Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > بخش ۱۷ خاطرات علی اصغر امیرانی : نمونه سانسور مطالب تجلیل از رضا شاه
خاطرات امیرانی مدیر خواندنیها

بخش ۱۷ خاطرات علی اصغر امیرانی : نمونه سانسور مطالب تجلیل از رضا شاه

۲۶ فروردین ۱۳۹۲


در بخش۱۶ خاطرات شادروان علی اصغر امیرانی  خواندید که  هنگامی که امیرانی با وضع خراب مالی نشریه به دلیل سوء مدیریت مدیران دولتی مواجه می شود، نمی تواند عیدی هر ساله را به کارمندان خواندنیها پرداخت کند و با نوشتن نامه ای به کارکنان ، آنها را در جریان امور قرار می دهد … و اینک ادامه خاطرات :

نمونه‌هائی از مقالات و نوشته‌های سانسور شده

با آنکه نخست وزیر هویدا در آخرین ملاقات روز هفتم آذر ۱۳۴۹ قبل از برداشتن دومین سردبیر دولتی از روی جد و شاید هم به تعارف مسئولیت مندرجات مجله را بر عهده خود من گذاشت و گفت:

«می‌خواهی او را بر می‌داریم ولی خودت باید قبول مسئولیت کنی» به دلایل زیادی زیر بار نرفتم. دلیل نخست آنکه زیر چنین باری بودم و هستم و خواهم بود. کسی که باری را بر دوش دارد خود بخود مسئولیتش را هم بر عهده دارد، خاصه در مورد مطالب و مندرجات مجله که قبول مسئولیت به معنی واقعی و قانونی برای ما تحصیل حاصل بود.

همین که به کسی، امتیاز انتشار روزنامه یا مجله دادند و دولت و مردم نام او را به عنوان صاحب امتیاز یا مدیر مسئول بر سرلوحه نشریه دیدند، او را مسئول واقعی و قانونی می‌شناسند، اگر چه دهها دبیر و سردبیر هم داشته باشد و اصولاً معنی امتیاز که برتری داشتن فردی با سایر افراد از آن مستفاد می‌شود همین است، وگرجه به جای صاحب امتیاز می‌نوشتند: صاحبکار یا سرمایه‌گذار!

شادروان علی اصغر امیرانی عازم یکی از مراسم رسمی است

شادروان علی اصغر امیرانی عازم یکی از مراسم رسمی است

دلیل دوم و مهم که باعث شد من فکر کنم تعارف می‌کند، این بود که اگر آنها می‌خواستند مسئولیت را به خود ما بدهند، چرا آن را از ما گرفتند؟ قصد دستگاه از واگذار کردن مسئولیت، آن هم به صورت لفظی به خود ما، این بود که می‌خواستند هر روز مسئله‌ای را بهانه کرده ایراد بگیرند، چنانکه بعدها گرفتند و برای ما وضعی پیش آوردند که خواهان تسلط مجدد سردبیران دولتی شدیم، حتی از نوع لوشانی و شعبانی!

به همین مناسبت در همان جلسه ضمن تشکر از این حسن ظن غیرمترقبه، به عرضشان رسانیدم که مطالب و مندرجات خواندنی‌ها، دو نوع بیش نیست، یکی سرمقاله‌ها و نوشته‌های خود ماست که مانند همیشه عین آن را قبل از چاپ و نمونه اصلاح شده آن را قبل از انتشار وزارت اطلاعات از ما می‌گیرد و اعطای مسئولیت به ما در برابر آنها، معنا ندارد.

نوع دوم مقالات و نوشته‌های مأخوذ و اقتباس شده از سایر مطبوعات است که چون قبلاً چاپ و منتشر شده، فرض ما این است که آنها را هم دیده‌اند، با وصف همه اینها، مانند گذشته و دوران قبل از اشغال، نمونه تمام صفحات مجله و فرمهای آماده چاپ را، حسب المعمول برای کسب اجازه چاپ به آن وزارتخانه می‌فرستیم. در این صورت با آنکه در هر حال جامعه ما را می‌شناسد و در برابر مردم و اجتماع مسئول قهری هستیم دیگر در برابر دولت، چه مسئولیتی می‌توانیم داشته باشیم.

بعد از احضار و اخراج سردبیران دولتی و واگذاری مسئولیت ظاهری به خود ما، به منظور آزمایش حد و حدود اختیار و نوع مسئولیتی که اینان درباره ما قائل بودند نخستین سرمقاله آزمایشی را تحت عنوان: «خواندنیها به ما باز می‌گردد» نوشتیم و برای اظهار نظر فرستادیم. متاسفانه بعد از یکی دو بار اصلاح به معنی خراب کردن هم با چاپ آن موافقت نکردند. در صورتی که آن نوشته سانسور شده به طوری که متن آن را در همینجا امروز ملاحظه خواهید فرمود، موضوعی داخلی و مربوط به خود مجله بود و به هیچ وجه طی آن از کار دولت و دستگاه نه تنها انتقادی نشده بود، ستایش هم شده بود.

اگر آن روزها با چاپ این درد دل ساده و نظایر آن موافقت کرده بودند، اکنون بعد از گذشت هفت سال، ناچار نبودند دین خود را نسبت به ما و مردم، این سان با بهره مرکب و زیان دیرکرد، بصورت تنفر در افکار عمومی بپردازند، راستی که:

فرض است کرده‌های تو، در نزد روزگار
در هر زمان و عصر که خواهد ادا کند!

اینک این شما و این هم سرمقاله‌ای که آن روزها به کلی سانسور شد و نخواستند مطالب آن به نظر خیلی‌ها برسد:

خواندنیها به ما باز می‌گردد

حق این بود که می‌نوشتیم: «ما به خواندنیها باز می‌گردیم»، ولی واقعیت غیر از این است. واقعیت این است که در تمام مدت ۱۵ ماه اخیر، ما در خواندنیها بودیم و خواندنیها از آن ما نبود. درست مانند زمان جنگ و دوران هرج و مرج، که در تمامت آن صاحب مملکت در کشور بود و کشور از آن صاحب آن نبود. نیروهای بیگانه از هر سو می‌آمدند و می‌رفتند و ظاهراً به کار کسی کاری نداشتند ولی عملا در کار همه کس و همه چیز مداخله داشتند، تا از ایران آرام و آباد رضاشاهی، ایران مغشوش و ویران زمان جنگ و دوران قبل از ۲۸ مرداد را به جای گذاشتند و سرانجام تفضل الهی کشور را به پادشاه آن و هر دو را به ملت ایران، از نو ارزانی داشت.

از چپ علی اصغر امیرانی،مصباح زاده مدیر کیهان،ریاضی رئیس مجلس شورا،مسعودی مدیر اطلاعات - عکس اختصاصی خواندنیها

این آرامش و ثبات و آبادی و عمران توام با رونق و رفاهی که نسل جوان تا چشم باز کرده خود را در آن غرق دیده اجر صبر و پاداش عقل و حلم و فهمی است که صاحب مملکت به موقع و مورد از خود نشان داد، تازه اینها همه از نتایج سحر است و باید صبر کرد تا صبح دولت، هویدا گردد.

در این مدت هم مانند همیشه در کار انتشار خواندنیها و راه و روش اصولی آن ما با کسی اختلاف عقیده نداشته و هنوز هم نداریم. آنها که خدا و پیغمبر و قبله و قرآن و پیشوایشان یکی است اختلاف عقیده با هم مسلک خود نمی‌دانند داشته باشند.

آنچه همیشه، همه جا حتی در میان افراد یک خانواده هست و موجب سوءتفاهم است و اختلاف اختلاف، در ذوق و سلیقه می‌باشد که در مورد هر کس به نحوی است و معیار خاص و معینی ندارد.

آنها که طی سالها عادت کرده بودند زبده مطالب خواندنی مطبوعات کشور را توام با نوشته‌های اصولی و انتقادی خود ما در خواندنیها بخوانند، از اینکه در ۱۵ ماه اخیر گمگشته خود را در آن نمی‌دیدند، و اگر هم می‌دیدند، رنگ و رو رفته یا به رنگ دیگری می‌دیدند، نه تنها نسبت به خواندنیها و روش گردانندگان آن مشکوک می‌شدند، نسبت به وضع مطبوعات کشور و کیفیت کار دستگاه ناظر بر آنان نیز ظنین و بدبین می‌شدند.

و حال آنکه همانطوری که یکبار دیگر هم نوشته‌ایم، نبودن مطالب و موضوعات خواندنی در خواندنیها دلیل عدم وجود آن در سایر مطبوعات نیست، خاصه که در جهان کتاب و دریای بیکران آن، همیشه گوهرهای گرانبها و کمیاب فراوان است، منتها غواص باید گوهرشناس باشد و با فن غوث در اعماق دریا آشنا، که گوهر هم مانند هر جسم ارزنده و سنگین دیگر در سطح نیست، تا هر شناگر تازه کاری بتواند به آن دسترسی پیدا کند. تازه مهمتر از دست یابی به این قبیل سنگهای قیمتی نوع تراش و طرز عرضه و جلای آن می‌باشد که علاوه بر مهارت و استادی ذوق و سلیقه خاص لازم دارد که خود نوعی هنر است وگرنه عرضه مروارید خام و ناسفته با عرضه صدف و ارائه خزف فرقی ندارد.

هم اکنون در میان مطبوعات پرعکس و کثیرالصفحه و چشم نواز و نگاه کردنی و تمام آگهی ما، نیاز به یک نشریه کم حجم و پرمغز و مطلب و دلنواز که خواندنی و اندیشیدنی و نگاه داشتنی هم باشد، نیازی است که جای آن خالی است و خواندنیها با این نام و عنوان مناسب و موقعیت استثنائی در فرهنگ ملی و ادب فارسی و تجربه طولانی، یگانه نشریه‌ایست که اگر بخواهد، به خوبی می‌تواند و باید این خلاء را پر کند، که متاسفانه تا کنون از این همه مشخصات، فقط حجم کم و صفحات اندک و قیمت گران آن را دارا بوده و این در درجه اول معلول اختلاف ذوق و سلیقه مبتکر و بوجودآورنده نشریه با سردبیران آن بوده که دایه از آن صلاحیت‌دارتر و مهربانتر نباشد، با مادر، برابر نخواهد شد.

در میان همین مطبوعات پرحجم و تمام کف و هیزم نما هم، همیشه گلهای خوشرنگ و بو و میوه‌های شیرین و سودمند بوده و هست، فراوان هم هست. ولی آنقدر شاخ و برگ و سابقه و ریشه و حشو زوائد دور و بر آنها را گرفته که دسترسی بر آنها برای خواننده خاصه خوانندگان پرکار و کم فرصت و عجول امروزی که میل دارد و عادت کرده همه چیز را به طور خالص و آماده و فشرده و به صورت کپسول پرشده و غذای آماده در دسترس داشته باشد میسر نیست.

علی اصغر امیرانی مدیر خواندنیها و امیر عباس هویدا نخست وزیر

نشریه ما و هر نشریه دیگری که ادعای خواندنی بودن داشته باشد باید به کمک ماشین ذوق و سلیقه و دقت خاص خود بتواند مواد اولیه و زائد را دانه دانه از ساق و برگ و ریشه جدا کرده و خالص آن را به حساب بستانکار صندوق ذهن خوانندگان بریزد، نه اینکه خود نیز به عنوان بهره و کارمزد، به نفع خود و یا دیگران، با افزودن حشو و زوائد بیشتری بر آن از آن بهره‌برداری کند.

در این مدت علاوه بر انواع دشواری‌ها و موانع موجود بر سر راه، یک مشکل بزرگ و اساسی دیگر در کار ما هم مانند مملکت، بوده و هست و خواهد بود و آن درد بی آدمی است، که در کار خواندنیها به نحو دیگری باقیست. البته آدم به معنی افراد کاردان ودرستکار، دلسوز و خدمتگزار و یا دست کم مردم نیازار، وگرنه از نظر ظاهر، که قد و هیکل و سن و سال و زباندار بودن و حتی بی زبانی، تا بخواهی همه جا، آدمک و عروسک و مترسک و حتی دد و دام هست، آن هم نه در لباس و عنوان آدمیت، بلکه با ادعا و عنوان فرشتگی!

از دست اینها و ندانم کاریهای اینهاست که ما، در خواندنیها، درد بی آدمی را بر بدآدمی ترجیح داده، در آستانه سالخوردگی ناچار شده‌ایم، خود، هه کار خود را انجام دهیم و به احدی، حتی نزدیکترین و قدیمی‌ترین کارمندانمان هم اعتماد نکنیم، ولی آیا در مملکت هم، صاحب مملکت می‌تواند همین کار را بکند، آن هم برای همیشه؟
تهران: هفتم آذر ماه ۱۳۴۹ ـ ع. امیرانی
***
وقتی دیدم از انتشار این نوشته ساده و عادی که موضوعی مربوط به وضع داخلی خواندنیها و خود ما بود، اینسان سخت گرفتند و جلوگیری نمودند، پیدا بود که در مورد سایر مقالات و نوشته‌های انتقادی چه خواهند کرد و حساب کار دستم آمد. به همین مناسبت و برای اینکه بهانه دست کسی ندهیم تا توانستیم دست به عصا راه رفتیم و جانب احتیاط را مراعات کردیم. ولی چنین به نظر می‌رسید که دستگاه همچنان با ما سر عناد و لجاج است و قصد انتقام هم دارد. آخر همانطوری که یکبار دیگر نوشته‌ام «دولت همه‌اش که هویدا نبود!» و به طوری که خواهید دید امروز هم «همه‌اش آموزگار نیست!»

شاید از اینکه دوبار موجبات اخراج ماموران سردبیرنمای آنها از خواندنیها فراهم گشته، در انظار کنفت شده بودند و به سلطه و اقتدارشان لطمه خورده بود ناراحت بودند که درصدد تلافی و انتقام برآمدند و می‌خواستند بی آنکه صاحب مملکت پی ببرد و یا مردم بدانند، از راه زیان رسانیدن مداوم و دائمی، از هر راهی ولو بیراهه، درصدد ورشکست کردن عمدی موسسه خواندنیها برآیند.

به طوریکه از آذرماه سال ۱۳۴۹ شمسی که پایان دوران اشغال خواندنیها می‌باشد تا دهم دی ماه سال ۲۵۳۶ که هفت سال و یک ماه تمام بود و چهار ماه از سقوط دولت هویدا هم می‌گذشت، هیچ، (درست توجه فرمائید) هیچ شماره و صفحه و سطری از مجله نبود که به نحوی از انحاء در آن دست نبرند و یا دستبرد نزنند، آنهم ناروا و نابجا و به صورتی زشت و زننده و زیان بخش و خرابکارانه و رسوائی آور، در انظار خودی و بیگانه.

اینکه ما این قبیل دستکاری‌ها را دستبردی خرابکارانه می‌خوانیم، آن هم به صورتی زشت و زیان آور و رسوا، قصد بازی با الفاظ و یا تهمت زدن به اشخاص را نداریم.

این ادعائی است که سند دارد و سندش هم دوره‌های مجله خواندنیها در کتابخانه‌ها و خانه‌های مردم است.

هم اکنون بردارید شماره ۱۲ از سال بیست و نهم مجله خودتان و دیگران را در هر کجا که دیدید از نظر بگذرانید می‌بینید، در تمان آنها بدون استثنا ۸ صفحه که صفحات ۲۱ و ۲۲ و ۲۳ و ۲۴ و چهار صفحه چسبیده به آنها که صفحات ۳۷ و ۳۸ و ۳۹ و ۴۰ باشد، وجود ندارد و به طرزی که بی‌‌شباهت به پاره کردن آن به دست بچه‌ها نیست، صفحات آن را کنده و درآورده‌اند.

با آنکه قبلاً مطالب و مندرجات مجله و سپس نمونه صفحات آن را قبل از چاپ دیده بودند و مجله هم به کلی چاپ و صحافی شده به مراکز توزیع فرستاده شده بود، ساعت هفت بعد از ظهر پنجشنبه که هیچکس بر سر کار و کارگاهش نیست، به ما دستور دادند که باید صفحات فلان و فلان را عوض کنید، هر چه توضیح دادیم که مجله صحافی و توزیع شده به علاوه چرا قبلاً نگفتید، قانع نشدند، ناچار نسخه‌های مجله را از توزیع گرفته ما را مجبور کردند، با گذاشتن کارگر کمکی و حتی کمک گرفتن از زن و بچه و همسایه، تمام شب را تا روز بعد که جمعه بود نسخه‌های صحافی شده مجله را دانه دانه ورق زده صفحات نامبرده را از لای آنها درآورده و پاره کردند تا مقدار لازم مجله تهیه و به توزیع داده شد.

روز شنبه وقتی مجله منتشر شد، بسیاری خوانندگان مجلات خریداری شده را به تصور اینکه فقط نسخه خریداری شده آنها ناقص است به روزنامه‌فروشها پس دادند ولی همین که دیدند به هر جا که مراجعه می‌کنند همین طور است، ما را سئوال پیچ کردند، سئوالی که جوابی برای آن نداشتیم بدهیم و هنوز هم نداریم.
خوب به مضمون این آگهی که در مورد همان شماره و به منظور پاسخ دادن به پرسش‌های خوانندگان در شماره ۱۳ از سال ۲۹ چاپ شده توجه فرمائید.

به طوری که ملاحظه می‌فرمائید و در آگهی هم تلویحاً مراتب به خوانندگان اطلاع داده شده، شماره ۸ مجله که اصلاً تا مدتها توزیع نشد و در پست‌خانه‌ها توقیف شد، تا ناچار شدیم بعدها آن را هم به صورتی ناقص برای کسانی که علاقمند به حفظ دوره‌های آن هستند بفرستیم.

خواننده عزیز: وقتی دستگاه حکومت کننده، که قصد دارد در مطبوعات نظارت کند و برای این کار که ساده‌ترین کار است، حتی یک نفر وارد به کار، که دست کم چند صباحی در روزنامه و مجله یا چاپخانه کار کرده باشد، نداشته باشد و اگر هم داشته باشد، آنقدر آگاهی و انصاف نداشته باشد که بین روزنامه و مجله، یا نشریه صحافی شده و توزیع شده یا صحافی نشده و توزیع نشده فرق بگذارد در سایر دستگاهها که نیاز به تخصص و تجربه و هشیاری بیشتری است، این کار چگونه ممکن است انجام شود و به چه قیمتی؟ به قیمت خاموش شدن برق سراسر کشور در تابستان گذشته، و هرز و هدر دادن سرمایه و بنیه مالی مملکت در تمام سیزده سال گذشته، و به آتش کشیدن بیهوده شهری چون تبریز در همین امسال!
***
متاسفانه دفتر خاطرات روزانه ما، درباره این دوران که وران بعد از اشغال باشد به کلی ساکت و سفید است. و من با آنکه حافظه‌ام طوری است که جزئیات هر حادثه و عمل، خاصه اعمال بسیار زشت و فوق‌العاده خوب هر دو همواره در خاطرم می‌ماند، با وصف این از آنجا که از ابتدای این یادداشت‌ها هر نوع انتقاد از سایران را به کمک حافظه و به نام خاطرات مردود دانسته‌ام و غیر قابل اعتماد، مگر اینکه به صورت روزانه در همان ایام و در حین وقوع یادداشت شده باشد، تا مرور زمان هیچ نوع بغض و کینه و تغییر عقیده را نتواند در لابلای آن به سود نویسنده خاطرات و زیان دیگران راه بدهد، بناچار و بدون رعایت نظم و ترتیب تقویمی و تقدم و تاخر در زمان وقوع و با استفاده از اسناد کتبی ونوشته‌هایی که در دسترس هست، دنباله ماجرا را می‌آوریم، تا خوانندگان به ویژه آنها که به عللی به خوبی یا بدی از اعمال و رفتار و گفتارشان یاد شده و یا می‌شود، بدانند ما را با هیچ فرد و مقام و دسته و موسسه‌ای غرض خاص و نظر خصوصی در کار نیست. هر چند نیازی به این یادآوری هم نیست که گفته‌اند:

بوی حقد و بوی کین و بوی آز
در سخن گفتن بیاید، چون پیاز!

من با همه شهامت و صراحت و صداقتی که بعضی‌ها برایم قائلند و اعتماد و اطمینانی که شخصاً به آزادی قلم و مطبوعات در حال حاضر دارم، با وصف اینها حتی امروز هم به خود اجازه نمی‌دهم به همه مطالب و موضوعات سانسور شده و دستکاری شده آن دوران، از سرمقاله و اظهار نظر و خبر، حتی شعر و سرگذشت و داستان که از فرط زیادی و تنوع مسائل و موضوعات، خود یکپا خواندنی‌هائی از نوع منتشر نشده می‌باشد، در اینجا بیاورم. به همین مناسبت تنها به نقل و انتشار نوشته‌های مثبت و مفید به حال مملکت و خود دستگاه که بعضی از آنها تجلیل خالص بود، آن هم از مظهر استقلال و ملیت ایران و شخصیتی چون رضا شاه کبیر سردودمان سلسله پهلوی که جلوی انتشار آن را هم گرفتند، اکتفا می‌کنیم. آن هم با استناد به نامه نوشته شده در آن دوران. حال چرا این کار را کردند و به چه دلیل، خدا می‌داند و خودشان و آنها که خواسته باشند، تحقیق کنند و سبب را دریابند.

اینک شرح ماجرا، مستخرج از نامه مستند و عریضه مانندی که در همان اوقات خطاب به یکی از مقامات برجسته و بر سر کار آن روز و امروز نوشته شده.

شکایت به یکی از شخصیت‌ها در مورد وضعیت سانسور و نوع آزار دستگاه
تاریخ چهارم مرداد ۲۵۳۵
شماره خصوصی
ریاست محترم…

هفته گذشته دو بار ماموران وزارت اطلاعات مجله خواندنیها را با زننده‌ترین ژستی از دست روزنامه فروشها گرفته جلو چشم مردم که نامحرم هم در میان آنها هست جمع کردند و به شهرستانها هم تلگراف کردند همین کار را بکنند.

بار اول به خاطر سرمقاله‌ای بود که طی آن با استناد به خبر روزنامه کیهان در مورد بازگذاشتن شیرهای آب در ادارات از اوضاع نابسامان دستگاه اداری انتقاد شده لزوم اجرای اصل انقلاب اداری یادآوری شده بود که مورد گله ما نیست و قضاوت درباره آن را به وجدان خود آن جناب واگذار می‌کنم و عین آن سرمقاله را به ضمیمه تقدیم می‌کنم.

آنچه مورد شکایت بنده و موجب تقدیم این نامه گردید رویه و رفتاری است که دستگاه مسئول مطبوعت وزارت اطلاعات در مورد جلوگیری از تجلیل از اعلیحضرت رضا شاه کبیر در پیش گرفته که بر خود لازم دانستم جزئیات آن را به عرضتان برسانم.

به طوری که اطلاع دارید در سال جاری مجله خواندنیها نخستین نشریه‌ای بود که به منظور تجلیل از سردودمان خاندان پهلوی مطالب تحقیقی خاصی انتشار داد که مورد تقدیر وزیر دربار هم قرار گرفت.

در شماره اخیر (شنبه ۲ مرداد ۳۵) به مناسبت در پیش بودن سالروز درگذشت آن مرد بزرگ و به منظور تجلیل هر چه بهتر و بیشتر از کارهای آن شادروان و لزوم انعکاس پیشرفت‌های این دوران قصیده‌ای را که ۲۶ سال پیش هنگام تشییع جنازه و دفن آن در ایران به صورت مسابقه در مجله چاپ شده و جایزه بهترین سوگنامه را هم برده بود و به ضمیمه ملاحظه می‌فرمائید چاپ کرده، ضمن بیان احساسات مردم شاه پرست ایران از نویسندگان و گویندگان معاصر خواستیم که ترقیات عصر حاضر و دوران بعد از انقلاب را هم به همین سبک منعکس کنند و با این کار قصد داشتیم شایسته‌ترین خدمتی که از دستمان بر می‌آمد انجام داده مراتب حقشناسی و تاثر و احساس ملت ایران را که به بهترین وجهی در این قصیده منعکس است به عنوان «شاخه گلی زیبا و خوشبو بر مزار بنیانگذار ایران نوین» در هفت صفحه مجله نثار روح آن شادروان سازیم.

وقتی نمونه صفحات مجله را که قبل از چاپ برای ملاحظه می‌فرستیم برایشان فرستادیم گفتند این اشعار را از میان مقاله بردارید. هر چه گفتیم اصل و اساس این مقاله اشعار آن می‌باشد و بقیه مقدمه و نتیجه، قبول نکردند. سرانجام بعد از تماس با معاون مطبوعاتی وزارت اطلاعات قرار شد ابیاتی را که با خط درشت و سیاه به منظور جلب توجه بیشتر خواننده چاپ شده با حروف ریزتر چاپ کنیم و منتشر کنیم و همین کار را هم کردیم و به طوری که در نمونه‌های پیوست ملاحظه می‌فرمائید مجله دو جور صفحه بندی و حروف چینی شده یکی با حروف درشت و سیاه و یکی هم معمولی.

بنده تعجب می‌کنم شعری نظیر این بیت که خطاب به رضا شاه کبیر درباره فرزند برومندش می‌گوید:

اثری بهتر و بالاتر از این نیست، شها
که به فرزند تو شد، پادشهی استقرار

چه لطمه‌ای به چه کسی می‌زند که اینان اصرار داشتد با حروف درشت نوشته نشود؟!

یا بیت دیگر نظیر این بیت که خطاب به آن شادروان دعا در حق شاهنشاه آریامهر است:

برو آسوده بخواب ای شه و امید که حق
یار او گردد و او در همه حالی بیدار

چرا باید با حروف ریزتر چاپ گردد، یا منتشر نشود؟

خواهشمند است سایر ابیات را که درشت نوشته شده و زیر آنها خط قرمز کشیده‌ام ملاحظه فرمائید تا بدانید ما بعد از ۳۶ سال نامه نگاری با چه نوع فهم و درک و اغراضی سر و کار داریم. وقتی ما نتوانیم احساسات مردم ایران را نسبت به بانی ایران نوین بیان کنیم و حق نداشته باشیم از نویسندگان بخواهیم پیشرفتهای ایران امروز را به نظم و یا نثر در آثار خود منعکس کنند پس چه کاری می‌توانیم بکنیم و چگونه؟!

ناچار طبق دستور کلیه قسمت‌های حساس قصیده را که حروفش درشت بود ریز کرده از نو چاپ کردیم و با خیال راحت (از نظر سانسور فقط) دست نوه‌هایم را که هر سال با پدرشان راهی شمال می‌شدند در این گرمای خفقان آور گرفته با زن و بچه برای دو روز هواخوری به شمال رفتیم.

ساعت یک بعد از نیمه شب پنجشنبه هنگامی که در هلت هیأت نمک آبرود خوابیده بودیم از تهران تلفنی اطلاع دادند که دستور داده‌اند شماره ۸۶ مجله که سرمقاله‌اش مخصوص تجلیل از رضا شاه کبیر است اصلاً نباید منتشر شود! وقتی پرسیدم چرا؟ گفتند مطالبی که در ستون اول از صفحه ۱۱ همین شماره در مقاله تجلیل از رضاشاه کبیر و انتقاد از طرز تبلیغ بعضی تبلیغات‌چی‌های حرفه‌ای نوشته شده اینان مربوط به دستگاه خودشان که وزارت اطلاعات باشد می‌دانند و گفته‌اند باید آن را عوض کنید.

از مهمانخانه همان ساعت تلفنی با تهران تماس گرفته معاون وزارت اطلاعات را در منزل پیدا کردم و برایش توضیح دادم که مقصود من از انتقاد از دستگاه وزارت اطلاعات نیست، منظور افراد و موسسات و سازمانهایی هستند که سالی چند بار به مناسبت و یا بی‌مناسبت دلال وار و تحصیلدار مانند به جان شرکت‌های تجارتی و کارخانه‌های تولیدکننده و اصناف و بازرگانان و حتی انجمن‌های محلی افتاده، از کیسه آنها که جیب مصرف کننده باشد، صدها صفحه آگهی‌های بالابلند تبریک و تهنیت، یکنواخت در روزنامه‌های کثیرالانتشار و بدون خواننده چاپ کرده منتش را بر سر وقایعی چون پنجاهمین سال سلطنت و یا فلان واقعه تاریخی دیگر می‌گذارند و تبلیغات چی چاخان و حرفه‌ای هم همان کسی است که از پرتو درآمد بلیط‌های اعانه ملی از ورشکستگی به میلیونری و سپس میلیاردری رسیده برای کار مقدس و مفیدی چون بنیاد نیکوکاری که نیازی به تبلیغ ندارد، تبلیغ وارو می‌کند.

مثل اینکه دستگاه وزارت اطلاعات هم در این کار سهمی دارد نشنید و قبول نکرد و گفت باید شبانه کارگری که در روز هم نیست پیدا کنید و آن را عوض کنید وگرنه مجله نباید منتشر شود!

ناچار بچه‌ها را تنها گذاشته صبح روز بعد با اتومبیل به تهران برگشتم و سرانجام چون شب جمعه بود و روز بعدش هم تعطیل و کارگر پیدا نشد، لاجرم مجله روز شنبه به جای صبح طرف عصر و روز بعد منتشر گردید که نمونه آن لفا تقدیم می‌گردد.

غرض از نوشتن این نامه نه شکایت است و نه شکوه، فقط یادآوری یک نکته است که اخیراً به آن پی برده‌ام و آن اینکه:

مدتها بود که دستگاه کنترل کننده مطالب مجله در وزارت اطلاعات از لابلای مطالب انتقادی مجله هرجا جمله یا عبارت مثبتی بود که از آن به نحوی از انحاء نام شاهنشاه آریامهر و یا علیاحضرت شهبانو به خوبی برده شده از مقاله حذف می‌کرد و یا خود آن مقاله را اجازه انتشار نمی‌داد و هنوز هم همینطور است و بنده نمی‌دانستم چرا؟

تا اینکه بر اثر تکرار استنباط کردم شاید دستگاه دیگری نظیر موسسه «شما و مطبوعات» وجود دارد که بریده مطالب مطبوعات مربوط به شاهنشاه را به عرضشان می‌رساند و اینها میل ندارند در کنار این قبیل مطالب مثبت که به نظر شاهنشاه می‌رسد نوشته‌های انتقادی هم چاپ شود مخصوصاً انتقاد از کار دستگاه مربوط به خودشان که وزارت اطلاعات باشد.
چنانکه در همین مقاله حاضر به طوری که ملاحظه می‌فرمائید نام مقدس اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر را که در ستون سوم از صفحه ۳۲ با خط قرمز مشخص شده از متن مقاله درآوردند و در مجله چاپ نشد، در صورتی که بنده گرفتن نتیجه مثبت به سود دوران سلطنت شاهنشاه بود که متاسفانه نوشته را عمداً ناقص کرده‌اند که هر دو نمونه را لفا ملاحظه می‌فرمائید.

بنده چون مخالف دولت و دستگاه نیستم و حوصله درگیری مجدد با هر کسی را هم ندارم، به منظور روشن شدن تکلیف کار در آینده و جلوگیری از تکرار این قبیل اعمال وقتی با آنان صحبت کردم گفتند اصولاً هیچگونه انتقادی از دستگاهها و مسئولان آنها نباید بشود حتی به صورت مثبت و سازنده. مسئول سانسور و کنترل مطالب مجله که می‌گفت: «از روزنامه‌های اطلاعات و کیهان و رستاخیز و آیندگان هم نباید مطالب انتقادی نقل کنید وقتی پرسیدم چرا گفت آنها را مردم فقط نگاه می‌کنند، ولی مجله شما را همه به دقت می‌خوانند مخصوصاً بالا بالاها» شما را به خدا این عیب کار ماست یا حسن آن؟!

خواستم به ملاقات وزیر اطلاعات بروم. گفتند در مسافرت است. از آقای هویدا به وسیله دکتر صفا برای چند دقیقه وقت خواستم. روز ۳۱ مرداد را که یک ماه بعد باشد تعیین کرده بودند که چون معنیش را فهمیدم صرف نظر کردم. بناچار به جنابعالی متوسل شدم.

از دو حال خارج نیست یا فردی صلاحیت روزنامه نگاری و ذوق و فهم آن را دارد که باید همه امکاناتی که در مورد سایرین هست در مورد او هم بدون تبعیض باشد و اگر ندارد و خدای نکرده او را خائن و مظنون می‌دانید چرا دکانش را نمی‌بندید که خیال او و همه راحت باشد؟!

این درست نیست و خلاف عدالت و انصاف است که درهای خیر و برکت از آگهی و رپرتاژ گرفته تا امکانات دیگر بروی همه مطبوعات باز باز باشد و بروی خواندنیها بسته بسته، و در عوض همه مزاحمت‌ها یکجا متوجه خواندنیها باشد. از عوض کردن پی در پی صفحات مجله و دور ریختن آن به صورت کاغذ باطله تا دستور جمع آوری از دست روزنامه فروشها و ندادن کار به چاپخانه خواندنیها، با وجود بیکاری کارگران آن. راستی: نعمت منعم، جراست، کشتی کشتی، ـ محنت مفلس چراست، دریا دریا! مگر تا چه مدت می‌توانیم با قرض و قوله و توسل به هر کار به این کار ادامه بدهیم. اگر هدف از اینکارها ورشکسته به تقصیر کردن ماست، این جوانمردی نیست که پاداش عمری خدمت به فرهنگ اصیل ایران و ترویج معنویات و تاریخ و اخلاق در اجتماع یک چنین پاداشی به ما داده شود و اگر مطلب غیر از این است پس سبب چیست؟
ع. امیرانی
***
وقتی نشریه‌ای چون خواندنیها، نتواند یک چنین نوشته سراسر تجلیل و تکریم، از سردار بزرگ و نامی ایران انتشار دهد، سایران در مور ندانم کاری‌ها و ناروائی‌هایی که، یکی بعد از دیگری این روزها صدایش درآمده و یا در آینده درخواهد آمد، چگونه می‌توانستند و به چه جور؟! و این سختگیری‌ها در مورد مجله ما که مورج زبان و ادب فارسی و مدافع تاریخ قومی و فرهنگ ملی و باستانی ایرانی است درست مواجه با دورانی بود، که در صحنه مطبوعات کشور به قول سعدی: «سنگ را بسته و سگ را گشاده بودند!»

خوب به این نوشته دلسوزانه که از یک دانشجوی غیرایرانی دانشگاه تهران است و خیلی بیش از آنها که شناسنامه ایرانی دارند، برای زبان مادری ما و ادبیات آن دلسوزی کرده و دفاع می‌کند، توجه فرمائید:

آقای جلال الدین صدیقی دانشجوی افغانی دوره دکترای ادبیات دانشگاه تهران ضمن نوشته مفصلی تحت عنوان: «انتقام بگیران از زبان فارسی» که در همین شماره چاپ شده می‌نویسد:

«… یکی از سردمداران جنبش تندرو افراطی (رضا براهنی را می‌گوید) درباره چگونگی آموختن زبان فارسی، به منظور گرفتن انتقام از این زبان نوشته است:
«خیلی ساده بگویم، من (یعنی براهنی) فکر کردم اگر زبان فارسی را که در شرایط بسیار سخت به من تحمیل شده بود یاد نگیرم، کاری از پیش نخواهم برد. من باید از این زبان انتقام می‌گرفتم. زبان را باید بسوی جنون برانید و تمام چهارچوب‌ها و قانون‌ها و قراردادها و استخوانهایش را بکشنید».
دانشجوی افغانی می‌نویسد: «به طوری که ملاحظه می‌فرمائید این آقا واقعاً طرح ماهرانه‌ای برای متلاشی کردن زبان فارسی ریخته است. یکجا با کمال بی‌انصافی گفته است: «نه، توانا بود هر که دانا بود، شعر است، و نه بنی آدم اعضای یکدیگرند!» و بدینوسیله نسبت به فردوسی آن حماسه سرای نامی ایران و شیخ اجل سعدی اسائه ادب روا داشته نسبت به مولانا هم اهانت کرده، زبان پاک مردی چون او را، که در سراسر قلمرو زبان فارسی حسن شهرت دارد، در مجله فردوسی (شماره ۱۰۸۸ صفحه ۱۶) ناپاک خوانده است!(۱)»

۱ ـ مستخرج از مقاله: «انتقام بگیران از زبان فارسی» نوشته جلال الدین صدیقی دانشجوی افغانی دانشکده ادبیات به نقل از شماره ۲۲۶ مجله وحید که اصل آن به وسیله خودشان برای خواندنیها هم فرستاده شده و در همین شماره ملاحظه می‌فرمائید.

—————————————————-

برای مطالعه بخش شانزدهم   خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

مطالب امیرانی در سایت قدیم خواندنیها را  در اینجا بخوانید .

همه مطالب علی اصغر امیرانی در خواندنیهای جدید را در اینجا بخوانید .

 
کلیدواژه ها: , , , , ,

  1. جان اسمیت says:

    بسیار جالب و خواندنی بود . یادشان گرامی باد