Home
translation translation

Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > اولین بار که رادیو گوش دادم
artcile
خاطره رادیو

اولین بار که رادیو گوش دادم

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

همسفر سر و زبان دار و سرحال من الهه حسنلی (خوشنام) هر وقت که می‌خواهد یادی از من بکند تهیه برنامه‌ای بهانه اوست. هفته پیش او در «دویچه وله» برنامه مفصلی درباره رادیو در ایران داشت به مناسب ماه اردیبهشت که هفتادمین سال تأسیس آن بود.در مجله ماهانه «ایران‌امروز» که در سالهای آخر سلطنت رضاشاه به مدیریت مرحوم محمد حجازی (مطیع‌الدوله) با قطع بزرگ و چاپ نسبتاً نفیس و مرغوب در تهران منتشر می‌شد من تصویری از ولیعهد آن روز و محمدرضاشاه پهلوی روزگاران بعد را بیاد دارم که در برابر میکروفن ایستاده بود و سخنان افتتاحیه را بر زبان می‌آورد.

در سالهای بعد تابستانها هر وقت که با اتوبوس همراه پدرم به خانه ییلاقی مرحوم قوام‌الدین مجیدی پدر دکتر مجیدی خودمان در زرگنده می‌رفتیم، اتوبوس در ایستگاهی توقف می‌کرد و شاگرد شوفر داد می‌زد: «ایستگاه رادیو» و گاه یکی دو نفر با جعبه ساز پیاده می‌شدند و پدرم می‌گفت که می‌روند در رادیو ساز بزنند. هنوز ضبط صوت و استودیوهای ضبط به راه نیافتاده بود. اما رادیو برای ما دنیایی بود. نمی‌دانستیم چطور کار می‌کند و چطور برنامه‌هایی را روبراه می‌کند که شنونده فراوان دارد.وقتی الهه از من خواست که درباره برخوردم با رادیو و خاطره‌ام از اولین دیدار با رادیو چیزی برایش بگویم این یادداشت کوتاه را نوشتم.

سیما بینا در رادیو ایران می خواند

«روزی که گفتند میرسید حسین خان پسر عمه بزرگم که هم سن پدرم بود رادیو خریده، برای ما بچه‌های هفت هشت ساله خبر در اندازه سفر به کهکشان‌ها بود. می‌گفتند که این وسیله تمام اخبار عالم و آدم را از اطراف و اکناف جهان به گوش همه می‌رساند. اما رادیو داشتن کار هر کس نبود. در محلۀ قدیمی ما سرچشمه اغلب خانه‌ها برق نداشت و معدود بودند خانه‌هایی که از برق چراغ موشی کارخانه حاج امین‌الضرب استفاده می‌کردند و تازه بعضی شبها هم چراغ نفتی روشن می‌شد چون کارخانه برق حاج امین‌الضرب به پت پت می‌افتاد. کارخانه برق تهران هم تازه در جایی که پیش از آن گویا محله عرق کشی بود و به آن رسومات می‌گفتند و بعدها میدان ژاله نام گرفت راه افتاده بود. در آن روزها داشتن کنتور برق از علائم تشخص بود و کسانی هم بودند که با کنتور برق یعنی خرید و واگذاری آن به صاحبان و متقاضیان برق به آلاف و اولوفی می‌رسیدند. یا خانه‌های متعدد خود را صاحب برق می‌کردند یعنی برایش کنتور می‌گذاشتند. در هر حال داشتن رادیو مستلزم داشتن برق بود. مثلا شایع بود که احمدآقا سپهبد ایران یعنی مرحوم سپبهد امیراحمدی چهارصد کنتور برق دارد.


روزی که برای دیدن رادیو به خانه «بی‌بی» عمه بزرگمان رفتیم دیدیم که روی پشت بام کاهگلی خانه یک تیر چوبی به شکل صلیبی بلند، بلندتر از تیرهای چراغ برق کوچه گذاشته‌اند و چهار طرف چوب را سیم کشیده‌اند و یک سیم از پشت بام به داخل خانه آمده است. گفتند این آنتن رادیوست، تا سر پشت بام نباشد صدای رادیو در نمی‌آید. می‌گفتند اگر آنتن تکان بخورد صدای رادیو خراب می‌شود و به همین جهت اگر کلاغها روی آن می‌نشستند به طرفشان سنگ می‌انداختند که بروند و در کار پخش صدای رادیو اختلال نکنند.اما دیدن خود رادیو برای ما دنیای دیگری بود. روی یک میز چهارپایه خاتم که بی‌بی یک رومیزی گلدوزی شده رنگین، کار دست دخترعمو قدسی خانم عروسش را روی آن انداخته بود، جعبه قهوه‌ای کم رنگی در حد و اندازه یک مبل کوچک دیده می‌شد که روی آن جعبه هم باز یک دستمال گلدوزی دیگر انداخته و یک قاب خاتم که در آن به خط خوشی «وان یکاد» خطاطی شده بود گذاشته بودند. لابد برای اینکه کسی رادیو را چشم نزند.

آن روز جمعه بود. مدرسه‌ها تعطیل بود و ما همه بچه‌ها دعوت شده بودیم که برویم رادیو گوش بدهیم. و بعد ناهار پیش بی‌بی باشیم که همه ما بچه‌ها را برخلاف بزرگترهای دیگر آقا یا خانم با ذکر اسم کوچک خطاب می‌کرد.میرسیّد حسین‌خان که مثل مادر، با بچه‌ها خیلی مهربان بود آمد نگاهی به ساعتش انداخت و یک پیچ را چرخاند. چراغ سبزی توی پیشانی جعبه روشن شد ولی صدایی در نیامد. میرسیّد حسین‌خان توضیح داد که دارد گرم می‌شود. مثل الان نبود که دکمه را هنوز فشار نداده صدای زر زر بلند ‌شود. چند لحظه‌ای گذشت صدای خش‌خشی از جعبه بلند شد و پسر عمه گفت: «گرم کرد» و بعدناگهان صدای مهربان درشتی از جعبه برخاست که می‌گفت:ـ بچه‌ها سلام.!

صبحی مهتدی قصه گوی رادیو - سمت راست - با عده ای از کارکنان رادیو ایران

صدا آرام‌بخش و اطمینان دهنده بود و صاحب صدا توضیح داد که امروز قصۀ تازه‌ای نقل خواهم کرد. و شروع به قصه گفتن کرد. آنقدر شیرین بود که ما چهار پنج کودک یادمان رفت که می‌شود شیطنت کرد و پای جعبه میخکوب شدیم. تنها چیزی که نظرمان را می‌گرفت آن چراغ سبز روی جعبه بود که با بالا و پائین رفتن صدای گیرنده تکان می‌خورد و کم رنگ و پر رنگ می‌شد، مثل چشم گربه‌ای که بین خواب و بیداری گرفتار است.در راه بازگشت به خانه پدر گفت که قصه گو صبحی نام دارد و بعدها نام کاملش را که فضل‌الله صبحی مهتدی بود یاد گرفتیم که می‌گفتند بابی بوده و بعد برگشته و لامذهب شده و رفیق صادق هدایت و پسرعمو رحمت‌ الهی است. قصه‌های صبحی ما را به قصه بست و بست و بست تا قصه‌نویس شدیم.

کم‌کم رادیو در خانه بی‌بی ما را به صداهای دیگری پیوست که صاحبانشان را نمی‌دیدیم. هنوز تلویزیون نیامده بود. و بتدریج در کوچه‌های محله ما درخت آنتن بر سر بامها سبز شد و ما هنوز رادیو نداشتیم چون برق نداشتیم. جمعه‌های ما با رادیو و «بچه‌ها سلام» پر می‌شد. و فرهاد هنوز نخوانده بود
جمعه روز بدی بود
روز بیحوصلگی
روز خوبی که می‌شد
غزلی تازه بگی

 
کلیدواژه ها: , , , ,
  1. محمدولی says:

    بسیار زیبا و روان و دلنشین ، مانند همیشه ! ممنون

  2. Ardeshir says:

    It was very interesting . I have a personal question to Mr Elahi and I hope to forgive me for this question.Are Mr Elahi is from Ahar in Azarbaijan or not.
    The reason for this question is that we had a family long time ago called Elahi and I am wonder is it same. Thanks