون تومان من بدهم به شریعتمداری و به آیت‌الله بگویم دهنش را ببندد. می‌توانم بنویسم؟ گفتم اجازه بدهید خود وزیر جنگ بیاید به شما بگوید. بعد به اعلیحضرت گفتم که اعلیحضرت من رفتم پاکستان… من با ضیاءالحق دوست بودم. ضیاءالحق من دیدم خیلی اسلامیزه شده باز دارد این کارها را می‌کند. در نهار… نمی‌توانستم به خود شاه بگویم برای این مثل می‌زدم. به ضیاءالحق گفتم، «ضیاء یک دانه آخوند برای یک مملکت زیاد است.» اعلیحضرت به این آخوندها اعتماد نکنید. خوب کرد دیگر. مگر خمینی کم پول گرفت. خوب از انگلیس‌ها می‌گرفت از Bast Indian Co. برایش مرتب می‌فرستادند. خمینی در نجف، خوب الان کسی نیست الان کسی به کسی پول نمی‌دهد. الان کسی نمی‌تواند کاری بکند. الان کسی زورش به این چیزها نمی‌رسد. خوب، داشتم چه می‌گفتم؟

س ـ تیمسار من می‌خواهم اینجا یک سئوالی از شما بکنم.
ج ـ بگو ببینم.

س ـ راجع به مسئله خرید اسلحه. صحبتش بود که، عرض کنم خدمت شما. سفیر سابق آمریکا در ایران، ریچارد هلمز.
ج ـ هلمز را می‌شناسم.

س ـ بله. ایشان هم نقشی داشته در خرید اسلحه‌های ایران. شما از این موضوع چیزی به یاد می‌آورید؟
ج ـ ریچارد هلمز همه سفرا ما به آنها صحبت می‌کردیم. نقش داشته یعنی چه؟

س ـ یعنی اینکه… نه آن زمانی که سفیر بود، بعد از زمان سفارتش.
ج ـ نخیر. هیچوقت. هلمز را من خوب می‌شناسم. من با هلمز ملاقات می‌کردم. نهار می‌خوردم. نقش داشته یعنی چه؟ هیچ نقشی نداشته.

س ـ یعنی ایشان یه اصلاح شغل مشاوری.
ج ـ نه. ببینید اشخاصی که مشاورت داشتند من می‌شناختم. می‌دانید مسئله، نخیر او عاقل‌تر از این است که این کار را بکند. این رئیس CIA بوده این قوانین و مقررات آمریکا را می‌شناسد. این می‌داند اسمش چیست، این ارزش اسمش را دارد. این الان بازنشسته شده شرکت consultation دارد ولی او یک شخصیتی است اسمش خوب است، خودش ارزش اسمش را… او هیچ دخالتی در اسلحه نمی‌کند. الان برای شما گفتم اف ۱۴، اف ۱۵ هلمز هم نشسته بود. دنباله همان که هم که برایتان بگویم من آمدم اینجا اف ۱۵ در سن لوئیز نتوانست بپرد برای اینکه معمولا اینها وقتی که پرواز آزمایشی می‌کنند با chase plane می‌روند یکی هم بغلشان می‌آید. یک عیب پیدا کرد نتوانست. بنابراین من پرواز اف ۱۵ ندیدم. رفتم لوس آنجلس برگشتم واشنگتن. در واشنگتن وزیر هواپیمائی از من خواهش کرد که «من یک طیاره جت در اختیار شما می‌گذارم شما برو Edward Air Force Base مرکز آزمایش هواپیماهای آمریکا اف ۱۴ و اف ۱۵ را ببین. در آنجا با خلبانهای آزمایشی هم صحبت بکن.» گفتم من الان رسیدم از لوس آنجلس گفتم می‌روم. یک طیاره نظامی جت گرفتم رفتم لوس آنجلس Edward Air Force Base پرواز اف ۱۴ و اف ۱۵ را دیدم. با خلبان آزمایشی صحبت کردم. برگشتم ایران. در ایران به اعلیحضرت گفتم اعلیحضرت فعلاً نخرید. اعلیحضرت فرمودند «برای چه نخریم؟» گفتم تصمیم نگیرید. گفت، «چرا تصمیم نگیرم.» گفتم به دلیل اینکه این هواپیماها باید آزمایشات عملیاتی و تیراندازی بمب باران همه اینهاش تمام بشود. بعد مطلوب بود از آزمایش خوب درآمد آن وقت بخرید. حالا صبر بکنید من اطلاع می‌دهم به اعلیحضرت. گفت، «خیلی خوب.» ماندیم چهار ماه پنج ماه شش ماه ماند گزارشات مرتب به من می‌رسید که این آزمایش… گفتم این موتورش چه عیب دارد؟ آن موتورش چه عیب دارد. با خلبان آزمایشی صحبت کردم. بعد از پنج شش ماه که شد رفتم گفتم اعلیحضرت طیاره حاضر است. هر دو طیاره الان حاضر است اما باز هم، برای اینکه مراقب باید باشد آدم، گفتم باز هم اجازه می‌خواهم که همان دو تا تیم competitor را دعوتشان کنم مجدداً پیشرفت کار را به اعلیحضرت گزارش بدهند برای اینکه از من بهتر می‌دانند. گفت، «بسیار خوب است.» مجدداً همان دو تیم را دعوت کردم. دو بار این تیم آمد ایران. دعوتشان کردم آمدند سعدآباد دو تا تیم. دو تا تیم آمدند نشستند. هلمز هم نشست. اینها تشریح کردند همه چیزها را گفتند.

من و اعلیحضرت می‌دانستیم اف ۱۴ خواهیم خرید اما باز اعلیحضرت مرا صدا کرد. رفتم تو اتاق پهلوی اعلیحضرت. گفتم اعلیحضرت تصمیم‌تان را اینجا نگیرید. گفتم بروید طیاره‌ها را هم خودتان ببینید. اعلیحضرت با ملک حسین بلند شد آمد آمریکا. برایش لباس پرواز اف ۱۴ درست کرده بودند. لباس پرواز اف ۱۵ هم گرومن هم مک دونالد برایش لباس مخصوص درست کردند. پرواز هم نکرد. هواپیماها را دید تصمیمش را اینجا اعلام کرد که ما اف ۱۴ می‌خریم. نه، هیچ اینها… البته کمک می‌کردند ولی سفرای آمریکا در ایران کمک می‌کردند راهنمائی می‌کردند ولی می‌دانید به طور اصولی همه از وظائفشان منفک شده بودند. آقای دکتر. CIA در ایران می‌دانید استیشن chief داشت. این station chief باید اطلاعات می‌گرفت. این اطلاعات نمی‌گرفت. این فقط متکی بود به سازمان امنیت. سازمان امنیت هم خیلی قبلاً با آخوندها ساخته بود. سازمان امنیت خیلی قبلاً… اصلاً آقای دکتر تا الان مملکت ایران رو پایش مانده با ذخیره مالی گذشته از نظر مالی، سیستم اطلاعاتی ساواک و خرید ارتش من بود. این سه تا اگر نبودند تا حالا از بین رفته بود. شما غافلید ما laser-guided bomb داشتیم. Laser-guided bomb ما موشکهایی داشتیم از ۱۴ کیلومتری می‌توانستند تانک را بزنند. مگر نفس می‌توانست بکشد عراق با جنازه ارتش ایران طرف شد. ما یک کارخانه خریده بودیم از آلمان سالی ۴۰ هزار تفنگ می‌رساند. ۱۴ سال پیش از انقلاب. سالی ۴۰ هزار، هیچوقت به ظرفیت چهال هزارتا من رساندمش به صد هزار تا. در تمام دوران رضاشاه دو هزار تفنگ یک جور نداشت رضاشاه. وقتی انقلاب شد ما هشتصد هزار تفنگ دو سه جور داشتیم. سالی صد میلیون گلوله تنگ من می‌ساختم.

س ـ تیمسار، راجع به این موضوعی که شما صحبت فرمودید راجع به نقش CIA در ایران و اینکه اصولاً CIA برای اطلاعاتش متکی بود به سازمان امنیت. اصولاً مقامات آمریکائی می‌گویند که این قراری بوده بین CIA و شاه که اصولاً CIA درباره اطلاعات داخلی ایران دخالتی نکند و اگر اطلاعاتی لازم دارد از ساواک بگیرد. به این علت بود که از جریان داخلی ایران اطلاع نداشت.
ج ـ بله. نه غلط بوده. خودخواهی شاه بوده. ببینید، خدا بیامرز نصیری را. خدا بیامرزد مقدم را هر دو تایشان کشته شدند. ولی نصیری بیسوادترین افسر ایارن بود. مقدم، هم پدر داماد من است. او هم دست کمی از او نداشت. نمی‌شود، اساس هر چیز اطلاعات است. چرا گذاشتند این قدر تبلیغ، خمینی زیرک است. زرنگ است کلاه سر همه گذاشته برای اینکه راهی که انتخاب کرده همان راهی است که مائو انتخاب کرد. همان راهی است که استالین انتخاب کرد و آنها در… اینهم دوازده، چهارده سال عمر دارد برای اینکه مردم را بالاخره اینقدر تحت فشار می‌گذارند که خود مردم یک کاوه آهنگر، اینها از (؟) هرچه بگونید الکی است. باید این مردم تحت همان فشار بمانند تا یک کاوه آهنگر از تو همان آن در ایران درآید و این ضحاک را بزند زمین. اگر آن کاوه آهنگر بتواند ضحاک را به مردم برساند برای اینکه من و شما اینجائیم داریم می‌گوئیم، آنجا می‌کشد. آن وقت آنجا شما نمی‌دانید کسی که مذهبی بود اولین چیز یک نفر مذهبی کینه توزی، انتقام جویی، یکدندگی است. بنابراین اینهائی که مذهبی هستند کینه توزند، اینها انتقام جو هستند، اینها یک دنده هستند. پدرسوخته، بیست و پنج هزار ایرانی، در کدام جنگ بین‌المللی دوم در یک نبرد بیست و پنج هزار کشته شدند؟ اینها ارث پدر تو نیستند که، این جوانهای ایرانی ارث پدر تو نیستند. باید همه ایرانی‌ها بلند شوند بروند جلوی سازمان ملل همه‌تان من هم می‌آیم. بروند آنجا بنشینند. خاک بر سر این سازمان ملل. این انسان هستند اینها. اینهائی که کشته دارند می‌شوند تو این جنگها انسانند. اینها جوان هستند. نمی‌توانیم ما همه‌مان بگوئیم که چشمشان کور شود همین گه‌ای که خوردند خودشان خوردند باید تکان بخورند.

س ـ معذرت می‌خواهم. بر می‌گردیم به این جریان خرید اسلحه. من می‌خواهم از حضورتان تقاضا بکنم که اگر امکان دارد برای شما برای ما توضیح بفرمائید ببینیم که آقای کرمیت روزولت آیا دخالتی در جریان خرید و فروش اسلحه ایران داشته یا نه؟ و همچنین صحبت آن زمان از برادران محوی بود..
ج ـ برادران محوی نیست، برادران لاوی.

س ـ معذرت می‌خواهم لاوی بود و همچنین آقای محوی.
ج ـ عرض می‌شود حضور شما کرمیت روزولت. کرمیت روزولت یک کتاب نوشته.

س ـ Counter-coup.
ج ـ Counter-coup بله. خود آن کتاب تاریخ انتشارش اصلاً معلوم نیست برای چه؟ برای چه در آن تاریخ این را انتشار داده. کتابش هم هیچی نیست. معلوم نیست برای چه. اما کرمیت روزولت. یک قصه دارم فقط می‌گویم.

س ـ تمنا می‌کنم.
ج ـ یک روزی خاتم به من تلفن کرد گفت «طوفانیان دیشب خانه قطبی بودیم روزولت شروع کرد به تو حمله کردن. قطبی دائی ملکه. من کشیدمش کنار گفتم آقای روزولت با طوفانیان در نیفت. طوفانیان را شاه به او صد در صد اعتماد دارد و صحیه و روال درست هم است با او کاری نداشته باش.» گفت، «دهنش را بستم اما مواظب باش یک دفعه به او حمله نکنی. این خطرناک است. این را فقط به تو گفتم که خبر داشته باشی.» آن وقت ما چند سال قبل موشک Hawk را خریدیم. من رئیس اداره طرح بودم. موشک Hawk را خریده بودیم از Raytheon مثل اینکه مرکزش هم همانجایی است که شما هستید.

س ـ ماساچوست؟
ج ـ نه، آن یکی.

س ـ کاناتیکت؟
ج ـ نه، نه. شهر که ورودی هم است، همان طرف شما شرق است.

س ـ از ایالت نیوانگلند است آقا؟
ج ـ نه، نه. همین جا شهر بزرگی است. حالا به شما می‌گویم.

س ـ تو ویرجینیاست؟
ج ـ نه، نه تو طرف شماست.

س ـ طرف ما باشد این طرف ماساچوست باید باشد.
ج ـ دانشگاه شما کجاست؟ ایالت تان چیست؟

س ـ تو کمبریج است. تو ماساچوست است.
ج ـ ایالت تان چیست؟

س ـ ماساچوست.
ج ـ نه بعد از ماساچوست چیست؟ بوستون. بوستون.

شاه پس از پرواز با یکی از جنگنده بمب افکنهای شرکت مک دانلد دوگلاس در امریکا

س ـ بوستون تو ماساچوست است آقا.
ج ـ من رفتم بوستون. عرض شود حضور شما بوستون هم رفتم. یک مقداری Hawk آنجا می‌سازند همانوقتها رفته بودم. ما خریدیم برای اینکه رئیس اداره طرح بودیم این چیزها شد. و این نفهمیدم، آدم می‌دانید وقتی ما خریدهائی مثل Hawk می‌کردیم این خلاصه Hawk، engineer Hawk یک عده شان ۶ سال آموزش دارد. یک عده‌شان ۴ سال، ۳ سال تا می‌رسد به ۶ ماه. ما وقتی این خرید را می‌کنیم اول آن long-term آدم را می‌فرستیم بعد تاریخ تحویل را مطابق این می‌گذاریم که تمام این ۶ سال و ۴ سال و ۵ سال و ۲ سال و ۱ سال و ۶ ماه خلاصه عملیاتی معمولاً ۳ ماه ۴ ماه اینها باهم بیایند به ایران. ما آن long-termها را هم فرستاده بودیم. من یکهو نفهمیدم چطور شد این بهم خورد. حالا چی فرمانده نیروی هوائی گزارش کرده بوده به شاه و چه بوده اینها که این بهم خورد. این بهم خورد یعنی بهم نخورد تاخیر افتاد یا چیز شد. اینها دیگر قرارداد Hawk عملی نشد. آن آدمهای long-term هم که فرستاده شد به پروژه دیگر فرستادند. گذشت زمان.

زمان گذشت و یک روز شاه به من تلفن کرد گفت، «کیم روزولت را می‌شناسی؟» گفتم اسمش را شنیدم، حالا خاتم هم قبلاً به من تلفن کرده بود، دیدمش هم. گفت، «این الان به تو تلفن می‌کند وقت به او بده بیاید پهلویت.» گفتم خیلی خوب. ما تلفن را گذاشتیم زمین دیدیم او تلفن کرد. گفت، «من می‌خواهم بیایم.» گفتم شب بیا منزل. کیم روزولت با پرزیدنت Hawk و Raytheon آمد منزل من. آمدند منزل من و نشستند و یک خرده صحبت کردیم و اینها. گفت، «اعلیحضرت امروز مرا فرمودند که ما اینقدر گردان Hawk بخریم.» گفتم اگر اعلیحضرت امر فرمودند می‌کنیم. اینها رفتند. ما برداشتیم کاغذ نوشتیم به نیروی هوائی ستاد بزرگ که مطابق فرمان مطاع شاهانه اینقدر هم گردان Hawk باید بخریم. کارهایش را کردیم. گفتیم کارهایش را بکنیم. پیشنهاداتش را بیاوریم. پیشنهادات را که آوردند بعد از اینکه پیشنهادات را آوردند من رئیس هیئت مستشاران را خواستم گفتم این شکلی قبول ندارم باید یک affidavit برای من بیاورید که در این affidavit قید کرده باشید فروش این سیستم بدون واسطه است و مخصوصاً کرمیت روزولت در این دخالت ندارد.

این آدم ژنرال ویلیامسن است و الان اینجا است. ناخوش است الان. ویلیامسن گفت، «من چنین کاری نمی‌توانم بکنم.» گفتم برای چه؟ گفت، «مملکت ما دموکراسی است. اگر کسی نماینده کسی باشد، مستشار کسی باشد پول می‌گیرد به من دخلی ندارد دخالت بکنم.» گفتم که برو با سفیرتان صحبت بکن بگو سفیرتان بیاید. سفیرشان هم Mac Arthur بود. آن وقت با من دوست بود. گفتم بگو سفیرتان بیاید. اما تو فکر بودم. تو فکر بودم که چکار بکنیم؟ چه شکلی می‌شود؟ خاتم هم به ما warning داده که «با این یکدفعه در نیفتی.» ما رفتیم و ما یک خرده فکر کردیم و بعد از مدتی به من خبر داد که سفیر می‌آید. سفیر با مستشار هوائی آمد. اما من ناراحت بودم از این موضوع که خیلی احتمالات زیاد است. خیلی فکر کرده. به فکرم این شکلی رسید که من قبلاً letter of intent قصد خرید این سیستم را دادم، اینها قبولش کردند منتها آن عقب افتاده متوقف شده. بعد از چند سال حالا این پرزیدنت کمپانی با این آمده بنابراین نمایندگی این به آن گذشته بر نمی‌گردد…

این به فکرم رسید و گفتم پرونده را بیاورید و کاغذ خرید و letter of intent بند و بساط و اینها را همه آوردند و ما خواندیم دیدیم بله گفتیم اینها را قشنگ منظمشان کردیم و حالا Mac Arthur آمد. Mac Arthur آمد و گفتم آقای Mac Arthur من این سیستم را می‌خرم ولی مشروط به اینکه affidavit بدهید که دیناری به کسی نده و مخصوصاً باید اسم کیم روزولت تو این نباشد. گفت، «ما نمی‌توانیم بکنیم.» گفتم چرا؟ گفت، «برای اینکه مملکت ما دموکراسی است.» گفتم مملکت شما دموکراسی باشد من دیکتاتوریم اما پولم را دارم می‌دهم و نمی‌خواهم از روی پول من به کسی چیزی بده. خرید مال من است. گفت، «من نمی‌کنم.» گفتم شما به این اصل عقیده دارید که قانون عطف به ماسبق نمی‌‌شود؟ گفت، «چرا.» گفتم خوب من قبلاً این را خریدم. این بعداً آمده. من می‌گویم دلالی که بعداً آمده حق ندارد روی مسئله معامله من که قبلاً گفتم دخالت بکند. گفت، «بیار پرونده‌ات را ببینم. اگر یک همچین چیزی تو داشته باشی جالب توجه است.» صدا کردم و پرونده را آوردند. Mac Arthur به این مستشار هوایی گفت، «پرونده را نگاه کن.» پرونده را نگاه کرد گفت، «عالی است. خیلی عالی است.» گفت، «راست می‌گوئی.» گفتم حالا که راست من می‌گویم تو این letter of intent مرا برایم بنویس با این شرایطی که من می‌گویم. پایان

 
کلیدواژه ها: , , , , ,

  1. محمود says:

    سلام
    من نمی دانم این متن از انگلیسی به فارسی ترجمه شده یا از متن اصلی فارسی بوده ، در هر حال اصلا معلوم نیست اینها چه حرفهایی ی ، آدم احساس میکنه چند نفر در حالت خواب و بیداری به همدیگه هذیان میگن ، متاسفانه باید بگویم که اگر اینها سران مملکت ایران در دوره پهلوی بودند ؟ همین بهتر که سرنگون شدند .

    • sardabir says:

      دوست عزیز – با تشکر و سپاس از توجه شما ، اگر بخشهای قبلی این خاطرات را خوانده باشید حتما توجه کرده اید که این متن از روی نوار صوتی پیاده شده و به دلیل زبان محاوره ای هنگام تبدیل به نوشته سکته هائی در آن به نظر می رسد .

  2. بهمن says:

    از اینکه سفیر چند کشور به پادشاه کشور میگویند کشور را ترک کن شرمنده میشوم بیشتر برای خودم که خود را ایرانی میدانم و سپس برای پادشاه کشور که لگدی به آنها نزد و بگوید که اینجا کشور ما است نه شما.