Home
translation translation
LenzIran | ????????
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
بهائی ستیزی

بهائی ستیزی در رسانه ملی

۲۷ اسفند ۱۳۸۸

شینتو – حتی اگر سید باب را پیامبر و موسس آیینی جدید و آسمانی، آن گونه که بهاییان به آن معتقدند، ندانیم و نخوانیم و تنها به عنوان یک انسان، همانند دیگران بنامیم و بشماریم، باز هم، شخصیت، منش، تفکرات، و رهاوردهای وی برای ایران و ایرانیان، به میزانی است که بی تردید باید ایشان را در زمره بزرگترین مفاخر ایران شمرد. نابغه ای که مخالفانش، مجال ندادند تا ایرانیان با وی اشنا شوند. شخصیتی که سزاوار نبود در مجموعه تلویزیونی «سالهای مشروطه»، چنین جفایی در حقش روا داشته شود. در این مختصر، گوشه های ناگفته ، بد گفته و یا کم گفته از شخصیت وی را واکاوی می کنیم.

صحنه ای از مجموعه تلویزیونی سالهای مشروطه

برای اثبات شجاعت باب، صرف ادعای پیامبری وی کفایت می کند. ادعایی که زهره شیر می خواست و صرف اظهارش، کافی بود تا شخص را از هستی ساقط نماید. او می گفت که شرف همه به علم و دانش است و شرف علمای اسلام به فهم ایات قران است اما در حالی که کل علمای اسلام به فهم ایات قران، اظهار شرف خود می کنند، من، به خلق این ایات اظهار شرف خود می کنم. و سپس اضافه می کند که احدی تا بحال چنین ادعایی را نکرده و این مخصوص به من بوده است. اندکی تامل کافی است تا روشن نماید که این یک ادعای ساده نیست. بهاء الله سالیانی بعد در تحلیل این ادعای باب گفت که اگر کسی فکر و خیال چنین امری نماید، فی الفور هلاک شود و اگر قلبهای عالم را در قلبش جا دهی باز جسارت بر چنین امر مهم ننماید. بحث این نیست که این ادعا درست است یا خیر و باب، براستی یک پیامبر بود یا نه. این را در جای خود می توان و باید بررسی نمود. موضوع این است که حتی منکرین پیامبری باب نیز نمی توانند منکر ادعای پیامبری وی شوند. او ادعای پیامبری داشت و به صراحت اعلام نمود. هر کس اندک آشنایی با اوضاع ایران زمان قاجار و یا حتی سی سال اخیر، داشته باشد بخوبی می داند که چنین ادعایی چه سرنوشت شومی را برای مدعی به ارمغان خواهد اورد. بدیهی است که باب، خود بیش از هر کس دیگر بر این سرنوشت اگاه بود. در اولین نوشتجات خود صریحا کشته شدن خود را خبر داد و ان را ارزوی خود خواند. او تاجر بود و از مال دنیا چیزی کم نداشت. خاندان او از احترام و ارج و قرب کافی در بین مردم برخوردار بودند. کافی است بدانیم که میرزای شیرازی، عالم و مرجع تقلید بزرگ جهان تشیع و صادر کننده فتوای معروف تحریم تنباکو، از بستگان بسیار نزدیک وی بود. از سوی دیگر، باب، ساده می زیست و اهل تجملات نبود لذا از حیث مادیات، به کسی یا چیزی محتاج نبود. در این صورت این ادعای وی را به چه می شود حمل کرد؟ جنون؟ ریاست ظاهره؟ اندوختن ثروت؟ کسب قدرت؟ بغایت ناسپاسی است که چنین نسبتهای نالایق در شان او ذکر شود.

باب پیروانی بی شمار داشت که برای اثبات و ترویج امر او از جان خود می گذشتند. بسیاری از آنها از علمای بنام اسلام و یگانه زمان خود بشمار می امدند. گرچه ممکن است برخی این امر را دلیل بر صحت ادعای مدعی ندانند اما به جرات می توان دلیل بر حسن نیت و صداقت آنها دانست. آنها به این گفته قران که اگر در گفتار خود صادق هستید، از کشته شدن نهراسید و بلکه ان را طلب کنید عمل نمودند. ادوارد براون بعدها نوشت که آنها هنگام مرگ، چنان شجاعت و شهامتی بروز دادند که نظر تحسین همه، اعم از موافق و مخالف را جلب می کردند. بدون شک، چنین شجاعتی، انعکاسی از همان شجاعت باب در بیان ادعای خود بود و اگر باب اندک تزلزلی در ادعای خود داشت، پیروان وی نیز چنین استقامتی را از خود نشان نمی دادند.

مقابله باب با علما و حکام هم عصر خود، شاهد دیگری بر شجاعت اوست. وی اعمال ناشایست علما را نکوهش می کرد. به آنها می گفت که نفس عالم بودن، افتخاری نیست بلکه افتخار در خدمت به مردم است. همچنین در حالی که در دست محمد شاه اسیر بود و قاعدتا باید با حالت التماس و یا حداقل محتاطانه به او نامه بنویسد ملاحظه می شود که نامه های وی در کمال قدرت و بدون ذره ای هراس و البته در کمال ادب معمول، نگاشته شده است. در یکی از نامه های خود می نویسد که این مکتوب از طرف امام برحق به تو نگاشته می شود. در حالی که تمامی علما و غیر علما، حداقل دوسطر اغازین عریضه های خود را با استعمال القاب مطنطن پر نموده و شاه را به عرش می رساندند، باب، اورا با خطاب «یا محمد» مخاطب ساخته به او می گوید که از خدا بترس و جاهل مباش . مضمون قسمتهایی از نامه های وی به این شرح است:

«از خدا بترس و خود را بیش از این در عذاب الهی گرفتار نکن. مرگ تو نزدیک است. …..چگونه پست تر ازعمل فرعون را انجام می دهی و خود را مسلمان می نامی؟ …قسم بحق که بقدر خردلی تمنای مال از ان حضرت ندارم و مالک شدن دنیا و اخرت را شرک محض می دانم…..وظیفه من ابلاغ بر تو بود. اگر طالب سعادتی، کلید ان در دست من است…این اتمام حجت من بر تو و وزیرت است و دیگر کلامی با شما نخواهم داشت و بدانید که سرنوشت من در دست شما نیست و شما قادر بر تغییر انچه که خداوند برای من خواسته است نیستید.»

در همین نامه ها، طینت زشت و ناجوانمردانه حاج میرزا اقاسی، صدر اعطم محمد شاه را به وی گوشزد می نماید حال انکه همه می دانستند که اقاسی تسلط کامل بر محمد شاه داشته و ولی و مرشد او به حساب می امد و اگر کسی خواسته ای داشت، عقل حکم می کرد که مجیز و تملق او را بگوید نه انکه وی را از حزب شیطان بنامد. ایا چنین شخصی را سزاست که جبان و ترسو نامید؟

قدرت نگارش باب

علما بنا به فرهنگ و طرز تفکر خود، از سید باب، معجزه طلب می کردند و باب نیز صریحا می گفت که تنها معجزه حضرت محمد، کلام او یعنی قران بود و معجزه من نیز همانند او، اثار قلمی من است و این معجزه، البته علما را قانع نمی کرد. اما، اگر راه برای اگر و اما اوردن در محتوای کلام باب برای علما باز بود، امر دیگری نیز بود که هیچ کس و از جمله علما نمی توانستند ان را انکار کنند و ان سرعت نگارش وی بود. باب خود می گوید که در عرض پنج ساعت، هزار سطر می نویسد. این میزان سرعت در نگارش، بی نظیر است. یگانه است. در اینجا این بحث مطرح نیست که محتوای این نوشتجات چه بوده است که در جای خود به بررسی ان می پردازیم. حرف این است که ایا کس دیگری را سراغ داریم که سرعت نگارشش تا بدین حد و حتی نزدیک به ان باشد؟ خوانندگان این سطور توجه دارند که برای این گونه نوشتن، ناچار باید بدون توقف قلم نوشت تا بتوان به چنین سرعتی دست یافت و از ان مهمتر، بایستی بدون تفکر نگاشت زیرا تفکر در انچه قرار است نگاشته شود به معنای تلف شدن وقت است. به این موضوع حیرت اور، این را هم باید افزود که زیبایی خط باب، زبانزد همگان بود.نمونه نوشته های وی موجود است. این که چگونه می توان بدون تفکر و سکون قلم، زیبا و جمیل و اراسته و منظم نوشت، موضوعی است که تامل بسیار می طلبد زیرا در نزد صاحب نظران و خط شناسان و خطاطان، کندی حرکت قلم، از اصول زیبا نویسی است و علی الاصول، متنی که با سرعت و بدون تفکر و سکون قلم نگاشته شود، فاقد زیبایی و حسن و جمال باید باشد. برخی از معاندان وی، سعی کردند که این را بی ارزش نشان دهند و می گفتند که کار مهمی نیست زیرا مطالب بی ارزش، نیازی به فکر کردن ندارد و می توان براحتی از پس ان برامد. یکی از علمای ان زمان در مجلس درس خود گفته بود که من نیز می توانم با سرعتی بیش از این بنویسم سهل است، شاگردان من هم می توانند چنین کنند. دست بر قضا یکی از پیروان شجاع باب در انجا حاضر بود. فی الفور، قلم و کاغذ به او داده و می گوید که باب، مطالب خود را در تفسیر قران و مباحث کلامی و عرفانی و فلسفی و مناجات و ادعیه و دیگر صورعلمیه به عربی و فارسی می نگاشت. حال این قلم و این کاغذ. تو نیز شروع کن و بنویس. چون عجز وی را می بیند می گوید که از خیر مباحث علمیه گذشتیم، نمی خواهد تحلیل کنی، همین کلاس درس خود را که عمری است در ان و به ان مشغولی، توصیف کن و چون تامل و سکوت وی را می بیند می گوید که اگر به زبان عربی نمی توانی، به فارسی بنویس. بعد می گوید اگر عاجزی، به ترکی که زبان مادری تو است بنویس و در اخر می گوید از شاگردان خود هر که را قادر می بینی، امر کن تا بنویسد و چون همه را بهت زده می بیند با خواندن این ایه قران که « فبهت الذی کفر» از ان جا خارج می شود. نمی توان بسادگی مدعی شد که می توان بدون تفکر نوشت. حتی اگر این نوشته ها بی ارزش باشند باید دارای حداقل ساختار ادبی باشند. خوانندگان این سطور می توانند شخصا و در مورد خودشان، این امر را ازمایش کنند. خود من برای نوشتن همین سطور که به زحمت به سیصد سطرمی رسد، ساعتها وقت صرف کردم که چه وبه که و چگونه بگویم و از کجا شروع کنم و به کجا ختم دهم و بارها خط زدم و اصلاح کردم و به این کتاب و ان نوشته و سایت و غیره رفتم و تازه نتوانستم انچه را که می خواستم، بگویم. با این اوصاف ایا شایسته نبود که از باب، حداقل به جهت سرعت نگارشش، در تاریخ ایران ذکری شود؟ به همه اینها، باید این را هم اضافه نمود که انچه باعث شده بود تا پیروان باب و از جمله آنها مشهور ترین علمای اسلام، جذب و شیفته باب گردند، همین نوشته های وی بود . اکثری از آنها و از جمله همان پیرو فوق الذکر، اصلا باب را ندیده بودند زیرا وی اکثرا در زندان و تحت الحفظ بود. با این وجود، چگونه می توان نوشته های وی را بی ارزش دانست.

منع از پرداختن به خرافات و اوهام

باب، بنیادی محکم در رفع تعصبات بنا نمود. نگرشهای بدیع وی، باعث شد تا دریچه های نوی در مقابل دیدگان مردم گشوده گردد. مثلا نگرش سنتی در مورد معجزه، این بود که قوانین طبیعت شکسته شده و امری خارج از ان اتفاق می افتد. داستانهای عجیب و غریب از عصای موسی و فرو رفتن اب دریا و شکافتن ماه و از این قبیل بر سر زبانها بود که خود، راه را بر خلق انواع قصه های دیگر می گشود. باب منکر این گونه معجزات بود و همه آنها را تاویل می نمود. به مردم می اموخت که اساس دنیا بر قوانینی است که همیشه معتبر است. نمی توان ماه را به دو تکه نمود. این کار، نه ممکن است و نه مفید. او همچنین، جن و پری و مخلوقاتی از این نوع را زاده افکار منحرف دانست. می گفت که جن، ذات ناشناخته افراد است که باید بر ان اگاهی یابند و در جهت شناسایی خویش بکوشند نه اینکه تصور کنند که جن، شخصی است با هیکل و قیافه عجیب که در اماکنی مانند حمام ساکن است و خرافاتی از این قبیل.

نفی طبقه روحانی

شاید انچه بیش از هر امر دیگر خشم علما را بر می انگیخت، نفی حاکمیت دینی بر مردم بود. اصولا باب، با هر امری که ارتباط بی واسطه مردم با خداوند را خدشه دار می ساخت، مخالف بود. او، مخصوصا، به منبر رفتن را حرام اعلام کرد. این به معنای رد برتری روحانی گروهی بر دیگران بود. او نیازی به این که گروهی از علمای دین، طبقه ای تشکیل داده و زمام امور روحانی مردم را بدست بگیرند نمی دید سهل است، این کار را افتی برای دین می دانست. از دید او، فرو رفتن در مسائل فرعی و جزئی دین، همانها که قسمت اعظم رساله ها و توضیح المسائل ها را تشکیل می دهند، ضرورتی ندارد و بلکه بزرگترین انحراف در دین محسوب می گردد. این سخن او مشهور است که مردم باید به شخصه و با درک و عقل خود، نسبت به انچه بدان مامورند، اگاهی و علم داشته باشند و صرفا به تقلید از علما نپردازند. او عبادت را امری خصوصی می دانست و به همین دلیل نماز جماعت را نیز ممنوع اعلام کرد. به عقیده او، مردم نباید در نماز خود، که ارتباطی کاملا خصوصی بین شخص با خدای خودش است، به کس دیگری اقتدا کنند زیرا به خلوص و روحانیت ان لطمه می زند. در مورد نماز می گفت که دعا و مخصوصا نماز، باید از روی روح و ریحان باشد و طولانی بودن ان ابدا محبوب نبوده و نیست.

نظر باب در مورد موسیقی

تقریبا تمامی علمای اسلام در طول تاریخ، غنا وموسیقی را حرام می دانستند و این نظر، مخصوصا در دوره باب، رای حاکم بود و حتی اگر در نظر، تا حدی انعطاف داشت، در عمل، انچه معمول بود، حرمت تام وتمام موسیقی بود تا انجا که حتی بحث می شد که روضه چگونه باید خوانده شود تا مشمول غنا نگردد. باب، با همان شجاعت مثال زدنی خود، حکم بر حلالیت موسیقی داد.

جنبه های علمی اثار باب

باب می گفت که حیطه کاری انبیاء، علوم طبیعی و تجربی نیست. آنها شیمی یا فیزیک یا ریاضی دان نیستند. ماموریت اصلی انان هدایت روحانی مردم و نشان دادن روش صحیح زندگی کردن است. و بر همین اساس بود که معجزه پیامبران را، کلام انان می دانست و نه امور خارق العاده و غیر طبیعی. کلام باب در زمینه امور دینی، عمدتا با ارائه دیدگاهی نوین و منطبق با تعقل و تفکر به تشریح حقایق قران اختصاص دارد. ایات قرانی که در مورد ابتدای عالم، خلقت بشر، مساله ادم وحوا، خلق اسمانها و زمین در شش روز، حوادث روز قیامت و نحوه عذاب کشیدن مجرمان در دوزخ و هم چنین پاداش یافتن مومنان در بهشت، روز حساب و کتاب ومعاد جسمانی و قضیه صحرای محشر و پل صراط، تاریک شدن خورشید و فرو ریختن ستارگان بر زمین و متلاشی شدن کوهها و به جوش امدن دریاها و دهها مورد دیگر، قرنها ذهن اندیشمندان مسلمان را بخود مشغول کرده بود. بسیاری از آنها نمی توانستند توجیه صحیحی برای آنها بیابند. از سوی دیگر، هم به جهت ترس از زمانه و اعتراض عوام و خصومت علمای دین و هم به جهت علاقه باطنی به دین اسلام، یارای انکار انان را نداشتند. برخی مانند ابن سینا آنها را فقط به این دلیل که در قران ذکر شده می پذیرفتند و اقرار می کردند که پذیرش آنها با معیار عقل، غیر ممکن است. در هر حال همه در یک حالت تناقض فکری بسر می بردند. تفاسیر باب بر این ایات، بناگاه افقهای دیگری را بر روی این اندیشمندان باز نمود. بی جهت نبود که خیل علمای دانا و وارسته اسلام نظیر سید یحیی دارابی و حجت زنجانی و ابوالفضائل گلپایگانی و دهها تن دیگر، که پاک ضمیر ومتبحر اما متحیر بودند، بناگاه چون تشنگانی به چشمه رسیده، جذب باب شدند. از ان میان مخصوصا باید به تفسیر باب بر سوره یوسف اشاره و تاکید نمود که به شکلی کاملا جدید و بدیع، این سوره قران را تفسیر نمود. از تفسیر سوره بقره، کوثر، توحید، والعصر و تفسیر بسم الله نیز در همین ردیف می توان نام برد. مروری مختصر بر تفاسیر علمای اسلام بر قران، بخوبی نشان می دهد که اکثریت قریب به اتفاق انان، تکراری و بر اساس تفاسیر قدما نوشته شده و نهایتا چند مطلب عمدتا بی یا کم اهمیت بر ان افزوده اند. اما تفاسیر باب چه از لحاظ شکل و ساختار ظاهری و چه از لحاظ محتوا، هیچ شباهتی به ان تفاسیر ندارد. این امر بخوبی نشان می دهد که باب، تکیه ای بر علوم رایج و در دسترس عموم و یا خواص نداشته است. در این جا نیز بنا بر رویه این نوشته، بحث با یا بی ارزش بودن این تفاسیر مطرح نیست که در جای دیگر باید به آنها پرداخت. فارغ از ارزش گذاری محتوایی بر روی این تفاسیر، بدیع بودن آنها بی شک هر ناظری را به فکر فرو می برد.برای مثال، حروفات مقطعه قران، از جمله معضلاتی است که فکر و قلم بسیاری از علما را از همان ابتدا به خود مشغول کرده بود. تفسیر باب بر این بخش مهم از قران، براستی نگرش جدیدی را عرضه کرد. بطور کلی باب، با خارج کردن بخش اعظم مفاهیم قرانی مانند مساله ادم و حوا، ذوالقرنین، یونس و ماهی، خضر، من و سلوی، دربار فرعون و معجزات موسی و قصص قرانی از حالت ظاهری، باعث شد تا بقول سهراب، چشمها، جور دیگری ببینند. همه این مطالب را در کنار بخش اغازین این گفتار در باره سرعت نزول نگارش باب، یعنی بدون سکون قلم و تفکر، قرار دهید و خود قضاوت کنید.

اما جنبه های علمی گفتار باب، وجه مهم دیگری نیز داشت. باب به علم صرف و نحو عربی، بی اعتنا بود. این بی اعتنایی، نه به جهت بی اهمیت بودن ان بلکه بخاطر اهمیت مبالغه امیز ان در نزد علمای ان عصر بود. باب، این اهمیت را معتدل نمود. بسیاری از علما، برای اثبات برتری خود، به بحث در دقایق و ظرایف اغلب بی فایده، غیر ضروری و اصولا بی پایه و ناصحیح ( ان گونه که بعدها مشخص تر شد) صرف و نحو عربی می پرداختند. حتی هنگامی که موضوع بحث و مناظره، چیز دیگری بود، به ترفندی بحث را به همان رشته مورد علاقه خود یعنی صرف و نحو می کشاندند تا برتری خود را در انجا به رخ حریف بکشند. مبحث مشابه دیگر، فقه و اصول بود که از بسیاری جهات، مانند صرف و نحو عمل می کرد. ورود و غور و غوص در جزییات احکام و فروع و متفرعات بی شمار و پایان ناپذیر ان، محتوای اصلی متون و کتابهای بظاهر علمی را پر کرده بود تا ان جا که فهم اسلام و درک وشناخت ان، تقریبا تمام و کمال، منحصر در همین مباحث بود. خود باب نیز طعم تلخ این رویه نامطلوب را چشیده بود. در جایی که وی ادعای پیامبری نموده بود از وی می خواستند که برای اثبات ادعای خود، فلان فعل عربی را صرف کند و یا بهمان مساله فقهی را پاسخ دهد. بهاء الله نیز از همان دوران نقل کرده بود که به گوش خود از یکی علمای طهران شنیده بود که اگر قائم ال محمد، با تمام علائم مورد انتظار و حتی مشخصات ظاهری مکتوب در روایات و احادیث هم ظهور کند اما بر خلاف احکامی از قران که در نزد ما معتبر است، حکم کند اورا تبعیت نکرده و تکذیبش می کنیم و بلکه او را به قتل می رسانیم. این واضح است که اکثریت قریب به اتفاق احکام معتبر در نزد چنین علمایی، نتیجه استنباطات خود انان بود که قصد داشتند آنها را معیار تشخیص اعتبار قائم قرار دهند. از این رو بود که باب، عزم کرد تا به تعدیل این علوم بپردازد و جایگاه واقعی و بدور از اغراق و مبالغه آنها را بشناساند. به این ترتیب، باب، علما را به عرصه واقعی بحث و مناظره علمی دعوت می کرد و اجازه نمی داد تا کسانی با مخفی شدن در پس حجاب صرف و نحو و فقه و اصول، به تخدیش حقایق دینی مشغول گردند. گدشت زمان بخوبی صحت این نظرات باب را نشان داد. اکنون نسبی بودن قواعد صرف و نحو و همچنین فقه و اصول، بر اهل فن ثابت گردیده است و دیگر بعنوان حقایقی اسمانی و مطلق الاعتبار به آنها نگریسته نمی شود و همچنین صرف دانستن آنها، دلیل بر احاطه شخص به حقایق اسلام نیز تلقی نمی گردد. امری که باب برای تحقق ان، بسیار کوشید.

در باره باب، بسیار بیش از این می توان گفت(۱) اما مختصر اینکه باب، پیامبر باشد یا نباشد، شخصیتی است که بر تارک اسمان ایران می درخشد. حتی به هیچ معیاری نمی توان او را فروتر از دیگر مفاخر ایران نشان داد. در یک قرن و نیم گذشته، شخصیت واقعی او را پنهان کرده و در مقابل، او را کاملا منفی نشان داده اند و به این ترتیب، برای ایرانیان، مجالی برای شناخت وی نماند. در حالی که ارامگاه زیبا وبا شکوه باب در سواحل مدیترانه، هر ساله مورد بازدید صدها هزار نفر از بهایی و غیر بهایی و حتی مسلمانان و حتی شیعیان، قرار می گیرد و می رود تا به یک شخصیت تمام عیار جهانی تبدیل گردد، در ایران، جایی که قاعدتا باید بیش از هر کشوری به او اهمیت دهند، اقای ورزی، تمام هم خویش را مصروف تخریب و ترور شخصیت او نموده است تا انجا که می توان ادعا نمود و از عهده ان بدر امد که هدف اصلی از ساخت این سریال، مبارزه با بهاییان و مشخصا، باب بوده است. نخبه کشی در ایران تا کجا ره خواهد پیمود؟

————————————————————————-

(۱) برای آشنایی بیشتر با تاریخ باب، مراجعه شود به اینجا مراجعه کنید

برای آشنایی بیشتر با دیانت بهائی به کتاب «طلوعی دیگر» به اینجا مراجعه کنید

 
کلیدواژه ها: , , ,

  1. kazem Malek says:

    از سالهای نوجوانیم به اینسو بیخدا و بی‌ دین و بی‌ باور به انواع ایدئولوژی‌ها شده‌ام ……..بنا‌ بر این در ابراز نظر نسبت به‌‌ سید باب و بهائیان مبتلا به تعصبات جاهلانه نیستم .چندین سال پیش در مقاله‌ای چاپ شده….. گویا در کیهان لندن یا نیمروز —درست به یاد ندارم —-چنین نوشتم :اسلام و مذهب تشیع حد اکثر توانائیش را برای “نو”شدن و ” به روز گشتن” در بهائیت خرج کرده و از آن پیشتر نتواند رفت .کینه آخوندان نسبت به بهائیان فقط یک سبب عمده دارد: احساس خطر در مورد تعطیل شدن دکان مفتخوریشان به عنوان نایبان و جوجه نواب امام زمان !

  2. simin says:

    دوست عزیز لپ کلام را گفتی دقیقاً همین است که گفتی این آقایان اگر روزی روزگاری چشم از طمع و تعصب بردارند مطمئن باشید به حضرت باب و حضرت بهاء الله ایمان خواهند آورد اما خودشان می دانند که دیگر در جامعه بهائی جایگاهی برای مفت خوری وبالائنشینی وجود ندارد

  3. shahriar tavakoly says:

    marhaba… emroozeh dolat mardan ba ajir kardane kargardan haye chireh dast ghasd dar tarikh sazi, va ijade shobhe dar rastaye ahdaf va bavar haye khish ra darand, be gholi “ghane kardane jam be marateb asan tar az ghane kardane yek fard mibashad”, dar in mavared pasokh haye shakhsi ba estedlal haye sarih va malmus baraye khanandeh, jaliyat va adame sanadiyate in arajif ra be khubi barmala minamayad…marhaba duste aziz marhaba

  4. masoud says:

    سلام
    این همه گفتی از استقامت و شجاعت و کرامات میرزا علی محمد اما نگفتی که بعد از خوردن تنها یک سیلی در مسجد وکیل شیراز یا تنها پس از خوردن یازده ضربه به کف پایش در مجلس ولیعهد تبریز از همه‌ی ادعا‌های خود دست کشید و توبه نمود و بر مریدان خود لعنت فرستاد. این اقدامات هم از او شخصیتی یگانه ساخته که در تاریخ بی‌نظیر است.
    پیامبری که می‌گوید همه‌ی آن‌هایی را که پیروش نیستند را بکشند و تمام کتب غیر از بیان را بسوزانند…
    این‌ واقعیات در کتاب‌های خودتان آمده. حضرت عبدالبهاء و جناب ابوالفضل گیپایگانی این‌ها را گفته‌اند نه یک ضدبهایی متعصب!
    به نظر شما این ویژگی‌ها از علی محمد باب جای کمی درنگ ندارد؟! او که به اعتقاد شما پیامبر الهی بوده اما خود معتقد بوده که پیامبر اسلام، آخرین پیامبر است و دیگر دین جدیدی نمی‌آید؟! پس دین بابی و بهایی دیگر چیست؟!
    این‌ها نمی‌است از یم. تا کی سرتان را زیر برف نگه‌می‌دارید؟!

  5. میر says:

    زندگی باب و بهاء و آثار بی ارزش آنها تنها حاکی از ذهنی مالیخولیایی و بیمار است.آری به منابع معتبر تاریخی و آثار بابیت و بهائیت رجوع کنید و طامات نبافید! حتی اگر با اسلام هم مخالف باشید ، نمی توانید آنها را بپذیرید!

  6. شینتو says:

    اقایان (خانمهای) محترم، جنابان مسعود و میر محترم

    از اظهار نظر شما تشکر می کنم هر چند که بسیار مشتاق بودم که راجع به مطالبی که نوشتم از شما بشنوم و نه از انهایی که ننوشته ام. من راجع به مطالبی که شما نوشته اید چیزی ذکر نکرده ام و مطمئن باشید اگر لازم باشد خواهم نوشت ( اگر چه به حد کفایت در باره انها نگاشته شده است). رسم نقد یک نوشته این است که محتویات ان را به تحلیل بکشانند و نه اینکه راجع به حوزه های دیگر گفتگو کنند.جناب مسعود بسیار عزیز، حتی نام شخصیت مورد نظر را صحیح ننوشته اید پس چگونه می توان به اطلاعات شما اعتماد نمود؟ و جناب میر بسیار محترم: شما نیز فقط تعدادی توهین روانه و برات فرموده اید. نوشته اید که به منابع معتبر تاریخی و اثار بابیت و بهاییت رجوع کنم و طامات نبافم اما ننوشته اید که در این منابع به دنبال چه چیز باید بگردم؟ کدام مطلب را اشتباه نوشته ام؟ اصلا طامات در نظر شما به چه چیزهایی اطلاق می گردد؟ جمله کوتاه و بسیار نارسای شما( با عرض معذرت)، متاسفانه فقط به درد تخریب ( از نوع اشنای ان) می خورد. من که نشانی از جستجوی حقیقت در ان ندیدم و لذا سخن را کوتاه می کنم. برای شما دو بزرگوار سال خوشی را ارزو می کنم.

  7. علیرضا says:

    دوست عزیزنویسنده سلام
    من تاچندی قبل به عنوان یک مسلمان معتقد در میان اطرافیانم شناخته شده بودم امابه دلیل پاره ای از مسایل ازجمله کلاه گشادی که سپاه سرم گذاشته وعلیرغم صدوررای توسط دادگاه تا کنون ازپرداخت طلبم خودداری می کند وپس از پاره ای مطالعات دیدی متفاوت به دین پیدا کرده ام.لذابه عنوان یک ادم کنجکاو مطالب شما را خواندم.
    درباب سریال مزخرف وتحریف کننده تاریخ -مجموعه تلویزیونی «سالهای مشروطه»-به استناد کتاب تاریخ مشروطه احمدکمسروی باشما هم نظرم .درباب چهره شیخ فضل الله نوری همه را به این کتاب ارجاع می دهم ویا
    http://www.iranianuk.com/article.php?id=37270
    اما..
    به نظرمن اینکه کسی ادعای پیامبری بکند مطلب جدیدی نیست نگاهی به تاریخ اسلام ماراباانواع پیامبران مدعی که گاها کارشان بالاهم گرفته روبه رو می می کند
    خطاط بودن بودن هم برای کسی ایجاد فضل نمی کند
    صرف اینکه کسی ازنظر مالی توانایی بالایی داشته ویا اینکه ازاقوام یک ملای بزرگ بوده ویا اینکه طرفداران او افرادملایی بوده اند نیز مایه مباهات نیست .همین اقای خمینی که حالا امام خمینی شده وکل دنیا راسرکار گذاشته مفسر کوچکی نیست
    دوست عزیز هدفم زیر سوال بردن مطالب شمانیست بلکه سوالات یک ذهن جستجوگراست .
    ای کاش جنابعالی دربراربر مواد ادعایی سریال مستندات خودرابیان می فرمودید
    ایا جناب باب وابسته به انگلیس و مورد حمایت آنها بود ؟
    درباب اتهام قتل وغارت طرفداران باب چه پاسخی دارید؟
    درمقابل این همه کتاب ومقاله ای که بررداندیشه های باب نوشته شده مطالبتان را مستند بیان کنید یابه قولی دیگرحرمت امازاده تان را متولی ان نگه می دارد
    منتظرپاسخ شماازطریق ای میلم هستم
    امیدوارم که مطالب من را حمل بر بی ادبی نکنید

  8. kamyar says:

    علیرضا
    یکی ازاصول و تعالیم آئین بهائی این است که هر کس خود باید بجستجوى حقیقت پردازد و از تقلید دست بردارد. شما اگر میخواستید در مورد دین اسلام تحقیق کنید از کجا شروع میکردید؟ از قرآن یا از نگاه با نظرمخالفان اسلام ؟

  9. علیرضا says:

    دوست عزیز برای شناختن یک دین وعقیده باید به ارا ونظرات موافق ومخالف نگاهی انداخت ومطالب منطقی رااستخراج کرد.نکته مهم این است که درابراز عقیده تعصب ولجاجت به خرج ندهی وبه دیگران اجازه ابراز نظر بدهی

  10. علیرضا says:

    اگردوست داشتی به وبلاگم سربزن
    http://shahide-javid.blogfa.com/
    اینم ایمیلم
    nigma30@yahoo.com

  11. masoud says:

    سلام به همه
    اولا من نام کدام شخصیت را اشتباه نوشتم؟ مگیر سید باب شما همان میرزا علی محمد شیرازی نیست؟!
    ثانیا
    شینتو محترم!
    حرف شما متین؛ نقد عبارت باید از جملات عبارت باشد اما نکته اینجاست که اگر می‌خواستم تمام متن را نقد کنم، باید متنی دو یا سه برابر نوشته‌ی حضرتعالی می‌نگاشتم. چون این نوشته‌های بلند زمان رسیدن به نتیجه‌ی مطلوب را به تأخیر می‌اندازند، خواستم از مسیری دیگر بحث را به نتیجه برسانم.
    من این عبارات را به این دلیل نوشتم که مشخص شود که جناب باب اصلا چکاره بوده‌اند. صحبتم بر سر این است که این جناب که شما تا این اندازه از فضائل و کرامات ایشان می‌گویید و اعتقاد دارید که پیامبر آیینی جدید است ویژگی‌های دیگری دارد و اعمال و سخن‌های دیگری از او صادر شده که در تعارض با اعتقادات شماست. در عین اینکه شما می‌فرمایید علم و دانش ایشان در حد بسیار بالایی بوده، عبارات جالبی در نوشته‌هایشان به چشم می‌خورد که صریحا مخالف است با آن‌چه شما به آن اعتقاد دارید. برای مثال ذکر می‌کنم: شما فرموید که جناب باب به قداعد نحوی بی‌اعتنا بوده‌اند اما وقتی در آثار ایشان در کتاب بیان عربی به این جمله برمی‌خورم: « ثم العاشر اذا استطعتم کل آثار النقطه تملکون و لو کان چاپا » دیگر نمی‌توانم حرف‌های شما را بپذیرم. کاربرد کلمه‌ای کاملا فارسی با حروف چ و پ که دیگر به قوائد نحوی مربوط نیست.
    این حرف فقط از باب مثال بود. به نظرم بحث اصلی در مورد حضرت باب این است که ایشان چه مقامی داشته‌اند؟ خودتان فرموده‌اید که بهائیان جناب باب را به عنوان پیامبر قبول دارند. مشکل دقیقا همینجاست. همین یک جمله‌ی شما کلی مطلب دارد.
    اولا خود ایشان در ابلاغیه الف که در کتاب اسرارالآثار آمده می‌فرمایند:«شریعت رسول اکرم(ص) نسخ نشده و روش او دگرگون نگشته و هرکس که حرفی بر آئین او بیفزاید و یا از آن بکاهد، بی‌درنگ از طاعت تو بیرون خواهد شد و همانا وحی الهی که بر او فرود آمد، پس از او پایان یافت.» اگر این گفته‌ی ایشان است پس بقیه ادعا‌های ایشان و جناب بهاءالله چه می‌شود؟
    از سوی دیگر همانگونه که در پست قبلی عرض کردم از جمله جاهایی که از کلیه ادعا‌های خود دست کشیدند، مجلس ولی عهد در شیراز بوده که در آن‌جا خودشان فرمودند که«…مدعی نیابت خاصه‌ی حضرت حجة الله علیه‌السلام را محض اطلاع مبطل است و این بنده را چنین ادعایی نبوده و نه ادعایی دیگر…»(کشف الغطاء)
    خودش می گوید ادعای نیابتش باطل است و هیچ ادعای دیگری هم ندارد! آن وقت آیا صحیح است که بیاییم و دم از پیامبری ایشان بزنیم و چیز‌های دیگر؟!
    به نظرم بحث اصلی روی حضرت باب در همین زمینه است. با حل شده این بحث دیگر نیازی به بررسی وابستگی ایشان به بیگانگان نیست.
    ایام خوش
    بدرود…

  12. kamyar says:

    در این که برای شناخته یک فلسفه یا عقیده باید به نظرات موافق و مخالف نگاه کرد شکی نیست. اما وقتی که تحقیقات را از نظاره مخالفان آغاز بکنید خود بخود به یک دیده مخالفی به قضیه نگه میکنید .

  13. kazem Malek says:

    کسی‌ که معاصر دوران حاضر بوده و بتواند درکی ولو کوچولو از مفهوم ” بی‌ نهایت” و آغاز و پایان ناپذیری “ماده —انرژی” و هستی درذهن داشته باشد در کلّ حکایات مربوط به وجود خالق و اعزام رسولان جزٔ ابتذال محض نمی بیند. انکار سید علی‌ باب در محضر جلادان به همانگونه فاقد ارزش است که ادعای رسالت همه “پیامبران “!

    کاری که بهائیان با اسلام و شیعیگری نمودند کاستن حجم بزرگی از فضاحت‌ها و تبعیضات و خشونت‌های موجود در آنست. اینرا که در نظر بگیریم خواهیم فهمید ارزش خدمت بزرگ “باب” را در زمینه جلب شماری از دین پناهان و پالودن آنان از چرک و شئامت و قساوت.

  14. علیرضا says:

    kamyar
    در این که برای شناخته یک فلسفه یا عقیده باید به نظرات موافق و مخالف نگاه کرد شکی نیست. اما وقتی که تحقیقات را از نظاره مخالفان آغاز بکنید خود بخود به یک دیده مخالفی به قضیه نگه میکنید

    باشماکاملاموافقم .دربررسی ونقدهرپدیده ای باید بیطرفانه عمل کردوتعصب ولجاجت نداشت.
    اما بسیارخوشنودخواهم شداگر مطالبتان را مشروحتر بیان فرمایید.

  15. کامران حکیم says:

    خدمت دوست عزیز علیرضا:

    مطالبی که شما بعرض رساندید بی ادبی نبود اظهار عقیده بود. اظهاری که از لا بلای کلامش بوئی از صفا وصداقت استشمام میشود.

    در مقام تصدیق امر سرکار البته که ادعای پیامبری مطلب جدیدی نیست. هر بی سر و پائی چنین ادعائی میتواند بکند بهمانصورت که بنده هم با وجود نقاش بودن میتوانم ادعای طبیب بودن خود را بعرض عموم برسانم. البته هر دو مستحضریم که نقاش بودن بنده ایجاد فضل پزشکی در من نمی کند. ولی فکر نمیکنم که مقصود نویسنده برخ کشیدن این امر بود. از دیدگاه این حقیر مقصود دو امر دیگر بود که ممکن است که توجه سرکار به ان جلب نشده باشد.

    در وحله اول انکه مدعی اینمقام شدن امر پیش پا افتاده ای نیست. هر ادعائی قیمتی دارد. یکی قیمتش تمسخر عام ودیگر بهایش جریمه ودیگر چوب و فلک و زندان ولی قیمت چنین ادعائی خطر جان. عقل سلیم حکم بر ان میکند که مدعی ادعائی کند که خودش و خانواده اش از ثمرات ان ادعا سودی ببرند. مثلا عمامه داران ادعای علم میکنند چونکه نان این ادعا را میخورند چه در کسب قدرت چه در کسب احترام چه در کسب خمس چه در جمع ذکات. سید علیمحمد باب چوب و فلک و زندان به جان خرید و جان به جانان داد. در ضمن در ادعای هر مدعی مقصودیست. گاه مقصود در پیشبرد مقام انسان و گاه کسب جاه و مال وقدرت در این خاکدان. اگر بنده و سرکار سعی در شناخت ان بزرگمرد تاریخ ایران فردوسی کنیم به چه نحو میتوانیم که از عهده این امر بدرائیم؟ متاسفانه درازای تاریخ و همزمان نبودن اجازه تفحص در کردار فردوسی نمیدهد به ناچار ما او را از شاهنامه که چکیده افکار اوست باید بشناسیم چه که درستی پندار نهان در گفتارست و درستی گفتار نهان در کردار. در اندیشمندی شرط در انست که شخص جستجوگر و انسان بلند نظر با فکر باز و دید انصاف بر مسند قضاوت نشیند. بعقیده بنده سعی در شناخت سید علیمحمد باب هم به ناچار باید بر اصل فهمش گفتار ونوشتجات او باشد.

    در وحله دوم چگونه و به چه اصل ادعای یک مدعی به اثبات میرسد؟ اثبات مهارت در پزشکی درمان دردست. اثبات تبحر در موسیقی سرائیدن است. دوست عزیز ایا قابل قبول سرکار هست که علمای دین اسلام مجلس تحقیقی ترتیب دهند واز مدعی مهدوییت و قائمییت در اذای اثبات ادعایش سوالات دقیقی در خصوص دستور زبان فارسی کنند؟ لطفا به خلاصه ای از اتفاقات مجلس ولیعهد در پیرامون این موضوع توجه بفرمائید:

    ” ملّا محمّد در دست چپ ولیعهد نشسته بود حضرت باب میان ملّا محمّد و ولیعهد جالس بودند وقتیکه حضرت باب خود را قائم موعود معرّفی فرمودند همهء حضّار را ترس و خوف احاطه کرد سرها را پائین انداختند سیمای همه تغییر کرد رنگ همه زرد شد ملّا محمّد ممقانی یعنی همان پیشوای یک چشم مکّار پس از استماع بیان مبارک با وقاحت تمام گفت ای جوان بدبخت شیرازی عراق را خراب کردی حال آمده‌ای که آذربایجان را خراب کنی حضرت باب فرمودند جناب شیخ من بمیل خود اینجا نیامده‌ام شماها مرا احضار کردید و باین مجلس دعوت نمودید ملّا محمّد بر آشفت و گفت ای پست‌ ترین پیروان شیطان ساکت باش حضرت باب فرمودند یا شیخ آنچه را قبل گفتم باز هم میگویم نظام العلمأ مصلحت چنان دید که از راه دیگر داخل مذاکره شود و باصل ادّعا ایراد نماید پس بحضرت باب رو کرد و گفت شما مدّعی مقام بزرگی هستید باید دلیل قاطعی بر صدق ادّعای خود اقامه نمائید حضرت باب فرمودند اقوی دلیل و برهان مهمّ بر صحّت دعوت حضرت رسول اللّه آیات الهی بود چنانچه در قرآن (۵١:٢٩) فرموده است: ” أوّلم یکفِهم انّا أنزَلنا علیکَ الکتابَ” خداوند این دلیل محکم و برهان فرموده است چنانچه در مدّت دو روز و دو شب باندازهء قرآن مجید آیات الهی از لسان و قلم من جاری میشود نظام العلماء گفت خوب است در وصف این مجلس مانند آیات قرآن آیاتی بفرمائید تا حضرت ولیعهد و سایر علما شاهد این برهان باشند حضرت باب مسئول او را اجابت کرده و فرمودند : ” بِسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحیم الحمْد للّهِ الذی خَلقَ السموات و الارض ” ملّا محمّد ممقانی فریاد برآورد که اعراب کلمه را خطا گفتی تو که از قواعد نحو بیخبری چگونه قائم موعود هستی؟ حضرت باب فرمودند در آیات قرآنیّه نیز رعایت قواعد نحویّه نشده زیرا کلام الهی بمقیاس قواعد خلق سنجیده نمیشود مردم باید تابع قوانین کلام اللّه باشند در سیصد موضع قرآن خلاف قواعد نحویّه نازل و مذکور است ولی چون کلام الهی است هیچکس جرأت اعتراض ندارد و همهء مسلمین قبول دارند بعد از این بیان ثانیاً بنزول آیات شروع فرمودند و همان جملهء قبل را بطرز سابق بیان کردند ملّا محمّد اعتراض را تجدید کرد یکنفر دیگر از یک گوشه‌ای بحضرت باب گفت کلمهء ” اشترتن ” چه صیغه است؟ حضرت باب در مقابل این سؤال این آیات قرآن (١٨٠:٣٧-١٨٢ ) را تلاوت فرمودند ” سبحان ربّکَ ربّ العزّةِ عمّا یَصِفُون و سلام عَلی المرسَلین و الحمدُ للّهِ ربّ العالَمین ” بعد برخاستند و از مجلس بیرون تشریف بردند.” تاریخ نبیل مطالع الانوار صص ۲۸۴-۲۸۵))

    مقصود در صحبت از توانائی مالی ان بود که ادعای حضرت باب ریشه مالی نمیتوانست داشته باشد. مقصود از بمیان اوردن اسم میرزای شیرازی بر اصل مباهات نبود. مقصود ان بود که بنظر خوانندگان این مقاله برسد که چسباندن انگلیسی گرائی به حضرت باب تهمتی بیفکرانه و برچسبی بچه گانه بیش نبود چه که او از دودمانی برخاسته بود که فامیل نزدیک او بعنوان یک مرجع تقلید تحریم استفاده تنباکو را در ایران کرده بود. سریال مشروطیت نه تنها صحبتی از سیادت حضرت باب نکرد چیزی هم از نسبت فامیلی بین سید علیمحمد باب و میرزای شیرازی بمیان نیاورد.

    دوستانی که میخواهند از یک دیدگاه بیطرف باین موضوع بنگرند میتوانند به سایت ذیل مراجعه کنند. در مصاحبه ای بین فرامرز دادرس و دکتر بهرام چوبینه گفتگوئی در خصوص نهضت باب صورت میگیرد که بسیار جالب توجه است :

    http://www.farhangiran.com/content/view/961/50/

    Jonbesh-i babiyeh bakhsh 1 and 2

    با عرض احترام

    کامران حکیم
    kamran.hakim@gmail.com

  16. کامران حکیم says:

    با عرض معذرت از دوستان مقصود دستور زبان عربی بود نه فارسی.

    کامران

  17. شهرام says:

    دوست عزیز که به نام مسعود نگارش مطلب کرده ای
    آیا در کتاب قران همه قواعد صرف و نحو عربی رعایت شده ؟
    خیر در بیش از سیصد موضع قرآن بر خلاف قواعد زبان عربی آیات نازل گردیده
    آیا پس از اینکه باب توبه نمود ایشان را رها کرده و بخشیدند
    خیر ایشان را محبوس ساخته و در حالت تبعید از جائی به جائی فرستادند تا این که علمای وقت فتوای قتلش دادند
    آیا شریعت اسلام با سایر شرایع آسمانی قبل تفاوت دارد
    در اصول یکی است چرا که از یک منبع و از یک مصدر نازل شده . چگونه از یک منبع واحد اختلاف حاصل در ثانی در بسیاری از آیات قرآنی تابعین شرایع قبل حتی نوح را مسلمان نامیده موسی ابراهیم و… مسلمانند یعنی تسلیم به امر خدا واین نشان از منشاء واحد برای همه ادیان دارد
    همین حجاب باعث شده که مسحیان نیز به امر جدید حضرت محمد ایمان نیاوردند زیرا منتظرند که کسی بیاید که آیات انجیل را ترویج دهد ولی غافل که حضرت رسول همین کار را کرد و ایشان ادامه سلسله پیامبرانند و نمیتوان گفت که این عهد وپیمان خداوند که در هر زمان برای راهنمائی بندگان خود رسولی اعزام میکند قطع خواهد شد . این از انصاف و عدالت خداوندی دور است
    حضرت باب حداقل به دو دلیل بزرگ نمیتواند برحق نباشد ۱- استقامت آن جمال ازلی که در قرآن فرمودند فاستقم کما امرت ۲- دادن جان به رایگان در راه عقیده خودریا، که در قرآن آمده فتمنواالموت ان کنتم صادقین

  18. jahangir says:

    Jenab Massoud Mitavind ham be nevisandehe mohtaram va ham be khanandegan komak konid agar nzarate shoma bar asase ehssasat va taasobat va bohtan va efteraati ke dar arze 150 sale gozashteh bekhorde shoma va baghiyehe kesani ke zahmate tahghigh be khod nadadand va ya chenan pardehe taasobt dide monsefaneheshan ra baste ,nabashad.Lofan har iradi ya soali darid agar ba zekre maakhaz va safhe ketabi bashad be hameye talebane haghighat va motaharine rasti va doroti komaki bozorg mikonid.Yek nokteye digar:Gheyre momken ast agar betavanid yek massihi va ya yahoodi ra be haghaniate Hazrate Mohmmad mojab konid va monkere resalate Hzrate Bab va Mazharyiat hazrate Bahaullah shavid.Daste hagh yar va yavaretan

    • jahangir says:

      Massoude aziz: dar zemn az shoma dooste aziz spasgozaram ke ba matrah kardan soalat va chalesh hayetan sababe tabadole nazar afrade deegar beshavid .Bandeh be sahme khodam kheili ammokhtam.Tofighe elahi rafighetan

  19. masoud says:

    سلام به همه
    مطالب را به چند دسته تقسیم می‌کنم:
    ۱- شهرام عزیز!
    من بحثم روی قواعد نحوی نیست. مسأله این است که ایشان در متن عربی کلمه‌‌ی چاپاً را به کار برده. این رعایت نکردن قوائد نحوی است یا اینکه مشکل از جای دیگر بوده؟ حتی بچه‌ی فارسی زبان کلاس چهارم ابتدایی هم می‌داند که در عربی چ و پ نداریم.
    ۲- شهرام محترم! منظورم این نیست که یک پیامبر رنج نمی‌کشد و سختی نمی‌بیند، صحبت من این است که هیچ پیامبری حتی زمانی که سخت مورد شکنجه قرار می‌گرفت، دست از ادعای خود نمی‌کشید و توبه نمی‌کرد. مشکل اینجاست که جناب باب نه تنها چند بار توبه کرده، بلکه بر مریدان خود هم لعنت فرستاده! این است استقامت جناب باب؟!(اسرارالآثار ج۱ و کشف الغطاء)
    ۳- ضمنا فرمان قتل باب را علما ندادند؛ علما به علت خبط دماغ گفتند که نمی‌شود جناب باب را اعدام کرد. جناب امیرکبیر این فرمان را صادر کردند. شما مثل اینکه خودتان هم از تاریخ خودتان خبر ندارید.
    ۴- برای بررسی بیانات جناب باب و نظرات بدیع ایشان نیاز به بحث جداگانه‌ای است اما همین قدر که بدانیم ایشان چندین ادعای گوناگون داشته و چند بار هم از همه‌ِ‌ی ادعاهای خود توبه کرده برای هر صاحب خردی کافی است تا دریابد که او فرستاده‌ای الهی نبوده.

    ******
    در آخر حیفم می‌آید این بیان شهرام محترم را بررسی نکنیم:
    حضرت باب حداقل به دو دلیل بزرگ نمیتواند برحق نباشد ۱- استقامت آن جمال ازلی که در قرآن فرمودند فاستقم کما امرت ۲- دادن جان به رایگان در راه عقیده خودریا، که در قرآن آمده فتمنواالموت ان کنتم صادقین
    ’۱= در مورد استقامت ایشان همین کافی است که بگوییم ایشان دوبار از تمام ادعا‌هایش دست کشیده. ضمنا که گفته که هرکه در راهی استقامت کرد، نماینده‌ی الهی است؟
    ’۲= یعنی هرکس ادعا کند که من پیامبرم و ملت و یا دولت وقت، او را بکشند، آن‌گاه او پیامبر الهی است؟! شما این منطق را می‌پذیرید؟!
    با این دو دلیل که شما آوردید که خیلی‌ها پیامبر می‌شوند. از این پیامبران دروغین در طول تاریخ زیاد بوده‌اند که هم اسقامت داشته‌اند و هم در راه ادعایشان کشته‌شده‌اند. چطور این منطق را می‌پذیرید؟
    بدرود…

  20. کامران حکیم says:

    دوست عزیز مسعود!

    هرچند که مقابله بمثل را دوست ندارم ولی گفتنی را باید گفت: ” و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه” (ابراهیم ۴) و بهمچنین میخوانیم که: “انا انزلناه قرانا عربیا لعلکم تعقلون” (یوسف ۲) ولی علامه سیوطی یکی از بزرگان اسلام در کتابش صحبت از ۱۱۸ مورد از الفاظ و لغاتی میکند که ریشه انان عربی نیست. از برای مثال:

    واژه فردوس معرب لغت پردیس که از ریشه هندی-ایرانیست و
    لغت قسطاس (قران ۱۷:۳۵) یک لفظ یونانیست و
    لغت سجیل (قران ۱۵:۷۴) یک کلمه ایرانیست و
    لفظ غساق که از ریشه ترکیست و قس علی هذا…

    برای لیست کاملتری از لغات غیر عرب در ساختمانهای سواحل: “انا انزلناه قرانا عربیا لعلکم تعقلون” و بنادر شواطی ” و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه” استفاده شده لطفا به ادرس ذیل مراجعه بفرمائید:

    )ARTHUR JEFFERY, Ph.D. Professor of Semitic Languages School of Oriental Studies
    Cairo 1938 Oriental Institute Baroda(

    http://www.answering-islam.org/Books/Jeffery/Vocabulary/index.htm

    انشاءلله که از ذکام فکری که از ویروس چاپی بان دوست عزیز دست داده کاسته شود و بتوانیم که چاپیدن بحثی را کنار گذاشته و به اصل مطلب بپردازیم. از شما چه پنهان حضرت سید علیمحمد باب در نوشتجات خود جواب بر معضلات حکمت اشراق مینویسد و گفتار دکارت واسپینوزا را به چالش میکشد. بنظر میرسد که نوادگان کوته نظران همزمان او هنوز در گل سفسطه دست و پا میزنند و از بوی خوش گل حکمت دوری میجویند. این بیاد اورنده شعر مثنویست که میگوید:

    “حق عیان چون مهر رخشان امده حیف کاندر شهر کوران امده”

    در انتها سخن خود را با سطوری چند از کتاب چهار وادی از حضرت بهاءلله بپایان میرسانم:

    “حکایت اورده اند که عارف الهی با عالم نحوی همراه شدند وهمراز گشتند تا رسیدند بشاطی بحرالعظمة. عارف بی تامل توسل فرمود ه و بر اب راند و عالم نحوی چون نقش بر اب محو گشته مبهوت ماند. بانگ زد عارف که چون عنان پیچیدی؟ گفت ای برادر چکنم چون پای رفتنم نیست سر نهادن اولی بود گفت انچه از سیبویه و قولویه اخذ نموده واز مطالب ابن حاجب و ابن مالک حمل فرموده ای بریز و از اب بگذر

    “محو میباید نه نحو اینجا بدان گر تو محوی بیخطر بر اب ران” (صص ۴-۵)

    با عرص احترام

    کامران حکیم
    kamran.hakim@gmail.com

  21. کامران حکیم says:

    دوست عزیز مسعود!

    راجع به نکته سوم سرکار باید عرض کنم که شما قسمتی از حقائق تاریخ را بیان کردید نه کل انرا. شهادت حضرت باب به امر امیرکبیر بود ولی به خواست مجتهدین تبریز انجام گرفت. کشتن یک سید که از احترام خاصی در بین مردم برخوردار بود کار سهل واسانی نبود. علمای کینه توز ترس از دست دادن ریاست خود را داشتند. توجه بفرمائید که بعد از خروج حضرت باب از مجلس ولیعهد: “نظام العلمأ از طرز معاملهء ملّا محمّد و سایرین در آن مجلس با حضرت باب برآشفت و گفت وای بر مردم تبریز این شخص مدّعی چه مقامی است و این مردم از او چه سؤالاتی میکنند این گونه سؤالهای بارده چه ربطی بادّعای این مقام عظیم دارد؟ بعضی نیز بر طرز رفتار ملّا محمّد و غیره با حضرت باب خرده گرفتند و گفتند از بد راهی وارد مذاکره شدید و باعث خجلت و شرمساری بی‌پایان گشتید سؤالی کردید که در خور مقام او نبود ولی ملّا محمّد ممقانی برآشفت و با کمال خشم و غضب بحاضرین گفت من بشما میگویم بر حذر باشید اگر جلو این جوان را نگیرید طولی نمیکشد که همهء اهل تبریز دعوتش را اجابت نمایند و در ظلّ رایتش مجتمع گردند آنروز اگر بمردم بگوید که دست از علما بردارید همه اطاعت میکنند حتّی اگر بگوید بولیعهد اعتنا نکنید همه مطیع‌اند آنوقت است که زمام ریاست روحانی و کشوری را بدست میگیرد و همهء شما را زیر پا قرار میدهد زیرا نه تنها مردم تبریز بلکه جمیع ساکنین آذربایجان باعانتش قیام خواهند کرد سخنان ملّا محمّد خائن محتال افکار متصدیان امور را پریشان ساخت.” (تاریخ نبیل صص ۲۸۵-۲۸۶) بعد از واقعه چوبکاری حضرت باب ایشان را به چهریق فرستادند.

    وقایع مختلفی که بر اثر حرکات دفاعی بابیان در سراسر ایران بوقوع پیوست نخست وزیر را بر انداشت که رفع اشکالات از طریق از میان برداشتن سید علیمحمد باب کند: “امیر نظام خیال میکرد که پس از آن آتش خاموش خواهد شد و آن نور منطفی خواهد گشت این فکری بود که رئیس الوزرای ناصر الدّین شاه میکرد از اینجهت وزیر نادان چنین پنداشت که بهترین وسیله برای خلاصی مملکت از این حوادث و وقایع همانا کشتن سیّد باب است لذا مشاورین خود را دعوت کرده فکر خویش را با آنها در میان نهاد و تصمیم خود را شرح داد و بآنها گفت ببینید سیّد علی محمّد باب چه هنگامه ای بپا کرده چطور قلوب مردم را مسخّر ساخته من معتقدم که فتنه و آشوب مملکت بواسطهء قتل سیّد باب تسکین خواهد یافت ببینید چقدر از سربازهای ما در واقعهء شیخ طبرسی کشته شد چقدر زحمت کشیدیم تا فتنهء مازندران را خاموش کردیم ناگهان شعله ای که در مازندران خاموش شده بود از خطّهء فارس زبانه کشید و فتنهء دیگری بر پا خاست مردم ببلا و عذاب سختی مبتلا شدند هنوز شعلهء جنوب را خاموش نساخته‌ایم که اینک از شمال آتش فتنه زبانه کشیده و زنجان و اطرافش را فرا گرفته درست فکر کنید هر علاجی بنظرتان میرسد برای دفع این مرض بمن بگوئید یگانه مقصود من اینست که فتنه و فساد از مملکت ایران بر افتد و امنیّت و آرامش حصول پذیرد هیچیک از حاضرین جوابی بصدر اعظم ندادند فقط میرزا آقاخان نوری وزیر جنگ بصدر اعظم گفت اگر بعضی از شورش طلبان در گوشه و کنار مرتکب کارهائی شده‌اند و فتنه و فسادی بر پا کرده‌اند بسیّد باب چه ربطی دارد؟ من خیال میکنم کشتن سیّدی که گرفتار و محبوس است ظلمی ظاهر و ستمی آشکار است مرحوم محمّد شاه هیچوقت بسخنان دشمنان سیّد باب گوش نمیداد و هر کس از سیّد باب بدگوئی میکرد محمّد شاه اعتنائی نمیکرد امیر نظام از جواب وزیر جنگ اوقاتش تلخ شد و گفت این حرفها با حالت امروزی ما مناسبتی ندارد امروز مصالح حکومت در خطر است نباید گذاشت این انقلابات پی در پی حاصل شود مگر کشته شدن حضرت امام حسین بواسطهء چه بود غیر از این بود که برای حفظ مصالح مملکت بود آنهائی که حضرت امام حسین را شهید کردند نفوسی بودند که بچشم خود دیده بودند آن بزرگوار در نظر جدّش رسول اللّه چه مقامی داشت و تا چه اندازه پیغمبر اکرم نسبت بآنحضرت اظهار محبّت میفرمود معذلک وقتیکه مسئلهء حفظ مصالح ملک و دولت بمیان آمد چشم از همهء مقامات و احترامات آن حضرت پوشیدند و بکشتنش اقدام کردند حالا هم همانطور است ما تا سیّد باب را از بین نبریم نمیتوانیم این فتنه و فساد را خاموش کنیم و بمقصود خویش که صلح و آرامش است نائل شویم.

    آنگاه امیر نظام بدون آنکه اعتنائی بنصیحت وزیر جنگ بنماید بحاکم آذربایجان نوّاب حمزه میرزا فرمان داد که حضرت باب را به تبریز احضار نماید ولی بشاهزاده اظهار نکرد که از آوردن حضرت باب به تبریز چه منظوری دارد حمزه میرزا شخصی بود بی‌نهایت خوش رفتار و رقیق القلب وقتیکه فرمان امیر نظام باو رسید خیال کرد که مقصود از آوردن حضرت باب به تبریز آنست که آن بزرگوار را از حبس خلاص کنند و بمحلّ و منزلشان برگردانند از اینجهت فرمان امیر نظام را اجرا کرد و شخص طرف اعتمادی را با مأمورین چند فرستاد تا حضرت اعلی را از محبس چهریق بتبریز بیاورند و به مأمورین سفارش کرد که آن حضرت را از هر جهت مورد احترام قرار بدهند… باری آن مأمور در کمال ادب و احترام طلعت اعلی را از چهریق حرکت داده وارد تبریز بلاانگیز گردانید…” (تاریخ نبیل صص ۴۷۰-۴۷۲)

    ولی علما بودند که حکم قتل ایشان را امضا نمودند و گناه این عمل را بر امت اسلام نهادند. توجه بفرمائید که بر اثر حکم قتل حضرت مسیح بخواست علمای یهود چه ذلتی قوم یهود را در بر گرفت که برای دو هزار سال در بین امم دیگر متفرق شدند. این جالب توجه است که حضرت رسول حرکات امت خود را در دو مورد مقایسه با امت یهود میفرمایند. در یک مقام دو امت مقایسه با دو لنگه کفش شده اند که یکی بدنبال دیگری میرود و در مقام دیگر دو امت مقایسه به مارمولک گشته اند که بهر سوراخ این رود ان هم وارد خواهد شد.

    “…باری اوّل طلعت اعلی را نزد ملّا محمّد ممقانی بردند تا از دور دید حکم قتلی را که ازپیش نوشته بود بدست آدمش داد و گفت بفرّاشباشی بده و بگو پیش من آوردن لازم نیست این حکم قتل را من همان یوم که او را در مجلس ولیعهد دیدم نوشتم و حال هم همان شخص است و حرف همان بعد از آن بدر خانهء میرزا باقر پسر میرزا احمد بردند که تازه بجای پدرش بریاست نشسته بود دیدند آدمش پیش در ایستاده حکم قتل در دست اوست و بفرّاشباشی داد و گفت مجتهد میگوید دیدن من لازم نیست پدرم در حقّ او حکم قتل نموده بود و بر من ثابت شد مجتهد سوّم ملّا مرتضی قلی بود او هم بآن دو مجتهد تأسّی نمود و حکم قتل را از پیش فرستاد و راضی بملاقات نشد فرّاشباشی با سه حکم قتل آن مظهر معبود را بسربازخانه برگردانید و بدست سامخان ارمنی سپرد که این سه حکم قتل از سه مجتهد اعلم تبریز است که در دین اسلام قتل این شخص لازم و واجب است حال تو هم از دولت مأموری هم از ملّت و بر تو بأسی نیست.” (تاریخ نبیل صص ۴۷۷-۴۷۸)

    انشاءلله که میانگینی از این امر در دیدگاه ان دوست عزیز بوجود اید.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  22. شینتو says:

    مسعود بسیار عزیز
    خدا گواه است که ابدا قصد اهانت و یا حتی کم احترامی به شما را نداشتم . نام باب، سید علیمحمد شیرازی بود و شما میرزا نوشته بودید. البته ممکن است این را مهم ندانید ( و شاید هم حق داشته باشید) اما در اینجا چون بحث شخصیت شناسی است ذکر صحیح نام مهم است مخصوصا اینکه باز هم متوجه نشدید که منظور من چه بوده و مجددا مطرح فرموده اید

    مستندات شما از اثار باب، بسیار تخصصی و بلکه فوق تخصصی می باشد. حتی من هم که مختصر بررسی در اثار باب کرده ام به زحمت می افتم. ایا شما در ضمن بررسی اثار باب به چنین مستندات و مطالبی برخورد کرده اید و یا ادرس انها را بدست اورده و مستقیما به سراغ انها رفته اید؟ این مطلب را به جهت اهمیت ان ذکر کردم. باور این مطلب برای من سخت است که کسی با این ظرافت و دقت در اثار باب غوطه ور شده باشد ولی در مورد نام وی، اشتباه مکرر کند و یا محل وقوع مجلس ولی عهد را در شیراز بداند. دیگر اینکه چرا فقط به این موارد برخورد می کند؟ ایا حین مطالعه اثار ایشان، فقط چنین نکاتی به ذهن می رسد؟

    فرموده اید که :
    صحبتم بر سر این است که این جناب که شما تا این اندازه از فضائل و کرامات ایشان می‌گویید و اعتقاد دارید که پیامبر آیینی جدید است ویژگی‌های دیگری دارد و اعمال و سخن‌های دیگری از او صادر شده که در تعارض با اعتقادات شماست. در عین اینکه شما می‌فرمایید علم و دانش ایشان در حد بسیار بالایی بوده…..

    مقاله به وضوح تصریح می کند که در باره پیامبر بودن و یا نبودن باب، بحث نمی کند و شخصیت وی را فارغ از جنبه کاریزماتیک وی بررسی می نماید. لذا این مطلب شما صحیح نیست. در ضمن من نگفتم که علم و دانش ایشان بالا بوده و یا پایین. باز تاکید می کنم که مقاله ، فقط به ذکر افکار باب پرداخته و قضاوت را بر عهده خواننده گذاشته است. فقط در مورد غیر تقلیدی بودن انها و همچنین شجاعت باب، اظهار نظر کرده است. مقاله می گوید باب دیدگاههای جدیدی را عرضه نموده است. البته نوع بیان مطالب ممکن است این تصور را حاصل کند که نویسنده قصد طرفداری از باب را دارد. ضمنا از فحوای کلام فوق( مذکور در فوق) چنین بر می اید که شما، فضائل باب ، که در مقاله بدان اشاره شده است را می پذیرید ول فقط معتقدید که موارد منفی دیگری هم هست که من بدانها اشاره ای نکرده ام. ایا این برداشت من صحیح است؟

    دیگر اینکه:

    من در مورد بی اعتنایی به قواعد صرف و نحو عربی و علت ان، تا حد مقدور توضیح داده ام. فرموده اید که بکار بردن حروف فارسی در یک متن عربی، به قواعد نحوی مربوط نمی باشد. عرض می کنم پس به چه چیز مربوط می شود؟ علم معانی و بیان؟ در این صورت ایا ماهیت مساله تغییری می کند؟ کاربرد انها را حمل بر چه می کنید؟ ایا شما معتقدید که باب، نمی دانست که این حروف در زبان عربی وجود ندارند؟ واقعا می توان چنین تصوری را در مورد شخصی پذیرفت که اثار بسیاری را به زبان عربی نوشته است؟ چند استاد عربی در ایران می شناسید که بتوانند یک متن ساده را به زبان عربی بنویسند؟ گذشته از این، بنظر شما اگر باب نمی دانست که این حروف در زبان عربی وجود ندارند، ایا منطقی نبود و طبیعی نبود که شاهد کلمات بسیاری ( بسیار بسیار بیشتر ازان موارد معدودی که سراغ دارید) در اثار وی می بودیم؟ هر چه باشد این چهار حرف می تواند در کلمات بسیاری کاربرد داشته باشند؟ بهتر است سعی کنیم دلیل قانع کننده ای را برای این مورد بیابیم . من نظر خود را در مقاله گفته ام. لطفا دقت بفرمایید که من، دلیل بی اعتنایی باب به صرف و نحو را به جهت باز گردانیدن این علم به جایگاه واقعی و دور از غلو و اغراق ان دانسته ام و با این زمینه، کاربرد حروف فارسی در اثار عربی نیز شاید قابل درک باشد.
    حرف دیگری هم دارم. بنظر شما باب، اگر می خواست غیر از کلمه ” چاپ” از کلمه دیگری استفاده کند، باید چه می نوشت؟ جاب؟ جاف؟……و ایا کسی می فهمید که او از چه چیز حرف می زند؟ من خیلی مطمئن نیستم ولی با توجه به جدید بودن صنعت چاپ درشرق، محتملا کلمه معادلی برای ان در عربی وجود نداشته و اگر هم بوده کثیرالاستعمال نبوده تا برای همگان اشنا باشد .البته اگر شما اطلاعاتی در این زمینه دارید می توانید به غنای این بحث بیفزایید و با کمال اشتیاق مایل به شنیدن ان هستم.
    ضمنا بهتر است این حروف چهار گانه را( پ چ ژ گ) را غیر عربی بنامیم و نه فارسی زیرا در زبانهای دیگر هم وجود دارند و باید اضافه کنم که عدم کاربرد این حروف در زبان عربی، انطور که تصور می شود تابو نیست و در برخی کشورها و لهجه ها نیز استفاده می گردد.

    دوست عزیز

    می بینید که از چند زاویه می شود به این موضوع نگریست و حداقل اینکه ان را قابل بررسی دانست. اما اگر دقت کرده باشید من در مقاله ، اصولا از این طریقه انتقاد کرده ام. منظورم این است که باید مطابق و مناسب با ادعای مطرح شده سوالات را عنوان کرد. ادعای پیامبری باب را نمی توان و نباید و شایسته نیست با طرح موضوع کلمه چاپ، به سطح نازل و اصولا خارج از بحث، فروکاست.باب عربی می دانست یا نمی دانست، ادعای پیامبری داشت و نه عربی دانی. اگر شما با همین دقت و ظرافت که در اثار باب به کار بسته اید در قران نظر می کردید، به همین نتیجه می رسیدید. قریش، برای امتحان حضرت محمد، سه سوال از ایشان کرده بودند که در واقع ، هدف اصلی، تخریب شخصیت ایشان بود.
    الف) سوال نجومی : یسئلونک عن الاهله. علت تشکیل هلالهای ماه
    ب) سوال از روح: یسئلونک عن الروح. یعنی اصولا روح چیست و از چه چیز تشکیل شده و…
    ج) سوال اقتصادی: سوال از انفاق و علت ان
    نگاهی کوتاه به پاسخهای ایشان، بخوبی مشخص می کند که پاسخها با سوال، مطابقت ندارد. مثلا در جواب سوال از هلال ماه می فرمایند که برای این است که حساب ماه نگاه داشته شود و مردم بدانند که اول ماه چه زمانی است. در حالیکه قریش علت فیزیکی این امر را پرسیده بودند و ایشان کاربرد( یکی از کاربردها) ان را بیان کرده اند. و یا در جواب سوال از روح می فرماید که الروح من امر ربی که به هیچ وجه پاسخ سوال قریشیان نبوده است. ایشان بدین وسیله مکر انها را به خودشان برگردانده اند. او غیر مستقیم به انها فهماند که ادعای او ماهیت دیگری را دارد.

    دیگر اینکه فرموده اید:

    از سوی دیگر همانگونه که در پست قبلی عرض کردم از جمله جاهایی که از کلیه ادعا‌های خود دست کشیدند، مجلس ولی عهد در شیراز بوده که در آن‌جا خودشان فرمودند که«…مدعی نیابت خاصه‌ی حضرت حجة الله علیه‌السلام را محض اطلاع مبطل است و این بنده را چنین ادعایی نبوده و نه ادعایی دیگر…»(کشف الغطاء)
    خودش می گوید ادعای نیابتش باطل است و هیچ ادعای دیگری هم ندارد! آن وقت آیا صحیح است که بیاییم و دم از پیامبری ایشان بزنیم و چیز‌های دیگر؟!

    مسعود عزیز
    مجلس ولی عهد در تبریز اتفاق افتاد اشاره شما به واقعه ای در شیراز، باید احتمالا مربوط به مسجد وکیل باشد. در هر حال مجددا عرض می کنم که من، دقیقا برای احتراز از ورود به چنین مباحثی، دم از پیامبری باب نزدم.لطفا یک بار دیگر مروری بر مقاله بفرمایید. چنانچه مایل بودید می توانم لینکهای چند مقاله که در مورد مباحث فوق نگاشته شده است را تقدیم کنم.

    از ادبی که در پست اخیرتان بکار برده اید صمیمانه تشکر می کنم. امید وارم همیشه ایام، شما و خانواده محترمتان، خوش و خرم باشید

  23. jalal doroody says:

    Mordeh ra dobareh zedeh nakonid.Bab wa bahaallah har doshan mardane bozorgy naboodand wa ba bozorgnamaiihaye man wa shoma bozorg nemishawand.In ea az rooya taassob wa ya bade eslam dar shekam nemigooyam balke az rooye tahghigh dar asare bejaymandeh in aghayan.baraye bedast awardane etelaat khandane ketabe bahaiigary,shiehgary wa sufigary az ahmad kasrawy ra pishnahad mikonam.

  24. masoud says:

    سلام به همه
    جالبه که کامران حکیم محترم به اصل موضوع که دوبار توبه کردن جناب باب است نمی‌پردازند و فقط بحث‌های انحرافی را دنبال می‌کنند. من هنوز روی حرف‌های خودم هستم و البته مدارکی دارم اما به نظرم بحث را از مسیر اصلی منحرف می کنند.
    فقط همین را می‌گویم: منظور این نبود که در عربی نمی‌توانیم لغات خارج از زبان عربی بیاوریم. کار غیر عادی که حضرت باب انجام دادند این است که حروف چ و پ را در بین متن عربی آورده‌اند. نمی دانم من بد جوری حرف می‌زنم یا مشکل از جای دیگر است؟!
    ضمنا بحث اصلی‌ام را کسی پاسخ نداد. جناب سید باب چند بار از همه‌ی ادعاهایشان توبه کرده اند و نیز در ابلاغیه الف بر تمام مریدانشان لعنت فرستاده‌اند.(توضیحات بیشتر در پست قبلی اینجانب نوشته شده)

  25. kamyar says:

    ،دوستان عزیز
    بیش از ۱۶۰ سال است که بهاییان ایران آماج انواع اتهامات ساختگی بوده اند. نظریه پردازان توطئه ، به ویژه روحانیون شیعه و حامیان آنها داستانهای خیالی فراوانی را سر هم کرده اند تا دید هموطنان ایرانی نسبت به بهاییان را تا حد ممکن منفی سازند و وجود آنها را مملو از تنفر از بهاییان کنند. برای مثال میگویند دیانت بهایی ساخته روسیه یا دولت انگلیس است. و یا بهاییان مخلوق صهیونیست ها هستند و برای آنها جاسوسی میکنند و دشمن اسلام و مسلمانان هستند.

    در حالیکه این قبیل اتهامات مکررا به بهاییان وارد شده، آنها در داخل ایران هر گز اجازه دفاع از خود را نیافته اند. هدف این کتاب کوتاه پاسخ به برخی از این اتهامات بی اساس است. نسخه اصلی این کتاب در سال ۱۳۸۸ زمانی که در سال آخر دبیرستان بودم به انگلیسی چاپ شد.

    حال که نسخه فارسی آن آماده شده ، میخواهم آنرا به رایگان در اختیار شما و دیگر هم وطنان عزیزم قرار دهم. امید وارم که کمک کوچکی در تنویر افکار عمومی نسبت به بهاییان ایران باشد. به امید ایرانی آزاد برای همه مردم بزرگ سر زمین مان.

    http://brli.squarespace.com/storage/debunking-Persian.pdf

    ادیب معصومیان ، فروردین ۱۳۸۹

  26. کامران حکیم says:

    خدمت دوست عزیز مسعود!

    شکایت فرموده بودید که بنده باصل موضوع نمی پردازم. امیدم در انست که که فروع پردازیهای سطحی بنده غرق درعمق انتقادات اصولی سرکار گردد. بهر حال بخشش از بزرگان است!

    فرموده بودید: “منظور این نبود که در عربی نمی‌توانیم لغات خارج از زبان عربی بیاوریم. کار غیرعادی که
    حضرت باب انجام دادند این است که حروف چ و پ را در بین متن عربی آورده‌اند.” دوست عزیز خیلی کم لطفید! یعنی میفرمائیذ که کلک رشتی زدن نحوی با معرب نمودن حرف “پ” که در زبان عرب موجود نیست و جایگزین کردن ان با حرف “ف” و “پردیس” پارسی را “فردوس” عربی جلوه دادن از دیدگاه انجناب حلال بحساب میاید ولی استفاده از حرف “پ” و “چ” بدون تعریب حرام است؟ دوست عزیز کم لطفم کوته نظران زمان ایات قران را بعنوان تراوشات مغزی یک شاعر مجنون میدیدند و انرا بباد تمسخر میگرفتند بهمانصورت که حمقای زمان حضرت باب ایات کتاب بیان را بهمان وجه باستهزاء کشیدند. طولی نکشید که ایات قران میزان صرف و نحو در لسان عرب شد. طولی نخواهد کشید که ایات بیان میزان صرف و نحو در لسان عرب شود. بهمان نحو که گفتار حضرت محمد در قران نشان دهنده خواست پیامبر الهی درپی ریزی پایه ای متین از برای زبان عربی در ۱۴۰۰ سال پیش بود اضافات صرفی و نحوی که در ایات حضرت باب بچشم میخورد نشان دهنده خواست پیامبر الهی در اینزمان در توسعه و تقویت این زبان غرا به مقام والاتریست. متاسفانه عمامه بسران نادان همزمان حضرت باب که مبتلا به یبوست فکری مزمن بودند این مقصود را نفهمیدند. از کوته نظری شدیدی که بر اثر بیسوادی دامنگیر ملت ایران بود استفاده نمودند وانگل شک و تردید به اذهان عام انداختند. این انگل فکری از نسل بنسل سرایت نموده و تأثیر منفی در افکار جامعه امروز گذاشته. دوست عزیز اجازه ندهید که چرند بافیهای یک قرن و نیمه اخوندان شفافیت اینه فکر شما را کدر سازد. اگر این حرفهای مزخرف معنی و مفهومی داشت بزرگانی چون سید یحیی کشفی دارابی و طاهره-قرةالعین و دیگر بزرگان تاریخ ایران که به باب ایمان اوردند هیچ وقت حاضر نمیشدند که اسم و رسم خود را الوده به یک امر بیمایه و بچه گانه کنند وجان در راهش نثار نمایند.

    در مقامی دیگر فرموده بودید ” بحث اصلی‌ام را کسی پاسخ نداد. جناب سید باب چند بار از همه‌ی ادعاهایشان توبه کرده اند” چونکه این نشان دهنده یکی از اصول وارکان فکر امروزی شماست سخنی چند در پیرامون ان بعرض میرسانم. ولی ترسم از انست که این اصل نیز بزودی بزیر قالی فروعات جارو شود.

    برای فهمش اینکه توبه ای در میان نبوده لطفا بسخنان جناب دکتر چوبینه توجه بفرمائید. ایشان صحبت از چندین نویسنده غیر بابی میکنند که خود حاظر در مجلس ولیعهد بودند و بوضوح میگویند که ایشان بهیچوجه ادعای خود را کتمان نکردند. دوباره ادرس این سایت را یاداوری میکنم:

    http://www.farhangiran.com/content/view/961/50/

    Jonbesh-i babiyeh bakhsh 1 and 2

    اجازه بدهید که جواب این سوال سرکار را از یک دیدگاه دیگر در قالب یک مثال بعرض برسانم. مسعود عزیز توجه بفرمائید که سرکار را با داشتن درجه دکترا به کشور خیالی “بیسوادستان” اعزام دارند که زیربنای سیستم تعلیم و تربیت جدیدی را بریزید. البته وجود سرکار در بین مردم ان دیار امری غیر مترقبه خواهد بود. و باصل گفته امیر مومنان که “مردم میترسند از انچیز که نمیفهمند” همگان را قصد درانست که از بودن سرکار در بینشان سر دربیاورند. البته سرکار میتوانید که تز مأموریت خود را با استفاده از متدهای دانشگاهی واضحا برای انان شرح دهید ولی این مانند انست که سوره یا سین را در گوش خر بخوانید. عقل حکم بر ان میکند که روش برخورد سرکار با هر دسته مردم بطریقی باشد که سلب ترس کند. بهمچنین روش صحبت سرکار با هر گروه بنحوی باشد که مطابق فهمش انان باشد. از این رو با یک گروه صحبت از درس و با گروه دیگر صحبت از کلاس میکنید. با یک گروه صحبت از مهم بودن امر تعلیم و با گروه دیگر صحبت از مقام معلم میکنید. با گروهی صحبت از اثر تحصیل معلومات در زندگی اقتصادی کشور و با گروه دیگر در تأثیر سواد در تحری حقیقت مینمائید. اگر گروهی کوته نظر به گفتار سرکار بدون توجه به مقصود کلی ان یار نگاه کنند البته گفتار شما ضد ونقیض بنظر خواهد رسید بصورتی که بعضی یک جنبه از عقاید شما را توبه از جوانب دیگر میبینند. این نشاندهنده کوته فکری و بیدانشی انانست نه بیمایگی سرکار. بخصوص انکه وجود سرکار و مقصود والای شما باعث حسد و کینه توزی جمعی از زمامداران خواهد شد که در از میان بردن سرکار از هیچ امری کوتاهی نخواهند کرد. ساده ترین تکنیک در پیشبرد این امر گل الود کردن اب فهمش و صید عقول ساده لوحست. حضرت باب در مقام تربیت انسان در میان مردم ایران ظاهر گردیدند تا که زیربنای یک سیستم تعلیم و تربیت جدیدی را بریزند.

    حضرت باب در کتاب دلائل سبعه دلیل اظهار مقام خود را بصور مختلفه در ازمنه مختلفه و امکنه مختلفه نقل مینمایند: “و نظر کن در فضل حضرت منتظر (مقصود حضرتیست که مسلمانان منتظر او بودند) که چقدر رحمت خود را در حق مسلمین واسع فرموده تا انکه انها را نجات دهد. مقامی که اول خلق است (مقصود مقام “عقل اول” یا “مشییت اولیه” است که اولین صادر از حق است. در اسلام این مقام “نور محمدی” و در دیانت مسیحی این مقام “کلمةالله” است که در هر دو مورد اول صادر از حق بحساب میایند) و مظهر ظهور ایه انی انا الله چگونه خود را باسم بابیت قائم ال محمد ظاهر فرمود وباحکام قران در کتاب اول حکم فرمود (یعنی هرچند که خود را باب قائم ال محمد نامیدم ولی کتابی باسم قیوم الاسماء نازل کردم و در ان باحکام قران حکم فرمودم) تا انکه مردم مضطرب نشوند از کتاب جدید و امر جدید و ببینند این مشابه است با خود ایشان لعل محتجب نشوند و بانچه از برای ان خلق شده اند (که شناختن وعرفان حضرت منتظرست. حضرتی که مشرق وحی و مطلع امر و در مقام نفس حق در عوالم امر و خلق است. حضرتی که شناخت او باید همراه با عملکرد به اوامر او باشد.) غافل نمانند.” (دلائل سبعه, منتخباتی از اثار حضرت نقطه اولی صص ۸۴-۸۵)

    انشاءلله که موفق به پنداری نیک از دیدگاهی جدید شوید.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  27. کامران حکیم says:

    دوست عزیز جلال

    صحبت در زنده کردن مردگان نیست. صحبت در جلوه راستی و درستی است در مرداب یک تجاوز فکری و یک خیانت تاریخی. تجاوزی که میوه های شومش کام مردم بیچاره ایران را بنحوی تلخ کرده که قوه مذاق در اشخاص کاملا برطرف گشته. خیانتی که در ان گرگان تاریخ نویس بلباس گوسفندان درامدند و دو بزرگمرد تاریخ معاصر ایران را زشت سیرت و وطن فروش جلوه دادند. انشاءلله که بعنوان یک فرد عادل ویک انسان بلند نظر اجازه چنین گستاخی را ببنده و دیگر دوستان میدهید که صحبت در جلوه این راستی و درستی کنیم. انان بر اصل “شنیدن کی بود مانند دیدن” سریال مشروطیت درست کردند که زباله فکری اندیشه خود را بنحو بهتری بخورد عموم بدهند. بنده و دیگر دوستان بر اصل اینکه نگرش بسوی نیکی یک اصل اساسیست در وجود انسان بخصوص در مردم ایران در حظور شما و دیگر دوستان بصحبت برخاستیم که خانه تکانی کنیم و اهالی خانه ایران را تا حدودی از شر این زبالات برهانیم. حدود یک قرن و نیم سکوت اختیار شد. از جوانمردی بدورست که اکنون هم توقع سکوت در محکمه افکار عموم داشت.

    فرموده بودید:

    Bab wa bahaallah har doshan mardane bozorgy naboodand wa ba bozorgnamaiihaye man wa shoma bozorg nemishawand.In ea az rooya taassob wa ya bade eslam dar shekam nemigooyam balke az rooye tahghigh

    البته که سرکار از روی تحقیق صحبت میفرمائید ولی دوست عزیز هر کودکی بر اصل تحقیق عینی گواهی میدهد که خورشید هر روز در ساعت معینی از یک سمت اسمان برمیخیزد و بسوی دیگر ان میرود. در دیدگاه ان کودک جائی برای چرخش کره ارض بدور محور خود نیست چونکه امکان چنین امری از حیطه تجربی و تحقیقی ان کودک خارج بوده و هست وکسی حق انرا ندارد که بان کودک خورده گیرد چه که با ظهور عقل و کسب تحصیل ان تجربه و تحقیق کودکانه به اکسیر اندیشه و استدلال نتیجه والاتری در اختیار ان نوجوان خواهد گذاشت و امر ثبوت خورشید در جایگاه خود و چرخش کره زمین بر محور خود از بدیهیات میشود.

    از ان دوست عزیز استدعا دارم که در تحقیقات خود تأمل کنند و امور واضحه تحقیقشان را به چالش فکری بکشانند. انشاءلله که دیدگاه جدیدتری حاصل شود و به نتایج بزرگتری دست یابید.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  28. علیرضا says:

    دوست عزیز
    کامران حکیم
    بابت ارسال فایل صوتی آقای بهرام چوبینه متشکروممنون
    اما درباب مطالب مطرح شده دربالا به نظرمن ضرب المثل کورخودوبینای مردم بیانگر وضعیت موجود می باشد.
    به نظر من به جای اینکه به دنبال ردکردن ونفی دیگران باشیم بایدحقانیت خودمان راثابت کنیم.چرامنی که ادعای تشیع می کنم مذهب خودم را باهمه توهمات ودروغهای موجود مذهب کاملی بدانم ولی دیگران را کاملا نفی کنم .شماتابه حال دررابطه باکتاب حدیثهای تخیلی درمجمع البیان چیزی شنیده اید.درمورد کتاب غلووکتاب شهیدجاوید چطور؟باتشکرازهمه کسانی که به وبلاگ شهید جاویدhttp://shahide-javid.blogfa.com/مراجعه کردندهمه دوستان رابه مطالعه بیشتر دعوت می کنم.

  29. کامران حکیم says:

    دوست عزیز علیرضا

    راجع به اثبات حقانیت خودمان بجای نفی دیگران با شما همعقیده ام. البته این گفتار شما را از دو دیدگاه میتوان دید:

    ۱- اگر مقصود سرکار بهائیانند که بجای نفی دیگران باید اثبات حقانیت دین خودشان را کنند باید بگویم که این روشیست که بهائیان مسئول به اجرای انند.

    ۲- اگر مقصود سرکار ملایانند که بجای نفی دیگران باید اثبات حقانیت دین خودشان را کنند باید امامه بسر گذاشت و خوب و بد این موضوع را از دیدگاه خود انان دید. یک شخص امامه بسر یک پیشه ورست که از کار خود نان میخورد. از مزد روضه خانی گرفته تا جمع خمس وذکات (۲۴٫۵%) اینرا باید قبول کرد که این کاریست پر سود استوار بر منبعی سرشار از مایه (از منافع دیگر که خانه و وسیله نقلیه و غذا باشد دیگر نمیگویم). از انگذشته احساس قدرت کردن و دریافت احترام بی حد وحسر در مستانگی این بندگان خدا کم اثر نخواهد بود. حال فکر بفرمائید که شخصی بعنوان مظهر هدایت الهی به مهدویت برخیزد و راه پیشه وری را با تحریم ریاست دینی به این بازیگران ببندد و منبر و مسند و محراب از انان سلب نماید البته که با چنگ و دندان و کتک و زندان در مقابل او برخیزند مطرودش کنند و تیربارانش نمایند. البته در نفی او کتابی از دالگورکی بسازند و در ان داستانسرائی ها کنند. البته که مقوله مشروطیت را که حرکتی تاریخی برای سلب دخالت روحانیان در حکومت بود بصورت خیمه شب بازی جلوه دهند و یک حرکت دینی جدید را که توسط حضرت باب و حضرت بهاءلله صورت گرفته بود خورده سازند و در کنار هوسرانیهای مهد علیا (مادر ناصرالدین شاه) بخورد عام دهند. این عملکرد یاداورفرقیست که دکتر شریعتی بین بشر وانسان میگذارد. گوئی که عمامه داران در دریای بشرییت چنان غرقند که بوئی از انسانییت نبرده اند. البته از حق نباید گذشت اگر من هم بشری عمامه بسر بودم در دفاع از چنین پیشه غنی و ثروت گزاف و قدرت زیاد حاضر بودم که بهر وسیله به منسب خود بچسبم و پا بر انسانیت خود گذارم. با مه اباد و ذرتشت بستیز میایستادم و با ابراهیم و موسی میجنگیدم و با محمد و عیسی دست و پنجه نرم میکردم و قائم و حسین را مصلوب مینمودم و باب و بهاءلله را تیرباران میکردم و تبعید مینمودم. چه که در جنگل هستی قانونی جز بقای انسب نمیافتم و زندگی را همین یک میدیدم و شانس خود را نه بیش از این. تاریخ بشر شاهد این طریق و این منوالست.

    فرمودید: “چرامنی که ادعای تشیع می کنم مذهب خودم را باهمه توهمات ودروغهای موجود مذهب کاملی بدانم ولی دیگرانرا کاملا نفی کنم” دوست عزیز اعتقادات یکفرد از مهمترین اصولست در سلسله ارزشها در زندگی یک فرد. این سلسله ارزشها برای همه افراد یکسان نیست. چیزی که سرکار توهم ودروغ میبینید دیگری اصلی برای تقلید میانگارد. دیگرانی را که شما بعنوان شهروندان و اشخاص انسان میخوانید دیگری فاسد فی الارض و کافری جان ارزان مینامد. احتیاج در انست که سفره دل باز کنیم و از اعماق جان صحبت کنیم. زخم مزمن نا اشنائی را فقط بمرحم زمان درمان کنیم و دیوار بلند دشمنی را به تار محبت بخاک اندازیم.

    فرمودید: ” شماتابه حال دررابطه باکتاب حدیثهای تخیلی درمجمع البیان چیزی شنیده اید.درمورد کتاب غلووکتاب شهیدجاوید چطور؟” چند جلد کتب اسلامی دارم منجمله کتاب مجمع البیان فی تفسیرالقران. دوست عزیز از یک نظر کلی امروز را دیگر روز حدیث نمیدانم چرا که مرا عقیده برانست که: “امروز ایات ام الکتاب بمثابه افتاب مشرق و لائح بکلمات قبل و بعد مشتبه نشده و نمیشود.” (حضرت بهاءلله لوح کلمات فردوسیه) و دیدگاهم دیدگاهیست که میگوید: ” امروز آنچه از کوری بکاهد و بر بینائی بیفزاید ان سزاوار التفاتست.” (حضرت بهاءلله لوح طرازات)

    در فضای فکری بهائی دلیل ظهور حضرت باب و حضرت بهاءلله انبود که سفره حدیث برچیده شود و خیمه حقیقت جایگزین ان گردد. کتاب شهیدجاوید را متأسفانه نخوانده ام. انشاءلله فرصتی پیش اید انرا خواهم خواند.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  30. کامران حکیم says:

    دوستان عزیز

    با عرض معذرت مقصودم اینبود که “سلب دخالت روحانیان در حکومت” یکی از دلائل محرکه در حرکت تاریخی مشروطیت بود.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

  31. جوادی says:

    برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه

  32. علیرضا says:

    دوست عزیز
    کامران حکیم
    با کلیات مطالب شما موافقم
    ۱-من شیعه هستم اماتابع چشم وگوش بسته دین ابا واجدادی نیستم.دین ومذهبی که عده ای برای پرکردن جیب خودحاضربشوند هرگونه دروغی را به خورد خلق الله بدهند.در این زمینه با توجه به شناختی که از مذهب تشیع پیدا کرده ام طرف صحبتم کسانی بود که در لباس تشیع دیگران رازیرسوال می برند
    ۲-مجددا بابت فایلهای صوتی اقای چوبینه متشکرم .

  33. علیرضا says:

    درباب کتاب مجمع البیان :آقای صالحی نجف ابادی کتابی دارندبه نام غلو.ایشان دراین کتاب نکته جالبی رابیان می کنند:ظاهرا شخصی باکنیه ابوجعفر(باامام جعفرصادق که کنیه اش ابوجعفر است اشتباه نشود)وجودداشته که مطالبی ازاودراین کتاب ذکر شده است. عده ای از کاتبان ناخواسته فکرکرده اند که اوامام صادق است است وبدون بررسی بعدازابوجعفر حرف(ع)رااضافه کرده اندواین موضوع تاامروزهم ادامه دارد. به همین سادگی

  34. کامران حکیم says:

    جناب جوادی خیلی زیبا فرمودید که: ” برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه” از گذاشتن دام دین در رهگذر این عنقای دانا خجلم چه که فضای بلند پروازی و قاف بلند اشیانگی ان سرکار از دست این مسکین بدور است ولی شعر را باید با شعر جواب داد! بنابراین شعر شما را دیدم یکی هم روش:

    عنکبوت ار طبع عنقا داشتی — از لعابی خیمگی افراشتی

    از شوخی گذشته نصیحتی هم بشنوید از این یار:

    وگر عنقایی ازمرغان ز کوه قاف دین مگذر — که چون بی قاف شد عنقا عنا گردد ز نادانی .

    لغت “عنا” بمعنی محنت وسختیست.

    انشاءلله که مقبول طبع شعر پسند ان دوست عزیز بوده باشد.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  35. کامران حکیم says:

    دوست عزیز علیرضا

    فرمودید ” با کلیات مطالب شما موافقم” از محبت شما متشکرم.

    فرمودید ” طرف صحبتم کسانی بود که در لباس تشیع دیگران رازیرسوال می برند” بنده مقصود شما را فهمیدم و از اینکه انرا صادقانه ابراز کردید ممنونم. همین موضوعست که مورد نظر بنده است. دلیل ظهور قائم در ان بود که “مسلمان حقیقی بودن” تبدیل به “در لباس تشیع” درامدن شده بود. طلوع افتاب تدین باید در فضای تاریک بیدینی انجام پذیرد تا حقانیت جایگزین تلبس بلباس دینداری گردد. در گفتار امام صادق نکته لطیفی در این خصوص هست که بعرض میرسانم: “حضرت صادق در وصف کروبیین می فرماید: قومی از شیعیان ما هستند خلف عرش. و از ذکر خلف العرش اگرچه معانی بسیار منظور بوده هم برحسب ظاهر و هم برحسب باطن ولکن در یک مقام مدل است بر عدم وجود شیعه. چنانچه در مقام دیگر میفرماید : مؤمن مثل کبریت احمر است و بعد به مستمع میفرماید: ایا کبریت احمر دیده ای؟ ملتفت شوید به این تلویح که ابلغ از تصریح است دلالت می کند بر عدم وجود مؤمن…” (حضرت بهاءالله: کتاب ایقان ص ۸۶)

    فرمودید “من شیعه هستم اماتابع چشم وگوش بسته دین ابا واجدادی نیستم.” انشاءلله که گفته های من حمل بر بی ادبی نشده باشد. صافی قلب شما از ذوایای گفتارتان بوضوح اشکارست. شکر خدا که سرکار شهروند مملکت تحقیقید و اهل عدالت و مروت. ولی موضوع “تابعییت چشم وگوش بسته” را از یک دیدگاه دیگر میتوان بدان نگریست! اجازه بفرمائید که توضیح بدهم: “اگر …جمعی بکنائس و یا بمعابد میروند عبادت میکنند این بجهت تقالید آباء و اجداد است نه این است که تحرّی حقیقت کرده اند و حقیقت را یافته اند و حقیقت را می پرستند از آباء و اجداد از برای آنها تقالیدی میراث مانده و به آن تقالید متشبّث و عادت کرده اند که …آن تقالید را مجری دارند. و برهان بر این آنکه پسر هر یهودی یهودی است پسر هر مسیحی مسیحی است پسر هر مسلمی مسلم پسر هر زردشتی زردشتی پس این مذهب از آباء و اجداد میراث از برای او آمده است… بجهت این که پدرش یهودی بوده او هم یهودی شده نه این که تحرّی حقیقت کرده و به تحقّق رسانیده که دین یهودی حقّ است و متابعت آن را کرده بلکه دیده که پدر و آباء و اجداد بر این مسلک بوده او هم این مسلک را پیش گرفته است.” (خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۲ صص ۱۶۲-۱۶۳) حال توجه بفرمائید که این ” تابعین چشم وگوش بسته” که “سال ها بر تقلید آباء و اجداد باقی هستند و به آداب و طریقی که در آن شریعت مقرّر شده تربیت یافته‏اند، یک مرتبه بشنوند و یا ملاحظه نمایند شخصی که در میان ایشان بوده و در جمیع حدودات بشریّه با ایشان یکسان است و مع ذلک جمیع آن حدودات شرعیّه که در قرن های متواتره به آن تربیت یافته‏اند و مخالف و منکر آن را کافر و فاسق و فاجر دانسته اند همه را از میان بردارد، البتّه این امور حجاب و غمام است از برای آنهائی که قلوبشان از سلسبیل انقطاع نچشیده و از کوثر معرفت نیاشامیده. و به مجرّد استماع این امور چنان محتجب از ادراک آن شمس می مانند که دیگر بی سؤال و جواب حکم بر کفرش می کنند و فتوی بر قتلش می دهند…” (حضرت بهاءالله: کتاب ایقان صص ۴۸-۴۹)

    با عرض معذرت از ان دوست عزیز امیدم درانست که مقصود بنده را از این قلمفرسائی فهمیده باشید. بعقیده بنده “تابعییت چشم وگوش بسته” بر اساس توضیحاتی که بعرض رساندم زیربنای اصلی اشکالات انسانی ماست نه تنها در ایران بلکه در اطراف و اکناف این دنیا. انشاءلله که هر نفس انسانی بتسخیر ان نائل گردد.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  36. علیرضا says:

    دوست عزیز
    کامران حکیم

    درباب تحجر وکوته فکری وعدم پذیرش نظرات مخالف مطلب بسیاراست. امامن گزیده ای ازمطلب مرحوم صالحی نجف ابادی نویسنده کتاب شهید جاوید رواینجا می گذارم

    وقتی که برای خرید نان سنگک به نانوایی می رفتم بعضی قربه الی الله با سنگ های داغی که از سنگک جدا می کردند مرا هدف خود قرار می دادند، یک روز به چند نفر از علمای شهر به وسیله شخصی از بازاریان متدین پیغام دادم؛ هر جا که شما انتخاب کنید برای بحث و گفت وگو آماده ام، ولی آنها نمی پذیرفتند و حتی اگر با آنان به طور اتفاقی در خیابان و کوچه و بازار روبه رو می شدم روی را برمی گرداندند و مسیر را تغییر می دادند که حتی سلام کردن مرا نشنوند. ای کاش کار به همین جا ختم می شد، آنها روی منبر هر تهمت و افترایی که دلشان می خواست نثار من می کردند که کمترین آنها اتهام وهابیگری بود و سرانجام پس از تکفیر و تفسیق، حکم به نجس بودن من می دادند تا کسی جرات ارتباط با من را نداشته باشد. البته در آن روزگار سخت، پس از مدتی چند نفر از طلاب فاضل و چند نفر از بازاریان، پس از کشف حقایق و آگاهی از توطئه های ساواک، به سوی من گرایش پیدا کردند و مدافع من شدند.»
     

  37. کامران حکیم says:

    دوست عزیز علیرضا

    فرمودید: “درباب تحجر وکوته فکری وعدم پذیرش نظرات مخالف مطلب بسیاراست. امامن گزیده ای ازمطلب مرحوم صالحی نجف ابادی نویسنده کتاب شهید جاوید رواینجا می گذارم” از اینکه لطف کردید و سطوری چند از این خاطرات را در اینجا بازگو کردید از شما خیلی ممنونم حقیقتا تحجر و تبلور فکری یک امر تأسف اورست، از هرگوشه که برخیزد، و در هر میدان که جولان کند، و بر هر تن وجان که زهر خود ریزد. بکتابخانه سایتی که گفته بودید رفتم که کپی این کتاب را اخذ کنم ومطالعه نمایم. ولی دوست عزیز از شما گله ای دارم وامیدوارم که انرا حمل بر بی ادبی نکنید چونکه از گله خود در حظور عام سخن میگویم. دلیلی دارم در عمومی گفتن سخن خود که انشاءلله سهمی در تبرعه من از این گناه داشته باشد. قبل از گلایه باید بگویم که در حیطه ” بهائی ستیزی در رسانه ملی” ما بهائیان بسخن برخاستیم که بلکه در این دادگاه عقاید اجتماعی که گردانندگان بزگمنش سایت خواندنیها بوجود اورده اند صحبتی از چند امر خطیر که دامنگیر سرزمین مقدس ایران شده کنیم:

    ۱- از یکطرف جوابی بدهیم به دروغبافیها و گزافه گوئیهای یک گروه کوته فکر، جایگزیده در سنگرگاه یک سیستم فکری متحجر، که با درست کردن سریال سالهای مشروطیت استاندارد های جدیدی را در تنزل سریع مقام انسان بسمت عالم حیوان عرضه کردند.

    ۲- از طرف دیگر بنظر خوانندگان برسانیم که ما ایرانیان در چند صد سال گذشته بپرورش مار و اژدها در حریم خانه و کاشانه خود پرداخته ایم و بتربیت گرگان در اجتماع کمر همت بسته ایم. مقصود از مار، ماران بیسوادی و تقلید کورکورانه. مقصود از اژدها، اژدهای “خداوند سازی” از “اقا” و “اقاخداوند” را “اخوند” خواندن و بت اخوند پرستیدن در زیر لوای ولایت فقیه. مقصود از گرگ، گرگ نفس اماره است که بلباس شبانی ببلعید انچه که توانست و میبلعد انچه که میتواند.

    دوست عزیز در فهمش خود از نخستین مطلبی که بیان کردم گوی سبقت از دیگران ربودید در روشنفکری ابراز کراهت نسبت بکسانی کردید که “در لباس تشیع دیگران رازیرسوال می برند” و “برای پرکردن جیب خود حاضرمیشوند هرگونه دروغی را به خورد خلق الله بدهند” در اینمورد کمر تعظیم در مقابل شما خم میکنم و تشکر فراوان مینمایم. گله ام از سرکار راجع بمطلب دوم است! خارج از تمام دروغبافیها و گزافه گوئیهائی که در محمل این سریال تلویزیونی بیان شد یکی از بارزترین و اساسی ترین نتایج عقلانی که طراحان و متصدیان و مجریان سریال سالهای مشروطیت در افکار بینندگان خود گذاشتند “بی اهمیت جلوه دادن” این جنبش مهم روحانی بود که از بطن ایران بیرون امده بود. این “بی اهمیت جلوه دادن” بصورت یک پاراگراف دو سه خطی در کتاب تاریخ دبیرستان تحت عنوان “فتنه باب” در زمان محمد رضا شاه پهلوی بخورد جوانان و نورستگان ایران داده شد. تخمی که در زمین انجماد فکری جوانان ما کاشته شده بود، به اب تقلید کورکورانه تبدیل بدرخت زقوم شد. درختی که قران در مورد ان میگوید: (“إنها شجرة تخرج فی اصل الحجیم” قران ۳۷:۶۴). به کود ارشاد یک سیستم فکری متحجر این درخت در این زمان به گل افتاد و میوه نحس ان بصورت سریال سالهای مشروطیت بخورد عموم داده شد.

    برادر عزیز مثالی که سرکار “درباب تحجر وکوته فکری وعدم پذیرش نظرات مخالف…” زدید بصورت ناخود اگاه این جنبش مهم روحانی را که از بطن ایران بیرون امده است بی اهمیت جلوه میدهد. چه که فرقی نمیگذارد بین شمع اجین شدن بابیان و بدهانه توپ بستن انان و شلیک کردن ان و پوست از کف پایشان کندن و پایشان را در روغن جوشان گذاشتن… و پرتاب “سنگ های داغی که از سنگک جدا می کردند مرا هدف خود قرار می دادند،” نسبت به یک عالیقدر مسلمان. از شما تمنا میکنم که این گفته بنده را چنین برداشت نکنید که زجر انجناب را دست کم میگیرم. ولی نمیتوانم صرف نظر از این امرکنم که مواجه شدن “شهید جاوید” بعنوان یک هموطن مسلمان با “تحجر وکوته فکری وعدم پذیرش نظرات مخالف” باین ختم میشود که برایش کتاب مینویسند و وب سایت بوجود میاورند ولی مواجه شدن وکشته شدن قریب به ۲۰۰۰۰ نفر بعنوان بابی و بهائی با همان “تحجر وکوته فکری وعدم پذیرش نظرات مخالف” باین ختم میشود که پس از گذشت یک قرن و نیم انرا امری از لحاظ فکری نا مأنوس وقابل مقایسه با امور پیش پا افتاده دیگر میانگارند. بعقیده بنده این امریست که هر فرد ایرانی میباید در مورد ان تأمل کند و تعقل نماید.

    دوست عزیز مقصود من در این انتقاد شخص علیرضا نیست. مخاطب من تمام خواهران و برادران هموطنم است. اتفاق تاریخی که در یک قرن ونیم پیش برای بابیان و بهائیان افتاد مبشر اتفاقی بود که برای بقیه ایرانیان افتاده است و خواهد افتاد. بابیان و بهائیان پیش مرگان و پیش کسوتان و اولین قربانیان ماران این ضحاک فکری بودند در کشور ایران. هرچه بهائیان فریاد زدند مردم بیائید و ببینید، بترسید و بپرهیزید متأسفانه گوش شنوائی نبود که بشنود. چه که جمهور عام را نظر برانبود که بهائیان پودر جادوئی در چائی ریزند و با قوه سحر مردم را مجبور بقبول عقایدشان سازند. یک قرن ونیم گذشت و ضحاک فکری ایران قصد جان دیگر ایرانیان کرد و برانان روا داشت انچه که نه قلم طاقت نوشتن انرا دارد ونه کاغذ میل به قبول ان داستان را. هنوز که هنوزست جمهور عام را نظر برانست که مقصود بهائیان مقصودیست سوء. دوستان هموطنم بهائی نشوید ولی تاریخ نبیل، کتابی را که بخشی از تاریخ معاصر سرزمین ماست بخوانید و برای فرزندانتان تعریف کنید تا این ضحاک را بشناسند. بگفته حضرت عبدالبهاء اجرای هر امر منوط به سه شرط است: علم، اراده وعمل.

    نسخه الکترونیکی کتاب تاریخ نبیل را برای دانلود در سایت ذیل میتوانید بیابید:

    http://reference.bahai.org/fa/t/alpha.html

    حضرت ابراهیم و حضرت محمد اشکال اجتماع زمان خود را در بت هائی که از سنگ و چوب ساخته شده بود دیدند. انها را شکستند و اقوام خود را بسمت اینده سوق دادند. بتهای امروز بتهای فکریست، از سنگ و چوب نیست که بسادگی شکسته شود. عرائض خود را با گفتاری از حضرت بهاءالله بپایان میرسانم:

    “رگ جهان در دست پزشک دانا است درد را می بیند و بدانائی درمان میکند هر روز را رازی است و هر سر را آوازی درد امروز را درمانی و فردا را درمان دیگر امروز را نگران باشید و سخن از امروز رانید دیده میشود گیتی را دردهای بیکران فرا گرفته و او را بر بستر ناکامی انداخته مردمانی که از باده خود بینی سرمست شده‌اند پزشک دانا را از او باز داشته‌اند اینست که خود و همه مردمان را گرفتار نموده‌اند نه درد میدانند نه درمان میشناسند راست را کژ انگاشته‌اند و دوست را دشمن شمرده‌اند بشنوید آواز این زندانی را بایستید و بگوئید شاید آنانکه در خوابند بیدار شوند…” (منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله صص ۱۳۸-۱۳۹) در مقام دیگر میفرمایند:
    “هر گاه که خداوند بیمانند پیمبری را بسوی مردمان فرستاد بگفتار و رفتاری که سزاوار آن روز بود نمودار شد خواست یزدان از پدیداری فرستادگان دو چیز بود نخستین رهانیدن مردمان از تیرگی نادانی و رهنمائی بروشنائی دانائی دویم آسایش ایشان و شناختن و دانستن راههای آن پیمبران چون پزشکانند که به پرورش گیتی و کسان آن پرداخته‌اند تا بدرمان یگانگی بیماری بیگانگی را چاره نمایند در کردار و رفتار پزشک جای گفتار نه زیرا که او بر چگونگی کالبد و بیماریهای آن آگاه است و هرگز مرغ بینش مردمان زمین بفراز آسمان دانش او نرسد پس اگر رفتار امروز پزشک را با گذشته یکسان نبینند جای گفتار نه چه که هر روز بیمار را روش جداگانه سزاوار و همچنین پیمبران یزدان هر گاه که جهان را بخورشید تابانِ دانش درخشان نمودند بهر چه سزاوار آن روز بود مردم را بسوی خداوند یکتا خواندند… خردمندان گیتی را چون کالبد مردمان دانسته‌اند چنانکه او را پوشش باید کالبد گیتی را هم پوشش داد و دانش شاید پس کیش یزدان جامه اوست هر گاه کهنه شود بجامه تازه او را بیاراید هر گاهی را روش جداگانه سزاوار همیشه کیش یزدانی به آنچه شایسته آن روز است هویدا و آشکار.” (منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله صص ۵۸-۵۹)

    دوباره از علیرضای عزیز بابت این انتقاد که مربوط بشخص ایشان نیست معذرت میخواهم.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  38. کامران حکیم says:

    با عرض معذرت مقصود گردانندگان “بزرگمنش” سایت خواندنیها بود. از دوست عزیزی که یاد اور شد متشکرم.

  39. peerooz says:

    جناب صدرالدین الهی،
    نمیدانم شما چه مذهبی دارید یا اصلا لا مذهبید ولی خوب آب به لانه مورچه ها میاندازید. نمیدانم میدانید یا نه ، که البته باید بدانید که بهایی ها یکی و شاید “اگرسیو” ترین مذ هبی های دنیا در تبلیغ مذهبشان هستند و کاری جز این ندارند که ۲۴ ساعته مراقب بنشینند که یکی روزانه ای بگشاید که آنها خود را با تمام قدرت در آن وارد و تبلیغ کنند. عزیز من امروز مساله ما مساله سکولاریسم و لائیسیته است نه مذهب بوق ۲۰۱۰ یا ۱۴۰۰ یا ۱۵۰ سال پیش. بدبختی های عراق و هند و پاکستان و افغان و عربستان سعودی و غیره و جنگ مسلمان و غیر مسلمان و سنی و شیعه و مسیحی و یهودی نمونه خوبیست . بنده به این خانمها و آقایان بهایی عرض میکنم سرکارآن و جنابان ، شما تاج سر ما اید و ما به شما افتخار میکنیم که دین دیگری بنام ایرانیان در دنیا که کمبود دین داشت به وجود آورده اید. منتها چون ما به اندازه کافی از این متاع در انبار داریم لطفا خانمی و آقایی کرده و این متاع شریف را اجالتا در سایر اکناف عالم عرضه بفرمائید تا در زمان مقتضی از شما دعوت و قدم مبارکتان را بر چشم بگذاریم.

  40. peerooz says:

    جناب صدرالدین الهی،
    نمیدانم شما چه مذهبی دارید یا اصلا لا مذهبید ولی خوب آب به لانه مورچه ها میاندازید. نمیدانم میدانید یا نه ، که البته باید بدانید که بهایی ها یکی و شاید “اگرسیو” ترین مذ هبی های دنیا در تبلیغ مذهبشان هستند و کاری جز این ندارند که ۲۴ ساعته مراقب بنشینند که یکی روزانه ای بگشاید که آنها خود را با تمام قدرت در آن وارد و تبلیغ کنند. عزیز من امروز مساله ما مساله سکولاریسم و لائیسیته است نه مذهب بوق ۲۰۱۰ یا ۱۴۰۰ یا ۱۵۰ سال پیش. بدبختی های عراق و هند و پاکستان و افغان و عربستان سعودی و غیره و جنگ مسلمان و غیر مسلمان و سنی و شیعه و مسیحی و یهودی نمونه خوبیست . بنده به این خانمها و آقایان بهایی عرض میکنم سرکارآن و جنابان ، شما تاج سر ما اید و ما به شما افتخار میکنیم که دین دیگری بنام ایرانیان در دنیا که کمبود دین داشت به وجود آورده اید. منتها چون ما به اندازه کافی از این متاع در انبار داریم لطفا خانمی و آقایی کرده و این متاع شریف را عجالتا در سایر اکناف عالم عرضه بفرمائید تا در زمان مقتضی از شما دعوت و قدم مبارکتان را بر چشم بگذاریم.
    جناب ادیتور،
    اگر تصمیم به انتشار کامنت قبلی من دارید لطفا ایمیل مرا حذف کنید. ایمیل من ظرفیت و گنجایش حجم عظیم تبلیغات مذهبیها را ندارد. ممنون .

  41. PEYMAN says:

    آقا MASOUD سخن از دل ما میگویی ،احسنت موافقم

  42. علیرضا says:

    دوست عزیز کامران حکیم
    درباب کتاب فوق متاسفانه اینجاابتدابایدازسدفیلتربگذریم
    برای من این نکته مهم است که می توانم با یک مسیحی یا یهودی که تبعا بویی از دین ومذهب من نبرده زندگی کنم اما مثلا بایک بهایی نمی توانم به سرببرم .برای من خیلی مهم است که دیگران بدانند دولت عثمانی در اوج قدرت و عظمت خود ودر حالی که صدای اذان مسلمانان درقلب اروپا شنیده می شد به دلیل ظهور دولت شیعه صفوی از درون از هم پاشید .بله یکی از دلایل سقوط دولت عثمانی ظهور صفویه بود .صفویه ای که به زورشمشیر شاه اسماعیل خردسالی که پدری اهل سنت ومادری مسیحی داشت ونمی دانم چگونه شیعه شد برپاشد .به نظر من بایداختلافات راکنارگذاشت یا به عبارت دیگرتو نمازت را بخوان من شرابم را می خورم .

  43. کامران حکیم says:

    خدمت دوست عزیز مرشد پیروز خان سکولاریست و دم دهندگان گرامی او

    فرمودید: “عزیز من امروز مساله ما مساله سکولاریسم و لائیسیته است نه مذهب… بدبختی های عراق و هند و پاکستان و افغان و عربستان سعودی و غیره و جنگ مسلمان و غیر مسلمان و سنی و شیعه و مسیحی و یهودی نمونه خوبیست.” اجازه بدهید که بنده هم به زمره دیگر دم دهندگان شما بپیوندم و چون پیمان عزیز بگویم که “احسنت موافقم، سخن از دل ما میگویی.” چه که: “دین الهی نورانیت است حسن اخلاق است روح عالم است… اهل عالم ابداً باساس امراللّه عالم نیستند این است که جمعی از اهل معارف و علوم از دین بری شدند. حضرت بهاءاللّه میفرماید اگر دین سبب اتحاد نشود عدمش بهتر از وجود است دین باید سبب محبت شود. دوا بجهت شفاست اگر دوائی سبب مرض گردد نخوردن آن دواء بهتر است.” (خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۱ ص ۵۵)

    ولی این اشکال اشکال ذاتی دین نیست بلکه مشکلیست که عارض بر دین میگردد. از اینرو:” …بعضی سبک مغزان که تعمّق و تدبّر در اسّ اساس ادیان الهیّه ننموده‌اند و روش بعضی مدّعیان کاذبهء تدیّن را میزان قرار داده کلّ را بآن قیاس نمایند از این جهت ادیان را مانع ترقّی عموم انگاشته‌اند بلکه مؤسّس نزاع و جدال و مسبّب بغض و عداوت کلّیّه بین اقوام بشریّه شمرده‌اند. و این قدر ملاحظه ننموده‌اند که اساس ادیان الهی را از اعمال مدّعیان دیانت ادراک نتوان نمود .چه که هر امر خیری که در ابداع شبه آن متصوّر نه قابل سوء استعمال است .مثلاً اگر سراج نورانی در دست جهلای صبیان و نابینایان افتد خانه نیفروزد و ظلمت مستولیه زائل نگردد بلکه خانه و خود را هر دو بسوزاند . در این صورت میتوان گفت سراج مذموم است؟ لا و اللّه. سراج هادی سبیل و نور دهندهء شخص بصیر است لکن ضریر را آفتی است عظیم.” (حضرت عبدالبهاء : رساله مدنیه صص ۸۴-۸۵)

    البته مقصود از این سبک مغزان برخی از فلاسفه اند نه سرکار و نه جمهور مردم که از این فلاسفه بعنوان مرجع تقلید کسب فیض نموده و مینمایند. فرق اینان با مذهبیون مقلد در انست که اینان تقلید مرجع تقلیدشان را در لوای تحصیل در بسته بندی کت و شلوار میکنند و انان تقلید مرجع تقلیدشان را در لوای تحصیل در بسته بندی عمامه و عبا و شال مینمایند. حضرت عبدالبهاء در ادامه این توضیحات میفرمایند: “از جملهء منکران دیانت شخصی بوده وُلتر نام از اهل فرانسه و کتب عدیده در ردّ ادیان تصنیف نموده که مضامینش سزاوار ملعبهء صبیان بیخردانست . این شخص حرکات و سکنات پاپرا که رئیس مذهب کاتولیک است و فتن و فساد رؤسای روحانیّهء ملّت مسیحیّه را میزان قرار داده بر روح اللّه زبان اعتراض گشوده و بعقل سقیم ملتفت معانی حقیقیّهء کتب مقدّسهء الهیّه نگشته بر بعضی مضامین کتب منزلهء سماویّه محذورات و مشکلات بیان کرده.” (حضرت عبدالبهاء : رساله مدنیه ص ۸۶)

    از دیدگاه بهائی دین زنده بمانند پیکر انسانست که در پیشبرد منافع جامعه در شور و جولان. امان از روزی که پیکر مرده دین بتحریص فقهای ان بستایش افتد و بمیدان نمایش دراید. البته که تعفن ان پیکر باعث ازردگی حال و بیماری و اشکال گردد. از اینروست که: “ادیان الهیّه از یوم آدم الی الآن پیاپی ظاهر شده و هر یک آنچه باید و شاید مجری داشته خلق را زنده نموده و نورانیّت بخشیده و تربیت کرده تا از ظلمات عالم طبیعت نجات یافتند بنورانیّت ملکوت رسیدند ولی هر دینی و هر شریعتی که ظاهر شد مدّتی از قرون کافل سعادت عالم انسانی بود و شجر پرثمر بود ولی بعد از مرور قرون و اعصار چون قدیم شد بی‌اثر و ثمر ماند لهذا دو باره تجدید شد دین الهی یکیست ولی تجدّد لازم مثلاً حضرت موسی مبعوث شد و شریعتی گذاشت بنی اسرائیل بواسطه شریعت موسی از جهل نجات یافته بنور رسیدند و از ذلّت خلاص گشته عزّت ابدیّه یافتند ولی بعد از مدّتی مدیده آن انوار غروب کرد و آن نورانیّت نماند روز شب شد و چون تاریکی اشتداد یافت کوکب ساطع حضرت مسیح اشراق نمود دو باره جهان روشن شد مقصد اینست دین اللّه یکی است که مربّی عالم انسانیست ولکن تجدّد لازم درختی را چون بنشانی روز بروز نشو و نما نماید و برگ و شکوفه کند و میوه تر ببار آرد لکن بعد از مدّت مدید کهن گردد از ثمر باز ماند لهذا باغبان حقیقت دانه همان شجر را گرفته در زمین پاک میکارد دو باره شجر اوّل ظاهر میشود دقّت نمائید در عالم وجود هر چیزیرا تجدّد لازم نظر بعالم جسمانی نمائید که حال جهان تجدّد یافته افکار تجدّد یافته عادات تجدّد یافته علوم و فنون تجدّد یافته مشروعات و اکتشافات تجدّد یافته ادراکات تجدّد یافته پس چگونه میشود که امر عظیم دینی که کافل ترقّیات فوق العادهء عالم انسانیست و سبب حیات ابدی و مروّج فضائل نامتناهی و نورانیّت دو جهانی بی‌تجدّد ماند این مخالف فضل و موهبت حضرت یزدانی است. و دیانت عبارت از عقاید و رسوم نیست دیانت عبارت از تعالیم الهیست که محیی عالم انسانیست و سبب تربیت افکار عالی و تحسین اخلاق و ترویج مبادی عزّت ابدیّه عالم انسانیست ملاحظه کن که این هیجان افکار و شعلهء نار حرب و بغض و عدوان بین ملل و ظلم و تعدّی بیکدیگر که بکلّی آسایش عالم انسانی را زایل نموده جز بماء تعالیم الهی خاموش گردد البتّه نگردد این واضح و آشکار است یک قوّهء ماوراء الطّبیعه لازم که این ظلمت را بنور تبدیل نماید و این عداوت و بغضا و جنگ و جدال را بالفت و محبّت بین عموم بشر مبدّل نماید این قوّه نفثات روح القدس است و نفوذ کلمة اللّه.” (منتخباتى از مکاتیب حضرت عبدالبهاء جلد ۱ صص ۴۹-۵۱)

    انشاءلله که دیدگاه جدیدی در فرق بین دیانت بهائی و دیانت ملائی و کشیشی پیدا کنید.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  44. کامران حکیم says:

    علیرضای عزیز

    فرمودید: ” برای من این نکته مهم است که می توانم با یک مسیحی یا یهودی که تبعا بویی از دین ومذهب من نبرده زندگی کنم.” دوست عزیز میفهمم و امیدوارم که انشاءلله ارزوی شما براورده شود و در جوار دوستان اهل الکتاب یهودی و مسیحی خود زندگی توأم با صلح و دوستی داشته باشید. اگر میتوانید کتاب “رگ تاک” نوشته دلارام مشهوری را بخوانید تا بدرد دل ایرانیان یهودی و مسیحی و زرتشتی اشنا گردید و ببینید شیعیان ایران در زمانهای گذشته (قاجار) چه پدری از این بیچارگان دراورده اند.

    راجع بقسمت دوم فرمایش شما: “اما مثلا بایک بهایی نمی توانم به سرببرم.” دوست عزیزم شکوه ای که قبلا از ان صحبت کردم دقیقا در همین زمینه بود. از فقیه و ملا و اخوند و مجتهد توقعی ندارم ولی از شما متوقعم. از فقیه و ملا و اخوند و مجتهد توقعی ندارم چه که دلیل ان یاران در اینکه نمیخواهند با بهائیان بعنوان شهروند بسر برند انست که ملا لغطیان در این همزیستی بحکم کتاب: “یا ایها الذین امنوا انما المشرکون نجس” (قران ۹:۲۸) ترس از نجاست ابدان روحانی و نورانی خود را داشته، بنابراین در دفع چنین نجاستی به حکم دیگر کتاب: “قاتلوا الذین لا یومنون بالله…” (قران ۹:۲۹) عامل بوده اند. انان بیوست فکری گرفتارند دلیل سرکار بعنوان یک فرد تحصیلکرده و متفکر در نتوانستن در سربردن با بهائیان چیست؟ تمیز نبودنشانست یا ایرانی نبودنشان؟ بنده این سؤال را مطرح میکنم باین دلیل که این اشکال فکری دامنگیر بسیاری از هموطنان مسلمان است، خواه مؤمن خواه غیر مؤمن، بدون اینکه از وجود ان در خود مستحضر باشند. دوباره از طرح کردن یک سؤال نامأنوس اجتماعی در رابطه با شخص سرکار طلب پوزش میکنم.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  45. peerooz says:

    جناب حکیم ،
    ما تا دهان بازکردیم که شما به رسم مبلغین مذهبی یک خروار تبلیغ بما بار کردید. عزیز من ، فکر نمیکنم کسی در ایران با بهائیت اشکالی داشته باشد اگررفتاربهایی ها در ایران مانند رفتارشان دراسرائیل باشد به این معنی که در اسرائیل بهائی ها آزادند همه کار بکنند جز تبلیغ واگر یک یهودی به دین بهایی مشرف شد باید اسرائیل را ترک کند و اگر در خارج از اسرائیل بهایی شد حق ورود به اسرائیل را ندارد. فکر میکنم که با این روش حتا احمدی نژاد هم قدم شما را به چشم میگذارد و زودتر به ۱۵۰،۰۰۰،۰۰۰ جمعیت میرسد به شرطی که به تهران نروید.
    جناب ادیتور ، ممنون که ایمیل مرا حذف کردید. همین قدر تبلیغ برای یک سال من کافیست. لطفا این مرحمت را تکرار کنید. ممنون.

  46. کامران حکیم says:

    پیروز عزیز

    فرمودید: “عزیز من ، فکر نمیکنم کسی در ایران با بهائیت اشکالی داشته باشد اگررفتاربهایی ها در ایران مانند رفتارشان دراسرائیل باشد… فکر میکنم که با این روش حتا احمدی نژاد هم قدم شما را به چشم میگذارد… به شرطی که به تهران نروید.”

    پیروز عزیزم خیلی عجیب است که دلیل باین سادگی و منطق باین وضوح به عقل من بیفکر نرسیده بود. انشاءلله که ان دوست بزرگوار خریت بنده را بر اصل “خر عیسی را گر بمکه برند چون بیاید باز همان خر باشد!” به بزرگواری خودشان ببخشند.

    پس فسخ ازدواج بهائی بعد از انقلاب و حرامزاده نمودن کودکان بهائی یک نوع گوشزد اجتماعی ببهائیان بود که تبلیغ نکنند. از کار بیکار کردنشان یک یاداوری پدرانه از جانب حضرات مجتهدین بود که تبلیغ نکنند. جلوگیری از ورود جوانان بهائی به دانشگاههای کشور گوشزدی دیگر بود که تبلیغ دیانت بهائی در ایران غیر قابل قبولست. خراب کردن قبرستانهای بهائی و نبش قبر مردگان در سرتاسر کشور یک یاداوری پدرانه دیگر از جانب حضرات مجتهدین بود. و…و…و… حقا که ما بهائیان قدر الطاف پدرانه روحانیان وطن خود را ندانسته ایم.

    از خریت بگذریم و در عقیده سرکار قدری تأمل کنیم. طرز فکر سرکار یاداور یک موضوع تاریخیست. بر اصل فته شما کسی در المان با یهودیها اشکالی نداشت اگررفتار یهودیها در اروپا بخصوص در المان قابل قبول بود. در حقیقت حتی هیتلر هم قدم انان را به چشم میگذاشت. فقط ان بینوایان باید که یک شرط را قبول میکردند و ان اینبود که در کوه و دشت خارج از شهرها خیمه بزنند و زندگی کنند. ولی چون هیتلر میدانست که انان قدرت فهمش این عقیده والای او را ندارند بدون پرسش انان را در کوره های نفرت خود سوزاند. چه عقیده جالب توجهی بخصوص که از دیدگاه یک سکیولاریست میاید نه یک مذهبی قشری. پیروز جان مطمعنم که در اوردن این مثال تأمل نفرموده بودید والا انرا برشته تحریر در نمیاوردید چه که چنین عقیده ای شایسته مقام یک انسان تحصیلکرده و پیشرو مثل شما نیست. از ان دوست عزیز خواهش میکنم که “عینک تبلیغ بین” خود رااز چشم بردارند و بعنوان یک سکیولاریست متفکر از الفاظ بگذرند و بمعانی توجه بنمایند. از منبع و منشأ عقاید بگذرند و بمقصود گوینده توجه کنند تا بفهمند که منظور بنده از انچه که گفته ام انبودست که وجود غیر مرئی چنین طرز فکرهائی را بحظور دوستان برسانم و مشکل حاصله از چنین فکری را بچالش بکشم بلکه دوستان هموطن ببینند که شاهریشه دردهای اجتماعی ما ایرانیان در چیست. مقصود بنده نه انبود که تبلیغ سرکار کنم. ولی هیهات که مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد و حاظر نیست که از ان طناب استفاده کند و از گودال فکری که در ان افتاده بیرون اید.

    انشاءلله که در پیدا کردن راه خود در زندگی پیروز باشید.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  47. کامران حکیم says:

    مقصود “بر اصل گفته شما” بود.

    کامران

  48. peerooz says:

    جناب حکیم،
    با تشکر از پاسخ شما و اینکه سعی بیشتر در ارشاد این نا باور نکردید. جناب حکیم برای من فرقی نمیکند که تمام ایران مسلمان ، بهایی یا بودایی باشد یا نباشد . شاید بهایی بودن هم بهتر باشد چون اقلا مثل عرب ها میتوانیم به مذهب خانه پخت خود پز داده و افتخار کنیم و شاید هم با صدور اختیاری یا اجباری آن ، مثل عربها سودی هم بکنیم (ولی متاسفانه مثل اینکه کتاب مذهبی شما به عربی نوشته شده به توسعه زبان فارسی کمکی نمیکند ). این را جدی میگویم. من فکر نمیکنم ایرانی جماعت و به احتمال زیاد احمدی نژاد هم با بهایی ها مساله ای داشته باشند . ایرانی قرنها با مذهب دیگری مثل یهودی و مسیحی همزیستی داشته و پرونده آن در این باره اگر از ملت های اروپایی بهتر نباشد بد تر هم نیست. کسی که با بهایی ها مساله دارد آخوند ها هستند که در فکر نان خودند. احمدی نژاد هم یکی دو بار در باره اسرائیل وحضور خانم ها در ورزشگاه با آنها در افتاد که البته با تشر بزرگ آخوند سر جای خود نشست.
    مساله من تنها از نظر ایران دوستی است. ایران ما با هفتاد و دو ملت و مذهب به اندازه کافی مشکل و مساله و گرفتاری برای خود دارد و در حال حاضرحتی قادر به حل مساله دو میلیون افغانی هم زبان و هم مذهب خود هم نیست . حال فرض کنید ما پنج یا ده میلیون بهایی هم به آن اضافه کنیم . فکر میکنید اوضاع بهتر میشود؟ البته این از نظر شما ممکن است اهمیتی نداشته باشد و یا در درجه دوم اهمیت قرار داشته باشد و مرا به نقض حقوق بشر متهم کنید ولی آیا این مثلا در اسرائیل نقض حقوق بشر نیست ؟ به علاوه شما تقریبا در تمام دنیا فعالیت دارید و مکان مقدس شما هم در جایی دیگر است . میشود تقاضا کرد که بخاطر ایران دوستی هم که شده این لطف را بفرماید و تا زمان مناسب تری فعالیت خود در ایران را متوقف کنید یا که این در خواست خیلی زیادیست ؟

  49. کامران حکیم says:

    پیروز عزیز

    در شروع بیانات خود فرمودید: “جناب حکیم برای من فرقی نمیکند که تمام ایران مسلمان ، بهایی یا بودایی باشد یا نباشد.” و در استنتاج خود گفتید: ” میشود تقاضا کرد که بخاطر ایران دوستی هم که شده این لطف را بفرماید و تا زمان مناسب تری فعالیت خود در ایران را متوقف کنید یا که این در خواست خیلی زیادیست ؟” دوست عزیز خیلی از این گفته شما متاسفم و این گفته را شایان جواب نمیبینم فکر کنم بهتر انست که قضاوت بر این گفتار را بعهده محکمه اراء اجتماع بگذاریم وبموضوعات دیگر بپردازیم.

    فرمودید: “با تشکر از پاسخ شما و اینکه سعی بیشتر در ارشاد این نا باور نکردید” دوست عزیزم این مقوله مربوط به ناباوری نیست ریشه اش در جای دیگریست. در ضمن صحبت از ارشاد نبود بلکه مذاکره در تبعیض بود و مناظره در پیش داوری و غرض ورزی. متاسفانه بعد از گذشت یک قرن و نیم شما طاقت و جرأت روبرو شدن با یک خیانت در تاریخ ایران را ندارید. البته سرکار در عقیده خود ذیحقید ولی اجازه ندهید که غبار تیره و ستبر تعصب حائل گردد چنانکه چیزی بجز عقاید کورکورانه قابل رویت در ائینه فهم شما نباشد و مجالی برای محاوره و مکالمه و توافق دوجانبه نماند.

    صحبت از عشق به ایران کردید ولی از گفتارتان پیداست که عاشق پیشگی سرکار “عشق عقلیست” چه که در “ایران دوستی” خود صحبت از سود و زیان کردید: ۱- ” مساله من تنها از نظر ایران دوستی است. ایران ما با هفتاد و دو ملت و مذهب به اندازه کافی مشکل و مساله و گرفتاری برای خود دارد و در حال حاضرحتی قادر به حل مساله دو میلیون افغانی هم زبان و هم مذهب خود هم نیست.” ۲- ” حال فرض کنید ما پنج یا ده میلیون بهایی هم به آن اضافه کنیم . فکر میکنید اوضاع بهتر میشود؟” دوست عزیز خانواده ایران در حال افزایش است و وجود میهمان و ورود یکی دیگر از فرزندان نباید که باعث مشکل و هیجان از برای دیگر خواهران و برادران گردد. شما چه ایرانی هستید که رسم میهمان نوازی خود فراموش کرده اید و در ضمن به از زیر خراب کردن موقعیت برادر خود و خانواده اش نیز کمر همت بسته اید؟! امروز باسم “ایران دوستی” ترس از افغانیان و بهائیان دارید و فردا نیز برسم امروز ترس از دیگران. دوست عزیزم عاقبت این طرز فکرها باعث تشکیک اراء و تفکیک جمهور ناس میشود. در گفتار اسلوبدان میلوسوویچ یکه تاز سکیولاریست یوگوسلاوی تأمل بفرمائید او هم بنوبه خود وطن دوست بود. با عرض معذرت از هیبت مثال ولی قصدم درانست که بلکه بتوانم بتوصل به تکان فکری توجه ان یار را بدست اورم. معذرت دوباره.

    دوست مضطربم حل مسائل و اشکالات اجتماعی نه تنها در ایران بلکه در تمام جهان بر اصل دوستی و یگانگیست. اگر موفق بتاسیس این شویم ان نیز حل شود. احتیاجست به قوه محرکی که تأثیر بر قلوب اجتماع نماید و تولید محبت و وحدت در جامعه کند. از انرو که محبت و وحدت هردو از اصول اخلاقی اند از اینرو درمان این درد را میباید که در اخلاقیات جست چه که انچه از قلب براید بر قلب نشیند. این قوه محرکه مخمریست که روح انسان را بنصائح مشفقه: “ای اهل عالم همه بار یکدارید و برگ یکشاخسار بکمال محبّت و اتّحاد و مودّت و اتّفاق سلوک نمائید قسم بآفتاب حقیقت نور اتّفاق آفاق را روشن و منوّر سازد حَقِّ آگاه گواه این گفتار بوده و هست…” (حضرت بهاءالله : اشراقات و چند لوح دیگر ص ۱۳۴) تقلیب کند. و بنای این دوستی و محبت مستقر بر پایه: “براستی میگویم جندی در ارض اقوى از عدل و عقل نبوده ونیست… فی الحقیقه اگر آفتاب عدل از سحاب ظلم فارغ شود ارض غیر ارض مشاهده گردد…” (حضرت بهاءالله : لوح مقصود).

    درمان درد عشق “ایران دوستی” نیز در تراوشات عقلی و فکری نیست در حقیقت درمان این درد در انفعالات قلبیست. چه که مقصد عقل سنجش نسبی ارزشهاست از برای یک فرد عاقل چه در منفعت و خسارت و چه در سود و زیان ولی هدف قلب سنجش اخلاقیست از برای فرد مسئول در اجتماع چه بر ملاک نیکی و بدی و چه بر اصل زیبائی و زشتی. بر این اصل “ایران دوست عاشق” شخصی خواهد بود که ارزشهای شخصی وحزبی حدودی بر عشقش نگذارند ولی “ایران دوست عاقل” فردی خواهد بود که مرزهای عشقش محدود به سود و زیان شخصی یا حزبی اوست. از اینرو حضرت عبدالبهاء یاد اور مردم ایران میشوند که: “ای اهل ایران قلب که ودیعهء ربّانیّه است او را از آلایش خود پرستی پاک و مقدّس نموده باکلیل نوایای خالصه مزیّن نمائید تا عزّت مقدّسه و عظمت سرمدیّهء این ملّت باهره چون صبح صادق از مشرق اقبال طالع و لائح گردد… اثر خیری و ذکر خوشی از خود در قلوب و السن اخلاف بگذارید… ای خوشا حال نفسی که خیر ذاتی خود را فراموش نموده چون خاصّان درگاه حقّ گوی همّت را در میدان منفعت جمهور افکنده تا بعنایت الهیّه و تأییدات صمدانیّه مؤیّد بر آن گردد که این ملّت عظیمه را باوج عزّت قدیمه رساند و این اقلیم پژمرده را بحیات طیّبه تازه و زنده نماید و چون بهار روحانی اشجار نفوس انسانیرا بحلیهء اوراق و ازهار و اثمار سعادت مقدّسه سر سبز و خرم نماید.” (حضرت عبدالبهاء : رساله مدنیه صص ۱۳۶-۱۳۷) توجه بفرمائید چون ازدواج هر کس میتواند “عقلا عاشق شود” ولی “قلبا عاشق” شدن کار هرکس نیست بر همان منوال هر کس میتواند “ایران دوست عاقل” باشد ولی “ایران دوست عاشق” بودن کار هر فرد نیست.

    پیروز عزیز با جسارت توأم با سرافرازی میتوانم بگویم که بهائیان ایران در عشق به وطن از دیگران چندین قدم جلوترند بدلائل ذیل: اول انکه ایران زادگاه حضرت باب است، دوم انکه ایران زادگاه حضرت بهاءلله است، سوم انکه تقدیس ایران از فرائض دینی بهائیست، چهارم انکه بهائیان ایران زاده ان اب و خاکند. توجه بفرمائید که بنده و سرکار هردو زاده گان ان اب و خاکیم و در تأثیر ان در حس وطن پرستیمان شریک. ولی فکر نمیکنم که احتیاج بان باشد که راجع بتأثیر سه فاکتور دیگر صحبتی بکنم چونکه توضیح واضحات خواهد بود. این کمال بیمعرفتی و کم لطفیست که در ابراز وطن دوستی خود پا بر رئوس بهائیان گذارید.

    فرمودید: “(ولی متاسفانه مثل اینکه کتاب مذهبی شما به عربی نوشته شده به توسعه زبان فارسی کمکی نمیکند)” چونکه ممکن است که ان دوست عزیز از اداب تاریخی زمان قاجار مستحضر نباشند چند خطی در شرح ان مینویسم انشاءلله که باعث گشایش فکری اندوست ایراندوست شود. از شما چه پنهان که در زمان قاجار زبان مصطلح در بین خدام دربار و کارگران زبان ترکی و لفظ شعر زبان فارسی و لحن حکم و علم زبان عربی بود. اگر ملاحظه بفرمائید حضرت باب بطرز لطیفی باین نکته توجه میکنند و در کتاب بیان فارسی صحبت از نزول ابیات بجای ایات میفرمایند. اجازه بدهید از این بگذریم و به جنبه دیگری از گفتار سرکار بپردازیم.

    فرمودید: “مثل اینکه کتاب مذهبی شما به عربی نوشته شده” دوست عزیز در دیانت بهائی صحبت از یک کتاب و یک زبان نیست. اثار بهائی هم بزبان فارسی است و هم بزبان عربی که مجالی برای منتقدین نماند که من نمیدانستم پس نخواندم و نفهمیدم. چه که مقصود در انبود که بخوانند و بفهمند و از روی تعقل و تفکر انتقاد کنند نه از روی نادانی. حتی بعضی از الواح حضرت بهاءلله که بدرخواست ذرتشتیان نازل شده بزبان فارسی سره است که راهی برای دوست وطن پرست پیروزم که میل به توسعه زبان فارسی دارند نماند. انشاءلله که به خواندن ان کتب نائل شوید وتأسف سرکار به خوشنودی تبدیل گردد.

    این نوشته را با این گفته حضرت بهاءلله بپایان میرسانم: “ای اهل بها با جمیع اهل عالم بروح و ریحان معاشرت نمائید اگر نزد شما کلمه و یا جوهریست که دون شما از ان محروم بلسان محبّت و شفقت القا نمائید اگر قبول شد و اثر نمود مقصد حاصل و الّا او را باو گذارید و درباره او دعا نمائید نه جفا لسان شفقت جذّاب قلوبست و مآئده روح و بمثابه معانیست از برای الفاظ و مانند افق است از برای اشراق آفتاب حکمت و دانائی…” (حضرت بهاءالله : اشراقات و چند لوح دیگر ص ۱۳۵)

    باعرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  50. کامران حکیم says:

    مقصودم اینبود که بگویم: …که راهی برای “انتقاد” دوست وطن پرست پیروزم که میل به توسعه زبان فارسی دارند نماند.

    از دوست عزیزی که یاداور شدند متشکرم.

    کامران