Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > نقش قطبی و تلویزیون در انقلاب از خاطرات ارتشبد طوفانیان
artcile
خاطرات طوفانیان

نقش قطبی و تلویزیون در انقلاب از خاطرات ارتشبد طوفانیان

۴ خرداد ۱۳۸۹

بخشهای اول و دوم خاطرات ارتشبد حسن طوفانیان  در گفتگو که با  ضیاء صدقی از   طرح تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد را پیش از این در خواندنیها مطالعه کردید اینجا . اینک بخش سوم که آخرین بخش از گزیده خواندنیها از این خاطرات هست به نظرتان می رسد  . ارتشبد طوفانیان در بخش پیشین حکایت بازدید شاه از مرکز آموزشها را در بحبوحه شروع انقلاب آغاز کرد و  به آنجا رسید که «آن آنروز کارگرها را گذاشته بودم تو تمام بالکنی‌ها. تمام پشت بام‌ها. دور تا دور بیست و پنج هزار نفر شوخی نیست. اینها را آنجا گذاشتم شاه را هم آوردم وسط اینها. قبلاً با قطبی رئیس تلویزیون و رادیو صحبت کردم که آدم بفرست آنجا فیلم‌‌بردارد چیز بکند تو تلویزیون نشان بدهد و شاه روحیه‌اش بالا برود بلکه تصمیم بگیرد و مملکت نجات پیدا بکند»….

تمام شد، آن روز تمام شد و طوفانی شد و باد گرفت و همه بهم خورد. شاه، هم سوار هلیکوپتر شد برگشت و اتومبیل‌ها شلوغ شد و نشد. بالاخره بهم خورد. آن روز رفت شب آمدم من خانه. من آمدم شب خانه نگاه کردم به تلویزیون. دیدم آه یک معاون مرا دارد نشان می‌دهد با شاه. سپهبد نجاتی نژاد، پسر بسیار خوبی بود. این معاونین من که به اسم می‌برم پسرهای بسیار خوبی بودند.

شاه پس از پرواز با یکی از جنگنده بمب افکنهای شرکت مک دانلد دوگلاس در امریکا

این نجاتی نژاد این توکلی، اینها زار می‌زدند پهلوی من می‌گفتند «به شاه بگو تصمیم بگیرد نگذار این آخوندها این کار را بکنند.» بعد شب تو تلویزیون نگاه کردم دیدم آه فقط این نجاتی‌نژاد و شاه را نشان می‌دهد. جمعیت کو؟ به قطبی گفته بودم تلویزیون بیاورد دوربین بیاورند کو پس این جمعیت، هیچی.

تا وقتی که در لس آنجلس تا وقتی که در واشنگتن زن شما، زن بنده و امثالهم سفره حضرت رقیه می‌اندازند خمینی به خر خودش سوار است صد در صد

صبح آمدم اداره نجاتی‌نژاد آمد پهلوی من گفت: «تیمسارشما فکر می‌کنید دیشب من متأسف شدم از این فیلمی که دیدم یا خوشحال؟» گفتم اگر عقل داشته باشی متأسف شدی. اگر عقل نداشته باشی خوشحال شدی.» گفت: «شما که می‌دانید من عقل دارم. من متأسف شدم در اینکه دیدم نه تلویزیون دست شاه است نه رادیو. دست کسان دیگری است. این مملکت دست شاه نیست دست…»

رضا قطبی مدیر عامل تلویزیون ایران و منسوب فرح پهلوی

س ـ تیمسار شاه در این بازدید یونیفورم نیروی هوائی پوشیده بودند؟
ج ـ بله ممکن است.

شاه در مرکز آموزش نیروی هوائی

س ـ بله. برای این که من عکس این را در روزنامه واشنگتن پست مثل اینکه دیدم

.ج ـ بله. آن موقع من آمده بودم. گفت: «خیلی بد است.» گفتم: «خوب، کاری نمی‌شود کرد.» فردا من رفتم پهلوی شاه. فردا یا پس فردا رفتم پهلوی شاه. قطبی هم تو دفتر آژدان نشسته بود. آره. به قطبی گفتم: «مگر من با شما تلفنی صحبت نکردم مگر قرار نبود تلویزیون نشان بدهد؟» گفت: «والله رادیو تلویزیون دست من نیست. جوانها آمدند دست یک دسته دیگری است.»گفتم: «یعنی چه آخر؟ یعنی چه دست من نیست؟» ما پا شدیم و رفتیم شرفیاب شدیم. کارهایمان را کردیم و گفتم:

«اعلیحضرت، این بازدیدی که تشریف آوردید این چیزی که دیدند تلویزیون دست شما نیست.» هیچی نگفت. گفتم: «یک همچین اتفاقاتی افتاده، یک همچنین چیزی دیشب که دیدید.» خوب حرفی نزد. این گذشت و چند روز گذشت و به من گزارش دادند که در پارچین اعلامیه بر ضد شاه پخش کردند. من اعلامیه را نگاه نکردم ولی به من گزارش دادند گفتم که آن ضد اطلاعات را هم خواستم و گفتم بروید پخش کننده اعلامیه را پیدا کنید ببینید این اعلامیه از کجا آمده. پیدا کردند. یک کارگر پیدا کردند آوردند پهلوی من با پدرش، مادرش، خواهرش، برادرش که اینها پنج نفر بودند بیست و پنج هزار تومان در ماه حقوق می‌گرفتند تو پارچین.
س ـ یعنی ۵ نفری؟
ج ـ ۵ نفری. بیست و پنج هزار تومان، بیست و چهار هزار تومان درست رقمش یادم نیست. ولی در این حدود پنج نفری حقوق می‌گرفتند. دو تا آپارتمان داشتند. همه جور زندگی داشتند. اما یک آخوند آمده بود دو کیلومتری پارچین. تو یک مسجد. فکر می‌کنم این خلخالی بوده فکر می‌کنم نمی‌‌دانم یا یکی مشابه این. که به من گزارش دادند که این آخوند رفته خوزستان را بهم زده، شیراز را بهم زده حالا آمده اینجا. گفتم بگیریدش و گویا گرفتند حالا درست یادم نمی‌آید. گرفتندش یا نگرفتندش. درست یادم نمی‌آید. برای اینکه خلخالی رفته بود تو زندان. خیلی عقب من گشته بود من فکر می‌کنم خلخالی بوده یا اینکه اینها نیستش پیش خودشان تبلیغات…

در سازمان ساواک ما دانش نبود، دانش نبود که ببیند آخوند دارد چکار می‌کند

آخر می‌دانید ملا نصرالدین خوب است وسط این صحبت‌ها. گفت آنجا آش رشته می‌دهند دروغکی یک دسته دویدند تا دویدند یک چند نفر که دویدند این را گفت خودش هم باور کرد خودش هم دوید واسه دروغی که خودش گفت. برای این که این آخوندها اینقدر به ما دروغ گفتند، به ما نسبت دروغ بستند که الان خودشان هم باور می‌کنند برای اینکه به من نسبت دادند سی و پنج میلیون تومان من دادم نمی‌دانم چه کردم. فلان چه کار کردم آمدم.

اولاً از این خبرها نبود. از این پولها نبود. اینها الان دارند این کارها را می‌کنند. من مبارز حق و حساب دادن بودم در مملکت. آمریکائی‌ می‌گویند ما سازمانی که ارتشبد طوفانیان داشت در دنیا بی‌سابقه است. برای اینکه من یک دسته جوان داشتم میلیاردها دلار خرید می‌کردند یک دانه سیگار نمی‌گرفتند. منتها تبلیغات. من وزیر دوره محمدرضا شاه راتو لوس آنجلس دیدم که زنش شیرینی پخته و در دکان شیرینی می‌فروخت. من سپهبد تو این واشنگتن می‌شناسم که نان ندارد بخورد. خوب اینها دروغ می‌گویند دروغ گفتند تبلیغات کردند. اینقدر تبلیغات کردند برای خاطر اینکه من الان نتوانم تکان بخورم.

آخوندها اینقدر به ما دروغ گفتند، به ما نسبت دروغ بستند که الان خودشان هم باور می‌کنند

این تبلیغات را برضد آن کسانی کردند که می‌توانسته تکان بخورد. شما اگر مدیریت داشته باشید، شما اگر بتوانید در یک مملکتی مثل ایران یک منابعی درست بکنید که جنازه‌اش الان دارد با عراق می‌جنگد، شما مدیریت دارید. باید شما را طوری بدنام بکنند که دیگر نتوانی سرت را بلند کنی. باید طوری نسبت‌های بد به تو بدهند نسبت دزدی، خیانت و همه چیز به شما بدهند که زنت هم از تو متنفر باشد. این سیستم کمونیستی است.

این سیستم سیستم کمونیسم است آقاجان. آقای دکتر، ببین بگذار برایت باز یک خرده یک چیز دیگر بگویم. گفت مثال بزن حالا برایت می‌گویم. ببین یک روزی من رفتم سعدآباد پهلوی شاه. این را من می‌دانم شاه به هیچکس نگفته من الان به شما می‌گویم. جلوی میزش ایستاد به من گفت: «در تاریخی که من رفتم به آستارا برای اتصال لوله گاز ایران به شوروی، برژنف به من گفت، به ما گفت نگفت به من به ما گفت. به ما گفت: «بیا نفوذ شوروی را از ایران و منطقه قطع بکن…»

شاه در مسکو - الکسی کوسیگین نخست وزیر اتحاد شوروی در راست دیده می شود

س ـ نفوذ آمریکا را.

ج ـ «آمریکا را از منطقه قطع بکن. ما سلطنت تو را پشتیبانی می‌کنیم آمریکائی نمی‌داند.» ولی شاه دیگر پشت سر این، این در ۷۸ بود یک تاریخی در ۷۸ بود. ولی شاه دیگر به من نگفت. حیف شد نکردم کاشکی می‌کردم. هیچی دیگر این را نگفت. ولی این را به من شاه گفت. این را نمی‌گویم برای خود این نتیجه از این می‌خواهم بگیرم. آخرین میسیونی که آخرین هیئتی که از شوروی آمدند به ایران اسکاچ کف بود که وزیر تجارت خارجی آمریکا (شوروی) است. با اسکاچ کف یک ژنرال چهار ستاره آمده بود. من بارها به شوروی رفتم و همیشه با شوروی مذاکره داشتم و مسأله داشتم. چیز می‌خواستم بخرم اینها. به receiving line که رسیدم خط پذیرایی که رسیدم اسکاچ کف رسید به من گفت که از مجرای مترجم گفت.

«به پولدارترین ژنرال دنیا خوش آمد می‌گویم. اما حیف که این ژنرال پولدار همه پولهایش را می‌دهد به آمریکا.» گفتم: اینها مخصوصاً به همدیگر می‌گویند که برادر، به روس چه می‌شود؟
ج ـ تاواریش!
ج ـ تاواریش ولی من به اینها می‌گفتم Excellency مخصوصاً به آنها می‌گفتم Excellency می‌گفتم Excellency من به شما هم پول دادم. از مجرای مترجم. من به شما هم پول دادم ولی یک تفاوت بین شما با آمریکایی‌ها هست. آمریکایی‌ها هر چه من می‌خواهم به من می‌فروشند شما هر چه خودتان می‌خواهید می‌خواهید به من بفروشید. نمی‌شود. این را برای چه گفتم؟ برای اینکه من می‌دانستم که عراقی‌ها موشک سطح به سطح اسکاد دارند و من هم دنبال موشک سطح به سطح بودم. رفته بودم مسکو. به مسکو مراجعه کرده بودم که از آنها موشک سطح به سطح بخرم نداده بودند. و با آنها دعوا داشتیم.

شاه به من گفت: اصلاً کارتر نمی‌دانست. نمی‌داند تاریخ را. نمی‌داند که Horn of Africa چیست

بنابراین من جواب او را این شکلی دادم. وقتی که آمدم توی و من همیشه به روسها می‌‌گفتم من کاپیتالیست‌ام من کمونیست نیستم. من مثل شما نیستم من خانه‌ام برده بودم روسها را. به شاه می‌گفتم. من تنها کسی بودم که هم خانه هر کسی می‌رفتم خانه هر کسی هم می‌آمدم. سیاسی و بدون اجازه هیچکس دیگر هر کس دیگر تو مملکت اجازه می‌گرفت من روسها را آوردم خانه‌ام. آدم روسی دان هم وسطشان گذاشتم. وقتی که رفتند روسها آمد به من گفت: «تیمسار می‌دانی اینها چه می‌گفتند؟» گفتم. نه. گفت: «هرکسی می‌خواهد ایران زندگی کند باید ژنرال طوفانیان باشد.» من فوراً رفتم پهلوی شاه.

گفتم «اعلیحضرت اینها را من به خانه‌ام دعوت کردم دیشب اینها یک همچین حرفی را زدند اجازه بدهید من اینها را دعوت کنم به سلطنت آباد برم همه خانه افسرها را ببینند که ببینند خانه افسرها بهتر از خانه‌های آنهاست.» گفت: «آخر برای چه؟» گفتم اینها می‌دانند اینها چی چیه. چیزی نیست بگذارید ببینند. گفت: «بکن.» روسها را من دعوت کرده بودم سلطنت آباد بردم خانه سپهبد مقدم، نعمتی، سروان، سرگرد، کارگر همه را دیدند. اینها خانه کارگرها را که دیدند دیدند خانه ۱۵۰ مترمربع است مفید زیربنا همه شان قالی دارند. همه شان تختخواب دارند. همه‌شان میز نهارخوری دارند. همه‌شان مبل دارند. همه‌شان همه چیز دارند. اینها خیلی ناراحت شدند. اینقدر ناراحت شدند که سرتیپ‌شان آمد پهلوی من. گفت: «تو می‌خواهی چکار بکنی؟» اینها خیلی بی‌ حیا هم هستند.

گفت: «تو چکار می‌خواهی بکنی؟» گفتم: من می‌خواهم برای همه کارگرها خانه بسازم و دارم هم می‌سازم. گفت: «نمی‌توانی.» گفتم می‌توانم. گفت: «من با تو دوستم دیگر روسها را نیاور این خانه‌ها را نشان بده.» روس نگفت. گفت «ما ما را نیاور.» گفت: «نمی‌توانی.» گفت اشتباه داری می‌روی.» گفت: «اگر بخواهی برای تمام ملت خانه درست بکنی به هر خانواده بیش از هشتاد متر بیشتر نمی‌رسد. با ۱۵۰ هیچ کشوری با هر ثروتی نمی‌تواند به همه خانه بدهد.» اینقدر ناراحت شده بود از این. در هر صورت وقتی که آمدیم با هم رفتیم تو سالن ژنراله آمد طرف من. ژنراله آمد طرف من مرا کشید کنار و با مترجم گفت: «بیا بنشین کارت دارم.» گفتم ها. نشستیم با هم.

گفت: «جناب آقای طوفانیان تو اسمت وقتی که در پولیتورو می‌رود همه می‌شناسندت. بیا از فرصت استفاده کن.» ببینید این دو تا مثل خیلی مهم است. برای چه خیلی مهم است؟ مهمیش این است که روسه از نظر توسعه فعالیت، جاسوسی، و توسعه رژیمش این offensive است. Defensive نیست. این می‌داند شاه کمونیست نمی‌شود اما به او مراجعه می‌کند. این می‌داند ژنرال طوفانیان کمونیست نمی‌شود اما به او مراجعه می‌کند. این می‌آید اینقدر بی‌باک است که می‌آید سرتیپ مقربی را که نماینده… می‌آید دم در ستاد بزرگ ارتشتاران که با او مذاکره می‌کند. آنوقت هدف هم نه برای شخصیت خودم است نه شخصیت شما همه ما گذشتیم. هدف من این است که این کسی که این شکلی اقداماتش offensive است. این می‌آید خمینی را ۱۴ سال نجف بگذارد با او ارتباط نداشته باشد؟ می‌شود؟

شما باور می‌توانید بکنید؟ ۱۴ سال خمینی نجف بماند اینها با او ارتباط نداشته باشند. آن وقت یک مملکت با این طرز تفکر می‌خواهد توسعه نفوذ بدهد در کشور همسایه می‌آید زیر اسم حزب توده با کمونیسم می‌آید توسعه نفوذ بدهد که غیرقانونی است در آن مملکت؟ خوب، نمی‌آید. می‌آید زیر یک اسمی توسعه نفوذ می‌دهد که همه مردم مستضعفی که می‌گویند اینها جذبش بکنند. می‌آید زیر عمامه توسعه می‌دهد. آنوقت این کاری ندارد. هیچ هیچ کاری ندارد. شما که یک آنالیست هستید بنویسید یک جدول درست کنید بنویسید استالین، خمینی، مائو، پل پات چیست ما ویتنام شمالی؟ مال ویتنام شمالی کی بود؟
س ـ هوشی مین
ج ـ هوشی مین اینها را بنویسید طرز اداره‌شان، تبلیغاتشان اینها را هم بنویسید شما که درس خوانده هستید اینها را gradeش بدهید، نمره بدهید. استالین اینقدر نگفته که خمینی گفته. خمینی گفته: «تمام افراد من من ساوامای من هستند هر کسی باید از بغل دستش اطلاع بدهد.» اگر استالین در اینجا پنجاه بگیرد خمینی صد می‌گیرد دیگر. شما این نمره‌ها را بگذارید جمعش بکنید. اگر خمینی صد آورد خمینی مسلمان است اما اگر خمینی از استالین بیشتر نمره می‌گیرد. از هوشی مین بیشتر نمره گرفت از پل پات بیشتر نمره گرفت. از مائو بیشتر از اینها. خوب کمونیست صد درصد کمونیست است دیگر. از فیدل کاسترو بیشتر نمره گرفت.

آخر این که نمی‌شود که بگویند که «آن پدرسوخته شاه که رفت» من طرفداری از کسی که نمی‌کنم ولی بگوید «آن پدرسوخته شاه که رفت همه کوپنهایشان را هم برد.» بابا کوپن به کسی نمی‌داند که کسی کوپن ببرد.

س ـ تیمسار، شما از چه موقعی که متوجه شدید که رژیم در معرض خطر است؟
ج ـ من از روزی که کارتر رفت…

کارتر و همسرش در تهران - اشرف و فرح و غلامرضا پهلوی در عکس دیده می شوند

س ـ از ایران؟
ج ـ از ایران و شاه در فرودگاه مصاحبه کرد برای اینکه من با شاه صحبت می‌کردم، هیچکس نمی‌دانست و نباید کسی می‌دانست. من با شاه در مورد شاخ آفریقا صحبت کردم پیش از این که با کارتر صحبت بکند. در این اتفاق حبشه پیش از حبشه صحبت کردم. نباید بگذارید حبشه کمونیست بشه. می‌دانستم من با یک جاهایی ارتباط دارم. اینها را صحبت می‌کردم با فهمیده‌ها، آدمهایی که به اینجاها آشنایی داشتند فهمیده بودند صحبت می‌کردم.

شاه وقتی که… باز می‌‌دانید این تعبیر به خودستایی می‌شود شاه پیش از این که نیکسون را ببیند با من صحبت کرد بعد هم که صحبت کرد به من گفت: «اصلاً کارتر نمی‌دانست. نمی‌داند تاریخ را. نمی‌داند که Horn of Africa چیست. این مسائل را نمی‌دانم چطور به او نگفتند، چطور بی‌اطلاع است.» بعد هم رفت تو فرودگاه. اگر خاطرتان باشد. تو فرودگاه یک خبرنگار از و یک سوالی کرد راجع به شاخ آفریقا. گفت: «اگر خطری ایجاد شود ما مثل همان نیرو خواهیم فرستاد.» که خطرناک بود. این خطرناک بود. روسیه نمی‌گذارد، روسیه پدرش را در می‌آورد. روسیه مگر می‌گذارد شاه به سومالی، آن وقت رئیس جمهور سومالی را هم دعوت کرد. به طور اصولی، الان خیلی کتابها نوشتند اگر این کتابها را شما بخوانید اینها را با هم که تطبیق بکنید اینها غالباً با هم نمی‌خواند کتاب سالیوان نوشته. کتاب سروزیر…
س ـ وانس.
ج ـ نه، نه سفیر انگلستان در تهران بود. سر…
س ـ می‌دانم چه کسی را می‌گوئید. الان دقیقاً در این لحظه اسمش یادم نمی‌آید.

در بمبگذاری اکتبر ۱۹۸۳ در مقر تفنگداران امریکا در بیروت۲۱۰ نظامی امریکائی کشته شدند

ج ـ او کتاب نوشته. این کتاب یک کلمه راست ننوشته. یک کلمه راست ننوشته. می‌دانید اصلاً نمی‌شود اینها می‌گویند که ما توصیه می‌کردیم به شاه، حالا من می‌فهمم، اینها به شاه توصیه می‌کردند که با اینها راه بیاید. اینها توصیه می‌کرد که حکومت نظامی این شکلی… مگر می‌شود حکومت نظامی. می‌دانید این marine آمریکا در لبنان به علت این کشته شد که آمریکایی انگلیسی اجازه دادند سر تفنگ سرباز ایرانی در تهران گل میخک بگذارند. اصلاً تو میدان ژاله سربازها کسی را نکشتند فلسطینی‌ها کشتند. فلسطینی‌ها کشتند.

آمریکایی‌ها خوب می‌دانستند که اینها کجا دارند تروریست تربیت می‌کنند. با تروریست که نمی‌شود civilized و constitutional رفتار کرد. با تروریست باید مثل خودش رفتار کرد. نمی‌شود شما حکومت نظامی درست کنید سرباز وظیفه را بیاندازید توش و به او بگوئید هیچ. آن وقت تانک چیفتن چرا انداختی تو شهر؟ تانک چیفتن نباید انداخت تو شهر. تانک چیفتن را بدون مهمات می‌خواهید چکار کنید؟ غلط بود دیگر. هرچه هم من به شاه می‌گفتم قبول نمی‌کرد شاه. شاه خیال می‌کرد… من خیلی قصه دارم با شاه. من خیلی قصه دارم با شاه. خیلی قصه دارم با شاه. شاه را بد توصیه به او می‌کردند. چرا؟

س ـ تیمسار قبل از اینکه پرزیدنت کارتر بیاید به ایران و آن مصاحبه صورت بگیرد یک ناآرامی‌هایی در ایران ظاهر شده بود.
ج ـ نماز می‌خواندند  تو خوابگاه ، دانشجویان نماز می‌خواندند. این را ببینید آقای دکتر باید مراقب بود. ببینید. شما اگر یواش یواش گفتید این ارث پدر من است به من رسیده و مراقبت نکردید ارث پدر را یک زرنگتر از دستتان می‌گیرد. ارث پدرش هم چه پول باشد چه جاه باشد چه مقام آدم باید مراقبش بشود. مواظبش بشود باید بداند. می‌دانید آقای دکتر، دانش یک چیزی است که اگر شما یک چیزهائی را بشناسید یک چیزهایی را بدانید در موقعی که گرفتار می‌شوید چه از نظر دفاع، چه از نظر تعرض می‌توانید به نفع خودتان از آن استفاده کنید.

مائو عین خمینی بود دیگر. مائو دستش را همچین می‌کرد هزار، هشتصد میلیون جمعیت زار زار گریه می‌کردند برای مائو

در سازمان ساواک ما دانش نبود، دانش نبود که ببیند آخوند دارد چکار می‌کند. از بعد از جنگ دوم جهانی یک آفتی وقتی که در یک مزرعه‌ای افتاد باید ریشه آفت کنده بشود. شما اگر یک دوای رقیق زدید فردا باز در می‌آید. رضاشاه نتوانست ریشه این آفت را بکند، این آفت است برای همه آفت است. من وقتی تو لس آنجلس نمی‌دانم کجا شنیدم که سادات دارد می‌گوید که سادات دارد اعلام می‌کند «هرکس بخواهد رهبر مذهبی باشد باید دارای آموزش باشد، تا اجازه آن لباس به او بدهند.» من فورا به بچه‌ها گفتم بچه‌ها عمو سادات سر رسید برای این که این چیزی بود که رضاشاه گفت. رضاشاه می‌گفت «هرکسی می‌خواهد مذهبی باشد می‌خواهد آخوند باشد باید امتحان بدهد.»

آن وقت مسئله اداره یک مملکت… ببینید هفته پیش چند وقت پیش این فیلم چین را دیده باشید. مائو عین خمینی بود دیگر. مائو دستش را همچین می‌کرد هزار، هشتصد میلیون جمعیت زار زار گریه می‌کردند برای مائو. شما نمی‌توانید بگوئید که چینی نفهم است. من اولین بار این چینی‌ها را در کاخ ورسای در فرانسه دیدم. شو aeronautique در فرانسه آخرش یک مهمانی می‌دهند نشستند تمام ملتها آنجا. ما ارتباط با چینی‌ها نداشتیم. من دیدم چینی‌ها وقتی که آمدند هر کدامشان یک کتاب قرمز دستشان بود هزار میلیون جمعیت این کتاب قرمز دستش است. این آسان ترین وسیله برای خر کردن مردم است. هیپنوتیزم کردن مردم است. آخر چه شکل دکتری که می‌دانید ما، یک کره‌ای است که رویش رفتند تقوط هم کردند عکس خمینی را می‌خواهد تماشا کند؟ نیست دیگر. نیست. اینهمه روایات… من تمام این کتابها را خواندم آقای دکتر دارم به شما می‌گویم. من این کتاب روایات و آیات نمی‌دانم مال آنور نمی‌دانم مال کی اینها را همه را بچه که بودیم چون خانواده‌ام مذهبی بود اینها را خواندم. شما اگر بواسیرتان درآید فلان کار را بکنید. اگر سرتان درد می‌کند فلان کار را بکنید. موی سرتان می‌ریزد فلان کار را بکنید. فلان دعا را یه دفعه دور خودتان… آقای دکتر اینها هست تا وقتی که در لس آنجلس تا وقتی که در واشنگتن زن شما، زن بنده و امثالهم سفره حضرت رقیه می‌اندازند خمینی به خر خودش سوار است صد در صد.
س ـ شما چه موقعی از ایران بیرون آمدید؟
ج ـ من تقریباً سپتامبر ۷۹٫
س ـ سپتامبر ۷۹؟
ج ـ من تقریباً ۹ ماه قایم بودم.
س ـ یعنی بعد از خروج شاه شما در ایران بودید؟
ج ـ بله. من در ایران بودم. من تا روز آخر در ایران بودم. ببینید، اینها را وقتی با هم تطبیق می‌کنیم…
س ـ آیا حقیقت دارد که شاه قبل از این که از ایران خارج بشود امرای ارتش را جمع کرد و برای آنها سخنرانی اختصاصی کرد که بعد نوار آن سخنان پیدا شده بود؟
ج ـ به هیچ عنوان. به هیچ عنوان.
س ـ پس آن نوار ساختگی بود؟
ج ـ صد در صد ساختگی است. شاه تا آخر من با او بودم. ژنرال هایزر از راه که رسید دفتر من آمد از دفتر من هم رفت. شاه یک روز همان روزها به من گفت: «این سالیوان و هایزر چه از من می‌خواهند؟ می‌خواهند بیایند مرا ببینند.» گفتم اعلیحضرت بپذیرشان چرا نمی‌پذیرید؟ البته من تلاش می‌کردم بلکه شاه تصمیم بگیرد شاه تصمیم نمی‌گرفت ناخوش بود نمی‌دانم چه بود…….

 
کلیدواژه ها: , , , , , , , , ,
  1. احمد says:

    با درود . خواندن این خاطرات بسیار جالب و در عین حال غم انگیز است . دست شما درد نکند که مطالب جالب را گلچین میکنید و برای آگاهی خوانندگانتان در این سایت میگذارید. به امید رهائی میهن و پیروزی نور بر تاریکی

  2. گشتاسب says:

    لطفا تصحیح کنید:
    بمب‌گذاری مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت در ۲۳ اکتبر سال ۱۹۸۳ در بیروت اتفاق افتاد که در جریان آن ۲۴۱ نظامی آمریکایی و ۵۸ نظامی فرانسوی جان باختند.

  3. فری says:

    مرگ بر فرانسه
    فرانسه ! هرگز از یاد نخواهیم برد!

  4. winston says:

    لعنت بر حزب دموکرات امریکا و کارتر

  5. Akbar says:

    Man salhay ziadira ba arteshbod Toufanian kar mikardam hamy ezharate ishan vagei mibashad taajobe man az jomalate darhaist ke barayman jay soal maneast

  6. akbar says:

    zemnan yadavari minamayam ke arteshbod Toufanian daray 7 moaven bode benamhay 1 sepahbod Najaeinejad 2sapahbod Nemati 3 sepahbod Mahdavi 4 sepahbod Tavakoli 5sepahbod Moghadam((Iraj) 6 daryasalar Ardalan ke motasefane hamegi anha fot nemodeand)

  7. باقر says:

    تاریخ باید ثبت کند چه شد که ناگهان یک فرد تا این اندازه ساده لوح (کارتر ) در امریکا ویک ساده لوحتر از خودش ( زیسکاردستن ) در فرانسه روی کار امدند و آ نوقت دقیقا در کنفرانس گوادالوپ سر سرنوشت محمد رضا پهلوی ان کار را کردند ممکن است حدث هائی زد مثلا کانالیزاسیون مال انگلیس بوده یا اسرائیل حتی روسها اما برنامه ریزی بسیار تکنیکی تر از این حدس ها باید باشد . وقایع را بیش وکم خیلی ها میدانند .من روی این نکته میا یستم که ایندو نفر چرا اینقدر ساده لوح بودند ؟

  8. فرخ ندامی says:

    از انشا و تقریر این آقای ژنرال کیف کردم : ” گفت نگفت بمن نگفت گفت …من از مجرای مترجم گفتم …چی میشد …او از مجرای مترجم… نگفت “. واقعا آفرین به این ژنرال غیور . با وجود ایشان رژیم شاه اگر سقوط نمیکرد حتما ایران به آن دروازه موعود میرسید!

    • sardabir says:

      دوست گرامی – فقط جهت یاد آوری : این خاطرات به صورت شفاهی ضبط و بعدا از نوار صوتی پیاده و بدون دخل و تصرف تایپ شده است