Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > خاطرات امیرانی – پنج سال با جیب بدهکار وعده‌ای سربار

artcile
خاطرات امیرانی

خاطرات امیرانی – پنج سال با جیب بدهکار وعده‌ای سربار

۲۶ خرداد ۱۳۸۹

در قسمت‌های اول و دوم تا ششم این خاطرات خوانندگان ما، تا اندازه‌ای به چگونگی وام‌دار شدن خواندنیها و سربار بودن، عده‌ای در آن پی برده‌اند و در شماره‌های گذشته اندکی به نوع مزاحمت‌هایی که برای ما ایجاد کرده بودند و چگونگی دوران اشغال، با تشریح هدف از این نوشته‌ها و نتایج حاصل از آن، برای نخستین بار، بی آنکه پرده‌ها به کلی کنار کشیده شود. پرده تار توری، از روی حقیقت دوران اشغال برداشته شد، اینکه دنبال و پایان اجباری آن.

علی اصغر امیرانی و اردشیر زاهدی در منزل زاهدی در حصارک

پایان آغاز کار
ما را دگر زبان شکوه ز بیداد خلق نیست
از ما خطی، به مهر خموشی گرفته‌اند
!

این گفته مربوط به سالها پیش است و یک بار دیگر هم در خاطرات خود آورده و به آن اشاره کرده‌ام تا نگوئید به چه مناسبت امروز، و حالا چرا یک چنین سخنی را به میان می‌آوری؟ و آن اینکه:هر نوع خاطره نوسی، خاصه در مسائل و موضوعات عمومی و اجتماعی و سیاسی، که سر و کار با دیگران دارد و در آن سخن از طرز کار و ندانم کاری‌ها و خلقیات و رفتار آنها با ما یا سایران به میان می‌آید، دست کم باید دو شرط مهم و لازم داشته باشد تا بتوان به آن استناد کرد و یا از آن عبرت گرفت. وگرنه با افسانه پردازی فرقی ندارد و فاقد ارزش می‌باشد.

شرط نخست آن است که به صورت یادداشت‌های روزانه از مشاهدات و مسموعات و استنباطات، خود شخص و یا سایران تهیه شده باشد نظیر یادداشت‌های روزانه ناخدایان کشتی‌ها در گذشته و جعبه سیاه مخصوص ضبط صوت وقایع و رویدادها در هواپیماهای امروز، که در هر سانحه حتی بعد از درگذشت سرنشینان هم، در کمیسیونهای تحقیق مورد استفاده و استناد قرار می‌گیرد.

شرط دوم و مهم دیگر آن است که اگر فردی خاطراتی داشته و نتوانسته و یا نخواسته به موقع آنها را روی کاغذ آورده یادداشت کند، در صورتی که دارای حافظه‌ای قوی و اندکی انصاف هم باشد، می‌تواند در زمان بازنشستگی و بیکاری هم آنها را نوشته و انتشار دهد، مشروط بر اینکه، هر جا که پای خودش به میان می‌آید، از کارها و ندانم کاری‌های خود نیز مانند سایران، همانطور که بوده ولو به زبان، بصورت اعترافات مذهبی یاد کند، نه اینکه در تمامت خاطرات، نظیر آنچه بعضی عاملان و حاکمان در زمان معزولی خود می‌نویسند، خود را مانند شبلی و بایزید معصوم معرفی کرده، سایران را اگرچه سلمان پارسی بوده باشند، شمر و سنان و خولی قلمداد نمایند!

با توجه به این نکته مهم و وجدانی است که ما در اینجا ناچاریم و باید به طور موقت هم شده، به انتشار دنباله خاطرات خود از پنج سال گذشته هنوز به درستی آغاز نشده چون نمی‌توانیم اسناد آن را منتشر کنیم پایان بدهیم.

با آنکه در آغاز کار از همه آنها که به نحوی از انحاء نامی از آنها در این خاطرات آمده و یا می‌آید ضمن پوزش قبلی، خواهش کردیم در صورتی که سخنی به غلط و یا استناد و استنباطی ناروا در این نوشته‌ها در مورد خود و یا دیگران دیدند ما را بیاگاهند تا با کمال امتنان، آن را چاپ کنیم. خوشبختانه و یا متاسفانه مثل اینکه چنین چیزی ندیدند و شاید هم مصلحت خود ندیدند که دم برآورند.

متاسفانه در تمامت دوران سی و هشت ساله انتشار خواندنیها به استثنای چند استثناء که آن هم مربوط به سالهای وانفسای دوران اشغال مجله و عواقب و عوارض مترتب برآن می‌باشد، من خاطرات روزانه به آن معنی که روز به روز نوشته باشم و برایتان شرح دادم ندارم. اجازه فرمائید دلیل ننوشتن یک چنین خاطرات و یادداشت‌های روزانه‌ای را در سایر سالها و همچنین دلیل داشتن آنها را در این مدت، با استفاده از متن خاطرات همان چند سال استثنا که در دیباچه و مقدمه دفتر خاطرات روزانه نوشته‌ام برایتان بیاورم، ولی قبل از آوردن آن باید به یک نکته مهم دیگر اشاره کنم و آن اینکه: برخلاف استنباط و استنتاج بعضی از خوانندگان خاصه کسانی که در این خاطرات به نحوی از انحاء از آنها نامی به میان آمده، این نوشته‌ها همه‌اش ایراد و اعتراض و انتقاد و یا شرح ندانم کاری نیست، در آن تحسین و تقدیر و سپاس از مردم قدرشناس و کارهای خوب و انسانی آنها و حتی همین مورد انتقاد قرار گیرندگان نیز وجود دارد، که متاسفانه نوبت به آنها که رسید خاطرات درز گرفته شد و آسمان طپید!

به طور مثال همان نخست وزیری که مشاور مطبوعاتی بعدیش، آن بلاها را به سر ما و خواندنیها آورد، یک مشاور مطبوعاتی دیگر هم داشت که انسان نبود، فرشته بود، آن هم فرشته نجات و نه تنها نسبت به ما بلکه نسبت به همه آنها که به نحوی از انحاء در تار تنیده عنکبوت دستگاه می‌افتادند و صدای استغاثه آنها به گوشش می‌خورد، نقش ناصح و ناجی و پزشک معالج را داشت، هم بیمار را نجات می‌داد و هم به بیمارستان و رئیس پرکار و گرفتار آن خدمت می‌کرد و هم به مملکت.او که هرگاه و بیگاه به صورت سنگ صبور به حرفهای ما گوش می‌داد و به موقع از خیلی کارها که به نام دولت می‌کردند و رئیس دولت از آنها کوچکترین اطلاعی نداشت جلوگیری می‌کرد و یکی از آنها دستور جلب ناحق و ناروای نویسنده خواندنیها بود که به صورت توطئه علیه مطبوعات مستقل و آزاد نقشه‌اش را کشیده بودند و او به محض اطلاع از آن جلوگیری کرد، آن هم در مرحله اجرا و قطعا به دستور شخص امیرعباس هویدا. بنابراین:عیب می‌ جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی!

با آنکه کار اجرائی نداشت و رنود به خاطر وصله ناجوربودن به خود راهش نمی‌دادند در مواردی که زورش به بالاترها نمی‌رسید، سعی می‌کرد با همدلی و همدردی با ستمدیده او را تسلی دهد، چنانکه ساعت‌ها تلفنی با خود ما این کار را می‌کرد. آن وقت من از یک چنین کسی که وقت و بیوقت، حتی روزهای تعطیل هم مزاحمش بودم، دو سه سال است که هیچگونه خبری ندارم و نمی‌دانم هم کجاست، این است مراتب حقشناسی خود ما! کسی که انتظار دارد،دیگران درباره‌اش حقشناس و قدردان باشند.

این مشاور مطبوعاتی نخست وزیر و کارشناس روابط عمومی، منصور محسنین بود، که به مصداق: الله یحب المحسنین هرکجا و در هر کاری که هست خداوند موفقش بدارد، چنانکه چون ما نفرین گویی را به دعاگوئی وادار کرده است.شما خیال می‌کنید اگر یکی دو نفر از این قبیل کسان، به جای گروه بدخوهان، در کار و نار بزرگان مشیر و مشار بودند، باز هم این همه ندانم کاری از آن مردان کاری بیادگار می‌ماند، نه بخدا، نه به پیر، نه به پیغمبر!

اکنون برای اینکه بدانید چرا نویسنده‌ای چون نویسنده خواندنیها خاطرات روزانه ندارد و چرا آنچه دارد فقط مربوط به آن دوران سیاه است، به این دو نوشته که به صورت مقدمه در دیباچه دفتر خاطرات همان ایام نوشته شده توجه فرمائید:

به نام خداوند بخشنده مهربان

«مدتهاست تصمیم دارم خاطرات شخصی و مشاهدات خصوصی خود را از مطالب و مسائلی که روزی ممکن است مملکت و مردم را به کار آید یادداشت کنم ولی به دو علت تاکنون نتوانسته‌ام این کار را بکنم.علت نخست آنکه مسائل روز و روزانه و ۱۶ ساعت کار به صورت خواندن و نوشتن فقط که انجام وظایف و مسئولیت‌های مدیریت و سردبیری و سر و کله زدن با کارگر و کلنجار رفتن با کارداران باشد تعطیل ناپذیر هم هست علاوه بر سایر گرفتاری‌ها تا کنون مجالم نداده و هنوز هم نمی‌دهد. سبب دیگر و مهمتر آنکه هنوز نمی‌دانم برای چه زمانی می‌نویسم و به چه منظور؟

اکنون هم با آنکه دو علت توام با علل ترمز کننده دیگر باقی است معهذا سعی می‌کنم به زور هم شده قسمت‌هائی از آنها را در همان روز وقوعشان بروی کاغذ بیاورم و چون هنگام تحریر هدف مشخص نیست بالطبع غرض در آن وجود نخواهد داشت تا چه رسد به خلاف.این یادداشت‌ها برای کسی نوشته نشده و به طریق اولی برای چاپ و انتشار در هیچ عصر و زمانی هم نیست. ممکن است بپرسید پس هدف از انشاء آن چیست؟ هیچی که هدف نمی‌شود!

حقیقت این است که چند سال پیش روزی در سرگذشت شخصی که از فرط ناراحتی اعصاب در شرف دیوانه شدن بود خواندم که پزشک روانشناس به او گفته بود: هر وقت از دست دستگاه و یا فردی یا چیزی ناراحت و عصبانی شدی، برو به بیابان و جای خلوتی آنچه دلت می‌خواهد بگو و به هرکس که میل داری، تا دلت می‌خواهد فحش و ناسزا بده!من هنوز به این مرحله نرسیده‌ام، کسی چه می‌داند شاید هم بالقوه چنین استعدادی پیدا کرده باشم، و چون در این سرزمین تمام کوه و صحرا و بیابانها و حتی وسیله رفتن به آنجاها را از مردم گرفته‌اند، زمین خواران به نام ملک شخصی به نحوی و دست اندرکاران به نحوی دیگر به عنوان منابع طبیعی، لاجرم این صفحات را به جای بیابان خدا گرفته، در آن به جای فریاد، قلمفرسائی می‌کنم.

چون مطالب مندرج در آن برحسب روز نوشته می‌شود ممکن است مطالبی ضد و نقیض و یا ناسخ و منسوخ روز دیگر در آن دیده شود، که دلیل اصالت آنهاست برای اینکه من در هر روز استنباط آن روز خود را روی کاغذ می‌آورم و این استنباط ممکن است غلط و یا اشتباه باشد که این اشتباه در روزهای دیگری آشکار گردد.برای کسی که در شبانه روز به اقتضای کارش ساعت‌ها باید بخواند و بنویسد دشوار است که نوشته دیگری از خود بگذارد، با اینهمه فشار درد و اختلاف درک و فهم با مردم زمانه خاصه دست اندرکارانشان آنقدر زیاد است که فریاد و فغان هر قدر هم که زیاد باشد کم است.

جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۴۷
ع ـ امیرانی

با آنکه نمی‌خواهم و نمی‌توانم هم، از متن خاطرات روزانه آن ایام، حتی یک سطر هم بازگو کنم، با وصف این برای اینکه نوع و نمونه‌ای از آن را، که نوع و نمونه‌ای از حال و روز وضع یک نویسنده از نوع روزنامه‌نگار، متهم به همکاری با دستگاه می‌باشد برای ضبط در تاریخ هم شده به نظر خوانندگان برسانم. قسمت‌هائی از خاطرات یک شبانه روز تنها را با حذف اسامی افراد و شخصیت‌ها از آن اینجا برایتان می‌آورم، تا بدانید چه می‌گویم و از که می‌گویم:

مستخرج از دفتر خاطرات روزانه مورخ جمعه ششم تیرماه ۱۳۴۸

«سه چهار شب است از فرط ناراحتی خیال، با تمام نیازی که به استراحت دارم خواب بر چشمم نرفته است. من در دوران زندگی سراسر رنج خود شب‌های ناراحت کننده و اضطراب آور زیادی پشت سر گذاشته‌ام. ولی در تمام آنها به کمک راحتی وجدان که بهترین نوع مسکن می‌باشد، موقتا هم شده به خواب رفته‌ام برای اینکه در همه آنها بیگناه محض بوده‌ام و هر بار روی سوءتفاهم فقط چوب گزارشهای ناروا و غرض آلود و یا تهمت و دروغ و اشتباه و استنباط غلط دیگران و یا اختلافشان با سایران را خورده‌ام.

من تا کنون خیال می‌کردم هر فردی در زندگی فقط مسئول اعمال و رفتار خودش می‌باشد و همینکه کسی خلافی نکرد و گناهی مرتکب نشد خیالش راحت است و حال آنکه این اشتباه محض است.

در شرح حال امام محمد غزالی دانشمند و روحانی عالیمقام ایران و اسلام خواندم که: آن مرد بزرگ شبی تا سحر، از فرط ناراحتی بیدار ماند. او که م انند ما در اشتباه بود، خیال می‌کرد انسان همینکه خودش کار خلافی نکند کافی است که وجدانش آسوده و خیالش راحت باشد و حال آنکه چنین نیست. او دریافت که در زندگی تنها درست و بی‌آزار بودن و اوقات عمر را صرف هدایت و ارشاد مردم نمودن برای مصون ماندن از گزند مردم زمان به ویژه نوع حسود و بدخواه آن کافی نیست و چه بسا بیگناه‌ترین و حتی با حسن نیت‌ترین افراد هم مانند خود او گرفتار دشواری‌هایی شوند که در پیدایش آن کوچکترین سهمی نداشته‌اند.

خاصه در عصر ما، که یک نفر هواپیماربا در آن سر دنیا می‌تواند خیال همه مردم را در هر گوشه از جهان ناراحت کند، تا چه رسد به خلافکاریها و ندانم کاری‌های همسایگان و ساکنان یک ناحیه، که نه تنها قادرند از اهل خانه و محل بلکه از مردم یک شهر و کشور نیز سلب آسایش نمایند چنانکه یک نفر خراسانی همشهری غزالی مرتکب اشتباهی شده بود و چون ایرانی و اهل خراسان بود و در نظامیه بغداد هم دانشجو، لاجرم پای غزالی را که فقط استاد و همشهری او بود، در این توطئه به میان آورده بودند. در صورتی که غزالی روحش از ماجرا خبر نداشت. ولی این برای صاحبان سوءعظن کافی نبود. به همین مناسبت آن استاد گرانمایه و خدمتگزار را مدتها بیگناه تحت نظر داشتند.خواب ناراحت ناشی از فقر و کمبود حتی درد و بیماری، در برابر ناراحتی روحی عین راحتی است. خاصه ناراحتی‌هائی که انسان سبب و علت آن را نداند و باعث را هم نشناسد.

نخستین شب ناراحتی من در دوران زندگی روزنامه نگاری، شب ۱۷ آذرماه سال ۱۳۲۱ بود. که به دستور قوام‌السلطنه، به اتفاق برادران مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات و سایر روزنامه‌نگاران آن روز به اتهام مسخره ماموریت از طرف دربار، به منظور آتش زدن خانه او، که سرانجام خودشان هم به بیگناهی من پی برده آزادم کردند که چگونگی آن در یادداشت‌های صد صفحه‌ای واقعه ۱۷ آذر، در همان اوقات در روزنامه اطلاعات چاپ و جداگانه منتشر شد.

دومین شب ناراحت کننده در زندگی نویسنده این سرگذشت شب چهارشنبه ۲۸ مرداد ماه سال ۱۳۳۲ بود که روز پیش از آن دندانپزشک دکتر عسکری سردبیر سابق مجله که به خرج ما برای تحصیل به خارج رفته و برگشته بود از فرط کینه ناشی از رشک طی سرمقاله سراسر توهین آمیزی نسبت به مقدسات مملکت در شماره ۱۰۰ مجله فردوسی روز ۲۷ مرداد، نوشته بود:

«توطئه علیه دولت در منزل مدیر خواندنیها چیده شده بود!» و با این نوشته مغرضانه و سراپا کذب می‌خواست افراطیون جبهه ملی را به آتش زدن اداره خواندنیها وادار کند که روز بعد قیام ملی ۲۸ مرداد پیش آمد و خدا نخواست که اداره و چاپخانه خواندنیها هم مانند مملکت به آتشی که این آتش افروزان روشن کرده بودند بسوزند ولی سبب ناراحتی آن شب من چیز دیگری بود….»

مرا ببخشید که اگر نمی‌توانم بیش از این به نقل از مطالب دفتر خاطرات بپردازم و به ناچار آن را ناتمام می‌گذارم.
همینقدر بدانید اداره‌ای که آن اوقات از آسیب بیگانه پرستان و آشوب طلبان به قدرت خدا نجات پیدا کرد بعدها طی دو سال دوران اشغال که عصر رونق و رفاه باشد، به دست اشغالگران در آتش بدون دود سوخت، سوختی که هنوز هم بعد از گذشت شش سال کسی حاضر نیست به ما بگوید چرا، تا چه رسد به اینکه خسارت به کسی بپردازد. شکنجه یعنی همین. لازم نیست که همیشه داغ و درفشی در کار باشد!

در روزگار سخت دوران اشغال و ایام بعد از آن، که مجله به نام من و کام دگران بود(۱) با آنکه شب و روز بر سر آتش بودیم، حق نداشتیم بجوشیم، حتی مجال آه را هم از ما سلب کرده بودند. نشریه‌ای که نتواند درد خود را مطرح کند، درد مردم را چگونه می‌تواند؟! و اینهم شکنجه از نوعی دیگر.در تمامت آن دوران و دوران بعد از آن، به استثنای چند نامه به چند شخصیت معروف و متنفذ، از جمله خود کارگردان معرکه، که نوع و نمونه یکی از آنها را در شماره ۱۴ ملاحظه فرمودید و نمونه‌های دیگر آن را انشاالله در صفحات تاریخ باید بخوانید، با کسی در مورد این گرفتاری نمی‌توانستیم حرف بزنیم تا چه رسد به مشورت و درد دل، چنانکه هنوز هم نمی‌توانیم.

یگانه مشاور امین و صدیق و راهنمای اندیشمند و دل آگاه ما که در این ماجرا سه بار با او به مشورت پرداختیم، همان کسی است که مشاور افتخاری و مایه مباهات ملت ماست.

بار اول روز پنجشنبه ۱۲ تیرماه ۱۳۴۸ در بازگشت از جلسه مذاکره سه نفری در حضور نخست وزیر و وزیر اطلاعاتش منصور بود، که با اعتماد و اطمینان به وعده‌های آنان و در باغ سبز نشان دادنهایشان، موفق و مغرور بیرون آمده، چون ذاتاً دیرباور خلق شده‌ام یکراست دست تفال به دیوان بهشتی بیان مشاور دائمی خود حافظ دراز کردم و طبق شرح مندرج در صفحه ۱۱۷ خاطراتی که هرگز منتشر نخواهد شد «السان الغیب طی سه بیت کامل و مستدل و منطقی و منطبق با واقعیت در پاسخ به اینکه آیا این وعده‌ها را باور کنم و روی آنها حساب کنم یا نه گفت:

گروه بباد مزن، گرچه بر مراد وزد
که این سخن به مثل، مور با سلیمان گفت:
«به عشوه‌ای که، سپهرت دهد، ز راه مرو
ترا که گفت که: این زال، ترک دستان گفت؟!»

با آنکه سخن حافظ دلکش و دلنشین بود و بعدها هم صد در صد درست از آب درآمد، از شما چه پنهان آنروزها نتوانستم و نمی‌خواستم هم آن را باور کنم، کیست که سخن نخست وزیر زنده و حی و حاضر وقت را ندیده گرفته، شعر حافظ را باور کند؟

بار دوم هنگامی بود که سردبیر تحمیلی دولت، می‌خواست طی قراردادی خاص و خصوصی که من هم از روی کاغذ آوردن مواد آن که تکلیف هرکس و میزان مسئولیت او را روشن می‌کرد بدم نمی‌آمد، مشارکت خود را که عملا وجود داشت رسمی کند که حافظ مرا هشدار داده گفت:

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

که اتفاقا نان ما را خورد و نه تنها سنگ بلکه تیر تفنگ هم به سوی جام مجله و موجودیت صاحب آن انداخت. منتها انسجام جام و قوام و دوام آن، طوری نبود که این تیرها کارگر شود. همه آنها یکی پس از دیگری کمانه کرد و به سوی کمانداران بازگشت:
صبا بگوی به آن یار دام مکر نهنده
که مکر باز نگردد، مگر به مکر کننده!

ادامه دارد …..

برای مطالعه بخش قبلی خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات   پیش از آن  پیوند  پائین همان صفحه را دنبال کنید .

 
کلیدواژه ها: , , , ,

Comments are closed.