Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > جامعه ایرانی > تجلیل ایرانیهای امریکا از رضا بدیعی
artcile
رضا بدیعی

تجلیل ایرانیهای امریکا از رضا بدیعی

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

چند هفته پیش ایرانیان مقیم  امریکا مجلس بزرگداشتی را برای تجلیل از رضا بدیعی کارگردان مشهور هالیود   به مناسبت هشتاد سالگی وی در یکی از سالنهای دانشکده کالیفرنیا برگزار کردند . در این مراسم که با حضور نامداران هنری مقیم امریکا برگزار شد ، جمشید دلشاد شهردار موفق “بیورلی هیز” که روز ۲۵ آوریل را در تقویم این شهر ، روز رضا بدیعی نام گذارده با بریدن کیک تولد بدیعی، زاد روز او را گرامی داشت . بهروز وثوقی،ایرج گرگین،عباس جوانمرد،مهندش هوشنگ سیحون و عده ای از دست اندر کاران  امریکائی سینما هریک به نحوی در این شادمانی شرکت داشتند . پرویز قریب افشار صحنه گردان برنامه بود . سخنان دکتر صدرالدین همدرس  رضا بدیعی در هنرستان هنر پیشگی ، حسن ختام این برنامه بود که آن را در این یادداشت می خوانید .

جمشید دلشاد شهردار بیورلی هیلزبرای رضا بدیعی دست می زند

رضا بدیعی که در ایران بیشتر با نام سریال تلویزیونی “بالاتر از خطر ” شناخته می شود ،فعالیت خود در ایران را با جمشید شیبانی آغاز کرد وپس از عزیمت به امریکا به دعوت “رابرت آلتمن”  برای تهیه فیلم “یک شب وحشی در شیکاگو” به هالیود پیوست وپس از طی مدارج ترقی  کارگردانی بیش از ۴۰۰ فیلم تلویزیونی سریالهای  پر بیننده ای چون “بالاتر از خطر”،”هاوائی فایو او”،”بارتا”،”مری تیلور مور”  را عهده دار شد . وی با وجود اقامت طولانی  در هالیود خو و خلق ایرانی خود را حفظ کرده و از هواخواهان  شعر و ادبیات  ایران است .  یاد داشت دکتر صدرالدین الهی را که با استفاده از خطابه اش در آن شب نوشته شده با هم بخوانیم :

بیا از زیر عینک سر به‌زیری‌های هم بینیم
جوانی‌های هم دیدیم، پیری‌های هم بینیم-شهریار

در هنرستان هنرپیشگی
هنرستان هنرپیشگی در تهران، یک مدرسه شبانه بود. دوره‌ای دوساله داشت و به فارغ‌التحصیلان آن یک دیپلم می‌دادند از نوع دیپلم‌های دیگر مدارس حرفه‌ای مشابه که در جاهای مختلف ارزشیابیهای مختلف از آن می‌شد. بعضی سازمانها و ادارات آن را معادل دیپلم کامل متوسطه می‌شناختند و بعضی برابر کلاس پنجم.
اما کیفیت تدریس در این مدرسۀ شبانه انصافاً چیزی در حد تحصیل در دانشگاه آن زمان بود. معلمین هنرستان از میان بهترین استادان در حد بالای تخصص انتخاب می‌شدند و طبعاً شاگردانی که از این هنرستان بیرون می‌آمدند،

فارغ‌التحصیلان یک دانشگاه حرفه‌ای بودند نه یک هنرستان حرفه‌ای معمولی.بسیاری از شاگردان نه برای دیپلم بلکه برای استفاده از آموزش تئاتر در هنرستان که یک امتحان کتبی و شفاهی سخت ازجمله فن بیان و هنر حضور در برابر جمع را داشت، در آنجا ثبت نام می‌کردند و من هم یکی از آنها بودم که دلم می‌خواست تماشاگر خوبی برای تئاتر بشوم. و هنوز نمی‌دانم که شده‌ام یا نه.

این هنرستان به تئاتر ایران هنرپیشگان بزرگی را پیشکش کرده است. جالب این که هنرستان در دوران آخر سلطنت رضاشاه یعنی حدود سالهای ۳۸ـ۱۹۳۷ تأسیس شده و مؤسس آن سید علی خان نصر یکی از چهره‌های درخشان هنر و ادب و سیاست بوده است.سالی که من به هنرستان رفتم یک دوره هنرجو پیش از من فارغ‌التحصیل شده بودند. در آن سال میان همدوره‌های آن دورۀ من، از پنج چهرۀ سرشناس تئاتر می‌توانم نام ببرم؛ فهیمه راستکار، بیژن مفید، علی نصیریان، حسین کسبیان، اسماعیل داورفر.

اما دورۀ پیش از من، بسی پربارتر بود با فارغ‌التحصیلانی چون: پرویز بهرام، عباس جوانمرد، جعفر والی، هوشنگ لطیف‌پور و این دوره شاگرد اولی داشت که چشم و چراغ دکتر مهدی نامدار رئیس وقت هنرستان و شهردار آن روز تهران و رئیس دانشکدۀ داروسازی بود. چرا؟

برای این که این آقای شاگرد اول در درس فن بیان که به آن دکلماسیون هم می‌گفتند و خود دکتر نامدار معلم آن بود، چنان ورزیده بود که استاد داروساز این شاگرد با استعداد دست‌پرورد خویش را همه جا به‌عنوان محصول درجه اول مدرسه، آنهم با مارک made in Namdar معرفی می‌کرد.این شاگرد، قد متوسط رو به کوتاهی داشت. شیرین لبخند می‌زد. چشمهای درشت میشی رنگش همیشه می‌خندید و در رفتار و گفتار و پوشاک یک جنتلمن به‌تمام معنی بود.

اصلاً در هیزی و چشم‌چرانی شباهتی به ما دله‌های چشم و دل گرسنه نداشت. به این جهت دخترهای مدرسه که غالباً زشت و لوس و پر مدعا بودند به همان اندازه که برای ما ناز می‌کردند برای او می‌مردند و عشوه می‌آمدند و این بی‌انصاف اصلاً انگار نه انگار یوسفی است که صد خریدار دارد. در نتیجه ما پسرها همه با او بد بودیم چرا که دخترها همه عاشقش بودند.این شاگرد اول که عاشق تئاتر و سینما بود و وقتی شعری دکلمه می‌کرد آدم را روی بال خیال به عالم بالا می‌برد همین آقاست که اینجا نشسته؛ رضا بدیعی.

خوب شد که رفت
رضا بدیعی در سال بعد به ادارۀ هنرهای زیبا رفت. آن سالها تازه آمریکاییها توسط ادارۀ اصل چهار یک بخش فیلم و فیلمسازی مستند درست کرده بودند که هنرهای زیبا در آن دستی داشت. رضا در آن ادارۀ هنرهای زیبا در بخش سمعی و بصری کاری گرفت. پشتکار و همت او زبانزد همگان بود. می‌گفتند ساعتها و بلکه روزها و شبها دنبال این است که فیلم بگیرد، ظاهر کند، ادیت کند و آماده نماید. بی‌جهت نبود که خیلی زود شد فیلمبردار مستند رویدادهای رسمی و شاه هر جا می‌رفت او هم دوربین به‌دست دنبالش بود. رؤسا و مدیران پسندیده بودندش؛ و یک روز خبر شدیم که رضا رفته است آمریکا که برود دانشگاه، آنهم دانشگاه سیراکیوز که کار فیلم و سینما در آن رونقی بسزا دارد.

رضا رفت آمریکا و ما هم رفتیم دانشکدۀ ادبیات. از همدوره‌های آن دورۀ من در هنرستان، بیژن مفید و مسعود فقیه و از دورۀ پیش جعفر والی آمدند به دانشکدۀ ادبیات و ما نفس راحتی کشیدیم که خوب شد رضا رفت آمریکا وگرنه این خانم خوشگلی که الان بیش از پنجاه سال است شریک خوب و بد زندگی ماست نصیب ما نمی‌شد و پسر برومندی به‌اسم برزو و دختر مهربان و زیبایی به‌اسم باران نداشتیم.

تولد رضا بدیعی با هدیه گل به او جشن گرفته شد

سیدچرا زودتر نگفتی؟
اواسط سالهای شصت بود که تلویزیون یک سریال جذاب و پرکشش را شروع کرد. اسمش بالاتر از خطر بود و لابد می‌دانید که در هر قسمت آن یک دسته‌ای به فرمان سازمانی نامرئی به‌سراغ کاری می‌رفتند که نه تنها خطرناک بلکه بالاتر از خطر بود. یک روز شنیدیم که رضا یکی از کارگردانان این سریال مد روز است. سرمان شلوغ بود چندان توجهی نکردیم.

در گرماگرم انقلابات دانشجویی ۱۹۶۸ فرانسه بودیم. در سالن اجتماعات دانشسرایعالی تربیت بدنی و انستیتوی ورزش فرانسه قرار بود امتحان سخت «کاربرد روانشناسی گروهی در ورزشهای جمعی» را بگذرانیم؛ که ناگهان چند دانشجوی انقلابی زدند روی پیشدستی‌ها که امتحان نمی‌دهیم. باید انقلاب کرد تا مدرسه را وادار به عوض کردن قوانین امتحانات بنمائیم و مجلس به‌هم خورد و امتحان مالیده شد و همه رفتیم به طرف کافه‌تریا.

وسط راه یکی از انقلابیون گفت:ـ زکی، چه امتحانی؟ مگر می‌شود رفت و نشست و سه ساعت امتحان داد در حالی که ساعت ۶ بعد از ظهر mission impossible شروع می‌شود؟ مگر می‌شود از Episode امروز گذشت؟بالاتر از خطر در پاریس هم بچه جوانها را جذب کرده بود چه رسد به ما که حالا صاحب دو تا بچه بودیم. نمایش تلویزیونی با فریاد و داد و تحسین انقلابیون تمام شد و آخر آن نوشتند کارگردان: Reza. S. Badiyi. یکی از بچه‌ها گفت:

چه اسم عجیبی است؟ این کارگردان کجایی است؟
و ما با سر و گردنی برافراشته و با پز و قمپز تمام گفتیم:
ـ ایرانی است. با من دوست است.

همه با ناباوری نگاهم کردند. حالا این رضا که یک S هم وسط اسمش گذاشته بود آنقدر شهرت داشت که کسی باور نمی‌کرد دوست ما باشد. ما هم فلسفه‌ این S را نمی‌دانستیم تا بعدها هوشنگ لطیف‌پور گفت:ـ مگر نمی‌دانی رضا سید است و اسمش سید رضا بدیعی است.

آقاجان! سید، چرا زودتر نگفتی سیدی، بلکه جدت به‌خاطر رفاقت با تو که از ساداتی از منِ ناسیّد روز قیامت شفاعت کند؟… و دیگر همه از من نپرسند که تو چه جور نامسلمانی هستی که اسمت صدرالدین الهی است.

اعتیاد سریالی
آمدیم آمریکا. سراغ رضا را گرفتیم. پیدایش کردیم. با همان مهربانی و گشوده‌آغوشی قرار گذاشت برویم سر فیلمبرداری «راکفورد فایل» کار او را تماشا کنیم ببینیم چه می‌کند؟ آن روزها در زمینه سریال پز می‌دادیم چون در تهران یک سریال تلویزیونی می‌نوشتیم به‌نام «مرد اول» که پرویز کاردان آن را کارگردانی و تهیه می‌کرد و ما فکر می‌کردیم که حرف آخر را ما در مرد اول زده‌ایم.

سر فیلمبرداری رضا همان جوان جوشندۀ سالهای جوانی بود. این «جیمز گارنر» مثل بچه مدرسه حرفش را گوش می‌داد. بعد رفتیم، نشستیم چیزی بخوریم و ما از این که می‌خواهیم در آمریکا هم سریال‌نویس بشویم گفتیم. با همان مهربانی و گشودگی نگاهمان کرد. پرسید چقدر انگلیسی بلدیم و ما دستمان را بالا بردیم و گفتیم «دیس ایز مای هند» و او باز با محبت گفت:برای این که وارد این بازار بشوی، باید انگلیسی بدانی مثل یک آمریکایی، و مدتها سریال تماشا کنی آنهم سریالهای آمریکایی.

آدم حرف‌شنوی هستیم. آمدیم خانه و از فردا به‌اتفاق همسر محترم نشستیم پای تلویزیون و سریالهای آن. Guiding light, As the world turn، General Hospital و… هرچه سریال بود تماشا کردیم. بعد از شش ماه دیدیم مثل اینکه باز هم باید تماشا کنیم، باز هم تماشا کردیم. سرِ سال همسر محترم به Guiding Light معتاد شده بود و ما به روزی یک six packs آبجوی Heineken. بعد دیدیم به‌توصیه رضاجان این فارسی مثل شکر کم‌کم دارد یادمان می‌رود. این بود که برگشتیم دوباره قلم روزنامه‌نویسی را دست گرفتیم.

مائیم که از دریا امواج گرفتیم
در تمام کارهایی که رضا کرده است سایۀ فرهنگ و نشانه‌های دلبستگی او را به ایران می‌توانی دید بی آنکه شعاری بدهد و یا سرود ای مرز پر گهر را بخواند. در همه کارهایش ایران هست، رنگ ایران هست و آن سالهای رنگین.
آخرین بار که دیدمش در یک شب‌نشینی بزرگ بود. مهمانی ایرانیکا. در لس‌آنجلس، کاری که به همت دکتر یارشاطر نام ایران را جاودانه ساخته است. خانم هما سرشار او را دعوت کرده بود که جایزه‌ای بگیرد. پشتش به من بود، از پشت سر بغلش زدم و گفتم:
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم

زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم
اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
و اندیشه نکردیم ز توفان و ز تیا
ر

و این بندی بود از مسمط وطنیۀ ادیب‌الممالک فراهانی که رضا تمام آن را با شکوه تمام در آن سالها می‌خواند. صدایی در ستایش از ایران، عظمت ایران دور و دیرپا.آقای رضا بدیعی، کاش بقیه‌اش را خودت بخوانی تا زنها و دخترها برایت غش کنند و ذکر پر التهاب رضاجون رضاجون بگیرند. بفرما یالا، همه منتظرند.

 
کلیدواژه ها: , , , , , , ,
  1. احمد says:

    تولدتان به شادی و تندرستی باد. سرور رضا بدیعی من هنوز پس از سالها خاطره سریال تلویزیونی بالا تر از خطر را فراموش نمیکنم. همیشه برای ما ایرانیان با عث افتخار بودید. عمری طولانی همراه با تندرستی برایتان آرزو دارم. یک ایرانی آواره و دور از میهن.

  2. peerooz says:

    جناب دکتر صدر الدین الهی،
    دست مریزاد! بعد از آنکه ما ، به حق ، خانم شادی صدر و هم دستان مرد ستیز ایشان را شسته و کنار گذاشتیم جناب عالی اقرار میفرمائید که ” اصلاً در هیزی و چشم‌چرانی شباهتی به ما دله‌های چشم و دل گرسنه نداشت.” ؟ نه اینکه ما هم از این کارها نکرده ایم ولی اقرار آن مقام عالی ، ما را در معرض اتهام “تهتک؟” قرار میدهد
    نه اینکه هیزی و چشم چرانی به پای اتهامات آنها برسد ولی خب بهانه ای هم به دست آنها میدهد و ما باید فریاد کنیم که خیر , ما “متهتک” نیستیم و از حق خود دفاع کرده ایم.
    اما انصافا ما مریدان رو به سوی کعبه چون آریم چون روبه سوی خانه خمار دارد پیر ما ؟