Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   

khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > خاطرات > دوران پایانی زندگی شادروان عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات
artcile
عباس مسعودی

دوران پایانی زندگی شادروان عباس مسعودی مدیر روزنامه اطلاعات

۱۴ شهریور ۱۳۹۵

اشاره – در مقدمه مبسوطی که استاد دکتر باستانی پاریزی بر مجموعه پنج جلدی «اطلاعات ۸۰ سال» مرقوم داشته‌اند از جمله اشاره رفته بود به دوران پایانی زندگی شادروان مسعودی و فشارهایی که موجب مرگ وی شد. بر خود فرض دیدم جهت تکمیل مطلب و به عنوان شهادت در پیشگاه تاریخ، وقایعی را که شخصاً شاهد بوده‌ام بر نوشته استاد بیفزایم.

در اوایل دهه پنجاه، فشارهایی که از سوی دولت و دستگاه بر «اطلاعات» وارد می‌آمد دایم فزونی می‌گرفت. جمعاً نسبت به روزنامه و راه و روش آن نظر خوشی وجود نداشت و این را چگونگی برخورد متصدیان امور مطبوعات در وزارت اطلاعات (ارشاد حالیّه) و ساواک از یک‌سو، و برخوردهای شاه و نخست‌وزیر با شخص مسعودی از دیگر سو کاملاً نشان می‌داد، حال آن‌که علتش واقعاً بر مدیر و مسئولان روزنامه روشن نبود.تصمیم گرفته شد که برویم با نخست‌وزیر جلسه کنیم و صاف و پوست کنده بپرسیم از روزنامه چه می‌خواهند و چرا به بهانه‌های واهی بر اطلاعات فشار می‌آورند.

آقای مسعودی با نخست‌وزیر صحبت کرد و دعوت شدیم که برویم با ایشان ناهار بخوریم و ضمن ناهار خوردن راجع به مانحن فیه صحبت کنیم.چند نفری که بخش‌های مختلف روزنامه را اداره می‌کردیم در نخست‌وزیری با آقای هویدا ناهار خوردیم. هویدا با گشاده‌رویی ما را پذیرفت و سر میز ناهار، طبق عادت به نرمی و اغلب با مطایبه و مزاح سخن گفت. ناهار طول کشید و چون قرارمان بر این بود که تا جواب سؤال را نگرفته‌ایم گریبان نخست‌وزیر را رها نکنیم، مرحوم مسعودی از وی خواست در دو کلمه به ما بگوید رفتار آمیخته به سوءظن دستگاه و دولت نسبت به اطلاعات علتش چیست و از روزنامه چه خواسته‌اند و چه می‌خواهند که رعایت نشده است.

چون خانم معرفت، منشی نخست‌وزیر هم یکی دو بار لای در را گشوده و با اشاره به ساعت، متذکر اطاله گفت‌وگو و تأخیر در برنامه‌های بعدی نخست‌وزیر شده بود، مرحوم هویدا پاسخ سؤال را بدین شرح خلاصه کرد که اداره مملکت کار سنگینی است و ما سعی می‌کنیم این بار سنگین را که اعلیحضرت بر دوش می‌کشد با خبرهای نامطبوع و گزارشهای کسل‌کننده سنگین‌تر نکنیم، اما اطلاعات و کیهان زحمت ما را به هدر می‌دهند. چون همه روزه عصرها این دو روزنامه روی میز اعلیحضرت است و اعلیحضرت در آنها مطالبی می‌بینند که فشار خونشان را بالا می‌برد. با عصبانیت گوشی تلفن را برمی‌دارند و بر سر من داد می‌زنند. من هم مجبور می‌شوم بر سر وزرا داد بزنم. وزرا بر سر مدیران و مسئولان داد می‌زنند و در نهایت امر، این کاسه و کوزه بر سر شما می‌شکند. ما نمی‌توانیم راه ورود کیهان و اطلاعات را به دفتر شاهنشاه ببندیم. برای این که هم ما آسوده شویم و هم شما، کاری کنید که خبرها و مطالب روزنامه اعلیحضرت را عصبانی نکند.

این را گفت و از جا برخاست و جلسه پایان گرفت. وقتی بیرون آمدیم از قیافه مرحوم مسعودی پیدا بود که سخت به فکر فرو رفته و ریشه مشکل را دریافته است. با سوءظنی که شاه نسبت به دو روزنامه داشت و تصور می‌کرد کیهان و اطلاعات در قبضه مصدقی‌ها و توده‌ای‌هاست، طبعاً هر مطلب انتقادی یا خبر نه چندان دلچسب می‌توانست ذهن او را مشوب و خشمش را تحریک کند. در چنان احوالی چگونه ممکن بود روزنامه‌یی انتشار دهیم که یک کلمه‌اش چنین احساسی القاء نکند.

در خلال این احوال تحرّکات چریکی و تشنجات دانشگاهی شدت می‌گرفت و بر حساسیّت دستگاه نسبت به مطالب روزنامه‌ها و نقش آنها در انعکاس اخبار می‌افزود.

روزی مرحوم مسعودی مرا به دفتر خود فراخواند و در حالی که پوشه‌یی محتوی مطالب تایپ شده کنار دستش بود گفت هفته گذشته اعلیحضرت مرا احضار فرموده و وظیفه مطبوعات را در مقابله با این خرابکاری‌ها و تحریکات و تحرّکات یادآور شده و سخت گله داشتند که روزنامه‌ها به وظیفه خود عمل نمی‌کنند. من اجازه خواستم که شخصاً یک سلسله مقالات برمبنای خاطرات خود بنویسم و برای آگاهی جوانان تشریح و تحلیل کنم که در نیم قرن اخیر به همّت پادشاهان پهلوی چه تحوّلات مهمی در ایران صورت گرفته و مملکت از کجا به کجا رسیده است. مردم در چه حال و وضعی می‌زیستند و شرایط زندگی امروز چه اندازه با آن روز تفاوت دارد. بخش اول این سلسله مقالات را در طول چند روز نوشتم و از خانم ماشین‌نویس خواستم همین جا زیرنظر خودم تایپ کند و همه اوراق تایپ شده را از او گرفتم و اینک به تو می‌سپارم که بخوانی و نظرت را به من بگویی و اگر اصلاحاتی لازم داشت انجام دهی.

پوشه را گرفتم و به خانه بردم و با دقت مطالعه کردم. مطلب را مسعودی به عنوان سخنی پدرانه خطاب به فرزندان نوشته بود و با «فرزندان عزیزم» آغاز می‌شد.

روز بعد، آن را به ایشان برگرداندم و خالصاً مخلصاً عقیده خود را ابراز کردم که بسیار خوب تهیه شده و با چند اصلاح عبارتی وافی به مقصود است. چون مرا می‌شناخت که اهل تمجمج و تملّق نیستم، از شنیدن این سخن طبعاً خوشحال شد.

چند روز گذشت. یک روز حوالی ظهر تلفن زنگ زد و رئیس دفتر مسعودی گفت آقا منتظر توست. وقتی وارد اتاق شدم مرحوم مسعودی در اتاق را از داخل قفل کرد و نشست و با صدای گرفته به شرح دیدار خود با شاه پرداخت.

او را هرگز در چنان حالتی ندیده بودم. در حالی که می‌کوشید بغض خود را فرو نشاند گفت: فهمیدی چه شد؟ الآن از دربار می‌آیم. وقت شرفیابی گرفته بودم که نوشته را به نظرشان برسانم و برای چاپ به صورت سلسله مقاله تأییدشان را بگیرم. فرمودند برایشان بخوانم. من در حال ایستاده شروع کردم به خواندن و اعلیحضرت در حال قدم زدن گوش می‌کردند. صفحه اول تمام نشده بود که با عصبانیت برگشتند، زدند زیر پوشه و به لحنی تمسخرآمیز فرمودند «فرزندان عزیزم… فرزندان عزیزم!!» و افزودند: «من به شما می‌گویم یک مشت تروریست، یک مشت خائن، یک مشت خرابکار دارند مملکت را به خون می‌کشند، به آتش می‌کشند، باید جوابشان را داد. معلوم می‌شود اینها فرزندان عزیز شما هستند. بسیار خوب، بروید هرچه می‌خواهید برای فرزندان عزیزتان بنویسید!»من مانده بودم که چه کنم و چه بگویم. کاغذها روی زمین پخش شده بود. اعلیحضرت هم پشتشان را به من کرده و رفته بودند کنار پنجره، از پشت شیشه باغ را تماشا می‌کردند. این یعنی برو بیرون. خم شدم، کاغذها را از روی زمین جمع کردم و مرخص شدم. بعد،‌ اضافه کرد: اینها البته بین خودمان خواهد ماند. لازم بود با کسی حرف بزنم. حالا باید فکر کنم ببینم چه کار می‌شود کرد.

کافی است شرایط زمان را در نظر آوریم و حالتی را که بر اثر چنان ضربه‌یی بر سناتور عباس مسعودی، مدیر اطلاعات وارد آمده بود درک کنیم.

این مقدمه طوفان بود. متعاقباً قضیه محروم شدن از شرفیابی و همچنین شرکت در میهمانی هفتگی ملکه مادر پیش آمد که تفصیل آن را عَلَم در خاطرات محرمانه خود نوشته و استاد باستانی یادآور شده‌اند.

متن نوشته عَلَم بدین قرار است:

چهارشنبه ۱۵/۳/۵۳

…سر شام رفتم. شاهنشاه خیلی عصبانی فرمودند این مسعودی (مدیر روزنامه اطلاعات) از دور شاخ و شانه می‌کشد که بیاید با من حرف بزند (در کاخ علیاحضرت ملکه پهلوی، شاهنشاه و خاندان سلطنت جدا شام می‌خورند، مهمان‌ها در سالن دیگر، من هم در حضور شاهنشاه شام می‌خورم). شاهنشاه فرمودند روزنامه اطلاعات ارگان مصدقی‌ها و توده‌ای‌ها شده، مثلاً امروز از قول تاکسیرانها نوشته است که ما مثل سگ زحمت می‌کشیم و این شرکت تعاونی تمام عایدات را می‌خورد. مگر شرکت تعاونی مال کیست؟ آن هم که مال خودشان (یعنی تاکسیران‌ها) است.

چون عده‌ای مثل دامادها و علیاحضرت شهبانو سر شام بودند، من جرئت نکردم یک و دو بکنم، و عرض کردم خوب، روزنامه باید مطلب را بگوید و جواب هم داده شود و آن را هم منعکس کند. به هر صورت برخاستم و به بدبخت مسعودی گفتم که حق ندارد شرفیاب شود و بعد از این هم در کاخ علیاحضرت ملکه پهلوی دعوت نخواهد شد. چیزی نمانده بود سکته کند ولی چون آدم مجرّبی است گفت پریشب در همین جا مطلبی را شاهنشاه به من فرمودند که برخلاف میل هویدا بود و اصرار فرمودند که به وزیر اطلاعات هم بگویم. من هرگز از این غلط‌ها نمی‌کردم ولی چون امر بود اطاعت کردم. گویا مطلب به هویدا نخست‌وزیر گران آمده و مطالبی به شاهنشاه عرض کرده و به هرحال من چوب این کار را می‌خورم. والله اعلم به حقایق الامور.

در پی این ماجرا، مسعودی به عَلَم نوشت که به عرض شاه برساند (عین نامه از خاطرات عَلَم در مقدمه اطلاعات ۸۰ سال درج شده است). در آنجا می‌نویسد «اوامر مطاع ملوکانه که دیشب به بنده ابلاغ فرمودید تازیانه سهمگینی بود که به چاکر و خانمم وارد آمد…»

نامه به تاریخ پنجشنبه ۱۶ خرداد ماه نوشته و توسط وزیر دربار تقدیم شده است. جواب سرد شاه را نیز عَلَم در خاطراتش به تاریخ ۱۶/۳/۵۳ آورده است.

عباس مسعودی در ۲۷ خرداد ماه ۵۳ بر اثر عارضه قلبی در دفتر کار خود در روزنامه اطلاعات درگذشت.

 

 

 
کلیدواژه ها: , , , , , , ,

Comments are closed.