Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > دیدگاه شما > بهائی ستیزی در رسانه ملی
بهائی ستیزی

بهائی ستیزی در رسانه ملی

۲۷ اسفند ۱۳۸۸


شینتو – حتی اگر سید باب را پیامبر و موسس آیینی جدید و آسمانی، آن گونه که بهاییان به آن معتقدند، ندانیم و نخوانیم و تنها به عنوان یک انسان، همانند دیگران بنامیم و بشماریم، باز هم، شخصیت، منش، تفکرات، و رهاوردهای وی برای ایران و ایرانیان، به میزانی است که بی تردید باید ایشان را در زمره بزرگترین مفاخر ایران شمرد. نابغه ای که مخالفانش، مجال ندادند تا ایرانیان با وی اشنا شوند. شخصیتی که سزاوار نبود در مجموعه تلویزیونی «سالهای مشروطه»، چنین جفایی در حقش روا داشته شود. در این مختصر، گوشه های ناگفته ، بد گفته و یا کم گفته از شخصیت وی را واکاوی می کنیم.

صحنه ای از مجموعه تلویزیونی سالهای مشروطه

برای اثبات شجاعت باب، صرف ادعای پیامبری وی کفایت می کند. ادعایی که زهره شیر می خواست و صرف اظهارش، کافی بود تا شخص را از هستی ساقط نماید. او می گفت که شرف همه به علم و دانش است و شرف علمای اسلام به فهم ایات قران است اما در حالی که کل علمای اسلام به فهم ایات قران، اظهار شرف خود می کنند، من، به خلق این ایات اظهار شرف خود می کنم. و سپس اضافه می کند که احدی تا بحال چنین ادعایی را نکرده و این مخصوص به من بوده است. اندکی تامل کافی است تا روشن نماید که این یک ادعای ساده نیست. بهاء الله سالیانی بعد در تحلیل این ادعای باب گفت که اگر کسی فکر و خیال چنین امری نماید، فی الفور هلاک شود و اگر قلبهای عالم را در قلبش جا دهی باز جسارت بر چنین امر مهم ننماید. بحث این نیست که این ادعا درست است یا خیر و باب، براستی یک پیامبر بود یا نه. این را در جای خود می توان و باید بررسی نمود. موضوع این است که حتی منکرین پیامبری باب نیز نمی توانند منکر ادعای پیامبری وی شوند. او ادعای پیامبری داشت و به صراحت اعلام نمود. هر کس اندک آشنایی با اوضاع ایران زمان قاجار و یا حتی سی سال اخیر، داشته باشد بخوبی می داند که چنین ادعایی چه سرنوشت شومی را برای مدعی به ارمغان خواهد اورد. بدیهی است که باب، خود بیش از هر کس دیگر بر این سرنوشت اگاه بود. در اولین نوشتجات خود صریحا کشته شدن خود را خبر داد و ان را ارزوی خود خواند. او تاجر بود و از مال دنیا چیزی کم نداشت. خاندان او از احترام و ارج و قرب کافی در بین مردم برخوردار بودند. کافی است بدانیم که میرزای شیرازی، عالم و مرجع تقلید بزرگ جهان تشیع و صادر کننده فتوای معروف تحریم تنباکو، از بستگان بسیار نزدیک وی بود. از سوی دیگر، باب، ساده می زیست و اهل تجملات نبود لذا از حیث مادیات، به کسی یا چیزی محتاج نبود. در این صورت این ادعای وی را به چه می شود حمل کرد؟ جنون؟ ریاست ظاهره؟ اندوختن ثروت؟ کسب قدرت؟ بغایت ناسپاسی است که چنین نسبتهای نالایق در شان او ذکر شود.

باب پیروانی بی شمار داشت که برای اثبات و ترویج امر او از جان خود می گذشتند. بسیاری از آنها از علمای بنام اسلام و یگانه زمان خود بشمار می امدند. گرچه ممکن است برخی این امر را دلیل بر صحت ادعای مدعی ندانند اما به جرات می توان دلیل بر حسن نیت و صداقت آنها دانست. آنها به این گفته قران که اگر در گفتار خود صادق هستید، از کشته شدن نهراسید و بلکه ان را طلب کنید عمل نمودند. ادوارد براون بعدها نوشت که آنها هنگام مرگ، چنان شجاعت و شهامتی بروز دادند که نظر تحسین همه، اعم از موافق و مخالف را جلب می کردند. بدون شک، چنین شجاعتی، انعکاسی از همان شجاعت باب در بیان ادعای خود بود و اگر باب اندک تزلزلی در ادعای خود داشت، پیروان وی نیز چنین استقامتی را از خود نشان نمی دادند.

مقابله باب با علما و حکام هم عصر خود، شاهد دیگری بر شجاعت اوست. وی اعمال ناشایست علما را نکوهش می کرد. به آنها می گفت که نفس عالم بودن، افتخاری نیست بلکه افتخار در خدمت به مردم است. همچنین در حالی که در دست محمد شاه اسیر بود و قاعدتا باید با حالت التماس و یا حداقل محتاطانه به او نامه بنویسد ملاحظه می شود که نامه های وی در کمال قدرت و بدون ذره ای هراس و البته در کمال ادب معمول، نگاشته شده است. در یکی از نامه های خود می نویسد که این مکتوب از طرف امام برحق به تو نگاشته می شود. در حالی که تمامی علما و غیر علما، حداقل دوسطر اغازین عریضه های خود را با استعمال القاب مطنطن پر نموده و شاه را به عرش می رساندند، باب، اورا با خطاب «یا محمد» مخاطب ساخته به او می گوید که از خدا بترس و جاهل مباش . مضمون قسمتهایی از نامه های وی به این شرح است:

«از خدا بترس و خود را بیش از این در عذاب الهی گرفتار نکن. مرگ تو نزدیک است. …..چگونه پست تر ازعمل فرعون را انجام می دهی و خود را مسلمان می نامی؟ …قسم بحق که بقدر خردلی تمنای مال از ان حضرت ندارم و مالک شدن دنیا و اخرت را شرک محض می دانم…..وظیفه من ابلاغ بر تو بود. اگر طالب سعادتی، کلید ان در دست من است…این اتمام حجت من بر تو و وزیرت است و دیگر کلامی با شما نخواهم داشت و بدانید که سرنوشت من در دست شما نیست و شما قادر بر تغییر انچه که خداوند برای من خواسته است نیستید.»

در همین نامه ها، طینت زشت و ناجوانمردانه حاج میرزا اقاسی، صدر اعطم محمد شاه را به وی گوشزد می نماید حال انکه همه می دانستند که اقاسی تسلط کامل بر محمد شاه داشته و ولی و مرشد او به حساب می امد و اگر کسی خواسته ای داشت، عقل حکم می کرد که مجیز و تملق او را بگوید نه انکه وی را از حزب شیطان بنامد. ایا چنین شخصی را سزاست که جبان و ترسو نامید؟

قدرت نگارش باب

علما بنا به فرهنگ و طرز تفکر خود، از سید باب، معجزه طلب می کردند و باب نیز صریحا می گفت که تنها معجزه حضرت محمد، کلام او یعنی قران بود و معجزه من نیز همانند او، اثار قلمی من است و این معجزه، البته علما را قانع نمی کرد. اما، اگر راه برای اگر و اما اوردن در محتوای کلام باب برای علما باز بود، امر دیگری نیز بود که هیچ کس و از جمله علما نمی توانستند ان را انکار کنند و ان سرعت نگارش وی بود. باب خود می گوید که در عرض پنج ساعت، هزار سطر می نویسد. این میزان سرعت در نگارش، بی نظیر است. یگانه است. در اینجا این بحث مطرح نیست که محتوای این نوشتجات چه بوده است که در جای خود به بررسی ان می پردازیم. حرف این است که ایا کس دیگری را سراغ داریم که سرعت نگارشش تا بدین حد و حتی نزدیک به ان باشد؟ خوانندگان این سطور توجه دارند که برای این گونه نوشتن، ناچار باید بدون توقف قلم نوشت تا بتوان به چنین سرعتی دست یافت و از ان مهمتر، بایستی بدون تفکر نگاشت زیرا تفکر در انچه قرار است نگاشته شود به معنای تلف شدن وقت است. به این موضوع حیرت اور، این را هم باید افزود که زیبایی خط باب، زبانزد همگان بود.نمونه نوشته های وی موجود است. این که چگونه می توان بدون تفکر و سکون قلم، زیبا و جمیل و اراسته و منظم نوشت، موضوعی است که تامل بسیار می طلبد زیرا در نزد صاحب نظران و خط شناسان و خطاطان، کندی حرکت قلم، از اصول زیبا نویسی است و علی الاصول، متنی که با سرعت و بدون تفکر و سکون قلم نگاشته شود، فاقد زیبایی و حسن و جمال باید باشد. برخی از معاندان وی، سعی کردند که این را بی ارزش نشان دهند و می گفتند که کار مهمی نیست زیرا مطالب بی ارزش، نیازی به فکر کردن ندارد و می توان براحتی از پس ان برامد. یکی از علمای ان زمان در مجلس درس خود گفته بود که من نیز می توانم با سرعتی بیش از این بنویسم سهل است، شاگردان من هم می توانند چنین کنند. دست بر قضا یکی از پیروان شجاع باب در انجا حاضر بود. فی الفور، قلم و کاغذ به او داده و می گوید که باب، مطالب خود را در تفسیر قران و مباحث کلامی و عرفانی و فلسفی و مناجات و ادعیه و دیگر صورعلمیه به عربی و فارسی می نگاشت. حال این قلم و این کاغذ. تو نیز شروع کن و بنویس. چون عجز وی را می بیند می گوید که از خیر مباحث علمیه گذشتیم، نمی خواهد تحلیل کنی، همین کلاس درس خود را که عمری است در ان و به ان مشغولی، توصیف کن و چون تامل و سکوت وی را می بیند می گوید که اگر به زبان عربی نمی توانی، به فارسی بنویس. بعد می گوید اگر عاجزی، به ترکی که زبان مادری تو است بنویس و در اخر می گوید از شاگردان خود هر که را قادر می بینی، امر کن تا بنویسد و چون همه را بهت زده می بیند با خواندن این ایه قران که « فبهت الذی کفر» از ان جا خارج می شود. نمی توان بسادگی مدعی شد که می توان بدون تفکر نوشت. حتی اگر این نوشته ها بی ارزش باشند باید دارای حداقل ساختار ادبی باشند. خوانندگان این سطور می توانند شخصا و در مورد خودشان، این امر را ازمایش کنند. خود من برای نوشتن همین سطور که به زحمت به سیصد سطرمی رسد، ساعتها وقت صرف کردم که چه وبه که و چگونه بگویم و از کجا شروع کنم و به کجا ختم دهم و بارها خط زدم و اصلاح کردم و به این کتاب و ان نوشته و سایت و غیره رفتم و تازه نتوانستم انچه را که می خواستم، بگویم. با این اوصاف ایا شایسته نبود که از باب، حداقل به جهت سرعت نگارشش، در تاریخ ایران ذکری شود؟ به همه اینها، باید این را هم اضافه نمود که انچه باعث شده بود تا پیروان باب و از جمله آنها مشهور ترین علمای اسلام، جذب و شیفته باب گردند، همین نوشته های وی بود . اکثری از آنها و از جمله همان پیرو فوق الذکر، اصلا باب را ندیده بودند زیرا وی اکثرا در زندان و تحت الحفظ بود. با این وجود، چگونه می توان نوشته های وی را بی ارزش دانست.

منع از پرداختن به خرافات و اوهام

باب، بنیادی محکم در رفع تعصبات بنا نمود. نگرشهای بدیع وی، باعث شد تا دریچه های نوی در مقابل دیدگان مردم گشوده گردد. مثلا نگرش سنتی در مورد معجزه، این بود که قوانین طبیعت شکسته شده و امری خارج از ان اتفاق می افتد. داستانهای عجیب و غریب از عصای موسی و فرو رفتن اب دریا و شکافتن ماه و از این قبیل بر سر زبانها بود که خود، راه را بر خلق انواع قصه های دیگر می گشود. باب منکر این گونه معجزات بود و همه آنها را تاویل می نمود. به مردم می اموخت که اساس دنیا بر قوانینی است که همیشه معتبر است. نمی توان ماه را به دو تکه نمود. این کار، نه ممکن است و نه مفید. او همچنین، جن و پری و مخلوقاتی از این نوع را زاده افکار منحرف دانست. می گفت که جن، ذات ناشناخته افراد است که باید بر ان اگاهی یابند و در جهت شناسایی خویش بکوشند نه اینکه تصور کنند که جن، شخصی است با هیکل و قیافه عجیب که در اماکنی مانند حمام ساکن است و خرافاتی از این قبیل.

نفی طبقه روحانی

شاید انچه بیش از هر امر دیگر خشم علما را بر می انگیخت، نفی حاکمیت دینی بر مردم بود. اصولا باب، با هر امری که ارتباط بی واسطه مردم با خداوند را خدشه دار می ساخت، مخالف بود. او، مخصوصا، به منبر رفتن را حرام اعلام کرد. این به معنای رد برتری روحانی گروهی بر دیگران بود. او نیازی به این که گروهی از علمای دین، طبقه ای تشکیل داده و زمام امور روحانی مردم را بدست بگیرند نمی دید سهل است، این کار را افتی برای دین می دانست. از دید او، فرو رفتن در مسائل فرعی و جزئی دین، همانها که قسمت اعظم رساله ها و توضیح المسائل ها را تشکیل می دهند، ضرورتی ندارد و بلکه بزرگترین انحراف در دین محسوب می گردد. این سخن او مشهور است که مردم باید به شخصه و با درک و عقل خود، نسبت به انچه بدان مامورند، اگاهی و علم داشته باشند و صرفا به تقلید از علما نپردازند. او عبادت را امری خصوصی می دانست و به همین دلیل نماز جماعت را نیز ممنوع اعلام کرد. به عقیده او، مردم نباید در نماز خود، که ارتباطی کاملا خصوصی بین شخص با خدای خودش است، به کس دیگری اقتدا کنند زیرا به خلوص و روحانیت ان لطمه می زند. در مورد نماز می گفت که دعا و مخصوصا نماز، باید از روی روح و ریحان باشد و طولانی بودن ان ابدا محبوب نبوده و نیست.

نظر باب در مورد موسیقی

تقریبا تمامی علمای اسلام در طول تاریخ، غنا وموسیقی را حرام می دانستند و این نظر، مخصوصا در دوره باب، رای حاکم بود و حتی اگر در نظر، تا حدی انعطاف داشت، در عمل، انچه معمول بود، حرمت تام وتمام موسیقی بود تا انجا که حتی بحث می شد که روضه چگونه باید خوانده شود تا مشمول غنا نگردد. باب، با همان شجاعت مثال زدنی خود، حکم بر حلالیت موسیقی داد.

جنبه های علمی اثار باب

باب می گفت که حیطه کاری انبیاء، علوم طبیعی و تجربی نیست. آنها شیمی یا فیزیک یا ریاضی دان نیستند. ماموریت اصلی انان هدایت روحانی مردم و نشان دادن روش صحیح زندگی کردن است. و بر همین اساس بود که معجزه پیامبران را، کلام انان می دانست و نه امور خارق العاده و غیر طبیعی. کلام باب در زمینه امور دینی، عمدتا با ارائه دیدگاهی نوین و منطبق با تعقل و تفکر به تشریح حقایق قران اختصاص دارد. ایات قرانی که در مورد ابتدای عالم، خلقت بشر، مساله ادم وحوا، خلق اسمانها و زمین در شش روز، حوادث روز قیامت و نحوه عذاب کشیدن مجرمان در دوزخ و هم چنین پاداش یافتن مومنان در بهشت، روز حساب و کتاب ومعاد جسمانی و قضیه صحرای محشر و پل صراط، تاریک شدن خورشید و فرو ریختن ستارگان بر زمین و متلاشی شدن کوهها و به جوش امدن دریاها و دهها مورد دیگر، قرنها ذهن اندیشمندان مسلمان را بخود مشغول کرده بود. بسیاری از آنها نمی توانستند توجیه صحیحی برای آنها بیابند. از سوی دیگر، هم به جهت ترس از زمانه و اعتراض عوام و خصومت علمای دین و هم به جهت علاقه باطنی به دین اسلام، یارای انکار انان را نداشتند. برخی مانند ابن سینا آنها را فقط به این دلیل که در قران ذکر شده می پذیرفتند و اقرار می کردند که پذیرش آنها با معیار عقل، غیر ممکن است. در هر حال همه در یک حالت تناقض فکری بسر می بردند. تفاسیر باب بر این ایات، بناگاه افقهای دیگری را بر روی این اندیشمندان باز نمود. بی جهت نبود که خیل علمای دانا و وارسته اسلام نظیر سید یحیی دارابی و حجت زنجانی و ابوالفضائل گلپایگانی و دهها تن دیگر، که پاک ضمیر ومتبحر اما متحیر بودند، بناگاه چون تشنگانی به چشمه رسیده، جذب باب شدند. از ان میان مخصوصا باید به تفسیر باب بر سوره یوسف اشاره و تاکید نمود که به شکلی کاملا جدید و بدیع، این سوره قران را تفسیر نمود. از تفسیر سوره بقره، کوثر، توحید، والعصر و تفسیر بسم الله نیز در همین ردیف می توان نام برد. مروری مختصر بر تفاسیر علمای اسلام بر قران، بخوبی نشان می دهد که اکثریت قریب به اتفاق انان، تکراری و بر اساس تفاسیر قدما نوشته شده و نهایتا چند مطلب عمدتا بی یا کم اهمیت بر ان افزوده اند. اما تفاسیر باب چه از لحاظ شکل و ساختار ظاهری و چه از لحاظ محتوا، هیچ شباهتی به ان تفاسیر ندارد. این امر بخوبی نشان می دهد که باب، تکیه ای بر علوم رایج و در دسترس عموم و یا خواص نداشته است. در این جا نیز بنا بر رویه این نوشته، بحث با یا بی ارزش بودن این تفاسیر مطرح نیست که در جای دیگر باید به آنها پرداخت. فارغ از ارزش گذاری محتوایی بر روی این تفاسیر، بدیع بودن آنها بی شک هر ناظری را به فکر فرو می برد.برای مثال، حروفات مقطعه قران، از جمله معضلاتی است که فکر و قلم بسیاری از علما را از همان ابتدا به خود مشغول کرده بود. تفسیر باب بر این بخش مهم از قران، براستی نگرش جدیدی را عرضه کرد. بطور کلی باب، با خارج کردن بخش اعظم مفاهیم قرانی مانند مساله ادم و حوا، ذوالقرنین، یونس و ماهی، خضر، من و سلوی، دربار فرعون و معجزات موسی و قصص قرانی از حالت ظاهری، باعث شد تا بقول سهراب، چشمها، جور دیگری ببینند. همه این مطالب را در کنار بخش اغازین این گفتار در باره سرعت نزول نگارش باب، یعنی بدون سکون قلم و تفکر، قرار دهید و خود قضاوت کنید.

اما جنبه های علمی گفتار باب، وجه مهم دیگری نیز داشت. باب به علم صرف و نحو عربی، بی اعتنا بود. این بی اعتنایی، نه به جهت بی اهمیت بودن ان بلکه بخاطر اهمیت مبالغه امیز ان در نزد علمای ان عصر بود. باب، این اهمیت را معتدل نمود. بسیاری از علما، برای اثبات برتری خود، به بحث در دقایق و ظرایف اغلب بی فایده، غیر ضروری و اصولا بی پایه و ناصحیح ( ان گونه که بعدها مشخص تر شد) صرف و نحو عربی می پرداختند. حتی هنگامی که موضوع بحث و مناظره، چیز دیگری بود، به ترفندی بحث را به همان رشته مورد علاقه خود یعنی صرف و نحو می کشاندند تا برتری خود را در انجا به رخ حریف بکشند. مبحث مشابه دیگر، فقه و اصول بود که از بسیاری جهات، مانند صرف و نحو عمل می کرد. ورود و غور و غوص در جزییات احکام و فروع و متفرعات بی شمار و پایان ناپذیر ان، محتوای اصلی متون و کتابهای بظاهر علمی را پر کرده بود تا ان جا که فهم اسلام و درک وشناخت ان، تقریبا تمام و کمال، منحصر در همین مباحث بود. خود باب نیز طعم تلخ این رویه نامطلوب را چشیده بود. در جایی که وی ادعای پیامبری نموده بود از وی می خواستند که برای اثبات ادعای خود، فلان فعل عربی را صرف کند و یا بهمان مساله فقهی را پاسخ دهد. بهاء الله نیز از همان دوران نقل کرده بود که به گوش خود از یکی علمای طهران شنیده بود که اگر قائم ال محمد، با تمام علائم مورد انتظار و حتی مشخصات ظاهری مکتوب در روایات و احادیث هم ظهور کند اما بر خلاف احکامی از قران که در نزد ما معتبر است، حکم کند اورا تبعیت نکرده و تکذیبش می کنیم و بلکه او را به قتل می رسانیم. این واضح است که اکثریت قریب به اتفاق احکام معتبر در نزد چنین علمایی، نتیجه استنباطات خود انان بود که قصد داشتند آنها را معیار تشخیص اعتبار قائم قرار دهند. از این رو بود که باب، عزم کرد تا به تعدیل این علوم بپردازد و جایگاه واقعی و بدور از اغراق و مبالغه آنها را بشناساند. به این ترتیب، باب، علما را به عرصه واقعی بحث و مناظره علمی دعوت می کرد و اجازه نمی داد تا کسانی با مخفی شدن در پس حجاب صرف و نحو و فقه و اصول، به تخدیش حقایق دینی مشغول گردند. گدشت زمان بخوبی صحت این نظرات باب را نشان داد. اکنون نسبی بودن قواعد صرف و نحو و همچنین فقه و اصول، بر اهل فن ثابت گردیده است و دیگر بعنوان حقایقی اسمانی و مطلق الاعتبار به آنها نگریسته نمی شود و همچنین صرف دانستن آنها، دلیل بر احاطه شخص به حقایق اسلام نیز تلقی نمی گردد. امری که باب برای تحقق ان، بسیار کوشید.

در باره باب، بسیار بیش از این می توان گفت(۱) اما مختصر اینکه باب، پیامبر باشد یا نباشد، شخصیتی است که بر تارک اسمان ایران می درخشد. حتی به هیچ معیاری نمی توان او را فروتر از دیگر مفاخر ایران نشان داد. در یک قرن و نیم گذشته، شخصیت واقعی او را پنهان کرده و در مقابل، او را کاملا منفی نشان داده اند و به این ترتیب، برای ایرانیان، مجالی برای شناخت وی نماند. در حالی که ارامگاه زیبا وبا شکوه باب در سواحل مدیترانه، هر ساله مورد بازدید صدها هزار نفر از بهایی و غیر بهایی و حتی مسلمانان و حتی شیعیان، قرار می گیرد و می رود تا به یک شخصیت تمام عیار جهانی تبدیل گردد، در ایران، جایی که قاعدتا باید بیش از هر کشوری به او اهمیت دهند، اقای ورزی، تمام هم خویش را مصروف تخریب و ترور شخصیت او نموده است تا انجا که می توان ادعا نمود و از عهده ان بدر امد که هدف اصلی از ساخت این سریال، مبارزه با بهاییان و مشخصا، باب بوده است. نخبه کشی در ایران تا کجا ره خواهد پیمود؟

————————————————————————-

(۱) برای آشنایی بیشتر با تاریخ باب، مراجعه شود به اینجا مراجعه کنید

برای آشنایی بیشتر با دیانت بهائی به کتاب «طلوعی دیگر» به اینجا مراجعه کنید

 
کلیدواژه ها: , , ,

  1. peerooz says:

    جناب حکیم،
    با تشکر فراوان که گفته های مرا تائید و ثابت کردید که بهایی ها “اگرسیو” ترین مذهبی ها در تبلیغ باور خود بوده و هیچ فرصتی را برای اشاعه فرمایشات بهاء الله از دست نمیدهند. عرایض بنده در باره دین و مذهب نبود که شما بنده را با فرمایشات ایشان ارشاد میفرمائید. بنده عرض کردم که نظری به کشت و کشتار عراق و از هم پاشیدن آن مملکت بفرمائید و نظری هم به ایرلند و هند و پاکستان بیفکنید و به بنده بفرمائید که قاچ زین گرفتن برای ما مهم است یا تاخت و تاز ” میهمان نوازی” ؟ کی گفته است که شما میهمانید ؟ شما همانطور که میدانید صاحب خانه اید و حق آب و خاک دارید. تنها چیزی که من گفتم این بود که دست نگهدارید تا حساب ملاها رسیده شده و مملکت امن و امان شود آنوقت تشریف بیاورید چرا که این امر ممکن است موجب جنگ و دعوا و اسلحه کشی بشود. شما هم که اهل دعوا و اسلحه کشی و آدم کشی نیستید پس بهتر است که کنار گود بنشینید تا زمان تشریف فرمایی فرا رسد.
    یک مساله آخر اینکه یکی از دلایل نفرت ایرانیان از ملا ها اصرار آنها به “امت” و فراموش کردن میهن پستی ایرانیان بود که با لاخره به این نقیصه پی بردند. شما هم لطفا زیاد به فکر جهان وطنی نباشید و از “میهن پرستی” نترسید و در عمل آنرا ثابت کنید.
    چون بنده عرا یض دیگری ندارم این گفتگو را خاتمه یافته میدانم. موفق باشد.

  2. علیرضا says:

    دوست عزیز
    کامران حکیم
    بنده قصدجسارت واهانت به شمارانداشتم.
    اینجا (یعنی درایران )سایرادیان مثل یهودی ومسیحی به صورت رسمی شناخته شد ه اندومثلا شما می توانی درمیان دوستان خودچندنفرغیر مسلمان راهم داشته باشی کسی هم کار ی به کارت ندارد امااگرمتلابنده با یک دوست بهایی خود بخواهم رفت وامدداشته باشم چه اتفاقی خواهدافتاد.به چه مراجعی بایدپاسخگوباشم؟جبردولت ودستگاههای دولتی دلیل اصلی این است که من وامثال من نمی توانیم با افراد بهایی رابطه ای دوستانه داشته باشیم.
    نجاست وکثافت یعنی مانع ابراز عقیده دیگران شدن وجلوگیری ازانتشارافکارمنتقدان.تفاوتی هم ندارد که اینکار از سوی چه گروهی باشد.
    من شخصاعلاقمند م که دوستانی از نوع بهایی داشته باشم چون معتقدم که خداوندهمه انسانهاراپاک افریده است.
    درموردرفتارنادرست باسایرادیان هم بنده باشماموافقم ومثال شاه اسماعیل اول راکه به منظورترویج مذهب تشیع از شمشیرش استفاده کرد به همین منظور ذکرکردم امااین نکته را نباید فراموش کردکه تازمانی که دین ملعبه ای دردست سیاستمداران باشدبایدمنتظرچنین اتفاقاتی بود نگاهی به تاریخ بیانگر این نکته است که ظلم وستم در حق سایر ادیا ن ومذاهب مختص شیعیان ومسلمانان نیست مثال کورخود وبینای مردم راهم به همین منظور به کار بردم. مادامی که کشتن سایر انسانها در سایه توجیهات دینی وبه نام ترویج دین صورت بگیرد جامعه بشری شاهد چنین جنایتهایی خواهدبود.جنگهای صلیبی به چه منظوری رخ داد؟مگرصدام نمی خواست قادسیه ای دوباره به وجود بیاورد؟دیروز هم آقای متکی درپاسخ کسانی که قصد حمله به ایران رادارند گفت جبهه ای از مرز چین تا .. تحت فرماندهی ایران است (روزنامه خراسان)؟راستی می دانستید نخست وزیر عراق مقلد اقای خامنه ای است؟این مطلب را هم درباب کرمات اقای خامن های درجمع دانشجویان مشهدی توسط علی اکبیر ولایتی گفته است
    به امیددنیایی سرشار از صلح ودوستی

  3. علیرضا says:

    ؟راستی می دانستید نخست وزیر عراق مقلد اقای خامنه ای است؟این مطلب را هم علی اکبر ولایتی درباب کرامات اقای خامنه ای درجمع دانشجویان مشهدی گفته است

  4. علیرضا says:

    این مطلب را هم علی اکبر ولایتی درباب کرامات اقای خامنه ای درجمع دانشجویان مشهدی گفته است

  5. کامران حکیم says:

    خانم اتوسا از طریق ایمیل گفتند که این تاپیک بهائی ستیزی بر اصل سریال تلویزیونی مشروطییت شروع شد و پرسیدند که:

    ۱- چه نقشی بهائیان در مشروطییت بازی کردند؟ و
    ۲- ایا اسنادی از ایفای ان نقش در دست هست یا نه؟

    چونکه سوال ایشان ارزش عمومی دارد از اینرو جواب این سوالات را در تارنمای خواندنیها میدهم چه که این رسانه بگفته گردانندگان ان “از انقلاب بزرگ مشروطه رنگ می گیرد”.

    در یکی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء میخوانیم: “ای یار مهربان عبدالبهآء، نامه‌ئیکه بجناب اسداللّه مرقوم نموده بودی ملاحظه گشت از اضطراب ایران و ایرانیان مرقوم نموده بودی البتّه در خاطر مبارک است که بکرّات و مرّات صریح بغایت توضیح در بدایت انقلاب بدو طرف مرقوم گردید که باید دولت و ملّت مانند شهد و شیر آمیخته گردند و الّا فلاح و نجاح محالست ایران ویران گردد و عاقبت منتهی بمداخله دول متجاوره شود پس احبّای الهی باید در تألیف دولت و ملّت کوشند تا التیام بخشند و اگر عاجز مانند کناره گیرند زنهار زنهار از اینکه در خون یک ایرانی داخل شوند و از این گذشته خفیّا باحزاب نهایت نصایح مجری گشت ابداً نپذیرفتند بلکه بر نزاع و جدال و قتال افزودند زیرا پیشوایان نادان و حزب بیخردان مداخله در امور داشتند و علماء بیهوش متتابعاً فتوی دادند و عوام و خواص پیروی نمودند تا ایران ویران شد و امن و امان نایاب گشت و دول متجاوزه ببهانه محافظه حقوق خویش مداخله نمودند حال کلّ حیرانند باز آرام نگیرند هر روز اندیشه‌ئی نمایند و کار را خراب تر کنند رسالهء سیاسی که در سنه هزار و سیصد و ده در بدایت انقلاب مرقوم گردید و یکسال بعد یعنی در سنه یازده بخطّ جناب مشکین قلم و تاریخ آن سال در بمبائی طبع و تمثیل شد و منتشر در آفاق گشت و البتّه نسخ متعدّده از آن در طهران موجود بآن رساله مراجعت نمائید و بدیگران بنمائید که بصریح عبارت تفاصیل واقعه الیوم مندمج و مندرج است و بوضوح مرقوم گردیده که اگر آخوندها و فقهای زمان مداخله در امور نمایند بعینه مثل زمان شاه سلطان حسین و فتحعلیشاه و خلع سلطان عبدالعزیز گردد در زمان شاه سلطان حسین از مداخله آقایان پیشوا ایران بدست عثمانی و روس و افغان افتاد و در زمان فتحعلیشاه بمداخله آن گروه بی‌انتباه نصف آذربایجان بباد رفت و غرامت عظیمه کشیده شد و دریای مازندران از دست رفت و در واقعه عبدالعزیز بمداخله علما و فقها و طلّاب اسلامبول و فریاد آخوندها در کوچه و بازار که حرب استرز حرب استرز نصف رمیلی بباد رفت قطعات عظیمه از اناطول اخراج شد در مصر غبار فساد برخاست تا متنهی باحتلال لشکری گشت قبریس منفصل شد بلغار مستقل گشت هرسک و بوسنه بدست نمسه افتاد تونس سهم فرانسه گردید باری در آن رساله مفصّل بیان شده مطالعه نمائید تا ملاحظه کنید که عبدالبهآء در نصیحت و دلالت قصور ننموده ولی گوشها کر و چشمها کور و بیفکران پیشوا و عوام اسیر ابلهان بودند… و علیک البهآء الأبهی” (حضرت عبدالبهاء : مکاتیب حضرت عبدالبهاء جلد ۵ صص ۱۷۳-۱۷۶)

    برای بدست اوردن کپی رساله سیاسیه که در سطور بالا به ان اشاره شد به سایت ذیل مراجعه بفرمائید:

    http://reference.bahai.org/fa/t/alpha.html

    درنامه ای دیگر میخوانیم: “حال ایران مورث احزان است و از انقلابات متتابعه و مخاصمات غرضکارانه و تشویش افکار و تخدیش اذهان چشم گریان و قلب سوزانست ولی ایرانیان بدست خود بنیاد خویش برانداختند زیرا متابعت آیات منسوخه و حجج ناقصه ممسوخه یعنی علمای رسوم نمودند و خود را ببلای محتوم انداختند جُندیرا که سردار آیت متشابهه و علمدار حجّت الأسلام غیر بالغه باشد البّته بخسف و نسف مبتلا گردد و مظهر جُند هُنالک مهزومٌ من الأحزاب گردد آنچه نصیحت شد نفسی اصغا ننمود و آنچه فریاد برآمد شخصی استماع نکرد لهذا آنقوم مستغرق در نوم مبتلا باین لوم گشتند و هنوز بیدار نشده‌‌‌اند تا فریاد برآرند و بگویند ربّنا انّا اطعنا سادتنا و کبرانا فاضلّونا السّبیل. بکرّات و مرّات این آیات منسوخه این امّت را ممسوخه کردند و هنوز اهل ایران دست بدامان آنانند باری شما دعا کنید من نیز بدرگاه احدیّت تضرّع و زاری نمایم و ایرانرا سکون و قراری طلبم… و علیک البهآء الأبهی ع ع” (حضرت عبدالبهاء : مکاتیب حضرت عبدالبهاء جلد ۵ صص ۱۸۱-۱۸۲)

    امیدوارم که این دو فقره نقل قول جواب مختصری برای ان دوست عزیز باشد.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  6. کامران حکیم says:

    دوست عزیز علیرضا

    فرمودید: “بنده قصدجسارت واهانت به شمارانداشتم. اینجا (یعنی درایران )سایرادیان مثل یهودی ومسیحی به صورت رسمی شناخته شد ه اندومثلا شما می توانی درمیان دوستان خودچندنفرغیر مسلمان راهم داشته باشی کسی هم کاری به کارت ندارد امااگرمتلابنده با یک دوست بهایی خود بخواهم رفت وامدداشته باشم چه اتفاقی خواهد افتاد. به چه مراجعی بایدپاسخگوباشم؟” حرف شما درستست و حکمت اقتضای رفت و امد نمیکند. در بابت نفهمیدن مقصود شما از سرکار و تمام دوستان دیگر هموطن معذرت میخواهم. زندگی در ایران بی اندازه سخت هست دلیلی ندارد که انرا سختتر کنیم.

    فرمودید: ” نباید فراموش کردکه تازمانی که دین ملعبه ای دردست سیاستمداران باشدبایدمنتظرچنین اتفاقاتی بود” مثالهای خوبی زدید با شما همعقیده ام.

    فرمودید: ” به امیددنیایی سرشار از صلح ودوستی” منهم با شما همصدا میشوم و میگویم به امید انروز!

    برای بار دوم طلب پوزش میکنم.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  7. peerooz says:

    یک حرف آخر،
    بنده به همان چشم به کلیم الله نگاه میکنم که به روح الله و یا به حبیب الله و یا به بها الله . زیبایی دنیا در تلون و رنگا رنگیست. یکنواختی روح را خسته میکند. مذاهب مختلف همه رونوشت های مختلف از همان نسخه اصل اند و علت وجودشان نیز نیاز به وجودشان است. چیز تازه در دین تازه ، نگاه تازه به نوشته قدیم ست . مهم عمل است نه حرف. دو صد گفته چون نیم کردار نیست. همه از صفا و محبت و دوستی صحبت میکنند. روح الله حتی گفت گونه دیگر را به سیلی زن بگردان. آیا پاپ های مسیحی چنان کردند؟ آیا صلیبی ها چنین کردند؟ آیا مسیحیان امروز چنین میکنند؟ در دین های دیگر هم نمونه ها زیاد است . آیا اگر بها الله گفت که چنین کن دلیل میشود که بهائیان چنین خواهند کرد؟ من حاضرم به هر چه مقدس است سوگند یاد کنم که به فرض اگر بعد از هزار سال تمام دنیا بهایی گردد در آن زمان ۷۲ فرقه بهایی خواهیم داشت؛ تنوع طبیعت بشر است و با آن نمیشود مبارزه کرد. تبلیغ تهاجمی ، توحش است. چرا باید کسی بخواهد مرا به زور به بهشت موعود خود ببرد؟ چرا بجای آن از مذاهب مختلف چیزهای مختلف نمی آموزیم؟ چرا مثلا از قرآن نمی آموزیم که لکم دینکم ولی دینی؟ من در تمام طول عمر خود مثل خیلی های دیگر، مثل خیلی ایرانیهای دیگر، دوستان صمیمی زیادی از مسلمان و مسیحی و بهایی و یهودی داشته و دارم و رمز صمیمیت ما هم صحبت نکردن از دینمان بوده است. دین یک مساله و باور شخصیست و باید آنرا در همان حد رها کرد. تبلیغ “اگرسیو” چه معنی دارد؟

  8. کامران حکیم says:

    پیروزعزیز

    فرمودید: ” کی گفته است که شما میهمانید ؟ شما همانطور که میدانید صاحب خانه اید و حق آب و خاک دارید.” مقصود از میهمان افغانیان بودند نه بهائیان.

    فرمودید: “چون بنده عرا یض دیگری ندارم این گفتگو را خاتمه یافته میدانم.” از گفتگوی با سرکار لذت بردم و امیدوارم که رنجشی حاصل نشده باشد چه که گفتید: ” جناب حکیم، با تشکر فراوان که گفته های مرا تائید و ثابت کردید که بهایی ها “اگرسیو” ترین مذهبی ها در تبلیغ باور خود بوده و هیچ فرصتی را برای اشاعه فرمایشات بهاء الله از دست نمیدهند.” دوست عزیزم این درست است که بهائیان تبلیغ دیانت بهائی میکنند چونکه در دیانت بهائی خبر از ملا و اخوند و مجتهد و ایت الله و منبرشان نیست و حسینیه ارشادی وجود ندارد ولی این میدان مقوله تبلیغ نیست.

    در هر امری ابعاد مختلفی وجود دارد و حکم فهم انسانی درانست که هر موضوعی را در بعد درستش بفهمد. اتش را در نظر بگیرید! بدلیل قوه محرکه ذاتی موجود در ان بشرییت خود را بدان محتاج میابد. از ان در مقامی برای گرم کردن مسکن استفاده میکند و در عین حال در پخت و پز و شستشو با ابگرم هم استفاده میشود. انرا در تولید برق و ذوب اهن بکار میبرد. از ان در امر ترعیب و تخریب هم استفاده میکند. گفتار صاحب امر در دین هم مثل اتش کاربرد های مختلفی در زندگی انسان دارد. از طرفی برسم ذرتشت از اتش دین استفاده کند و کورش وداریوش عادل بعرصه وجود ارد و ایران و ایرانیان را رشک جهان سازد و از سوی دیگر برسم ملایان بان اتش خانه ایران سوزاند. حالا به چه اصل من این مثال را زدم؟ که نشان دهم که شما سرسختانه برانید که استفاده از اتش فقط مختص به امر پخت و پز و شستشوست بدون انکه در نظر بگیرید که ممکن است که مقصود من در تولید برق و ذوب اهن باشد.

    پیروزعزیز مستحضرم از اینکه در چه مکانی مینویسم و با چه گروهی در صحبتم و ارزش دین در نزد انان چیست. از انرو بعد گفتارم را نسبت بموضوعات مطرح شده تنظیم نمودم و تسویه کردم. امیدم در انبود که ان دوست عزیز حماقت ذاتی بنده را کمتر از ان بدانند که بگفتار من برچسب تبلیغ باوریات شخصی زنند. دوست عزیز اگر بنده نقل قول از حضرت بهاءالله میکنم ممکنست که مقصودم ان باشد که به هموطنانم نشان دهم که

    ۱- عقایدی نوین در رفع معضلات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی وجود دارد و
    ۲- صاحب ان عقاید من نیستم
    ۳- صاحب ان عقاید یکی از فرزندان ایران بوده که تاریخ نویسان ایران رنگ دیگری به او دادند

    حال توجه بفرمائید اگر عقایدی پیشرفته تر از عقاید امروز غربیان حدود یک و نیم قرن پیش از بطن ایرانی که درگیر مرض مزمن عقب ماندگی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بود برخاسته باشد البته که فرزندان ایران باید از وجود ان مطلع شوند. بنده این امر را بعنوان یک ایرانی، نه یک بهائی، وظیفه خود میدانم! درضمن مگر ما عقاید خوب غربی را در امور مختلفه از منابع مختلفه غیر ایرانی اخذ نمیکنیم و از ان به نفع خود استفاده نمیکنیم؟ ایا در این استفاده از ایرانی بودن ما کاسته میشود؟ حال اگر یکی از فرزندان ایران در ۱۵۰ سال پیش عقایدی نوین در رفع معضلات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی داده دلیلی نیست که خواندن این عقاید بصورت نقل قول و استفاده از ان عقاید در صورت قابل قبول بودنشان و قابل اجرا بودنشان باید به بهائی شدن ایرانیان بیانجامد! برعکس این نشان دهنده تمایلات وجودی ایرانیان در بلند نظری و روشنفکری و مترقی بودن فرهنگ و تمدن ایرانیست. دوباره تکرار میکنم که مقصود بنده در نقل قول از نوشتجات حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء ” تبلیغ باور” و “اشاعه فرمایشات” نبوده بلکه نشان دادن ابعاد مختلفه یک خیانت تاریخی بوده. بهرحال از اینکه لطف کردید و عقاید خودتان را ارائه نمودید کمال تشکر را دارم. با عرض معذرت دوباره.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  9. کامران حکیم says:

    پیروزعزیز

    نمیدانم که بعد از وداع اخری اجازه جواب دارم یا نه. امیدم درانست که پای از گلیم این گفتگوی به اتمام رسیده خیلی بیرون نگذارم. انشاءلله که اگرسیو بودن (بمعنی متجاوز بودن و متهاجم بودن) مرا میبخشید.

    فرمودید: “زیبایی دنیا در تلون و رنگارنگیست. یکنواختی روح را خسته میکند. مذاهب مختلف همه رونوشت های مختلف از همان نسخه اصل اند و علت وجودشان نیز نیاز به وجودشان است. چیز تازه در دین تازه ، نگاه تازه به نوشته قدیم ست.” این عقیده جالبیست. اگر اجازه بفرمائید باین موضوع از یک دیدگاه موازی در لوای مثال شما نگاه کنیم: “زیبایی دنیای دانش در تلون و رنگارنگیست. یکنواختی روح را خسته میکند. مراحل مختلف تحصیل از گهواره تا گور و از کودکستان تا دانشگاه و از یادگیری الفبا تا دکترا همه رونوشت های مختلف از همان نسخه اصل اند که همان الفبا بود و علت وجود تحصیل دانش نیز نیاز به تحصیل دانش است. چیز تازه در درجات تازه تحصیل نیست، فقط نگاه تازه به مطالب قدیم ست.”

    ولی منطق این گفته موازی درست نیست. چارچوب صحیح فکری و شالوده منطقی این بیان از قرار ذیلست: “زیبایی دنیای دانش در تلون و رنگارنگی طبیعی درجات انست. یکنواختی در عین حال که امری غیر طبیعیست روح را نیز خسته میکند. اگر چه مفهوم تحصیل و اسلوب بدست اوردنش در تمام مراحل ان امر ثابتیست و اصول اان همه رونوشت های مختلف از همان نسخه اول است ولی درجات و مراحل مختلفه تحصیل از کودکستان تا دانشگاه و از یادگیری الفبا تا دکترا هریک به نوبه خود نمایانگر ازموده جدیدیست. در حقیقت هر درجه بنیاد و شالوده ای میشود برای درجه بعد و مطلب قدیم پله ای بسوی مطلب جدیدتر نه انکه مطالب جدید فقط نگاهی تازه باشند به مطالب قدیم. از این دیدگاه کسب دانش از گهواره شروع میشود و تا زمان مرگ ادامه خواهد داشت.” چونکه بهائیان را عقیده برانست که انبیاء و رسل در مقام مربیانند در اجتماع انسان از اینرو اگر چه مفهوم تحصیل در مدرسه دین و اسلوب بدست اوردن ان امر ثابتیست و اصول ادیان رونوشتی از همان دین اول است ولی درجات و مراحل مختلفه تحصیل روحانی از کودکستان ادم تا دبستان بودا و از مکتب ذرتشت تا دبیرستان محمد هر یک به نوبه خود نمایانگر مرحله جدیدی بودند در تکامل روحانی انسان. در حقیقت هر دین قبل بنیاد و شالوده ای شد برای دین بعد و مطلب قدیم پله ای شد بسوی مطلب جدیدتر.

    پیروز عزیز فرمودید: “تبلیغ “اگرسیو” چه معنی دارد؟” تصور بفرمائید که چه غوغائی بپا میشود اگر بفرض مثال دانش اموزان کلاسهای مختلفه دبستان و دبیرستان دوازده مکتب تحصیلی درست کنند و از سیر طبیعی تحصیل جلوگیری نمایند. وای برای روزی که کسی بیاید صحبت از این سیر طبیعی کند و دوستان برسم یاداوری از اعماق جان در ملاء عام فریاد برارند (این فاکتور “اگرسیو” خواهد بود). عوام کوته فکران فریاد واویلا بلند کنند و با کیف و کفش بر سرشان کوبند و با قلم و مداد قصد جانشان کنند و با نقاله و پرگار تکه تکه شان نمایند. خواص و بزرگان که فهمیده ترند باسم انکه “زیبایی… در تلون و رنگارنگیست. یکنواختی روح را خسته میکند.” انانرا مبلغ مکتب دیگر نامند و در تبلیغ “اگرسیو” سرزنششان کنند. پیروز جان این جواب را بر اصل مزاح گفتم که از خشکی مطلب بکاهم. امیدوارم که حمل بر بی ادبی نکرده باشید.

    فرمودید: “مهم عمل است نه حرف. دو صد گفته چون نیم کردار نیست.” در مقابل این گفته سرکار سر تعظیم فرود میاورم چونکه این اصل اصولست و چکیده کلام. بدون عمل دین معنی خود را در اجتماع از دست میدهد و انوقتیست که پادزهر دین تبدیل به زهر ولایت فقیه میشود و نبودن ان در جامعه نیکوتر از بودنش خواهد بود.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  10. peerooz says:

    جناب حکیم،
    فکر کرده بودم که کلام آخر را گفته ام ولی امروز به این سایت بر خوردم. گرچه بنده اهل مذهب نیستم و دنبال نو و کهنه ان نمیگردم ولی چون درست آنرا پس از این گفتگوها دیدم فکر کردم برای جوینده گان حقیقتی چون شما جالب باشد :

    http://www.ostad-iliya.org/WhoIsTheMaster/1639/

    این “استاد” رام الله یا پیامبری جدید است یا بیمار روانی و یا یک شارلاتان. سایر پیامبران هم در دوران خود همین گرفتاری را داشتند ولی در آن دوران دهها بلکه صد ها سال طول میکشد تا ادعایی ثابت شود ولی در عصر اینترنت ، زمان وقوع پدیده ها بسیار سریع ترست. این “حضرت” رام الله اگر از دست جمهوری اسلامی جان بدر ببرد شاید پیامبری در سطح فوق دکترا باشد و یا اینکه نگاهی تازه به یک مساله قدیمی دارد (بستگی دارد که چه طوربه آن نگاه کنید). هر دم از این باغ بری میرسد.تازه تر از تازه تری میرسد . اگر وقت و حوصله داشته باشید برای سر گرمی بد نیست.

  11. کامران حکیم says:

    پیروز عزیز

    درخت انسان درخت پرباریست و میوه های خوبی هم میتواند ببار اورد. ان بستگی به افراد دارد که هر میوه را مزه کنند و میوه مورد علاقه شان را انتخاب کنند. چند گفتار از استاد ایلیا را مطالعه کرده ام ولی عقیده بخصوصی راجع بایشان ندارم چونکه مطالعاتم باندازه کافی وسیع نیست که بخود حق اظهار عقیده بدهم. امیدوارم که حضرات روحانیون با انسانیتی بیشتر از انکه به حضرت باب و حضرت بهاءلله روا داشتند با استاد ایلیا روبرو شوند.

    به امید روزی که ایران دوباره شهره افاق شود.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  12. علیرضا says:

    دوستان عزیز سلام
    به نظرمن مباحث بالا جالب بود من هم کمابیش با نظرپیروز موافقم. ای کاش این مباحث ادامه یابد
    این هم یک مطلب جدیددرموردبهاییت

    http://www.radiofarda.com/content/f3_bahais_Iran/2021452.html

    این هم ای میل من
    nigma30@yahoo.com

  13. اسماعیل says:

    اقا کامران

    من هم با اقا پیروز موافقم. ولی فکر میکنم این صحبت جالبیه. فرض کنیم که حرف شما صحیح و باب و بها ادمهای خوبی بودن و تاریخ نویسا بی انصافی کردن ولی من دوتا سوال دارم. اول میخام بگم که من ادم مذهبی نیستم و به اشخاصی هم که دینی هستن اعتماد ندارم. ۱- از کجا معلوم که بهاییها بقدرت برسند و همون گل ملا ها را برامون نکارن؟ ۲- با خوندن نوشته های شما ما نفهمیدیم نقش دین در سیاست و حکومت چیه. گفتین اقای بها عقاید جدیدی را در این مورد اوردن ولی بهاییها تو سیاست نباید دخالت بکنن. توی یک دموکراسی چطوری افراد جامعه میتونن در سیاست دخالت نکنند؟

    تا بعد

    اسماعیل

  14. peerooz says:

    نتیجه،
    چون هرگفتار و داستان اجتماعی باید نتیجه اخلاقی داشته باشد بنده نتیجه را از نظر خود اینطور خلاصه میکنم:
    این قصه را حتما ده بار شنیده اید ولی تکرار آن جهت ساده کردن مطلب ضرری ندارد. زمانی در مدرسه ای شاگردان کلاسهای ابتدایی موظف بودند که هفته ای یکباراز کار نیکی که انجام داده اند سخن بگویند. روزی شاگردی تعریف کرد که به پیرزنی کمک کرده که به آنطرف خیابان برود. آموزگار عمل او را بسیار تحسین کرد. شاگردان بعدی نیز یکی یکی گفتند که شاگرد اولی را در این کار کمک کرده اند. وقتی تعداد شاگردان از حد نصاب گذشت آموزگار ازاین تعداد زیاد برای کمک به یک پیرزن تعجب کرده و علت را پرسید. شاگردان گفتند آخر پیرزن نمی خواست به آنطرف برود و ما مجبورش کردیم . این داستان مرا بیاد تبلیغات تهاجمی مبلغین و میسیونرهای مذهبی میاندازد. اگر کسی بخواهد به دین جدیدی مشرف شود یک حرف بس است ولی اینها باید شخص را بمباردمان دائمی بنمایند و هیچ فرصتی را از دست ندهند.و این چیزیست که مرا از مبلغین مذهبی و فروشندگان امتعه منزجر میکند. زمانی خردمندی گفته بود تبلیغات یعنی کسی را مجبور کنند که چیزی را که احتیاجی به آن نیست با پولی که ندارد بخرد. مشک آنست که خود ببوید نه آنکه عطاربگوید .
    در خاتمه کاش پس از همه این گفتگوها همگی اقلا بر این گفته توافق میکردیم که لکم دینکم ولی دینی.

  15. کامران حکیم says:

    اسماعیل عزیز

    شما سؤالهای خوبی فرمودید ولی مطمئن نیستم تا چه حد مربوط به این مبحث است. ناظمین محترم این تارنما تا اینجا اجازه تبدیل اراء را راجع به موضوع “بهائی ستیزی در رسانه ملی” داده اند و بعنوان یک بهائی و یک ایرانی کمال تشکر را از بلند نظری اندوستان دارم ولی فکر میکنم که صحبت در باب این مطلب جنبی مطرح شده باید که با رخصت اندوستان باشد. چه که این مطلبی جامع تر و کلی تر از موضوع رشته کلام “بهائی ستیزی” است. از ناظمین محترم تقاضامندم که عقیده خود را راجع باین امر اظهار کنند.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  16. اسماعیل says:

    اقا پیروز دمت گرم

    من هم مثل شما از تبلیغات مبلغها و میسیونرهای مذهبی خوشم نمیاد. ولی مثال اقا کامران چیز دیگه بود. این بابا میگه پیغمبرا مثل معلمن و معلم کودکستان نقاشی یاد میده معلم کلاس های ابتدائی خوندن و نوشتن و معلم کلاس هشتم جبر و حساب و هندسه. درست میگم یا نه اقا کامران؟ داستانی که شما گفتی با مثالی که اقا کامران زد ربط نداره یا من مقصود شما را نفهمیدم. هرچند که از ادمهای مذهبی خوشم نمیاد ولی این حرف اقا کامران منو گرفت. برای همینم بود که که از باب و بها سوال کردم. گفتم شاید مذهبی بودن بهاییا با مسیحیا و مسلمونا فرق داشته باشه.

    تا بعد

    اسماعیل

  17. کامران حکیم says:

    اسماعیل عزیز

    فرمودید: ” اول میخام بگم که من ادم مذهبی نیستم و به اشخاصی هم که دینی هستن اعتماد ندارم.” بنده هم اگر جای شما بودم همین احساس را میکردم. ولی فراموش نباید نمود که در دریای پر تلاطم دنیا همه سوار بر کشتی ایرانیم و چه بخواهیم و چه نخواهیم باید که همه باهم سازش کنیم. چه بهائی و چه مسلمان و چه دیندار و چه سکیولاریست. اعتماد امریست که از دست دادنش به یک ان ولی بدست اوردنش نیاز بزمان دارد.

    دیگر فرمودید: “فرض کنیم که حرف شما صحیح و باب و بها ادمهای خوبی بودن و تاریخ نویسا بی انصافی کردن ولی من دوتا سوال دارم. ۱- از کجا معلوم که بهاییها بقدرت برسند و همون گل ملا ها را برامون نکارن؟” برادر عزیزم این مسئله را باید که از دو جنبه نگاه کرد:

    ۱- اگر اشتباه نکنم صحبت از شهروند نبودن بهائیانست در وطنشان و برسمیت نشناختن ازدواجشان و در مقام حرامزاده گی بیرون ماندن فرزندانشان. موضوع در خصوص سلب تحصیلات است از جوانان بهائی. مطلب در خصوص ندادن اجازه کار است به بهائیان و تخریب قبرستانهایشان و…و…و… در انتها صحبت از راه شرعی رفع کردن این اشکالست و قیمت درخواستی ان. برادر عزیزم ما از خفقان اجتماعی صحبت میکنیم شما ترس از قدرتمند شدن بهائیان دارید؟ اگر کسی درحال غرق شدن باشد و درخواست کمک کند ایا رسم انسانیت و مردم داری بر انست که دست کمک بسوی او بلند کنیم و از مرگ نجاتش دهیم یا که تجسس بلیغ در گفتارش کنیم و سعی در فهمش اسلوب سیاست او در مقام ریاست کنیم یا که محکوم به تبلیغات تهاجمی مثل میسیونرهای مذهبی اش نمائیم؟ این یک سؤال بنیادی است که هر فرد اجتماع موظف بجواب انست در دادگاه وجود خود، در حضور نفس خود و عقل خود و قلب خود. کاوشی درونی در یافتن اینکه چه سلسله ارزشهائی واکنشهای اجتماعی فرد را تنظیم میکند و چه سلسله ارزشهای واکنشهای اجتماعی فرد را میباید که تنظیم کند؟ اسماعیل عزیز مقصود من از این گفته بزیر سؤال اوردن یک عکس العمل غیر ارادی فکریست که دامنگیر بشر است که خود را نیز از ان مستثنی نمیبینم.

    ۲- ایا روش عدالت در اینست که بهائیان چوب بقدرت رسیدن مسلمانان را در ایران بخورند؟ این طرز فکر سرکار یاد اور داستانیست که از زمان کودکی بیاد دارم: حکایت کنند که شیخ نصرالدّین را دو گوساله بود یکی فرار کرد گوساله دیگر را بضرب چوب اذیّت مینمود سؤال نمودند چرا این گوساله را میزنی گفت بجهت اینکه رفیقش فرار کرده گفتند اینکه فرار نکرده رفیقش فرار نموده گفت شما نمیدانید اگر این فرصت یابد از او در گریختن چابکتر است.

    دیگر فرمودید: “۲- با خوندن نوشته های شما ما نفهمیدیم نقش دین در سیاست و حکومت چیه. گفتین اقای بها عقاید جدیدی را در این مورد اوردن ولی بهاییها تو سیاست نباید دخالت بکنن. توی یک دموکراسی چطوری افراد جامعه میتونن در سیاست دخالت نکنند؟” جواب این سؤال را حضرت عبدالبهاء در رساله ای که خطاب به ناصرالدین شاه قاجار نوشته بودند مطرح میکنند و پایه فکری را برای اهمیت دین در ترتیب سلسله ارزشها در وجود فرد در اجتماع و عدم دخالت روحانیون در امر حکومت و سیاست بنحو بلیغی تحت تحلیل قرار میدهند. ارزش این رساله کوچک بنام “رساله مدنیه” خارج از انچه که گفته شد در ارزش تاریخی انست در سالهائی که نطفه انقلاب مشروطیت بسته میشد. اگر علاقه مندید این رساله را میتوانید که از سایت ذیل دانلود کنید:

    http://reference.bahai.org/fa/t/ab/

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  18. peerooz says:

    جناب اسماعیل،
    شما درست فهمیدید. هر دین و مذهبی خود را حق و باقی را باطل میداند حتی اگر فرضا مذهب تازه شاید تا حدودی بهتر و کامل تر باشد (که همیشه هم چنین نیست). گرفتاری در آنست که وقتی کسی محو جمال مذهب خود شد به چیز دیگری توجه ندارد. “وحی منزل شمرد آنچه شنیدست از مام”. مثلا فرض کنید ” حضرت ” رام الهی
    که مثال زدم پیغمبری تازه بشود ومثلا درسطح “فوق دکترا” باشد.فکر میکنید چند نفر بهایی دنبال او راه میافتند؟ شاید هیچ .
    حرف من اینست که با هیچ مذهبی حرفی ندارم و به همه احترام میگذارم و همه را کوششی در راه بهبود رفتار بشر میدانم و تفاوت آنها را انقدر نمیدانم که بخواهیم با این هزینه های گزاف (تبلیغ تهاجمی و احیانا قتل و غارت و جنگ و کشت و کشتار) کسی را از دینی به دین دیگر بر گردانیم.
    مثلی بزنم ، که قبلا هم شنیده اید ، و گر چه قدری بی تربیت یست ولی در مثل مناقشه نیست ، حکایت مردی که گشاد گشاد راه میرفت. یکی گفت فتق دارد دیگری گفت بواسیر. از خود مرد پرسیدند گفت نه تنها شما اشتباه کردیده اید خود منهم اشتباه کرده ام و بقیه قضایا.
    اگر چنین باشد و بقول آقا همه اشتباه میکنیم و و برعکس به قرائت من همگی تا حدودی درست میگوئیم و هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد پس چرا همدیگر را راحت نمیگذاریم ؟ ولی نه . بقول معروف گرچه همه مساوی اند ولی بعضی ها مساوی ترند. بله ما مساوی تریم . بهاییت یکی از بهترین دینهاست ولی ؛ که ولی آن باشد سر فرصتی دیگر
    . شهریارا اگر آئین محبت باشد – چه بهشتی و چه دنیای بهشت آئینی ، اگر. اگر .

  19. علیرضا says:

    اسماعیل جان
    پرسیده بودید
    از کجا معلوم که بهاییها بقدرت برسند و همون گل ملا ها را برامون نکارن؟
    به نظرمن اگربهاییهابه قدرت می رسیدند داستان مزرعه حیوانات تکرار می شد.البته این داستان عاقبت همه انقلابهایی است که اتفاق افتاده .دیروزودداره ولی سوخت وسوز نداره

  20. اسماعیل says:

    اقا کامران

    مرسی از جوابتون. اگه بخام از رو لوطی گری به حرف شما نگاه کنم حرفتون درسته. ولی زمونه زمونه لوطی گری نیست اگر من مواظب پشتم نباشم یکی چاقو میزنه و جیبمو خالی میکنه. نگاه کن به ایران. از پشت چاقو زدن بهمون و جیبامون خالی کردن. راستی قصه ملا نصرالدین را بجا گفتین خوشم اومد. شما جواب های جالبی دارین برای سوالها رو همین اصل اگه موافقین میخام این صحبت ادامه بدیم ولی من هنوز با فکر اقا پیروز موافقم. حالا از هندونه زیر بقل گذاشتن بگذریم یک سوال دارم ایا بهاییا فکر میکنن دینشون از بقیه دینها بهتره؟

    تشکر برای کتاب رساله مدنیه. اون را دانلود کردم. یکی دو صفحشو خوندم جالب بود. میخونم ببینم عبدالبها به ناصرالدین شاه چی گفته.

    تا بعد

    اسماعیل

  21. علیرضا says:

    مزرعهٔ حیوانات: داستانی تخیلی (به انگلیسی:Animal Farm) که در ایران به نام‌های قلعهٔ حیوانات و مزرعهٔ حیوانات نیز شناخته شده است، رمانی پادآرمان‌شهری به زبان انگلیسی و نوشتهٔ جورج اورول است. این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته و در سال ۱۹۴۵ میلادی در انگلستان منتشر شد، ولی در اواخر دههٔ ۱۹۵۰ میلادی به شهرت رسید.
    این رمان دربارهٔ گروهی از حیوانات است که انسان‌ها را از مزرعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند بیرون می‌کنند و خود ادارهٔ مزرعه را به دست می‌گیرند، ولی پس از مدتی این حکومت جدید به حکومتی خودکامه مشابه به قبلی تبدیل می‌شود.این رمان نمایهٔ برضد استبداد است. مزرعه حیوانات داستان انقلاب حیوانات علیه مالکین خوداست پس ازپیروزی قوانینی تهیه می‌گرددکه شامل بند‌های زیر است؛
    هرآنکس روی دوپا راه می‌رود دشمن است.
    هرآنکس چهارپای دارد ویا بال، دوست است.
    حیوانات لباس نمی‌پوشند.
    حیوانات درتخت نمیخوابند
    حیوانات الکل نمی‌خورند
    حیوانات همدیگر را نمی‌کشند.
    همه حیوانات خلقتی یکسان دارند.
    ولی بعد از پیروزی و مرگ رهبر بزرگ در بین خود حیوانات یک سری توطئه و کودتا انجام می‌گیرد؛ «خوک جوان دانا» که طرحی برای بهبود وضعیت و تنظیم مناسب جیرهٔ غذایی تهیه می‌کند ولی در هنگام ارایهٔ آن توسط «خوک جوان مستبد» خائن معرفی می‌گردد؛ از مزرعه فراری داده می‌شود و توسط سگ‌های طرفدار «خوک مستبد» و کودتاگر که قبلاً به صورت مخفیانه تعلیم دیده‌اند، کشته می‌شود. و خوک‌ها تمامی قوانین حیوانات را زیر پا می‌گزارند و خود را از سایرین برتر می‌دانند. سایر حیوانات فقط اجبار به کار با غذای روزانه کم می‌شوند، و در حالیکه خوک‌ها فقط فرمانروا بوده غذای زیادی حتی عسل می‌خورند. و حتی این خوک یاد می‌گیرند که چطوری روی دوپا راه بروند و شراب نیز می‌خورند و با انسان‌ها معامله می‌کنند. این جمله «همه حیوانات با هم مساویند» توسط گروه مستبد حاکم تبدیل می‌شود به «همه حیوانات باهم مساویند، لیکن برخی ازآنها نسبت به دیگران مساوی ترند». در خاتمه توسط قیام مجدد حیوانات سلطه خوک‌های ظالم به زیر کشیده می‌شود. ولی در فیلم جدید درسال ۱۹۹۹ تهیه گردیده حکومت مستبدین خودبه‌خود فرو می‌پاشد.

    این عاقبت همه انقلابهای دنیاست وبیانگر وضعیت فعلی جمهوری اسلامی .

    جمله :سگ‌های طرفدار «خوک مستبد» و کودتاگر که قبلاً به صورت مخفیانه تعلیم دیده‌اند دقیقا بیانگر وضعیت گروههای فشار جمهوری اسلامی می باشد

  22. کامران حکیم says:

    علیرضای عزیز:

    فرمودید: “به نظرمن اگربهاییهابه قدرت می رسیدند داستان مزرعه حیوانات تکرار می شد.البته این داستان عاقبت همه انقلابهایی است که اتفاق افتاده .دیروزود داره ولی سوخت وسوز نداره.” و در استدلال بر این تشابه چکیده ای ازمقصود از این داستان را عرضه کردید. دوست عزیزم داستان “مزرعه حیوانات” بعنوان یک تشبیه مدل مناسبی است برای بررسی “انقلابات مردمی”. انقلاباتی مانند انقلاب پروتستانت بر علیه پاپ و انقلاب بلشویک بر علیه دولت تساری و انقلاب مشروطیت بر علیه ۱- استبداد شاه، ۲- امتزاج روحانیت وحکومت و انقلاب اسلامی ایران بر علیه رژیم سلطنتی. در مقام موافقت با سرکار این تشبیه نشان دهنده کشاکش و تنازع اجتماعی یک گروه اجتماع برای رهائی از جور و ستم گروه دیگری از اجتماع که یا در مقام مالکیتند یا در مرتبه حکمرانی اند. ولی این تشبیه سرکار، بدلائل مختلفه، نمیتواند مدل مناسبی برای بررسی “جنبش روحانی” (مخصوصا این لفظ را استفاده کردم که وجه تمایز انرا با “انقلابات مردمی” ترفیع کنم) که منجر بوجود امدن ادیان مستقله صاحب کتاب بودند باشد. البته که ظهور این ادیان مصادف با بدرفتاری و تجاوز بحقوق پیروان دین جدید و سوءاستفاده های غیر انسانی نسبت به انان بوده و هست. ولی به بازیچه درامدن ان پیروان را در دست قدرتمندان زمان، چه مذهبی، چه حکومتی، و چه توسط رهبران فکری جامعه نباید ۱- مقایسه با “انقلابات مردمی” نمود یا ۲- حمل بر حماقت معصومانه و یا ۳- معصومیت احمقانه ان پیروان کرد. باین دلیل که در انقلابات مردمی حرکتی انجام میگیرد ولی نتیجه حاصله از ان نمیتواند معلوم باشد. لفظ انقلاب مفهومی از نامعلومی را میرساند. “انقلابات مردمی” اجتماع بر اصل اصول عقلانی صورت میپزیرد و فتوای امروز عقل نمیتواند که با تصمیم فردای ان یکی باشد چونکه در امور عقلی پایه بر سود و زیان شخص یا حزب مورد نظر است. سود امروز زیان فرداست. از اینرو “اجتماعات کلوخی مردمی” که بر پایه سود و زیان عوامل متشکله ان بوجود امده باشد بمانند بهم امدن ذرات خاک در حضور فشار و رطوبت است بگفته حضرت بهاءلله: “گلپارهای عالم به اندک رطوبتی متلاشی شده و میشوند نفس اجتماع سبب تفریق نفوس موهومه است.” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۴۷) یعنی اجتماعی کلوخی به انقلابی انسانی بدون قید عشق و محبت بین عوامل متشکله ان بوجود میاید ولی بعد از ظهور حوادث دیگر، چه غیر مترقبه، و چه مترقبه مانند انچه که خود از داستان اورول مثال زدید: “و مرگ رهبر بزرگ در بین خود حیوانات یک سری توطئه و کودتا انجام می‌گیرد…” تضعیف میشود و باین منوالست که این اجتماعات کلوخی انقلابی به اندک تغییری متلاشی میشوند و نفس اجتماعشان سبب تفریق عوامل متشکله ان میشود. نفوسی که موهوم به وهم خودند بسود امروز خود متحد میشوند و بسود فردای خود از هم چدا میگردند.

    ولی “جنبش روحانی” انبیا و رسل مغایرست با “انقلابات انسانی” باین دلیل که کنش اینان باعث یک واکنش روحانی قلبی در بین مردم میشود و با ذوب قلوب که عوامل متشکله این جنبشند سنگ خارای اتحاد روحانی در بطن عالم جسمانی انسانی حاصل میشود. این ذوب قلوب در وحله اول به اتش خلاقه کلمه الله بگفتار نیک پیامبر زمان است بانجام میرسد و در وحله دوم به اتش کینه توزی و بدرفتاری و تجاوز بحقوق و سوءاستفاده های غیر انسانی افراد جامعه نسبت به انان صورت میگیرد. این جنبش روحانی انسانی بر اصل اصول قلبی صورت میپزیرد و فتوای امروز قلب نمیتواند که با تصمیم فردای ان فرق داشته باشد چونکه در امور قلبی پایه بر درستی و اشتباه بودن امرست و زیبائی و زشتی عمل نه سود و زیان شخص یا حزب مورد نظر. درستی درستیست و امروز و فردا ندارد. از اینرو اجتماع روحانی انسانی که بر پایه خوبی و بدی و زشتی و زیبائی عوامل متشکله ان بوجود امده است بمانند بهم امدن ذرات خاک در حضور اتش است و تبدیل ان به سنگ و شیشه. دوست عزیز خود واقفید که فرق بین سنگ و کلوخ از زمین است تا اسمان. برای توضیحات بیشتر در این نهاد فکری پیشنهاد میکنم که “لوح دنیا” را از حضرت بهاءلله مطالعه بفرمائید. اینرا در رقم شماره ۵ در سایت ذیل میتوانید بیابید:

    http://reference.bahai.org/fa/t/b/

    در دیانت بهائی سوق اجتماع بسوی پیشرفت و تمدن است و قوه محرک ان خواست صاحب امر است. از یک طرف برخورد خواست کنشی صاحب امر با واکنشهای ستیزه جوی انسانی یاد اور دیالکیک فکری هگل است که در عرصه اجتماع بصورت بازی شطرنج خود را نمایش میدهد و باجرای خواست الهی پایان میپزیرد. از طرف دیگر مداخله شفیعانه و خلاقه صاحب امر در پیشرفت بشر یاداور تأثیر یک کاتالیزور است در پیشبرد یک فعل و انفعال شیمیائی بسوی یک فراورده معین. توجه بفرمائید که اگر ما بتوانیم در سطح ملکولی باین فعل و انفعالات شیمیائی در طول زمان نگاه کنیم دو امر مهم قابل تأمل و بررسی میشود:

    ۱- از هم پاشیدگی نظم ملکولی یا کریستالی عوامل واکنش کننده؛
    ۲- بظهور رسیدن نظم ملکولی یا کریستالی فراورده جدید.

    همین اتفاق در حال رخ دادنست در جامعه امروز در پیشبرد یک فعل و انفعال فکری و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی بسوی یک فراورده معین که وحدت عالم انسانیست. اگر ما در سطح انسانی باین فعل و انفعالات در طول زمان بنگریم دو امر مهم بموازات فعل و انفعالات شیمیائی قابل تأمل و بررسی خواهد شد:

    ۱- از هم پاشیدگی نظم فکری و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در بین عوامل واکنش کننده اجتماع؛
    ۲- بظهور رسیدن نظم فکری و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جدید که فراورده جدید این کاتالیزور روحانیست.

    این بحث را با گفته زیر بپایان میرسانم: “چون بجهان پیرامون خویش بنگریم ناچار شواهد روزافزونی را مشاهده می نمائیم که حالت استحاله‌ای که سبب دگرگونی کلّی می گردد در تمام قارّات کرهء زمین و در جمیع شؤون حیات انسانی چه دینی و چه اجتماعی و سیاسی و اقتصادی پدید آمده است . این التهاب و هیجان باعث تطهیر و تبدیل نوع بشر می شود و راه را برای زمانه‌ای هموار می سازد که در آن جامعیّت و وحدت عالم انسان شناخته و اتّحادش تأسیس خواهد شد. جریانی مرکّب از دو نیروی متضادّ سرگرم تغییر و تبدیل وضع کنونی جهان است در حالیکه هریک از این دو نیرو با شتابی فزاینده مسیری مخالف با مسیر نیروی دیگر را طیّ می کند . این دو نیرو یکی سازنده و الفت دهنده است و دیگری مخرّب و کوبنده . آن یک ، در سیر مداومش تدریجا سبب ظهور نظامی گردد که نمونه‌ای اعلی برای اداره کردن جهانی است که مسیر و مقصد دنیای آشفتهء امروز ما است و این یک ، در جهت سیر تجزّی بخش با شدّتی روز افزون ، هر سد و مانعی را در راه وصول بشر بهدف مقدّر در هم می شکند.” (حضرت ولی امرالله : نظم جهانى بهائى صص ۱۰۵-۱۰۶)

    امیدوارم که دیدگاه جدیدی برای ارزیابی دین از دیدگاه بهائی عرضه کرده باشم.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  23. علیرضا says:

    دوست عزیز
    کامران
    فرمودید:
    ولی “جنبش روحانی” انبیا و رسل مغایرست با “انقلابات انسانی” باین دلیل که کنش اینان باعث یک واکنش روحانی قلبی در بین مردم میشود و با ذوب قلوب که عوامل متشکله این جنبشند سنگ خارای اتحاد روحانی در بطن عالم جسمانی انسانی حاصل میشود
    ابتداای کاش حضرتعالی میزان تحصیلات خودرابیان می فرمودید وای کاش جملات خودراکمی ساده تر می فرمودید
    اما پاسخ :کدام جنبش دینی به وجودامده توسط پیامبران وانبیا الهی پس از فوت پیامبر مربوطه به سرنوشت داستان مزرعه حیوانات رو به رو نشده است ؟جنگ بین شیعه وسنی بلافاصله بعدازوفات پیامبراسلام ودر حالی که هنوز جنازه او برزمین بود اغاز شد.اگر دین اسلام به صرف اینکه یک دین الهی است از خطر انحراف در امان بود پس این همه اختلاف در دین اسلام به خاطرچیست واصولا اگر مطلب شما صحیح بود چه نیازی به ظهور جناب باب ؟انچه در این میان به فراموشی سپرده شده حرص وطمع وفرصت طلبی عده ای است که به خاطرمنافع خود حاضرند دست به هر کاری بزنند .ابوسفیان دشمن خونی پیامبر بامشاهده شرایط سیاسی در جریان فتح مکه به ظاهرمسلمان شده وبعدها فرزندانش به نام اسلام فرزندپیامبررا می کشند.
    تصوربفرماییدکه دیانت باب به عنوان دین غالب بر مردم ایران ویا هر کجا ی دیگر در اوج قدرت باشد به نظرشما چه اتفاقی خواهدافتاد؟تبعا هر کس که بخواهد به دایره قدرت نزدیک شودحتی اگر قلبا اعتقادی به بابیت نداشته باشد بایدتظاهر به بابی بودن بکند وپس از مدتی کار به جایی خواهدرسید که تشخیص سره از ناسره سخت خواهدبود.
    من در مورد ظهور جناب عبدالبها ءبعدازجناب باب چیزی نمی گویم واظهارنظردر این مورد را به شماواگذار می کنم ؟اما اگرشماپیامبری راسراغ دارید که بعداز وفاتش دینش دچارتحریف نشده باشد بنده راهم مطلع فرمایید.به نظر من تنهاراه چاره جدا کردن دین از سیاست می باشد که فکر می کنم بحث در این باره نیاز به مجالی دیگردارد وازادیتور محترم می خواهم شرایط ادامه بحث را به نحو مقتضی فراهم نماید.

  24. کامران حکیم says:

    علیرضای عزیز

    فرمودید: “ابتداای کاش حضرتعالی میزان تحصیلات خودرابیان می فرمودید” دوست عزیزم میزان تحصیلات من چه ربطی به مشکلات اجتماعی ما در باب رفتار با بهائیان در ایران دارد؟ این چه ربطی به مطالب جنبی این گفتگو دارد؟

    فرمودید: ” وای کاش جملات خودراکمی ساده تر می فرمودید” خیلی از اندوست عزیز معذرت میخواهم اگر سبک نوشتن بنده باعث رنجش ان دوست عزیز شده است.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  25. کامران حکیم says:

    دوست عزیز اسماعیل

    فرمودید: ” اگه بخام از رو لوطی گری به حرف شما نگاه کنم حرفتون درسته.” تشکر میکنم از محبت شما که اقلا حاضر بودید که ملاحظه لوطیگری را بکنید متأسفانه دوستان دیگر هنوز دستگیر فرضیاتند و هراسان خیالات.

    فرمودید: “ولی زمونه زمونه لوطی گری نیست اگر من مواظب پشتم نباشم یکی چاقو میزنه و جیبمو خالی میکنه. نگاه کن به ایران. از پشت چاقو زدن بهمون و جیبامون خالی کردن.” اسماعیل عزیز ماجرای از پشت چاقو خوردن ایرانیان مربوط میشود به دنباله روی کورکورانه توده مردم. ریشه بدبختی های ما در تأسی کورکورانه است. تا زمانی که ما از با چشم خود دیدن و با گوش خود شنیدن و با قلب خود فهمیدن سر باز زنیم موقعیت طلبان بما روا دارند انچه که خود خواهند. میخواهم که یاداور شوم که در عالم انسان لوطی گری جای خود دارد و مواظب بودن جای خود. کردن این نباید که مانع انجام دادن ان باشد بهمان صورت که کردن ان نباید که مانع انجام دادن این.

    فرمودید: “حالا از هندونه زیر بقل گذاشتن بگذریم یک سوال دارم ایا بهاییا فکر میکنن دینشون از بقیه دینها بهتره؟” برادر عزیزم بعقیده بنده سؤال مطرح شده سؤال درستی نیست بدلائل زیر: اولا صحبت از خوبی یک دین نسبت به ادیان دیگر نیست. اصل مهم اعتقاد افراد به تصاعدی بودن وحی و دین است بنحوی که هر دین بمثابه یک پله از نردبان تعلیم و تربیت روحانیست. بعقیده بهائی این تنها راهیست که فهمش و اقبال بان میتواند ریشه عدم توافق بین ادیان را میتواند رفع کند و انرا ممکن سازد که ۱- مسلمانان هندوان را مومن بالله دانند و اینان بانان تهمت کفر نزنند ۲- مسیحیان خدای مسلمانان را خدای خود دانند ۳- و مسلمانان بهائیان را بندگان حق شمرند و از خود دانند، و…و…و… ثانیا دوست عزیز توجه بفرمائید که از دیدگاه متفکرین در کلاس بالاتر بودن مقارن با بهتر بودن نیست بلکه مقارن با بیشتر دانستن است و بیشتر دانستن نباید که سبب تفوق و برتری فرد شود نسبت بدیگر افراد، نه از جنبه علمی ان، و نه از جنبه روحانی ان. ضرب المثل معروف را بیاد بیاورید که میگوید: “درخت هر چی پر بار تره خمیده تره! ”

    امیدوارم که توانسته باشم جواب شما را بدهم.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  26. peerooz says:

    تمایلات و باورهای مذهبی افراد ، انعکاس روحیه و حالت روانی آنهاست. آنکه لیوان دنیا را نیمه خالی میبیندبه مذاهبی با کیفیت رهبانیت و صومعه متمایل است و آنکه لیوان نیمه پر میبیند به مذاهبی با کیفیات متفاوت تمایل دارد.
    بنا بر این اگر مذهب ، انتخابی باشد ، که معمولا چنین نیست ، شخص مذهبی ، مطابق روحیه خود مذهبی را انتخاب میکند. ولی معمولا ما پیرو مذهبی هستیم که در آن بزرگ شده ایم و پدران و مادران ما چنین خواسته اند.

    دین یا مذهب بهائی مانند کمونیسم به قدری خوبست که نمیتواند در این دنیا واقعیت داشته باشد. این مذهب نوید دنیایی را میدهد که حکومت آن جهانی و زبان آن یکیست و وقتی حکومت هایی با یکدیگر اختلاف داشتند به دادگاه بین المللی مراجعه و اختلافات را حل میکنند و( نهر هایی در زمین جاریست که در آن شیر و عسل روان است ) و کسی به مشروبات الکلی احتیاجی نخواهد داشت و (نان و نفت و گاز بر روی درختان میروید) و برای بدست آوردن آن احتیاجی به لشکر کشی و جنگ و دعوا نیست . به عبارت دیگر دنیای فرشته گان است و بد و شروری پیدا نخواهد شد و اگر شد او را با ارشاد و نصیحت میشود “آدم” کرد . البته اگر شما هم دنیا را لیوان نیمه پر ببینید شما به بهائیت و بهائیت به شما احتیاج دارد. ولی هفتاد هشتاد سال حکومت کمونیستی بر نیمی از دنیا ثابت کرد که هنوز آدمی زاده طرفه معجونیست کز فرشته سرشته و ز حیوان. خاطرات یک ایرانی چپ گرا که در حدود دو سال از روسیه شوروی دیدار کرده بود نتایج این ساده انگاری را به خوبی نشان میدهد:
    http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=9424
    در بهشت موعود کمونیست هم هر کس مثل بچه آدم کار و وظیفه های اجتماعی را انجام داده و وقتی کفش و کلاهش پاره شد آنها را تحویل داده و کفش و لباس نو میگیرد و هیچ زیاده خواهی و کم خواهی وجود نخواهد داشت و غیره. خوب البته این بهشت های موعود البته فقط در آن دنیای آخرت وجود خواهد داشت و عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی. فاصله گفتار تا عمل ، مانند فاصله صبر تا صبوری ، هزار فرسنگ ست .
    میگویند خب به هر حال باید این دور معیوب را شکست و از جایی شروع کرد. البته من نیز کاملا موافقم و به همین جهت پیشنهاد کردم که این تجربه را لطفا در جای دیگری انجام داده و پس از آزمایش آنرا به ایران بیاورند . یک تجربه حکومت اسلامی برای ایران و تجربه کمونیسم برای شوروی کافیست.

  27. peerooz says:

    امیدوارم که خیال نکنید من بی مذهب ، ضد مذهب ام . خیر. من هم باورهای مذهبی خود ساخته و شخصی خود را دارم منتهی به مذهب های سازمان یافته اعتقادی ندارم . مثلا گر چه به بهائیت اعتقادی ندارم ولی مخالف آن نیستم و حتی امیدوارم که آنها به یک دهم آرزوهای بهاء الله برسند ولی به دلایلی که قبلا گفتم دستها را کوتاه و خرما را بر نخیل میبینم. تازه این در صورتیست که اینها فرمایشات بهاء الله را اجرا کنند. که من در آن هم شک دارم.
    مثالی بزنم. در بهائیت تا آنجا که من میدانم تا کسی بالغ و ۱۴-۱۵ ساله نشود و مذهب خود را انتخاب نکند بهایی نیست. فکر کنم یهودیها نیز چنین چیزی دارند. خب این رسم بسیار پسندیده ایست ولی . درست است که ما “لریم” ولی از “پشت کوه‎’ که نیامدیم . نان گندم نخوردیم سر سفره مردم که دیدیم. من در تمام دوستان بهایی که داشتم ندیدم کسی فرزندش را غیر بهایی ببار آورد . نمیگویم نیست ولی من ندیدم. بعلاوه منطق میگوید که این مردمی که دور دنیا افتاده و میخواهند من و شما را بهایی کنند میشود در تربیت کودکان خود کوتاهی کرده و به آنها چیز نا صوابی بیاموزند؟ خب این تضاد مستقیم با گفته پیامبرشان است. و بگیر تا بقیه دستورات که وقتی “مصلحت نظام” ایجاب کرد میشود آنها را هم “توجیه”کرد.
    از زمان ظهور باب و بهاء الله حدود صد و پنجاه سال میگذرد. در این مدت دو جنگ بین المللی با میلیونها کشته اتفاق افتاده است. دو رژیم فاشیست و کمونیست با میلیون ها میلیون پیرو بوجود آمده و از بین رفته اند اما بهاییت با تمام تبلیغات شدید خود هنوز بین پنج تا ده میلیون پیرو پراکنده در دنیا دارد. با این سرعت هزاران سال طول میکشد که دنیا بهائی شود و تا آن زمان احتمالا مذاهب و ادیان زیادی به رقابت بر خواهند خاست و وقت زیادی برای “تشرف” باقیست. شاید در آن وقت ما را در” کلاس بالاتری” بپذیرند. شرط ادب هم میگوید که به دیگران تعارف کرده بگوئیم اختیار دارید اول شما بفرمائید تا نوبت ما برسد.

  28. کامران حکیم says:

    علیرضای عزیز:

    فرمودید: “اما پاسخ :کدام جنبش دینی به وجودامده توسط پیامبران وانبیا الهی پس از فوت پیامبر مربوطه به سرنوشت داستان مزرعه حیوانات رو به رو نشده است؟” علیرضا جان اجازه ندهید که بقول ضرب المثل انگلیسی “درختان دیدت را بنحوی مسدود کنند که جنگل را نبینی”! در استدلال بر رأی خود فرمودید: “جنگ بین شیعه وسنی بلافاصله بعدازوفات پیامبراسلام ودر حالی که هنوز جنازه او برزمین بود اغاز شد… ابوسفیان دشمن خونی پیامبر بامشاهده شرایط سیاسی در جریان فتح مکه به ظاهرمسلمان شده وبعدها فرزندانش به نام اسلام فرزند پیامبررا می کشند. انچه در این میان به فراموشی سپرده شده حرص وطمع وفرصت طلبی عده ای است که به خاطرمنافع خود حاضرند دست به هر کاری بزنند.” البته که در این میان حریصان و فرصت طلبان در کمینند. در این حرفی نیست. در مورد استقرار خلافت بجای امامت و دشمنی ابوسفیان مثالهای خوبی زدید ولی توجه بفرمائید که خورشید رسالت در اسمان اسلام مواجه با ابرهای تیره خلافت گردید و کسوف ابوسفیان بر ان شمس روحانی مستولی گشت. علیرقم چنین رویدادهای ناگوار نور ان خورشید رسالت از ورای ان ابرهای تیره بتابیدن ادامه داد و شاهراه صراط مستقیم را برای گمگشتگان عالم انسان روشن کرد. و گرمای ان خورشید از ورای ان ابرهای تیره سرمای جهل را تبدیل به گرمای فضل و دانش نمود. و از عقب مانده ترین مردم روزگار یکی از شکوفاترین تمدنهای تاریخ را بوجود اورد. در حقیقت ریشه رنسانس در اروپا از تأثیرات ان تمدن بود. حضرت عبدالبهاء در مورد قرون وسطی در اروپا و قوه محرکی که باعث رنسانس شد مینویسد : “جمیع هوشمندان و مطّلعین بر حقائق احوال تاریخیّهء ازمنهء سالفه از اهالی اوروپ که بصدق و انصاف متّصف‌اند مقرّ و معترفند که اساس جمیع شئون تمدّنیّه‌شان مقتبس از اسلام است . چنانچه مؤلّف محقّق مشهور (دری بار) از اهالی فرانسه که در نزد جمیع مؤلّفین و دانایان اوروپ اطّلاع و مهارت و دانائیش مسلّم است در کتاب مسمّی به ( ترقّی امم ) در ادبیّات که از تألیفات مشهورهء اوست در این باب یعنی اکتساب ملل اوروپ قوانین مدنیّت و قواعد ترقّی و سعادت را از اسلام شرح مبسوطی بیان نموده و چون بسیار مفصّل است لهذا ترجمه و درجش در این رساله سبب تطویل بلکه خروج از صدد است و اگر نفسی در آنچه گفته شد قانع نه مراجعت بآن کتاب نماید . مختصر اینست که جمیع تمدّن اوروپ از قوانین و نظام و اصول و معارف و حکم و علوم و عادات و رسوم مستحسنه و ادبیّات و صنایع و انتظام و ترتیب و روش و اخلاق حتّی بسیاری از الفاظ مستعمله در لسان فرانسه را مقتبس از عرب است بیان نموده و فرداً فرداً بتفصیل ذکر کرده و ثابت و مبرهن داشته که هر یک را در چه زمان از اسلام اقتباس نمودند. و همچنین تفصیل دخول عرب در بلاد غرب که الیوم مملکت اسپانیاست و در مدّت قلیله مدنیّت کامله را در آن ممالک بچه نحو تأسیس نمودند و سیاست مدن و معارفشان در چه درجهء کمال بود و تأسیس مدارس و مکاتب علوم و فنون و حکمت و صنایعشان بچه متانت و انتظام بود و سروری و بزرگواریشان در جهان مدنیّت بچه درجه رسید و از ممالک اوروپ چه بسیار اطفال بزرگان که بمدارس قرطبه و غرناطه و اشبیلیّه و طولیدو آمده تعلّم معارف و فنون و اکتساب مدنیّت مینمودند حتّی ذکر نموده که یکی از اهالی اوروپ که موسوم به کربرت بود بمملکت غرب آمده و در مدرسهء (کوردوفا) که از ممالک عرب بود داخل شده تحصیل معارف و علوم نموده در مراجعت باوروپ بقسمی شهرت یافت که عاقبت بر سریر ریاست دینیّهء کاتولیک استقرار یافته پاپ گشت.” (حضرت عبدالبهاء : رساله مدنیه صص ۱۰۹-۱۱۲)

    Cordova = کوردوفا یا قرطبه
    Granada = غرناطه
    Seville = اشبیلیّه
    Toledo = طولیدو
    Gerbert d’Aurillac, Pope Sylvester II = کربرت

    توجه بفرمائید که با استخدام چندین اموزگار مدرسه ای در یکی از عقب مانده ترین نقاط شهر بنا میکنید درمیان گروهی از بیسوادترین و خشن ترین افراد مشغول بتدریس میشوید. فرزندان یکی از معلمین فدای خشونت افراد ان منطقه میشوند و انواع سختی ها بر معلمین و ناظمین ان مدرسه وارد میشود ولی تأثیر تحصیل را در ان محل پس از گذشت چندین دهه میتوان اشکارا دید.

    فرمودید: “اگر دین اسلام به صرف اینکه یک دین الهی است از خطر انحراف در امان بود پس این همه اختلاف در دین اسلام به خاطرچیست” دوست عزیز قوت نور خورشید چنانست که مادامیکه چند پاره ابر از نور ان میکاهند اصل فایده ان نور و حرارت حاصل از انرا از بین نمیبرند.

    فرمودید: “واصولا اگر مطلب شما صحیح بود چه نیازی به ظهور جناب باب ؟” دوست عزیزم این موضوع منافاتی با مطلبی که عرض کردم ندارد. در یک سیستم اموزش و پرورش نیاز به اموزگاران مختلفست. از این دیدگاه حضرت محمد اموزگار یک مرحله از اموزش و پرورش اجتماع انسان بودند و حضرت باب و حضرت بهاءلله اموزگاران یک مرحله دیگر. در زمان مقرر اموزگاران دیگری از ساحت قدس الهی برخواهند خاست که امر تعلیم وتربیت روحانی بشر ادامه یابد.

    فرمودید: “به نظر من تنهاراه چاره جدا کردن دین از سیاست می باشد.” عقیده ای فرضی اظهار شد توسط دوست عزیزمان اسماعیل راجع باینکه: “اگر بهائیان بقدرت برسند” چه خواهد شد. و این بنده یتیم سعی بران نمودم که خاطر نشان دوستان کنم که امر واقعی زیر بحث در فلاکت اجتماعی بهائیان است در مملکت ایران نه در عقیده فرضی بقدرت رسیدن بهائیان. حال سرکار میگوئید: “به نظر من تنهاراه چاره جدا کردن دین از سیاست می باشد.” ایا مقصود سرکار از این گفته انست که ای مردم دین باید از سیاست جدا شود که این بهائیان دست تعدیشان در اینده بما نرسد؟ یا مقصود سرکار از این گفته انست که ای مردم دین باید از سیاست جدا شود که بلکه این بینوایان بشهروندی رسند؟

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  29. علیرضا says:

    دوست عزیز
    کامران حکیم
    نکته اول اینکه هدف از هم کلامی با شما کسب اطلاعات وافزایش اگاهی بوده که تاکنون حاصل شده است .سوال درموردمیزان تحصیلات هم به منظوراشنایی بیشترباحضرتعالی بوده وباتوجه به نوع ادبیات حضرتعالی این موضوع بیشترجنبه کنجکاوی داشت.
    درباب بهاییت هم فکر می کنم من موضع خودراقبلا مشخص کرده ام
    هدف ازبیان این جمله “به نظر من تنهاراه چاره جدا کردن دین از سیاست می باشد.” هم به نتیجه رسیدن بحث بود
    در مورد تاثیردین اسلام ونقش به سزای ان درپیشرفت اروپاهیچ جای شک وتردیدی نیست همانگونه که اگر کمی منصف باشیم نمی توانیم منکرتاثیر مذاهب قدیمی چون مسیحیت ویهودیت وحتی زرتشتیگری دردین اسلام باشیم (در این زمینه شمارابه کتاب اسلام در ایران نوشته ایلیاپطروشفسکی ارجاع می دهم).
    تاثیر تمدن ایرانی ونقش دانشمندان وصنعتگران ایرانی هم در اسلام قابل انکار نیست
    اما سوالی که مطرح می شود این است که ایادلیل پیشرفت اروپاییها قبول دین اسلام وتشرف به ایین مسلمانی است ؟دراین صورت امروز که مسیحیت در اوج است ماهم ….؟

  30. کامران حکیم says:

    پیروز عزیز

    این باعث افتخار بنده است که شما تصمیم گرفتید که این گفتگو را با نظریات خود بیارائید. فرمودید: ” ولی معمولا ما پیرو مذهبی هستیم که در آن بزرگ شده ایم و پدران و مادران ما چنین خواسته اند.” و همین بارث بردن دین و تقلید کورکورانه حاصله ان منشأ شر مورد بحث ماست.

    فرمودید: “مثالی بزنم. در بهائیت تا آنجا که من میدانم تا کسی بالغ و ۱۴-۱۵ ساله نشود و مذهب خود را انتخاب نکند بهایی نیست. فکر کنم یهودیها نیز چنین چیزی دارند. خب این رسم بسیار پسندیده ایست.” سن مورد بحث ۱۵ سالگی است و خیلی خوشحالم از اینکه این امر مورد قبول اندوست مشکل پسند است چه که قانع کردن اندوست عزیز کار حضرت فیل است وبنده ببزدلی گرفتارم.

    فرمودید: “درست است که ما “لریم” ولی از پشت کوه که نیامدیم . نان گندم نخوردیم سر سفره مردم که دیدیم. من در تمام دوستان بهایی که داشتم ندیدم کسی فرزندش را غیر بهایی ببار آورد . نمیگویم نیست ولی من ندیدم.” شما سرورید ولی بخاطر داشته باشید: شنیدن کی بود مانند دیدن، بدان که دیدن نرسد بپای فهمیدن. دوست عزیز نمیدانم تا چه حد با روش تعلیم و تربیت بهائی اشنا هستید. یک اصل بنیادی در این روش انست که کودکان و نوجوانان راجع بتمام ادیان یاد میگیرند. بعلاوه معلمین بهائی دانش اموزان خود را به کنیسه و کلیسا و معابد و امکنه پرستش دیگر ادیان میبرند که ان اطفال از دیدگاه مختص بان دین فهمشی کسب کنند و از کودکی احساس تفاوت یا برتری بر ادیان دیگر نکنند. البته اگر ان کودکان را در مسجد نمی بینید از ترس چوب و چماق است و هراس جان است. انچه که سرکار راجع بدیانت بهائی نفهمیده اید اینست که بهائیان از اشکالاتی که با دین ارثی همراهست واقفند و بر این اصل اجازه میدهند که جوانانشان برأی خود تصمیم بگیرند. بخاطر داشته باشید که در دیانت بهائی دیندار بودن مهم است. بگفته حضرت بهاءلله: “قلم اعلی در این حین مظاهر قدرت و مشارق اقتدار یعنی ملوک و سلاطین و رؤسا و امرا و علما و عرفا را نصیحت میفرماید و به دین و بتمسّک به آن وصیّت مینماید آنست سبب بزرگ از برای نظم جهان و اطمینان من فی الامکان سستی ارکان دین سبب قوّت جهّال و جرأت و جسارت شده براستی میگویم آنچه از مقام بلند دین کاست بر غفلت اشرار افزود و نتیجه بالاخره هرج و مرج است اسمعوا یا اولی الابصار ثمّ اعتبروا یا اولی الانظار.” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس صص ۳۴-۳۵) در مقام دیگر میفرماید: “اصلاح این مفاسد قویّه قاهره ممکن نه مگر به اتّحاد احزاب عالم در امور و یا در مذهبی از مذاهب بشنوید ندای مظلوم را و بصلح اکبر تمسّک نمائید…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۳۸)

    دوست عزیزم رمز بهائی شدن قسمت اعظم جوانان بهائی در انست که جوانان تعلیمات بهائی را مفید و مربوط بزندگی و قابل اجرا میابند. دوستان مسلمان شکوه از ان دارند که تحصیل دین جوانانشان در باب جن و پریست و موضوعاتی شبیه بان. داوری این امر را به محکمه اراء وامیگذارم.

    فرمودید: “بعلاوه منطق میگوید که این مردمی که دور دنیا افتاده و میخواهند من و شما را بهایی کنند میشود در تربیت کودکان خود کوتاهی کرده و به آنها چیز نا صوابی بیاموزند؟” دوست عزیز هفت شهر عشق را عطار گشت اجازه ندهید که ریسمان تقلید شما را به میخ تعصب در خم یک کوچه متوقف سازد. پیروز عزیز توشه زندگی کودکان ما برحسب گفته حضرت بهاءلله: “معاشرت با ادیان است بروح و ریحان…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۱۸) و “… تحصیل علوم و فنون از هر قبیل… ولکن علومی که نافع است و سبب و علّت ترقّی عباد است…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۱۳) البته که بهائیان در تربیت کودکان خود کوتاهی نمیکنند و به آنان چیز نا صوابی مثل جن و پری و..و…و… نمیاموزند.

    فرمودید: “دین یا مذهب بهائی مانند کمونیسم به قدری خوبست که نمیتواند در این دنیا واقعیت داشته باشد. این مذهب نوید دنیایی را میدهد که حکومت آن جهانی و زبان آن یکیست و وقتی حکومت هایی با یکدیگر اختلاف داشتند به دادگاه بین المللی مراجعه و اختلافات را حل میکنند…” ربطی بین دیانت بهائی و مرام کمونیسم وجود ندارد. بررسی این امر در ابعاد مختلفه نشاندهنده انست از اینرو مثال متینی برای قیاس نیست. در وحله اول شما یک تز ایده الیست را مقایسه با یک تز ماتریالیست میکنید که مانند شرح دادن خصوصیات اب است با مقایسه ان بخواص اتش.

    در دیانت بهائی صحبت از این امور هست ولی فهمش این گفتار باید که در چارچوب متنی این معیارهای جدید صورت گیرد. حضرت عبدالبهاء در سال ۱۸۷۵ میلادی در رساله ای خطاب بناصرالدین شاه قاجار توضیح ان دنیایی را که حکومت آن جهانیست میدهند و از فوائد ان سخن میگویند: ” بلی تمدّن حقیقی وقتی در قطب عالم عَلَم افرازد که چند ملوک بزرگوار بلند همّت چون آفتاب رخشندهء عالم غیرت و حمیّت بجهت خیریّت و سعادت عموم بشر بعزمی ثابت و رأی راسخ قدم پیش نهاده مسئلهء صلح عمومی را در میدان مشورت گذارند و بجمیع وسائل و وسائط تشبّث نموده عقد انجمن دول عالم نمایند و یک معاهدهء قویّه و میثاق و شروط محکمهء ثابته تأسیس نمایند و اعلان نموده باتّفاق عموم هیئت بشریّه مؤکّد فرمایند . این امر اتمّ اقوم را که فی الحقیقه سبب آسایش آفرینش است کلّ سکّان ارض مقدّس شمرده جمیع قوای عالم متوجّه ثبوت و بقای این عهد اعظم باشند. و در این معاهدهء عمومیّه تعیین و تحدید حدود و ثغور هر دولتی گردد و توضیع روش و حرکت هر حکومتی شود و جمیع معاهدات و مناسبات دولیّه و روابط و ضوابط مابین هیئت حکومتیّهء بشریّه مقرّر و معیّن گردد و کذلک قوّهء حربیّهء هر حکومتی بحدّی معلوم مخصّص شود . چه اگر تدارکات محاربه و قوّهء عسکریّهء دولتی ازدیاد یابد سبب توهّم دول سائره گردد . باری اصل مبنای این عهد قویم را بر آن قرار دهند که اگر دولتی از دول من بعد شرطی از شروط را فسخ نماید کلّ دول عالم بر اضمحلال او قیام نمایند بلکه هیئت بشریّه بکمال قوّت بر تدمیر آنحکومت برخیزد . اگر جسم مریض عالم باین داروی اعظم موفّق گردد البتّه اعتدال کلّی کسب نموده بشفای باقی دائمی فائز گردد . ملاحظه فرمائید که اگر چنین نعمتی میسّر شود هیچ سلطنت و حکومتی محتاج تهیُّأ و تدارکات مهمّات جنگ و حرب نباشد و مضطرّ باصطناع آلات حربیّهء جدیده بجهت مقهوریّت نوع انسان نگردد بلکه بعسکر قلیلی که سبب تأمین مملکت و تأدیب اهل فساد و شقاوت و منع فتن داخلیّه است محتاج و بس. از این جهت اوّلاً بندگان الهی عموم اهالی از تحمّل اثقال مصارف باهظهء حربیّهء دول راحت و مستریح شوند ثانیاً نفوس کثیره اوقات خود را دائماً در اصطناع آلات مضرّه که شواهد درندگی و خونخواری و منافی موهبت کلّیّهء عالم انسانی است صرف ننمایند بلکه در آنچه سبب آسایش و حیات و زندگی جهانیانست کوشیده سبب فلاح و نجاح نوع بشر گردند و عموم دول عالم بکمال عزّت بر سریر تاجداری مستقرّ و کافّهء قبائل و امم در مهد آسایش و راحت آرمیده و مستریح شوند.” (حضرت عبدالبهاء : رساله مدنیه صص ۷۵-۷۸)

    حضرت بهاءلله در مورد زبان بین المللی که علاوه بر زبان مادری در مدارس جهان تدریس شود میفرمایند” “بشارت سوّم تعلیم السن مختلفه است از قبل از قلم اعلی این حکم جاری حضرات ملوک ایّدهم اللّه و یا وزرای ارض مشورت نمایند و یک لسان از السن موجوده و یا لسان جدیدی مقرّر دارند و در مدارس عالم اطفال را به آن تعلیم دهند و همچنین خط در این صورت ارض قطعه واحده مشاهده شود…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۱۱)

    در مورد “دادگاه بین المللی” یا “محکمه کبری” حضرت عبدالبهاء یاداور میشوند: “حضرت بهاءاللّه میفرماید که باید هیئت محکمه کبری تشکیل شود… و آن اینست که مجالس ملّیّه هر دولت و ملّت یعنی پارلمانت اشخاصی از نخبه آن ملّت که در جمیع قوانین حقوق بین دولی و بین مللی مطّلع و در فنون متفنّن و بر احتیاجات ضروریّه عالم انسانی در این ایّام واقف دو شخص یا سه شخص انتخاب نمایند بحسب کثرت و قلّت آن ملّت این اشخاص که از طرف مجلس ملّی یعنی پارلمانت انتخاب شده‌اند مجلس اعیان نیز تصدیق نمایند و همچنین مجلس شیوخ و همچنین هیئت وزراء و همچنین رئیس جمهور یا امپراطور تا این اشخاص منتخب عموم آن ملّت و دولت باشند از این اشخاص محکمه کبری تشکیل میشود و جمیع عالم بشر در آن مشترکست زیرا هر یک از این نمایندگان عبارت از تمام آن ملّتست چون این محکمه کبری در مسئله از مسائل بین المللی یا بالاتّفاق یا بالاکثریّه حکم فرماید نه مدّعیرا بهانه ماند نه مدّعی علیه را اعتراضی هرگاه دولتی از دول یا ملّتی از ملل در اجرای تنفیذ حکم مبرم محکمه کبری تعلّل و تراخی نماید عالم انسانی بر او قیام کند زیرا ظهیر این محکمه کبری جمیع دول و ملل عالمند…” (حضرت عبدالبهاء : مکاتیب حضرت عبدالبهاء جلد ۳ صص ۱۱۱-۱۱۲)

    دوست عزیز فتوی شما راجع به تعلیمات بهائی که “به قدری خوبست که نمیتواند در این دنیا واقعیت داشته باشد” کمال کم لطفی شما را میرساند. توچه بفرمائید که پرزیدنت لینکلن در سال ۱۸۶۳ عقیده باین داشت که “ایالات مختلفه امریکا” میتوانند بصورت “ایالات متحده امریکا” در اید و در ظل یک سیستم فدرال ودر تحت لوای یک حکومت و یک پرچم بعنوان یک کشور تکمیل گردد. سازمان ملل متحد و مؤسسه ای که قبل از ان بوجود امده بود و سیستم متحد اقتصادی کشورهای اروپا که در اواخر قرن بیستم بر اثر فشارهای اقتصادی برای رقابت با امریکا بوجود امد همه قدمهای اولیه ای هستند که منجر بتأسیس حکومت جهانی خواهد شد. بنده دلیلی نمی بینم که سعی در توضیح واضحات کنم. بعضی از مردم باید بعضی از چیزهارا به چشم خود بینند.

    در ادامه حرف خود راجع بخوبیهای دیگر دیانت بهائی پرداختید و فرمودید: ” و( نهر هایی در زمین جاریست که در آن شیر و عسل روان است ) و کسی به مشروبات الکلی احتیاجی نخواهد داشت و (نان و نفت و گاز بر روی درختان میروید) و برای بدست آوردن آن احتیاجی به لشکرکشی و جنگ و دعوا نیست . به عبارت دیگر دنیای فرشته گان است و بد و شروری پیدا نخواهد شد و اگر شد او را با ارشاد و نصیحت میشود “آدم” کرد.” بنظر میرسد که شما از قدرت تصور و قوه تخیل حیرت انگیزی برخوردارید چه که ایات قران را با الهامات خود امیخته اید و تعالیم حاصله را بخوبیهای دیانت بهائی نسبت داده اید. با اجازه سرکار شمه ای از خوبیهای دیگر دیانت بهائی را بعرض میرسانم:

    ۱- “یا اهل ارض بشارت اوّل که از امّ الکتاب در این ظهور اعظم بجمیع اهل عالم عنایت شد محو حکم جهاد است از کتاب…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۱۰)
    ۲- “کلمه اللّه در ورق هفتم از فردوس اعلی ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید و باسبابی که سبب راحت و آسایش عموم اهل عالم است تمسّک جوئید…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۳۷)
    ۳- “کلمه اللّه در ورق نهم از فردوس اعلی براستی میگویم هر امری از امور اعتدالش محبوب چون تجاوز نماید سبب ضر گردد…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۳۸)
    ۴- “تجلّی سوم علوم و فنون و صنایع است علم بمنزله جناح است از برای وجود و مرقاتست از برای صعود تحصیلش بر کلّ لازم ولکن علومی که اهل ارض از آن منتفع شوند نه علومی که بحرف ابتداء شود و بحرف منتهی گردد صاحبان علوم و صنائع را حق عظیم است بر اهل عالم…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۲۸)
    ۵- “طراز پنجم در حفظ و صیانت مقامات عباد اللّه است باید در امور اغماض نکنند بحقّ و صدق تکلّم کنند اهل بها باید اجر احدی را انکار ننمایند و ارباب هُنر را محترم دارند و بمثابه حزب قبل لسان را ببدگوئی نیالایند…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص ۲۰)
    ۶- “اشراق دوم جمیع را بصلح اکبر که سبب اعظمست از برای حفظ بشر امر نمودیم…” (حضرت بهاءالله : مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس صص ۷۳)

    فرمودید: “از زمان ظهور باب و بهاء الله حدود صد و پنجاه سال میگذرد. در این مدت دو جنگ بین المللی با میلیونها کشته اتفاق افتاده است. دو رژیم فاشیست و کمونیست با میلیون ها میلیون پیرو بوجود آمده و از بین رفته اند اما بهاییت با تمام تبلیغات شدید خود هنوز بین پنج تا ده میلیون پیرو پراکنده در دنیا دارد. با این سرعت هزاران سال طول میکشد که دنیا بهائی شود…” دوست عزیزم حضرت بهاءلله در نامه هائی که پادشاهان عصر خود فرستادند بین سالهای ۱۳۶۴-۱۳۸۰ یاد اور تمام این موضوعات شدند و اشتباهات انان را گوشزد کردند و انانرا دعوت نمودند که در ساختن یک سیستم حکومت جهانی پشقدم بشوند. متأسفانه گوش شنوائی یافت نشد و بر سر دنیا و مردم ان امد انچه که شما فرمودید. این امر ادامه خواهد یافت تا چشمها و گوشها باز شود: “بگو ای اهل ارض! براستی بدانید که بلای ناگهانی شما را در پی است و عقاب عظیمی از عقب. گمان مبرید که آنچه را مرتکب شدید از نظر محو شده. قسم بجمالم که در الواح زبرجدی از قلم جلی جمیع اعمال شما ثبت گشته.” (حضرت بهاءالله : کلمات مکنونه فارسى ش ۶۳)

    دوست عزیزم شاعر میگوید: تو نیکی میکن در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز!
    درخواست من از ان دوست عزیز انست که اجازه بدهید که بدجله انداختن را بکنار بگذاریم چونکه با روش زندگی قرن بیست ویکم سازگار نیست و ممکنست که اینحرکت را منسوب بجنون کنند. ولی اگر میل به مرحم گذاشتن بر زخم مجروحی ندارید اقلا مردانگی کنید و نمک بر زخم او نپاشید و با مشت و لگد بدرقه اش ننمائید.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم
    kamran.hakim@gmail.com

  31. peerooz says:

    بنده از غلط های فراوان املائی و انشائی و گرامری در کامنت های خود بسیار معذ رت میخواهم که علت اصلی آن بیسوادیست. علت دیگر آنست که برای نوشتن ، از فارسی نویس گوگل استفاده میکنم و این نرم افزار اجازه نگهداری نوشته ها را نمیدهد و پس از آنکه صفحه بسته شد تمام مطالب تایپ شده از بین میرود. در نتیجه باید هرچه زودتر مطلب را به جایی و معمولا به وب سایت منتقل کرد و فرصت باز خوانی و بازخوانی مکرر نیست تا از اشتباهات جلو گیری شود. و دیگر آنکه به علت این عجله ، مطالب اکثرا از حافظه نقل و در نتیجه گاهی صبر به جای عشق (با پوزش از شیخ اجل) در کامنت قبلی میاید.
    بنده آدم غیر مذهبی و غیر حرفه ای بوده و از توانایی من خارج است که بتوانم با مبلغین مذهبی اعم از مسلمان و مسیحی و بهائی و غیره که سالها در مدرسه ها و حوزه ها و دانشگاه ها و محفلها جهت این کار تربیت شده اند به بحث و مجادله بنشینم. منظور من این بود که ایدولوژی ها و به ویژه مذاهب بطور کلی و کمونیسم و بهائیت به خصوص ، طبیعت و ذات بشر را بسیار ساده تر از آنچه هست تصور کرده اند و آدمیزاد را گاهی با فرشته اشتباه میکنند . از طرف دیگر به قول بزرگواری اگر کسی جواب تمام سوال ها را دارد معلوم است که اصل مساله را نفهمیده است. به این جهت اینها بنظر من مانند کسی اند که کنار استخر، با قاشق آب را بهم میزند که کره بگیرد. گفتند که از آب کره درست نمیشه گفت اگه بشه خیلی میشه. امیدوارم که اینها انقدر کره تولید کنند که برای نسلها باقی بماند. ولی اگر تاریخ نمونه هایی بدست بدهد میگوید که قاشق زدن کمونیست ها به سوراخ شدن استخر منجر شد. و اگر من در اشتباهم ، باشم و نمیخواهم به زور تبلیغ یا اسلحه به این بهشت ها بروم حتی اگر وظیفه دینی و اخلاقی آنها چنین ایجاب کند.

  32. کامران حکیم says:

    پیروز عزیز

    شما احتیاجی به معذرت خواهی بابت املاء وانشاء خود ندارید چونکه اشکالی در ان نیست. در حقیقت شما مقصود خودتان را بنحو احسنت در نوشتجات خود بیان میکنید. برخلاف تصور شما بنده نه حرفه ای هستم نه میسیونر. نه از کسی دستوری میگیرم نه از مأخذی پولی دریافت میکنم. بنده یک کارمندم و مسؤل نان دراوردن برای خانواده ام. درد بنده هم درد بهائی کردن شما نیست! دردیست روانی که ریشه ان در روابط اجتماعیست. اگر بعداز این همه قلمفرسائی بنده موفق نگردیده ام که نقش کوچکی از این درد را بنظر شما برسانم دلیلی نمی بینم که دراین امر پافشاری بیشتر کنم. همانطور که گفته اند و شنیده ایم “موسی بدین خود و عیسی بدین خود”. از بابت اینکه وقت شما را با نوشتجات خود تلف کردم معذرت میخواهم.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  33. کامران حکیم says:

    علیرضای عزیز:

    فرمودید: “اما سوالی که مطرح می شود این است که ایادلیل پیشرفت اروپاییها قبول دین اسلام وتشرف به ایین مسلمانی است؟ دراین صورت امروز که مسیحیت در اوج است ماهم…؟”

    جواب سؤال اول شما منفیست! ان روشنفکری و سبک مردم داری و عدالت گرائی عالم اسلام بود که تأثیر در افکار مسیحیان گذاشت و مایه ای شد برای تحول فکری و رنسانس در میان ان قوم. و ان تحول فکری غرب بود که انان را باوج امروزی رساند. ولی چه اتفاقی برای اسلام افتاد؟

    در عالم خلق همه چیز دستخوش تحولست. کوچک بزرگ میشود. جوان پیر میشود. بدنیا میائیم و از دنیا میرویم. روز شب میشود. خورشید طلوع میکند و غروب مینماید. حرکت روزانه خورشید را در نظر بگیرید. توجه بفرمائید که ما انتظار داریم که طلوع افتاب با ضعیفترین مقدار نور به فجر اغازبشود و بقوت تصاعدی نورش در ظهر به اوج درخشش خود رسد و بتضعیف تصاعدی نورش به غروب اید و در انتها بتاریکی شب انجامد. ادیان هم بان دلیل که مربوط بانسان مخلوق میشوند در معرض تحول فطری قرار میگیرند. از اینرو حرکت خورشید رسالت در اسمان دین هم پیروی از حرکت روزانه خورشید را در اسمان میکند. از انرو ما در تاریخ میبینیم که طلوع خورشید رسالت در اسمان دین با ضعیفترین میزان نور روحانی خود به فجر شناسائی و اقبال اغاز شود و بقوت تصاعدی نورش جامعه انسانی ببلوغ روحانی رسد و در ظهر درخششش تمدن انسانی به اوج خود رسد و بتضعیف تصاعدی نورش روابط اجتماعی انسانی شکسته شود ودر غروب ان خورشید رسالت این روابط بکل ازهم بپاشد و تاریکی بر اسمان دین عارض گردد و مردم بخواب غفلت فرو روند. البته این خواب غفلت به فجر شناسائی و اقبال خورشید رسالت دوباره از تخت خواب غفلت برخیزد و روزی دیگر از زندگی خود را اغاز نماید.

    حال بر اصل مثال بالا سعی بر توضیح سؤال شما میکنم. قرون وسطی در اروپا که در حقیقت مصادف با شب تاریکی و جهل اسمان دین مسیحی بود مقارن شد با ظهر تمدن اسلامی. تشعشع و جلای نور این تمدن شکوفا در دانشگاههای اسلامی در اسپانیا به اروپائیان رسید و درخشش ان نور رنسانس فکری اروپا را براه انداخت. بتأثیر این تحول متفکرین ان سرزمین خود را از زیر بدن مرده وسنگین کلیسا بیرون کشیدند و زیربنای تمدن شکوفای مادی غرب را گذاشتند. ولی قضا و قدر برانبود که بحکم کتاب که گفته بود: ” وَلِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَهً وَلَا یَسْتَقْدِمُونَ ” خورشید رسالت در اسمان اسلام طبیعتا حرکت بسمت تضعیف تصاعدی نور خود کرد و روابط اجتماعی انسانی در جوامع اسلامی شکسته شد ودر غروب خورشید رسالت ان روابط بکلی ازهم پاشیده شد و تاریکی بر اسمان دین اسلام عارض شد و مسلمین بخواب غفلت فرو رفتند. در این مقام بگفته جورج اورول گرگان و کفتاران از این خواب سوء استفاده بلیغ نمودند و کردند انچه که میبینید. فکر نمیکنم که یاداوری بیش از حد این افول و در خواب غفلت بودن مسلمانان لازم باشد چونکه خود بر ان واقفید.

    فرمودید: ” ایادلیل پیشرفت اروپاییها قبول دین اسلام وتشرف به ایین مسلمانی است؟” نور خورشید رسالت که در اسمان اسلام بود در قرن ۱۰ میلادی به اروپائیان القاء شد. حال تاریکی مستولی شده و شب تیره نوری ندارد که القاء کند. اصل مهم اینست که مسلمانان چه کنند.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  34. peerooz says:

    جناب حکیم،
    امیدوارم که من ناخواسته و نا خود آگاه به شما اظهار بی ادبی نکرده باشم. بحث من کلی بود نه شخصی . بار ها گفته ام که بنده آدم مذهبی نیستم و ورود من به این گفتگو به علت ایران دوستی بود که در کامنت های قبلی سعی کردم که منظور خود را بیان کنم و امیدوارم که باعث رنجش کسی نشده باشم. ما بی مذهب ها هم فکر میکنم که سمیعیم و بصیریم و خوشیم وتا آنجا که ممکن است اشتیاق زیادی به در گیری با مذهبی ها را نداریم. بهر حال این گفتگو چندان هم بی فایده نبوده است. گر چه عربی شما بسیار بهتر از منست ولی بجای لکم دینکم ولی دینی ترجیح دادید که بفرمائید ” موسی به دین خود و عیسی به دین خود”. فکر میکنم آسایش دو گیتی هم تفسیر همین دو حرف باشد. موفق باشید.

  35. کامران حکیم says:

    پیروز عزیز

    از گفتگوی با شما لذت زیادی بردم و رنجشی درمیان نیست. فرق عقاید زیبائی یک تمدن را میرساند و توانائی در فهمش همدیگر مزیت و برتری ان فرهنگ را. بامید روزی که عظمت تمدن و فرهنگ ایران دوباره زبانزد خاص و عام گردد.

    با تقدیم احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  36. علیرضا says:

    دوست عزیز
    کامران حکیم
    درپاسخ به پیروز فرمودید ” برخلاف تصور شما بنده نه حرفه ای هستم نه میسیونر. نه از کسی دستوری میگیرم نه از مأخذی پولی دریافت میکنم. بنده یک کارمندم و مسؤل نان دراوردن برای خانواده ام. درد بنده هم درد بهائی کردن شما نیست! دردیست روانی که ریشه ان در روابط اجتماعیست ” بنده هم پاسخ سوال خودرا درمورد میزان تحصیلات شما گرفتم
    تااینجا بحث درموردبهاییت بود اما فکر می کنم ادامه این مطلب منجر به خروج از موضوع بحث شود .امیدوارم وضعیت موجود شمارااز ادامه بحث منصرف نکند.
    به نظر من بین بنده وشما نکات مشترک فراوانی وجوددارد .حتی اگردردوطن دوستی دردمشترک من وشما باشد فکرمی کنم نیازی به ادامه بحث نباشدوهدف من ازادامه بحث تبادل اطلاعات می باشد.
    برای چندمین باراز شما بابت ارسال فایل صوتی اقای بهرام چوبینه تشکر می کنم .من قسمت اول این فایل رادوبار گوش کردم واحساس می کنم که بایدفایل مذکورراچندبار دیگر گوش کنم.
    ایشان در صحبتهای خود مطلبی رابیان فرمودندکه فکر می کنم این روزها هم در حال تکرارشدن هست وان هم اینکه:زمانی که مشکلات اقتصادی و سیاسی وبه طور کلی شرایط زندگی درزمان قاجار دربدترین وضعیت موجودبود عده ای از علما ءمدعی نزدیک بودن زمان ظهور امام زمان می شوند وحتی گروهی به جستجوی ایشان بر می خیزند . البته انتظار ظهور امام زمان مطلب جدیدی نیست وحتی درزمان امام جعفر صادق هم مردم منتظر ظهور قریب الوقوع ایشان بوده اند والبته این روزها هم عده ای از علما ء پیغام می دهند که به مردم بگویید که ظهورامام زمان نزدیک است.
    شاید باور نفرماییدامااین روزهاعده ای در ایران صبح جمعه بعداز دعای ندبه اقدام به تمرینات رزمی از جمله شمشیربازی (چون معتقدندبا ظهورامام زمان سایرسلاحهااز کار می افتدند)می کنند چون معتقدند ظهورامام زمان نز دیک است.
    باور بفرمایید که هضم همین یک نکته تاریخی زیبا دیدگاه من را نسبت به دین ومذهب متحول کرده .لذا مجددا از حضرتعالی بابت ارسال فایلهای فوق متشکرم.
    در باب مطالبی که درمورد ظهور دین وافول ان فرمودید هم بنده با شما موافقم والبته دکتر علی شریعتی در کتاب تشیع علوی تشیع صفوی این موضوع را به زیبایی بیان کرده.
    تنهااشکالی راهم که می توان به داستان جرج ارول گرفت سقوط ناگهانی حکومت انقلابی به دست خوک دیکتاتور است وبه نظر من انقلاب حیوانات باید دونسل یا سه نسل بعد دچار افول می شد .

  37. کامران حکیم says:

    علیرضای عزیز:

    فرمودید: ” اما فکر می کنم ادامه این مطلب منجر به خروج از موضوع بحث شود .امیدوارم وضعیت موجود شمارااز ادامه بحث منصرف نکند.”.

    دوست عزیز وضعیتی وجود ندارد که باعث انصراف از ادامه بحث شود. فکر کنم که بنده محتاجم باینکه توضیحی در مورد یک امر بدهم. از دیدگاه بنده فرقی نمیکند اگر دوستان هموطنم عقاید بهائی را قبول داشته باشند یا نه. قبول کردن و یا نکردن یک عقیده در وحله اول امریست فکری و در وحله بعد امریست قلبی. از اینرو اگر هموطنان من این عقاید را به چالش بکشند یا به تمسخر ان پردازند بخط مشئ اندوستان احترام گذارم. البته در اظهار نظر خود کوتاهی نکنم و در تبادل نظر مضطرب نگردم. ولی بحث ما در اینجا چیز دیگریست! بعقیده بنده در مبحث “بهائی ستیزی در رسانه ملی” صحبت از دروغ نشان دادن یک عقیده است بمنظور برانگیختن اراء عمومی بنحوی که باعث تحریک غیرت اجتماعی شده و سبب نفرت گروهی گردد و در مقامی و مکانی منجر بکشت و کشتار شود. از دیدگاه بنده این سعی پلیدیست که باید بوجهی عقلانی و انسانی از گسترش ان جلوگیری کرد چه که جان انسان در میان است . اگر دراین بحث حساسیتی از بنده دیدید ریشه اش دراین امر بود. فکر میکنم که ما ایرانیان بزرگمنش تر از انیم که اجازه دهیم که دروغ دیوان تاریخ ما را از شاهراه فهمش انسانی بکوره راه تعصب بکشاند و در گمگشتگی کورکورانه به پیش راند. ولی هر فرد عاقلی مستحضرست از انکه رهائی از تار چسبناک این عنکبوت منحوس مستلزم تحقیق است. البته نه تحقیقی که نتیجه اش بهائی شدن دوستان هموطن باشد. بلکه تحقیقی که فرد محقق بتواند وجه تمایزی بین بدی و نیکی و دروغ و راستی یابد. البته لازم بتوضیح نیست که بحث در پیرامون فرض قدرتمند شدن بهائیان و متد های تهاجمی میسیونرهای مذهبی در بمباران کردن طرف مقابل خود با اراجیف مذهبی کمک مستقیمی باین امر تحقیق نکرد. اگر حساسیتی از بنده دیدید ریشه اش در این امر بود نه اینکه چرا دیانت بهائی را به چالش کشیدید یا یکی از گفتار انرا.

    اگر توجه بفرمائید بنده سعی کردم که حتی المقدور در دادن جواب بجزئیات توجه کنم که بتوانم فهمش دوجانبه ای حاصل کنم البته تا حدودی که دامنه اطلاعاتم اجازه میداد. امیدوار بودم که دوستان دیگر بهائی هم در این بحث شرکت بکنند ولی بهر دلیل که بود اندوستان سکوت اختیار کردند. بهر حال از قلمفرسائی بیش از حد خود طلب پوزش میکنم. از طرف دیگر از ناظمین این تارنما سپاسگذارم که با وراجی های بنده ساختند و اجازه شرح مطلب دادند.

    فرمودید: ” برای چندمین باراز شما بابت ارسال فایل صوتی اقای بهرام چوبینه تشکر می کنم .من قسمت اول این فایل رادوبار گوش کردم واحساس می کنم که بایدفایل مذکورراچندبار دیگر گوش کنم.”

    علیرضا جان بنده گفتار ایشان را چندین بار گوش کردم وبعنوان یک محقق غیر بهائی برای ایشان احترام زیادی قائلم. عقیده ای که ایشان ابراز کردند مستلزم شهامت است. نمیدانم که دین و مسلک ایشان چیست. بنظر نمیرسد که ایشان فرد مذهبی باشند ولی از فکری پرطراوت برخوردارند. خیلی خوشحالم که این فایلها را دوست داشتید و مورد استفاده تان قرار گرفت.

    فرمودید: ” تنهااشکالی راهم که می توان به داستان جرج ارول گرفت سقوط ناگهانی حکومت انقلابی به دست خوک دیکتاتور است…” دوست عزیز

    این داستان بیانگر مدل جالبیست برای بررسی حرکات بشر در جامعه. و مقصود من ان نبود که ازان دست بردارم یا انرا دور بیاندازم. دوست عزیزمان پیروز در یکی از گفتارهای خود صحبت از تشبیه استکان نیمه خالی و نیمه پر کرد. این توصیف بیانگر وموضوعات مختلفیست و شرح مختصری بر ان لازم. مثلا در باب بحثی که میکردیم :

    ۱- اگر بظهور مربیان الهی (مرسلین صاحب کتاب) از بالا بپاین نگاه کنیم (از دیدگاه خالق به مخلوق یا طراح به طرح) یک جنبش طرح شده با مقاصد معین میبینیم که تحت معیاری شبیه روش دیالکتیک فکری هگل انجام میپزیرد و بنتیجه غائی خود میرسد. در این دیدگاه توجه بیشتر بسوی غایت است بدون توجه بیش از حد به ستیزه جوئی ها و کشاکش های مردمی که در کنار ان انجام میپزیرد.

    ۲- حال اگر بهمین بحث بظهور رسیدن مربیان الهی از پاین به بالا بنگریم (از دیدگاه مخلوق به خالق یا طرح به طراح) یک انقلاب در فضای بسته یک اجتماع میبینیم که تحت معیارهای خود پرستانه فردی یا حزبی در مسیر عملی “مزرعه حیوانات” پیش میرود و انجام میپزیرد و بنتیجه میرسد. در این دیدگاه توجه بیشتر بسوی ستیزه جوئی ها و کشاکش های مردمی است که انجام میپزیرد نه نتیجه غائی طراح و تا چه حد ان نتیجه بعمل رسید.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  38. اسماعیل says:

    اقا کامران

    نکنه شما ما را فرستادین دنبال نخود سیاه و خودتون دارین خدافظی میکنین برین. بابا ما هنوز داریم رساله مدنیه میخونیم. همون که خودتون گفته بودین. راستی میخام بدونم ارزش فکر و مغز برای بهاییا چیه؟ فکر کردن خوبه یا خوب نیست؟ شما خیلی از قلب صحبت میکنی. قلب که یه کیسه خونه.

    تا بعد

    اسماعیل

  39. کامران حکیم says:

    دوست عزیز اسماعیل

    فرمودید: ” راستی میخام بدونم ارزش فکر و مغز برای بهاییا چیه؟ فکر کردن خوبه یا خوب نیست؟ شما خیلی از قلب صحبت میکنی. قلب که یه کیسه خونه.” سؤال خیلی جالبیست ولی شرح کلی ان از حوصله این مطلب خارجست. چند کلمه ای راجع به این موضوع مینویسم ولی برای اطلاعات بیشتر به کتاب مفاوضات که دومین فایل در سایت ذیل است مراجعه بفرمائید:

    http://reference.bahai.org/fa/t/ab/

    دوست عزیز درست است که خداوند عقل را در اختیار ما گذاشته ولی عقل مانند دیگر موازین ادراک انسانی از حوزه عمل محدودی برخودارست. هرچند که عقل تخصص در فهمش سود از زیان دارد ولی تعقل بتنهائی نمیتواند قضاوت بین درست و غلط کند مگر انکه انرا تبدیل به سود و زیان شخصی کند. در اینجاست که فهمش قلبی معنی پیدا میکند. البته قلب یا دل که پمپ خون در بدنست یک ارزش تشبیهی در امور قلبی مانند فهمش و عشق دارد. در مقام فرق بین مغز و قلب توجه بفرمائید که یک پزشک ریه با علم باینکه دود سیگار چه بلائی به سر شش او میاورد با این حال بکشیدن سیگار ادامه میدهد چونکه “دلش میخواهد”. مغزش و فکرش به منطق سعی در پرهیز میکنند ولی دل یاغی اهل دلیل و برهان نیست. در قلب شما یک سلسله ای از ارزشهاست که منطق فکر شما ممکن است که مقام والائی را در این سلسله حائز نباشد علیرغم اینکه سرکار تحصیل علم طب نموده اید. راجع باین موضوع قدری فکر کنید مطلب خیلی واضح خواهد شد.

    حال اجازه بفرمائید تجسسی در مورد موازین ادراک کنیم و مقام عقل و دیگر موازین را تحت بررسی قرار دهیم.
    در توضیح موازین ادراک حضرت عبدالبهاء طریق نوینی را از برای تمیز درست از خطا پیشنهاد میفرمایند. ایشان میگویند که انسان از طرق چهار سنجه میتواند درستی یا اشتباه امری را بسنجد:

    ۱- سنجه حسّ و تجربه
    ۲- عقل سنجه
    ۳- سنجه نقل
    ۴- سنجه اشراق و الهام قلبی

    ” اوّل میزان حسّ است یعنی آنچه بچشم و گوش و ذائقه و شامّه و لامسه احساس میشود اینرا محسوس میگویند . امروز نزد جمیع فلاسفه اروپا این میزان تامّ است میگویند اعظم موازین حسّ است و این میزانرا مقدّس میشمارند و حال آنکه میزان حسّ ناقص است زیرا خطا دارد. مثلاً اعظم قوای حسّیّه بصر است بصر سراب را آب بیند و صور مرئیّه در مرآترا حقیقت میشمارد و موجود بیند و اجسام کبیره را صغیر داند نقطه جوّاله را دائره بیند زمین را ساکن گمان کند آفتابرا متحرّک بیند و امثال ذلک در بسیار امور خطا کند لهذا نمیشود بر آن اعتماد کرد.” (حضرت عبدالبهاء : مفاوضات ص ۲۲۴)

    “میزان ثانی میزان عقل است و این میزان در نزد فلاسفه اولی، اساطین حکمت، میزان ادراک بود بعقل استدلال میکردند و بدلائل عقلیّه تشبّث مینمودند زیرا استدلالات ایشان جمیعش عقلیست با وجود این بسیار اختلاف کردند و آرائشان مختلف بود حتّی تبدیل فکر میکردند یعنی یک مسأله را بیست سال بدلائل عقلیّه استدلال بر وجودش میکردند بعد از بیست سال بدلائل عقلیّه نفی آنرا مینمودند حتّی افلاطون در بدایت بادلّه عقلیّه اثبات سکون ارض و حرکت شمس را مینمود و بعد بدلائل عقلیّه اثبات نمود که شمس مرکز است و زمین متحرّک و بعد فکر بطلمیوس شهرت کرد و فکر افلاطون بکلّی فراموش شد اخیراً راصد جدید دوباره احیاء این رأی کرد. پس چون حضرات ریاضیّون اختلاف کردند و حال آنکه کلّ مستدلّ بدلائل عقلیّه بودند و همچنین مسأله ای را بدلائل عقلیّه مدّتی اثبات مینمودند و بعد از مدّتی بدلائل عقلیّه نفی کردند . مثلاً یکی از فلاسفه مدّتی بر رأیی ثابت بود و در اثباتش اقامه ادلّه و براهین مینمود بعد از مدّتی از آن رأی منصرف میشد و بدلیل عقلی نفی آنرا میکرد . پس معلوم شد که میزان عقلی تامّ نیست چه که اختلاف فلاسفه اولی و عدم ثبات و تبدیل فکر دلیل بر این است که میزان عقل تامّ نیست چه اگر میزان عقل تامّ بود باید جمیع متّفق الفکر و متّحد الرّأی باشند.” (حضرت عبدالبهاء : مفاوضات صص ۲۲۴-۲۲۵)

    “میزان ثالث میزان نقل است و آن نصوص کتب مقدّسه است که گفته میشود خدا در تورات چنان فرموده است و در انجیل چنین فرموده است این میزان هم تامّ نیست بجهت آنکه نقل را عقل ادراک کند بعد از اینکه نفس عقل محتمل الخطاست چگونه توان گفت که در ادراک و استنباط معانی اقوال منقوله خطا ننموده بلکه عین صواب است زیرا ممکن است که خطا کند و یقین حاصل نمیشود . این میزان رئیسهای ادیان است آنچه آنها از نصوص ادراک کنند نه حقیقت واقع زیرا عقل مثل میزانست و معانی مدرکه از نصوص مثل شیء موزون میزان که مختلّ باشد موزون چه نوع معلوم میشود . پس بدان آنچه در دست ناس است و معتقد ناس محتمل الخطاست زیرا در اثبات و نفی شیء اگر دلیل حسّی آرد واضح شد که آن میزان تامّ نیست و اگر دلیل عقلی گوید آن نیز تامّ نیست یا اگر دلیل نقلی گوید آن نیز تامّ نیست پس واضح شد که در دست خلق میزانی نیست که اعتماد نمائی…” (حضرت عبدالبهاء : مفاوضات ص ۲۲۵)

    میزان چهارم اشراق و الهام قلبیست: “فیض روح القدس میزان صحیح است که در آن ابداً شکّ و شبهه ای نیست و آن تأییدات روح القدس است که بانسان میرسد و در آن مقام یقین حاصل میشود.” (حضرت عبدالبهاء : مفاوضات ص ۲۲۵) در مقامی دیگر در خطابه ای که در مجلسی در گرین اکر در ایالت مین در امریکا ایراد شد حضرت عبدالبهاء نکته ظریفی را یاد اور میشوند و این انکه: بچه نحو انسان میتواند وساوس نفسانی خود را از الهامات روح قدسی تمیز دهد؟ و انچه که بدلش امده بدون شکّ و شبهه قبول کند؟ در جواب میفرمایند که بر این میزات هم نمیتوان بخودی خود اعتماد نمود.

    حضرت عبدالبهاء در انتها نتیجه میگیرند که تمام سنجه های انسانی بخودی خود با کمبودهائی همراهند که منتهی به خطا در نتیجه گیری میشود. تنها راهی که انسان میتواند بنتیجه درست و قابل اعتمادی دست یابد انست که از تمام سنجه ها استفاده کند و بنتیجه ای رسد که هم از لحاظ حسی تجربی قابل قبول است و هم انکه از دیدگاه عقلی منطقیست و هم بر مبنی اصول دین است و هم انکه شخص احساس قلبی درونی خوبی از ان دارد در اینصورت بان نتیجه میتوان اعتماد نمود.

    اسماعیل عزیز توجه بفرمائید که اشکال علم در زمانهای قدیم انبود که یا بر اصل تجربه بود یا بر اساس عقل. کم کم متفکرین بران شدند که پایه علم را بر استقراء و استدلال بگذارند. و دلیل موفقیت علم امروز در انست که بر دو ستون تجربه و عقل استوارست. حال بیاندیشید بپایه نوین و متینی که حضرت عبدالبهاء عرضه کرده اند از برای فهمش مطالب و عرضه کردن ان در سطح شخصی و اجتماعی.

    توجه بفرمائید که در این مدل مطرح شده ادراک از یک جانب بر اساس روش علمی خواهد بود و سدی متین در برابر تقلید چندین هزارساله کورکورانه و نتایج حاصله از ان که سوء استفاده های تاریخی مراجع تقلید از مردم بوده و هست. مردمی که از چنین دیدگاهی برخوردارند پول بچاه ملایان نریزند که جواب اشکالشان از جابلقا و جابلسا دریافت دارند و بشمشیر بازی خود را حاضر ننمایند که در لوای ان حضرت در ایند و با بمب و توپ و تفنگ غربی مقابله کنند. و منتظر طلوع خورشید از غرب ننشینند، و…و…و… از جانب دیگر ادراک علمی شخصی انان به تیزاب مسئولیت اخلاقی که ریشه از سنجه نقل و میزان الهام میگیرد تخلیص شود و عقیده ای مفید و سالم و بیخطر از ان اشکار گردد.

    امیدوارم که توانسته باشم سؤال شما را جواب داده باشم.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  40. علیرضا says:

    سلام
    مطلبی که در ذیل می اد ربطی به موضوع بهاییت نداره اما مطلب قشنگیه .ای کاش مدیران سایت یه جایی مثل چت روم یا…درست می کردندتا امکان ادامه بحث وجودداشته باشه

    تبعیض نژادی و جناب عمر

    بسم رب الحق

    افتخار مکتب ما مسلمانان به آن است که بسیاری از سنتهای جاهلیت (مانند: تبعیض نژادی) را از بین برده است. پیامبر عظیم الشان اسلام تمام تلاش خود را در طول ۲۳ سال نبوت خویش کرد تا این مساله را بر مسلمانان روشن کند که تبعیض نژادی عملی کاملا باطل در شریعت اسلام است.

    همانطور که میدانید عهد اخوت و برادری میان سیاه و سفید بست. و عرب و عجم و سیاه و سفید…. همه در دیدگاه او یکسان بودند. و در قرآن میفرماید : که به تحقیق گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شما است. یعنی در دیدگاه خداوند تمام قبایل و اقوام یکسان هستند. و فقط آنهایی مقام والاتر دارند که تقوای بیشتری داشته باشند. اما آنهایی که نام خود را خلیفه مسلمین نامیدند بعد از پیامبر اکرم علیه السلام و با خلافت بازی کردند دقیقا بر عکس عمل کردند. و گویی به زمان جاهلیت برگشته بودند. تعصبات جاهلی برافروخته کردند. و یک سیستم طبقاتی بر مبنای قوم و نژاد در جامعه ایجاد کردند. به شرح زیر توجه بفرمایید:

    حکومت عمر حکومتی عربی بود و در مدینه که پایتخت اسلام بود. عمر منع کرده بود که غیر عرب ساکن نشود. تنها به دو نفر اجازه ماندن در مدینه را داده بود:
    یکی هرمزان پادشان سابق شوش و شوشتر (تستر) که مسلمان شده بود و برای عمر نقشه های جنگی در فتح شهرهای ایران میکشید. (۱)

    و دیگری ابولولو که غلام مغیره بن شعبه بود. او کارگری ماهر بود و نقاشی و آهنگری و نجاری را به خوبی میدانست. مغیره از عمر خواست که اجازه بدهد ابولولو در مدینه ساکن شود و عمر هم اجازه داد (۲)
    باری تعصب عربی تا این حد بوده است. در پایتخت اسلام کسی از غیر عرب اجازه ماندن نداشت. (۳)

    البته سلمان و بلال هم بودند که از زمان پیامبر علیه السلام در مدینه ساکن بودند و جزو اصحاب پیامبر به شمار میرفتند). همچنین عمر منع کرده بود که غیر عرب از عرب دختر بگیرد. یا عرب غیر قریش از قریش دختر بگیرد. (۴)
    بدین گونه عمر جامعه اسلام را جامعه ای طبقاتی کرد.

    عمر نهی کرد که مردان عجم با دختران عرب ازدواج کنند و گفت: تحقیقا ازدواج زنان عرب را با غیر از هم شأنان آنها، بازخواهم داشت. (۵) همچنین در موطا مالک آمده است که عمر حکم کرده بود اگر مرد عرب از عجم زن گرفت و بچه ای از این ازدواج به دنیا آمد چنانچه آن بچه در بلاد عرب به دنیا بیاید از پدرش ارث می برد و اگر در سرزمین غیر عرب به دنیا بیاید از پدرش ارث نمی برد !!! (۶)
    حکومت عمر حکومت عربی قریشی بود. و هیچ والی و امیر لشکری از غیر قریش تعیین نمیکرد. البته یک استثنا داشت و آن این بود که در میان قبایل قریش به بنی هاشم ولایت نمیداد!

    در اینجا برای آشنایی بیشتر با افکار نژاد پرستانه عمر بعضی از سخنان معروف و مشهور عمر را نقل می کنیم:

    الف) عرب به ملکیت کسی در نمی آید. (۷)

    ب) برای عرب زشت است که بعضی از آنان بعضی دیگر را در ملکیت خود داشته باشند. (۸)

    ج) زبان مردم عجم را فرا نگیرید. (۹) هر کس به زبان فارسی سخن گوید کار ناشایستی مرتکب شده و هرکس کار ناشایستی انجام دهد، مروّتش از بین می رود. (۱۰)

    د) در وصیت او آمده است: تمامی اعراب از مال خدا آزاد شوند…(۱۱)

    ن) هرگاه کارگزاران خود را به جایی می فرستاد با آنان شرط می کرد که: اعراب را نزنید که در نزد دیگران خوار می شوند. آنان را در جنگها زیاد نگه ندارید که موجب انحراف آنان خواهد شد. بالای سرشان نباشید که موجب محرومیت آنان می شود. (۱۲)

    اسناد:

    (۱) برای آشنایی با نمونه ای از این مشورتها بنگرید به : تاریخ الخلفا . سیوطی . ص ۱۴۴-۱۴۳
    (۲) مروج الذهب . مسعودی ۲/۳۲۲
    (۳) تاریخ الخلفا ص ۱۳۳
    (۴) معالم المدرستین. مولف. ۲/۳۶۴٫ به نقل از وافی چاپ اول ۱۴۱۲
    (۵) محاضرات الادباء ج۳ص۲۰۸، الایضاح ص۲۸۰و۲۸۶
    (۶) موطا ۲/۶۰ چاپ مصر ۱۳۴۳٫ ابی عمر بن الخطاب ان یورث احدا من الاعاجم الا احدا ولد فی ارض العرب
    (۷) الاموال ص۱۹۷-۱۹۹، الایضاح ص۲۴۹، تاریخ الامم و الملوک ج۲ص۵۴۹، سنن بیهقی ج۹ص۷۴
    (۸) الکامل فی التاریخ ج۲ص۳۸۲، تاریخ الامم و الملوک ج۲ص۵۴۹
    (۹) اقتضاء الصراط المستقیم، ص۱۶۲
    (۱۰) ربیع الابرار ج۱ص۷۹۶، تاریخ جرجان ص۴۸۶
    (۱۱) المصنف ج۸ص۳۸۰، ج۹ص۱۶۸
    (۱۲) المصنف ج۱۱ص۳۲۵، تاریخ الامم و الملوک ج۳ص۲۷۳، مستدرک حاکم ج۴ص۴۳۹، حیاه الصحابه ج۲ص۸۲

  41. اسماعیل says:

    اقا علیرضا

    من خودمو ادم وطن پرستی میدونم. فکر میکنم بقیه ام خودشون وطن پرست میدونن ولی پدر من عمر عرب منو تو را سنه نه؟ عرب پرستا دارن ایرون کورش و داریوش میسوزونن تو داری حرف از عمر میزنی؟ من از خانواده مذهبی اومدم ولی ادم دینی نیستم بخاطر این عرب پرستای وطن فروش. توی این صحبت هم شرکت نمی کردم چون خدمو سکولاریست میدونم و با اقا پیروز موافقم. اقا پیروز چاکریم. ولی اومدم تو این صحبت برا اینکه اقا کامران یک چیزایی میگفت که من تو خونه و مدرسه شنیده بودم و دیده بودم. گفتیم بیایم این اشو یخده هم بزنیم که هم فال هم تماشا. هرچند قورت دادن این حرفا سخته ولی صحبتا جالبه. باز میگم من ادم دینی نیستم از دیندارای دو اتیشه هم خوشم نمیاد. با ارض معذرت اقا کامران. این اقا کامران یا میسیونر خیلی دبشیه داره هممونو شتشو مغزی میده یا همونجور که میگه یه کارمنده و از رو وطن پرستیش داره بما میگه که بهاییا از پوست خون ایرونن و زخم رو دست دردش مال تمام بدنه. ولی خیلی لغتای قلنبه سلنبه استفاده میکنه. چون این صحبت جالب بود دارم نامه عبدابها بناصرالدین را میخونم صحبتایی هم که تا حالا شده پرینت کردم و چند بار از سرتا ته خوندم. هرکی هر چی خاسته گفته وپرسیده ولی این بابا همه را بهم ربط داده میگه دلیل بدبختیای ما تو ایران و تو تمام دنیا تقلید باچشم بستس و براش هم راه حل میده. درست یا غلط نمیدونم ولی از وقتی بچه بودیم از مرجع تقلید شنیدیم. ببین مراجع تقلید چه خاکی بسرمون ریختن. اقا علیرضا چاکرتیم ما ربط عمرو به این صحبت نفهمیدیم.

    یه جک شعری برام اومد فکر کردم تا یه حدی مربوط بصحبتمونه
    آنکس که بداند و بداند که بداند باید برود غاز به کنجی بچراند
    آنکس که بداند و نداند که بداند بهتر برود خویش به گوری بتپاند
    آنکس که نداند و بداند که نداند با پارتی و با پول خر خویش براند
    آنکس که نداند و نداند که نداند برپست ریاست ابدالدهر بماند

    تا بعد

    اسماعیل

  42. علیرضا says:

    اقا اسماعیل سلام
    منم مثل شما وهم عقیده باشما م نظرا ت اقا پیروز روهم قبول دارم.
    اماربط عمر به این صحبت من که همون اول گفتم: مطلبی که در ذیل می اد ربطی به موضوع بهاییت نداره
    منتهادرباب تقلیدچشم وگوش بسته :۱۴۰۰ ساله که به ما گفتن اسلام وقتی که وارد ایران شد فلان وبهمان کرد .مساوات وعدالت اورد (ای کاش مطلب بالا رو کامل بخونی )البته این موضوع چیز تازه ای نبود مطلب تازه ای که من تازه فهمیدم واز زمانی که فهمیدم سردرد گر فتم اینه که اگه خیانت ماایرانیهانبود عربها ی ملخ خور غلط می کردن پاشونو تو ایران بذارن .من تاقبل از این فکر می کردم تنها ایرانی خائن سلمان فارسی اما تازه فهمیدم موقع لشگرکشی به ایران هرمزان پادشان سابق شوش و شوشتر (تستر) که مسلمان شده بود برای عمر نقشه های جنگی در فتح شهرهای ایران میکشید.
    مجدداهمانطوری که بالا گفتم ای کاش مدیران سایت یه جایی مثل چت روم یا…درست می کردندتا امکان ادامه بحث آزاد وجودداشته باشه
    بابت شعر قشنگیم که نوشتی ممنون .

  43. اسماعیل says:

    اقا کامران خیلی ساکتی. با این همه هندونه که زیر بقلت گذاشتیم جیم شدی رفتی بابا؟ هندونه ها سنگین بود کمرت درد نگیره. ما کتابیو که گفتی تموم کردیم. عبدالبها خیلی ادم وطن پرستی بوده. خیلی از ایرون و ایرونی خوب گفته. یه قسمت از یه کتاب دیگه ام که گفته بودی به اسم لوح دنیا خوندیم. اونم جالب بود. چندتا سوال دارم هنوز اینجایی؟

    تا بعد

    اسماعیل

  44. کامران حکیم says:

    دوست عزیز اسماعیل سلام

    چند روزی در اثر درد کمر مربوط به هندوانه های زیر بغلی حواله ای سرکار در بستر درد بودم ولی هنوز در خدمت سرکار هستم. شعری که نوشته بودید خیلی جالب و خنده دار بود متشکرم از اینکه با این شعر قدری از خشکی این مقوله کاستید.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

  45. اسماعیل says:

    اقا کامران سلام

    میخام ازت تشکر کنم برای اینکه گفتی برم رساله مدنیه را بخونم. راستشو بخای شروع کردم خوندن ولی بخودم گفتم مرد حسابی چرا داری کتاب مذهبی میخونی تا رسیدم باونجا که اقا عبدالبها گفته (خلاصه از مفاد تواریخ ملل مشهوره مشهود و مثبوتست که نخستین حکومتی که در عالم تأسیس شده و اعظم سلطنتی که بین ملل تشکیل گشته تخت حکمرانی و دیهیم جهانبانی ایرانست.) دیدم اونقدراهم که فکر میکردم کتاب مذهبی نیست. به فایلای صوتی بهرام چوبینه هم گوش کردم. این اقا میگفت که نوشته های بابی و بهایی اثر مهمی در جنبش مشروطیت داشتن. بعد دیدم اقا عبدالبها در بقیه حرفش تو این کتاب به ناصرالدین شاه میگه (تشکیل مجالس و تأسیس محافل مشورت اساس متین و بنیان رزین عالم سیاست است) بعد اضافه میکنه (و بنظر این عبد چنان می‌آید که اگر انتخاب اعضای موقّته در مجالس ممالک محروسه منوط برضایت و انتخاب جمهور باشد احسن است چه که اعضای منتخبه از این جهت قدری در امور عدل و داد را مراعات مینمایند که مبادا صیت و شهرتشان مذموم گردد و از درجهء حسن توجّه اهالی ساقط شوند.) اگه درست بخاطرم باشه شما گفته بودی که این کتاب سال ۱۸۷۵ نوشته شده بود.

    پادشاهی ناصرالدین شاه (۱۸۴۸-۱۸۹۶)
    جنبش مشروطیت سالهای (۱۹۰۵-۱۹۱۱) بوده در زمان مظفرالدین شاه
    اولین مجلس در سال ۱۹۰۶ تاسیس میشه.

    پایین یه لیست از مشروطه خاهان معروفه تو ویکیپیدیا:

    میرزا جهانگیرخان (۱۸۷۰ -۱۸۷۵)
    آیت الله میرزا سید محمد طباطبائی (۱۸۴۲)
    سید جمال الدین واعظ (۱۸۶۲)
    سید حسین اردبیلی
    ابوالقاسم‌ عارف قزوینی (۱۸۸۲)
    علی‌اکبر دهخدا (۱۸۷۹)
    ستارخان (۱۸۶۸)
    حاج بابا خان اردبیلی
    باقر خان (۱۸۷۰)
    میرزا کوچک خان (۱۸۸۰)
    میرزاملکم خان (۱۸۳۳)
    یپرم‌خان داویدیان (۱۸۶۸)
    سردار اسعد بختیاری
    بی بی خانوم استرآبادی (۱۸۵۹)
    حسن پیرنیا (۱۸۷۱)
    احمد کسروی (۱۸۹۰)
    محمد تقی بهار یا ملک‌ الشعراء (۱۸۸۴)
    سید حسن تقی زاده (۱۸۷۸)
    میرزا عبدالرحیم طالبف نجار تبریزی (۱۸۳۴)
    عبدالحسین تیمورتاش (۱۸۸۳)
    عبدالحسین میرزا فرمانفرما (۱۸۵۹)
    محمدولی‌خان سپهسالار تنکابنی
    دکتر محمد مصدّق (۱۸۸۲)

    زمانی که رساله اقا عبدالبها نوشته شده اینا اغلبشون بچه بودن. اگه اشتباه نکنم اونم حرفهای باب و بها را تکرار کرده که قبل از ۱۸۷۵ بوده. اقای چوبینه حرف از ۱۸۴۴میزنه. من فکر میکنم اقای چوبینه داره حرفای درستی میزنه وقتی میگه گفته های باب تاثیر زیادی داشته تو مشروطیت و ما باید به اونا توجه بکنیم. ولی میخام بگم که من دارم به ارزش تاریخی و سکولاریستی این کتاب نگاه میکنم نه ارزش دینیش. اقا پیروز اقا علیرضا فکر میکنم شماهم از این کتاب خوشتون بیاد. کتاب کوچیکیه اگه تونستین بخونین.

    حالا دیگه تعریفو بزاریم کنار و یخده از چیزای مشکوک صحبت کنیم. اقا کامران با بهاییا بعنوان هموطنام ابراز همدردی میکنم ولی میخام از یه چیزایی تو بهاییت انتقاد بکنم:

    ۱- چرا اقا عبدالبها اینقدر از ناصرالدین شاه خوب میگه؟ تاریخ میگه اون شاه بدی بوده.
    ۲- شما بهاییا میگین تو سیاست دخالت نمیکنین چطور حرف از چیزای کشوری و سیاسی میزنین و عبدالبها رساله مدنیه و سیاسیه نوشته؟
    ۳- موسی و محمد با قدرت سیاسی و شمشیر عربا و یهودیا را به قدرت رسوندن. مسیحیا با زور و قلدری به قدرت رسیدن بهاالله چطوری میخاد با نصیحت کاری بکنه؟
    ۴- از حق نباید گذشت بابیا با زور شمشیر و جهاد جلو زورگو ها وایسادن تو ایران. ولی متد بهاالله باعث بدبختی بهاییا شد. بهاییا چرا سعی نمیکنن جواب زور و با زور بدن؟
    ۵- مردم دنیا حکومت خودشونو نمیتونن درست کنن بهاالله حرف از حکومت جهانی میزنه؟ این خیال پردازیه فکر نمیکنی؟
    ۶- در اسلام به یاد دادن ادم باید فقط عبد خدا باشه چرا اقا عبدالبها بخودش میگه عبدالبها بجای عبدالله؟ این درسته که بهاییا بهاالله را خدا میدونن؟

    اقا کامران اجازه دادن ما بهاییتو به چالش بکشیم (چاکریم اقا کامران) حالا که بناس این اب صاف گل الود شه ما بدمون نمیاد از دوستای دیگه بهایی هم بشنفیم. بقیه عقیده ندارن؟

    تا بعد

    اسماعیل

  46. کامران حکیم says:

    دوست عزیز اسماعیل

    تحقیق شما در حول و حوش انقلاب مشروطیت خیلی جالب توجه بود. خوشحالم از اینکه یک هموطن در خود این کنجکاوی را احساس کرده و از خود این شجاعت نفسانی را نشان داده که در یک راستای ممنوعه از تاریخ ایران قدم گذارد و علارغم تمام علائم خطر اجتماعی و دینی و سنتی و فکری که برسر راه او قرار دارد کتبی چون رساله مدنیه و لوح دنیا را بخواند و اظهار نظر شخصی خود را بدون توجه به تعصبات محیطی فکری بیان کند. این درخور قدردانیست.

    فرمودید: “حالا دیگه تعریف بزاریم کنار و یخده از چیزای مشکوک صحبت کنیم. اقا کامران با بهاییا بعنوان هموطنام ابراز همدردی میکنم ولی میخام از یه چیزایی تو بهاییت انتقاد بکنم:” دوست عزیز انشاءلله که با تبادل اراء بتوانیم که کوه بلند شک و تردید را تبدیل به گذرگاهی سبز و خرم کنیم. متشکرم از ابراز همدردی شما که روح این مطلب بود و مرهم دل هر بهائی. بنده عقاید خودم را راجع بسؤالات مطرح شده تا حد فهم خود و در چارچوب تناسب با این موضوع و فضای فکری این تارنما میدهم ولی خاطرنشان میشوم که این سؤالات از دیدگاههای مختلفی میتواند تحت بررسی قرار گیرد. حال برویم بر سر سؤالات مطرح شده:

    فرمودید: “۱- چرا اقا عبدالبها اینقدر از ناصرالدین شاه خوب میگه؟ تاریخ میگه اون شاه بدی بوده.” اگر اشتباه نکنم مقصود سرکار متونی مثل متن زیرست: “تا بحال چون ملاحظه نمیشد که سروری که زمام کلّ امور در کف کفایت اوست و اصلاح حال جمهور منوط بهمّت بلند او چنانکه باید و شاید چون پدر مهربان در تربیت و مدنیّت و راحت و آسایش افراد اهل مملکت سعی بلیغ را مجری فرماید و بر وجه مطلوب آثار رعیّت پروری واضح و مبرهن گردد لهذا بنده و امثال این بنده ساکت بودند . ولکن حال چون مشهود ابصار اولی البصائر گشته که ذات خسروانه بصرافت طبع اراده فرموده که تشکیل حکومت عادلانه و تأسیس بنیان ترقّی عموم تبعه فرماید لذا نیّت صادقه دلالت بر این اذکار نمود.” (حضرت عبدالبهاء : رساله مدنیه صص ۱۴-۱۵) دوست عزیز ناصرالدین شاه پادشاه وقت بود و زمام امور مملکت در دست او بود. شرط حکمت در میدان سخن انست که انسان چند مطلب را در مد نظر داشته باشد:

    ۱- مطلب را بصورتی بیان کند که مقصود تا حد ممکن حاصل گردد.
    ۲- بگفته حضرت عبدالبهاء انجام هر امری مستلزم سه اصل است: اول فهمش، دوم خواستن و سوم عمل کردن
    ۳- مقصود از این نامه انبود که ناصرالدین شاه بعنوان یک شهریار مطلق العنان، و یک سلطان مستبد و یک امپراطور خودرأی ایده ال های “رعیّت پروری”، “تشکیل حکومت عادلانه” و “تأسیس بنیان ترقّی عموم تبعه” را بفهمد.
    ۴- ولی بمرحله عمل گذاشتن بر اساس ان فهمش در وحله اول به خواست شاه مربوط بود. کسی نمیتوانست او را وادار کند بکاری که او نمیخواست بکند.
    ۵- و در خواستن برسیدن به این ایده ال شاه میبایست که بداشتن صفاتی چون ” کفایت”، “همّت بلند” ، “پدر مهربان” بودن و “صرافت طبع” تحریص میشد.
    ۶- ولی در این حیطه او بی کفایتی خود را نشان داد و عملی مؤثر در بانجام رسانیدن ان ازاو سرنزد.

    امیدوارم که شما تصدیق میفرمائید که یاداور شدن نقاط ضعف هیچ فردی در یک نامه گشاده تأثیرات خوبی نداشته و نخواهد داشت بخصوص اگر شخص خاطب یک زندانی باشد و فرد مخاطب یک پادشاه. انشاءلله که دیدگاه قابل قبولی برای شما حاصل شده باشد.

    فرمودید: “۲- شما بهاییا میگین تو سیاست دخالت نمیکنین چطور حرف از چیزای کشوری و سیاسی میزنین و عبدالبها رساله مدنیه و سیاسیه نوشته؟” شما درست فرمودید بهائیان را در سیاست دخالتی نیست: “بهائیان تعلّق باحزاب سیاسیّه ندارند زیرا حزب اللّهند و در اجرای سیاست الهی بذل مساعی مینمایند.” (گوهر یکتا ۳۱۵) البته این حزب الله بهائی را با ان حزب الله لبنان مقایسه نکنید که قیاس اب بر اتش خواهد بود.

    اسماعیل عزیز اجازه بفرمائید که توضیح این امر را با مثالی شروع کنم. شما در مقام یک پدر میتوانید از لحاظ معنوی و فکری به دختر تازه عروس یا پسر تازه داماد خود کمک کنید بدون اینکه با جانبداری در زندگی ان نورستگان دخالت نمائید و کاه را کوه نموده و باعث اشکالات بیشتری در زندگی انان شوید. نصائح سرکار باید بطور غیر مستقیم رهنمونهائی تجربی باشد که دوای درد انان گردد نه دخالت مستقیم باشد که مزید بر علت شود.
    دخالت دین در سیاست هم بر همین منوالست. تأثیر دین باید بطور غیر مستقیم در ارائه رهنمونهائی برای رفتار خوب و درست در تحبیب اخلاق فردی و اصلاح برخوردهای شخصی در بجا اوردن وظائف اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و غیره بدون دخالت مستقیم علمای دین و فقهای ان و رؤسای دین و نفوذ ان چه در حکومت اجتماع و چه در کنترل اقتصاد و چه در انتخاب روش سیاسی باشد. در خطابی در ۱۷ نوامبر ۱۹۱۱ در پاریس حضرت عبدالبهاء تأکید بر این موضوع مینمایند: “پس اگر مأمورین دولت متدیّن باشند البته بهتر است زیرا اینها مظهر خشیه اللّه اند. و از این کلام مقصودم این نیست که دین در سیاست مدخلی دارد. دین ابداً در امور سیاسی علاقه و مدخلی ندارد زیرا دین تعلق بارواح و وجدان دارد و سیاست تعلق بجسم. لهذا رؤسای ادیان نباید در امور سیاسی مداخله نمایند بلکه باید بتعدیل اخلاق ملت پردازند نصیحت کنند و تشویق و تحریص بر عبودیت نمایند اخلاق عمومی را خدمت کنند احساسات روحانی بنفوس دهند تعلیم علوم نمایند و امّا در امور سیاسی ابداً مدخلی ندارند. حضرت بهاءالله چنین میفرماید در انجیل است که آنچه مال قیصر است بقیصر بدهید و آنچه مال خداست بخدا. باری مقصود اینست که در ایران مأمورین متدیّنین بهائی نهایت عدالترا ملحوظ دارند چونکه از غضب الهی میترسند و برحمت الهی امید دارند و لکن دیگران ابداً مبالاتی ندارند آنچه از دستشان برآید از ظلم فروگذار نمی نمایند. از این سبب است که ایران اینطور در زحمت است. من امیدم چنان است جمیع احبای الهی مظاهر عدل باشند در جمیع امور. زیرا عدل مختص بارباب جکومت نیست تاجر نیز باید در تجارت عادل باشد اهل صنعت باید در صنعت خویش عادل باشد جمیع بشر از کوچک و بزرگ باید بعدل و انصاف پردازند. عدل اینست که باید از حقوق خود تجاوز نکنند و از برای هر نفسی آن را بخواهند که برای خویش خواسته اند این است عدل الهی.” (حضرت عبدالبهاء : خطابات حضرت عبدالبهاء جلد ۱ صص ۱۷۶-۱۷۷)

    فرمودید: “۳- موسی و محمد با قدرت سیاسی و شمشیر عربا و یهودیا را به قدرت رسوندن. مسیحیا با زور و قلدری به قدرت رسیدن بهاالله چطوری میخاد با نصیحت کاری بکنه؟” دوست عزیز جواب سؤال شما در فرق بین روش اتخاذ شده بین سه مربی روحانی نامبرده است. فهمش این امر در مقایسه روشهای مذکورست. توجه بفرمائید که:

    حضرت موسی در بین عبرانیان ظهور کرد. اینان بخشونت فطری مبتلا بودند که یکی از نتایج بردگی تحت سلطه درازمدت مصریان بود. از اینرو تربیت اجتماعی این قوم مستلزم انبود که تشبیهات تورات لحنی مناسب با طبیعت خشن انان داشته باشد تا باب میل و موافق با حالات روحی انان باشد. با صرفنظر از تأثیر عمیقی که تعلیمات تورات در حرکت بشریت بسوی تمدن داشت نتایج تاریخی این تشبیهات خشونت امیز مفهوم فرعی خود را بوضوح از لابلای صفحات تاریخ نشان میدهد.

    در مقام تقابل حضرت عیسی در بین یهودیان ظهور کرد. در زمان ظهور ایشان خشونت فطری حاصل از بردگی دیگر نقشی در اجتماع یهودیان نداشت. از اینرو تربیت اجتماعی قوم یهود مستلزم انبود که تشبیهات خشونت امیز تورات به نصایح مشفقانه انجیل تعدیل شود. متأسفانه با اختلاط عهد قدیم (تورات و کتب انبیاء) و عهد جدید (اناجیل اربعه و رسائل حواریون) امپراطور کنستانتین و بعد از او پدران کلیسا توانستند از تشبیهات خشن تورات برای پیشبرد مقاصد خود استفاده کنند. دوباره با صرفنظر از تأثیر عمیقی که تعلیمات انجیل در حرکت بشریت بسوی تمدن داشت نتایج تاریخی خشونت کلیسا خود را بوضوح از لابلای صفحات تاریخ نشان میدهد.

    حضرت محمد در بین اعراب ظهور کرد. اعراب زمان جاهلیت نیز به وحشی بودن و خشونت معروف بودند. در غیاب اقبال یهودیان و مسیحیان که مردمان متمدن تری بودند دعوت پیامبر میباید که تمرکزی و توجهی اساسی به احتیاجات فرهنگی اعراب داشته باشد. از اینرو تربیت اجتماعی این قوم نیز مانند برادران عبرانیشان در زمان حضرت موسی مستلزم انبود که تشبیهات قران نیز لحنی مناسب با طبیعت خشونت امیز انان داشته باشد تا موافق با حالات روحی انان باشد. با صرفنظر از تأثیر عمیقی که تعلیمات قران در حرکت بشریت بسوی تمدن داشت نتایج تاریخی این تشبیهات خشونت امیز مفهوم فرعی خود را بوضوح از لابلای صفحات تاریخ نشان میدهد. برای مثال اگر از صغری کبری ان بگذریم امروز لفظ جهاد و مفهوم ان در لوای استفاده های نابجائی که بعضی از رؤسای دین از ان کرده و میکنند بلائیست که دامنگیر مسلمین گردیده و تلخی ان بکام همه میریزد.

    در مقام تقابل حضرت بهاءالله در بین مسلمانان ظهور کرد. در زمان ظهور ایشان خشونت اولیه اعراب نقشی در اجتماع مسلمانان نداشت. از اینرو تربیت اجتماعی این قوم مستلزم انبود که تشبیهات خشونت امیز قران از صفحه کتاب تربیت بشر محو گردد و پیام الهی به نصایح مشفقانه ملحوظ در کتب بهائی تعدیل شود تا مطابق شرایط امروز اجتماع گردد. از اینرو خبری از تشبیهات خشونت امیز در مفهوم هیچیک از نوشته جات بهائی وجود ندارد. ایت الله و پاپی هم در میان نیست که ببرد این قوم را بسوئی که خود میخواهد. بهائیان را عقیده برانست که این نصائح و اقتباسشان بدون توصل بزور بهترین زیربنا برای ساختمان تمدن جهانی انسانی است. بقول حضرت بهاءالله: “چهل سنه بنصایح و مواعظ عباد را از نزاع و فساد و جدال منع نمودیم و از فضل الهی و رحمت رحمانی این حزب از سلاح باصلاح توجّه نمودند.” (حضرت بهاءالله : اشراقات و چند لوح دیگر ص ۱۲) در مقامی دیگر میگویند: “سبحان اللّه بزرگان ایران و نجبای عظام بأخلاق سَبُعی فخر مینمایند (حیرت اندر حیرت آمد زین قصص) اینمظلوم در لیالی و أیّام بشکر و حمد مالک أنام مشغول چه که مشاهده شد نصائح و مواعظ تأثیر نموده و أخلاق و أطوار این حزب (بهائیان) بدرجه قبول فائز چه که ظاهر شد آنچه که سبب روشنی چشم عالم است و آن شفاعت دوستان از دشمنان نزد امراء بوده کردار نیک گواه راستی گفتار است. امید انکه اخیار بروشنی کردار گیتی را روشن نمایند.” (لوح دنیا، حضرت بهاءالله : مجموعه الواح مبارکه چاپ مصر صص ۲۹۳-۲۹۴)

    مقصود از ” شفاعت دوستان از دشمنان نزد امراء” واقعه ذیل است: “در مدینهء عشق آباد (در روسیه) جمعی از شیعیان که در اواخر اوقات در آن نقطه استقرار یافته بودند چون ترقّی و اعتلاء جامعهء بهائی را در بین اهالی ملاحظه نمودند نار حسد در صدورشان مشتعل گردید و دو نفر از اجامر و اوباش را بقتل جناب حاجی محمّد رضای اصفهانی پیر مرد هفتاد ساله برانگیختند. آن دو ظالم آن نفس مقدّس را روز روشن علی رؤوس الاشهاد در بازار مورد حمله قرار داده سی و دو زخم بر پیکر آن مظلوم وارد آوردند و سینه اش را شکافته امعاء و احشاء او را بیرون کشیدند و جسد مبارکش را شرحه شرحه کردند. پس از وقوع این جنایت عظیم بامر تزار امپراطور روس هیأتی جهت فحص و تحقیق بمدینهء مذکور اعزام و محکمهء نظامی در همان محلّ تشکیل گردید و پس از رسیدگی کامل و ثبوت جرم حکم قتل قاتلین و تبعید شش نفر از محرّکین صادر شد، مجرمین و محکومین در این خصوص دست و پا کردند و از شاه ایران و علمای طهران و مشهد و تبریز استعانت خواستند و طلب وساطت نمودند شاید مجازات مقرّر تخفیف یابد ولی هیچ یک از اقدامات و تشبّثات نزد حکومت روس مفید واقع نشد و مقبول و مؤثّر واقع نگردید مگر شفاعت دوستان آن مدینه (بهائیان) که چون از صدور حکم با خبر شدند نزد اولیای امور رفتند و در حقّ دشمنان تخفیف مجازات طلب کردند واز خون آن مستشهد دیار عشق (جناب حاجی محمّد رضای اصفهانی) در سبیل محبّت جمال ابهی (بهاءالله) گذشتند و دولت مذکور با کمال شگفتی و حیرت از این اغماض و فتوّت، شفاعت آنانرا قبول نمود و تنبیه مجرمین را تخفیف داد.” (کتاب قرن بدیع صص ۴۰۹-۴۱۰)

    فرمودید: “۴- از حق نباید گذشت بابیا با زور شمشیر و جهاد جلو زورگو ها وایسادن تو ایران. ولی متد بهاالله باعث بدبختی بهاییا شد. بهاییا چرا سعی نمیکنن جواب زور و با زور بدن؟” اسماعیل عزیز مقایسه روش بابیان و طریق رفتار بهائیان خیلی منصفانه نیست. هرچند که درانتقادات خود راجع باین امر منتقدین کوتاهی نکرده اند ولی در فهمش حکمت روش اتخاذ شده در دیانت بابی و بهائی کسی سعی بلیغی نکرده. این درست است که در دیانت بابی حکم سیف و جهاد وجود دارد ولی مقصود از احکام کتاب بیان انبود که در وحله اول راه را برای قبول فکر جدید باز کند و در وحله دوم تحول افکار مسلمانان را از حالت منجمد و متبلور ان بحالت روان و سیال ان تسریع نماید. بهمانگونه که در درمان یک دمل در اغاز به نیشتر احتیاجست ولی وقتی که چرک از بدن خارج گشت زخم را به مرهم و دوا التیام دهند. از اینرو دمل فکری و عقیدتی در ایران به نیشتر گفتار حضرت باب مفتوح گشت و به مرهم گفتار حضرت بهاءالله که: ” نفس اجتماع سبب تفریق نفوس موهومه است. نزاع و جدال شأن درندهای ارض. بیاری باری شمشیرهای برنده حزب بابی بگفتار نیک و کردار پسندیده بغلاف راجع. لازال اخیار بگفتار حدائق وجود را تصرّف نمودند بگو ای دوستان حکمت را از دست مدهید نصائح قلم أعلی را بگوش هوش بشنوید. عموم أهل عالم باید از ضرّ دست و زبان شما آسوده باشند. (لوح دنیا، حضرت بهاءالله : مجموعه الواح مبارکه چاپ مصر ص ۲۸۷) قدم بسمت التیام گذاشت.

    فرمودید: “۵- مردم دنیا حکومت خودشونو نمیتونن درست کنن بهاالله حرف از حکومت جهانی میزنه؟ این خیال پردازیه فکر نمیکنی؟” دوست عزیز گاهی جواب اشکال جزئی در امریست کلی. شما درد سر را با قرصی میتوانید برای مدتی برطرف سازید. ولی رفع دائمی این درد در یافتن باعث اصلی انست و برطرف کردن ان نه در تسکین موقتی موضعی ان. در دیدگاه بهائی: “پیمبران چون پزشکانند که به پرورش گیتی و کسان آن پرداخته‌اند تا بدرمان یگانگی بیماری بیگانگی را چاره نمایند در کردار و رفتار پزشک جای گفتار نه زیرا که او بر چگونگی کالبد و بیماریهای آن آگاه است و هرگز مرغ بینش مردمان زمین بفراز آسمان دانش او نرسد پس اگر رفتار امروز پزشک را با گذشته یکسان نبینند جای گفتار نه چه که هر روز بیمار را روش جداگانه سزاوار و همچنین پیمبران یزدان هر گاه که جهان را بخورشید تابانِ دانش درخشان نمودند بهر چه سزاوار آن روز بود مردم را بسوی خداوند یکتا خواندند و آنها را از تیرگی نادانی بروشنائی دانائی راه نمودند پس باید دیده مردم دانا بر راز درون ایشان نگران باشد چه که همگی را خواست یکی بوده و آن راهنمائی گمگشتگان و آسودگی درماندگان است… مردمان را بیماری فرا گرفته بکوشید تا آنها را به آن درمان که ساخته دست توانای پزشک یزدان است رهائی دهید.” (منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله صص ۵۸-۵۹)

    فرمودید: “۶- در اسلام به یاد دادن ادم باید فقط عبد خدا باشه چرا اقا عبدالبها بخودش میگه عبدالبها بجای عبدالله؟ این درسته که بهاییا بهاالله را خدا میدونن؟” دوست عزیز تئولوژی بهائی بر پایه زیر استوارست:
    عالم حق
    عالم امر
    عالم خلق
    بعقیده بهائیان عالم حق عالم خداست و هیچکس را در ان راه نیست. عالم خلق عالمیست که همه در ان زندگی میکنیم. مرسلین صاحب کتاب از عالم امرند و بلباس خلق در عالم خلق ظاهر میشوند واز این حیوان متفکر یک انسان کامل خلق میکنند. روح انسان نیز از عالم امرست و در اینه قلب انسان متجلی میشود در طول مدت زندگی شخص. حضرت بهاءالله چون حضرت مسیح و محمد از عالم امرست و ازاینرو بنده خداست. انان که در چاله عبدی گرفتارند الله را دستاویز خود کنند که در پس نقاب عبدالله بودن عبودیت خود را به نفس اماره خود باثبات برسانند.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com

  47. علیرضا says:

    اقا کامران سلام
    تابه حال مطالب جالبی بیان شد .باتوجه به اینکه مطلب بهایی ستیزی دررسانه ملی از صفحه اول سایت خارج شده پیشنهادمی کنم کلیه مطالب مطرح شده در قالب یک وبلاگ گروهی بیان بشه وادامه بحث از طریق وبلاگ صورت بگیره

  48. کامران حکیم says:

    علیرضای عزیز سلام

    انشاءلله که دوست عزیزمان اسماعیل دست از سر کچل بنده بردارند و خود و دیگر دوستان را از از شر وراجی های بنده برهانند. فکر میکنم که مقصود اصلی مطرح شد و انچه صحبت در پیرامون ان امکان داشت و در حوصله این گروه بود برشته تحریر امد و مورد بحث قرار گرفت. بنده مستحضرم ازاینکه موضوعاتی را که در این باب مطرح کردم از ان اموری نیست که افراد بخواهند در ملأعام راجع بان صحبت کنند.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

  49. اسماعیل says:

    اقا کامران چاکریم

    اینقدر هندونه زیر بقلتون گذاشتیم میگین دست از سر کچل ما ور نمیداره؟ ایولله بابا. چارتا سوال که این حرفها را نداره. از یه طرف شکایت از این میکنین که مردم راجع به بهاییت نمیدونن از یه طرف از جواب دادن شکایت میکنین.
    اگر راضی نیستین شما را بخیر ما را بسلامت.

    تا بعد

    اسماعیل

  50. کامران حکیم says:

    دوست عزیز اسماعیل

    مقصود بنده از دست برداشتن و سر کچل شوخی بود نه بی احترامی. مقصود از زیر بار جواب در رفتن هم نبود چونکه بنده در ازای هر خط که شما نوشتید یک صفحه جواب دادم. بنظر نمیرسد که بغیر از بنده و سرکار و دوست عزیز علیرضا کس دیگری توجهی باین گفت و شنود داشته باشد. علاوه براین تمرکز صحبتها از مقصود اصلی خود منحرف گشته و مطلب صحبت پیرامونی شده بدان نحو که بعضی از اسئله مفهوم تئولوژی ان بیشتر از مفهوم اخلاقی و اجتماعی انست. شاید که بهترست ما این صحبت را از طریق ایمیل انجام دهیم.

    با عرض احترام

    کامران حکیم

    kamran.hakim@gmail.com