Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > کردهای ایران و سروده تازه سیمین بهبهانی
artcile
کردها و صدرالدین الهی

کردهای ایران و سروده تازه سیمین بهبهانی

۱۱ خرداد ۱۳۸۹

دلم گرفته‌است
دلم گرفته‌است
به ایوان می‌روم و انگشتانم را
بر پوست کشیدۀ شب می‌کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند

بخشی از شعر دلم گرفته است
از: فروغ فرخ‌زاد

همه این دو هفته این چند خط شعر فروغ توی سرم صدا می‌کرد و من دلگرفته حتی ایوانی نداشتم که به آن پناه ببرم. بچه‌های کُرد را از طناب آویخته بودند. شعر سیمین خانم دیرتر از وقت معمول به‌دست من رسید وتا من به‌خود آمدم جهانی شد مثل همه کارهای دیگرش. بعد در میان روزنامه‌های کهنه یک شماره هفته‌نامه «ایران تریبیون» چاپ سن‌حوزه کالیفرنیا را پیدا کردم.

روزنامه‌ای که با همت همکار سالهای دور جوانیم پرویز قاضی‌سعید چاپ می‌شد و من به آن مقاله‌هایی در قوارۀ همین یادداشتها می‌دادم. آه که از آن سال تا به‌امروز ما روزنامه‌نگاران حرفه‌ای و واقعی چه عمری بر سر این کار گذاشته‌ایم. من به همۀ همراهان و همسفران صادقم که بی توقع پاداش و جایزه و افتخارات کاغذی، در این سالها با حقیقت، کاغذ سیاه کرده‌اند افتخار می‌کنم. ایران‌تریبیون یکی از این اولین‌ها بود. یکی از یادداشتهای من که با عنوان کلی «رقعه‌ای چند در یک مرقع» منتشر می‌شد شامل چهار رقعه یا نامه بود. رقعۀ دوم به کردها اختصاص داشت و من آن را خطاب به شیوخ کردها در آن روز نوشته بودم. شیخ عزالدین حسینی، شیخ عثمان نقشبندی و شیخ معصوم نقشبندی که از راه ترس و تقیه سکوت نکرده بودند اما لازم بود که حرفی بزنند و لاجرم من این رقعه را خطاب به آنها نوشته بودم.

قصابیهای خلخالی در کردستان از یادها نمی رود

این مال ۲۸ سال پیش است. مال هفتۀ پیش نیست که فرزاد را از دار آویختند. مال آن سالهاست که شیخ خلخالی شاگرد قصاب آیت‌الله خمینی در فاصلۀ ۹ روز از ۲۸ مرداد تا ۶ شهریور ۱۳۵۸ (یعنی در حالی که هنوز انقلاب شکوهمند یکساله نشده بود) ۵۸ کُرد را بی محاکمه اعدام کرد و عکسهای این اعدام‌های وحشت‌انگیز جایزۀ عکاسی پولیتزر سال را برد. و عکاس تا بیست و چهار پنج سال بعد جرأت نمی‌کرد که بگوید تصویرها کار اوست و جایزه‌اش را بگیرد.

این یادداشت را من آن سالها نوشتم و این روزها که دلم سخت گرفته‌است پیدایش کردم. امن برادران کُرد را خیلی دوست می‌دارم. این دوست داشتن از سالهای دور در من ریشه کرده و به‌مرور ایام استوارتر و محکمتر شده. بذر این مهر را پدرم در دل من کاشت. به‌دلیل آنکه در سالهای جوانیش مأمور مالیه در کردستان بود و لاجرم دوستان کُرد‌زبان بسیار داشت و همیشه از آنان به نیکی یاد می‌کرد و باب مکاتبه و رفت و آمدش با آنها هموار ه گشوده بود.

پدر می‌گفت:ـ کردها مردمی مهربان، انسان، متعهد به کار، پایبند به قول، رفیق پشت سر و دشمن روبرو هستند.او شیعی‌مذهب بود و با اینهمه اعتقاد داشت که ائمه سنّت در کردستان از قبول عام برخوردارند و در پی دم و دستگاه ظاهری و خلافت در محله نیستند.دستشان را دراز نمی‌کنند که مردم ببوسند بلکه خود در بوسیدن صورت مردم پیشقدم می‌شوند.

پدرم می‌گفت:ـ کردها برادران همخون چسبیده به‌ما هستند و بیعرضگی‌های حکومت عثمانی و ایران قاجار سبب شده است که آنان از ابتدایی‌ترین حقوق قبیله‌ای در آن زمان محروم باشند و بعدها هم دشمنان واقعی ایران نگذاشتند که با اجرای صحیح قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی آنان و دیگر اقوام ایرانی به حقی که قانون برایشان معین کرده بود، برسند.روزی که قاضی‌ها را اعدام کردند پدر سر تکان داد و گفت:ـ اینها از قدیمی‌ترین، اصیل‌ترین، ایرانی‌ترین خاندانهای کُرد ایرانی بودند و تنها می‌خواستند در زادگاهشان فرهنگ چندین‌هزارسالۀ خود را حفظ کنند، در غنای آن بکوشند و به یک مظلومیت چندین صدساله خاتمه دهند…و به تمام مقدسات عالم پدرم اصلا کمونیست نبود.

بعدها من در چند سفر به کردستان حقیقت حرفهای او را دریافتم. من نیز آزاده‌مردانی را دیدم بر پشت اسب سوار و با دلی به‌‌وسعت دریاها و دستی به‌گشادگی آفتاب و باوری به‌رنگ خرّم‌بهار و صفائی مثل چشم تازه از اشک‌شسته.در بسیاری از این سفرها من دست در سفرۀ گشادۀ آنان داشتم که نیمۀ بیشتر قرص نان را پیش من می‌نهادند و قاتق اندک را نثار من مهمان می‌کردند. با دوستان کُرد شکار می‌رفتیم. سیاست می‌بافتیم. در شب‌های خرم چوچی می‌گرفتیم و گاه در محضر مرادان خردمندشان دوزانو می‌نشستیم و بوسعید و بایزید و مولانا را از چشم دیگری می‌دیدیم و از زبان مادربزرگها قصۀ همۀ قهرمانها را به‌یکسان می‌شنیدیم که:تفنگی بود و اسبی و مردی و قراری و دشمنی بود و نامردی و وعده‌ای. قهرمان روی اسب می‌افتاد و مثل اسفندیار چوب گز در چشم.

حضرات شیوخ، حضرت شیخ عزّالدین، حضرت شیخ عثمان و حضرت شیخ معصوم
یک روز برای دخترم باران به‌سبب اشتغال من و مادرش، جویای پرستاری شدیم. در خانۀ ما را زدند و زنی خوش‌سیما و سپیدرو با چشم‌های سبز به درون آمد. اسمش معصومه بود. ما از همان دم به او معصومه خانم گفتیم چون وقتی از او پرسیدیم ضامنت کیست؟ جواب داد خودم که یک کُردم. و همین برای ما کافی بود. معصومه خانم مادربزرگ باران و مادر ما شد و تا روزی که من به غربت افتادم کنار ما بود.معصومه خانم به همۀ ما معنی مهربانی، خوشرویی، دوست داشتن را یاد داد و هم او بود که با زیستن در کنار ما، به ما آموخت که با کار شرافتمندانه می‌توان زندگی شرافتمندانه داشت. حالا در صحبت‌های ما معصومه خانم معیار اندازه‌گیری‌های جالبی است.
«اگر یک خُرده خنده‌روتر باشد مثل معصومه خانم است.»«اگر یک کم رنگ صورتش روشنتر باشد عین معصومه خانم است.»باران هنوز او را معیار و اندازۀ تمام خوبیهای دنیا می‌داند و دوستش زویا که او هم با معصومه خانم زیسته، همیشه به رفیقش در این یادآوری‌ها کمک می‌کند.

حضرات شیوخ، حضرت شیخ عزّالدین، حضرت شیخ عثمان و حضرت شیخ معصوم
معلم که شدم در آن دانشکده، شاگرد کُرد زیاد داشتم. با اعتقاد و باوری که آنها به من داشتند از اعتقادات سیاسی خود صریحاً با من حرف می‌زدند؛ کاری که شاگردان دیگر بعد از مدت‌ها به‌زحمت به آن رضایت می‌دادند. آن وقت بود که من فهمیدم دمکرات، کومله‌ای، بارزانی، طالبانی، اتحادیه‌ای و… در میان آنها هست و با اینهمه تفاوت افق سیاسی، باز همه و همه کُرد بودند. راستگو، دلیر، مهربان، گردن‌فراز، منظم، خوش‌قول، سختکوش، با پشتکار، لطیف و سرشار از عشق.یک دخترک کوچک پروانه‌آسائی هم داشتم. شاگردم اسمش شیلان بود. یک روز که معنی اسمش را پرسیدم گفت نام گلی است در کوهستانهای مهاباد که جای دیگر هم نیست و وحشی و سرکش است و عاشق باد.

حضرات شیوخ، حضرت شیخ عزّالدین، حضرت شیخ عثمان و حضرت شیخ معصوم
در این روزها دنیا به‌روی ایران چشم بسته و بدتر از همه به روی کردستان هم. روزنامه‌های تهران مرا به گریه می‌اندازد وقتی می‌بینم کومله‌ای، دمکرات، اقلیتی و… گروه گروه زیر آتش بمب و گلوله از پا می‌افتند و از قرارگاه حمزه سیدالشهدا، هندان جگرخوار جگرِ جگرگوشه‌های شما را پاره‌پاره می‌کنند. شما که من به‌خاطر دارم اکثرتان در مقام و کسوت روحانیت، مبارزان فعال و کاردان و کارکشته‌ای بودید و به‌جای در خانه نشستن و قبول نذورات و تحف و هدایا، خود اکثراً به عرق جبین و کد یمین امرار معاش می‌کردید، یک بار دیگر کاری بکنید.قوم بزرگ کُرد به موسی‌بن عمران این زمان احتیاج دارد که آنان را از نیل بلا و قلزم فتنه برهاند. شما صاحب عصا و ید بیضا هستید.

نگذارید که سامری آتش برخاسته از طور قرن‌های شما را دوباره در طومار فراموشی بپیچد. روزی نیست که شصت تا هشتاد مرد از مردان شما مردانه به خاک نیفتند. روزی نیست که شیلان‌های کوهستانهای شما به دست بادهای وحشی و سیاه غارت نشوند. خاموشی جهان را بشکنید. ساده‌دلی، مهربانی، باور وعده‌های این و آن کافی است. شما ایرانی هستید. از من ایرانی‌تر، از من ایران‌شناس‌تر.
یادم است آن وقت‌های پیش چند مدتی در مدرسۀ السنۀ شرقی پاریس چند شبی به کلاس درس تمدن و فرهنگ کُردی می‌رفتم. استاد فرانسوی کلاس یک شب به من گفت:«اگر شما بدانید که زبان شیرین فارسی شما گاه در برابر کُردی چقدر لنگ است عصبانی می‌شوید.» و چون مرا کمی افسرده دید، افزود:
«ولی فراموش نکنید که ایران مجموعه‌ای از فارسی کُردی، آذری، ترکمنی است و شعر و ادب و فرهنگ ایرانی مجموعۀ اینهاست.»

حضرات شیوخ، حضرت شیخ عزّالدین، حضرت شیخ عثمان و حضرت شیخ معصوم
لطفاً برای کاکهای دلاور که به خاک می‌افتند و شیلان‌های مهربان که به‌دست بادهای سیاه تاراج می‌شوند فکری بکنید. لطفاً فکری بکنید.
با عرض اخلاص و احترام

تازه ترین سروده سیمین بهبهانی

بگو چگونه بنویسم
یکی نه، پنج تن بودند
نه پنج، بل‌که پنجاهان
به‌خاطرات من بودند

بگو چگونه بنویسم
که دار از درخت آمد
درخت، آن درختانی
که خود تَبَرشکن بودند

بگو چگونه بنویسم
که چوب دارها روزی
فشرده پایِ آزادی
به ساحت هر چمن بودند

نسیم در دِرَختِستان
به شاخه‌ها چو می‌پیوست
پیام‌هاش، دست‌افشان
به‌سوی مرد و زن بودند.

کنون سری به هر داری
شکسته‌گردنی دارد
که روز و روزگارانی
یَلانِ تَهم‌تن بودند

چه پای در هوا مانده
چه لال و بی‌صدا مانده
چه خامشند این سرها
که صد سخن بودند

مگر ببارد از ابری
بر این جنازه‌ها اشکی
که مادران جدا مانده
ز پاره‌های تن بودند.

ز داوران بی‌ایمان
چه جای شِکوِه‌ام کاینان
نه خصم ظلم و ظلمت‌ها
که خصمِ دوالمِنَن بودند.
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

 
کلیدواژه ها: , , , , , , ,
  1. shad says:

    هدف ،جنبش سبز ملی‌ ایران-تا کنون در این رابطه کنکاش‌ها ی زیادی شده و من به این نتیچه تاریخی‌ رسیده‌ام که ،هدف این جنبش باید و را ه دیگری ندارد ،جز خروج ایران از مناسبت نا‌ بودگر و ویرا نگر ،جهان سوم،زیرا مناسبت جهان سوم ،تو ا زون جهان را بر هم زده و ظرفیت ،رشد و تکا مل را از دست داده.این مناسبت روزانه هستی‌ میلینها انسان را نا‌ بود میکند و باعث خروج میلیونها انسان از روند تکا مل شده.خروج ایران از این مناسبت ،رشد ملی‌ ما را هماهنگ کرده و باعث هماهنگی‌ موزون ما با جهان پیشرفته را فراهم میکند.در جهان فعلی دو کا تگری وجود دارد.۱- کا تگری جهان سوم، شا مل ،کشور‌ها ی موسوم به جهان سوم و چین ، روسیه …۲- کا تگری کشور‌ها ی پیشرفته .ما این با ر باید از امیر کبیر ،مشروطه ،مصدق و قیام ۵۷ بیا موز ایم تا از این دایره نکبت جهان سوم خا ر ج شویم.ظرفیت جنبش ایران این تونا ییی را دارد .این استراتژی یعنی‌ خروج از جهان سوم باید در عرصه ملی‌ منطقه و جهانی‌ بین ایرانیان ترویج شده و به بحث گز اشته شود.ما باید پرچمدا ر این تحول انسانی‌ شویم.