Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > ویژه خواندنیها > بخش ۱۶ خاطرات علی اصغر امیرانی : دنباله دوران دوم اشغال خواندنیها

artcile
بخش 16 خاطرات علی اصغر امیرانی

بخش ۱۶ خاطرات علی اصغر امیرانی : دنباله دوران دوم اشغال خواندنیها

۵ بهمن ۱۳۹۱

در بخش پیشین این خاطرات خواندید که «امروز عده‌ای از کارگران چاپخانه به خاطر دیر دریافت کردن سود ویژه به حالت اعتراض دور هم جمع شده، نامه‌ای شکایت آمیز با انشاء و راهنمائی شعبانی به وزارت کار و اطلاعات و خدا می‌داند کجاها نوشته‌اند. مقارن عصر این نامه هم، از خود مقام ریاست هیئت تحریریه که شعبانی باشد رسید:جناب آقای امیرانی. امروز یکشنبه ۲۶ بهمن است در حالیکه حقوق آذرماه اینجانب تمام و کمال پرداخت نشده است و این دو سه نفری نیز که به عنوان همکار در اختیار اینجانب گذاشته‌اید هنوز حقوق نیمه اول بهمن را دریافت نداشته‌اند. متاسفانه هر وقت به جنابعالی مراجعه شده است فقط فرموده‌اید خرج گران است و پول موجود نیست. در حالی مجله خواندنیها گران ترین مجله دنیاست و بنده حاضرم این موضوع را ثابت کنم. حال اگر خرج خود جنابعالی گران است بنده و هیئت تحریریه مسئول برد و باخت‌ها و گشادبازی‌های شما در گذشته و حال نیستیم. در این شب عید که تمام دستگاهها به کارمندان خود عیدی و پاداش می‌دهند، صحیح نیست که جنابعالی (صرفاً برای مبارزه و ایجاد جنگ اعصاب علیه بنده) از پرداخت حقوق حقه اعضای هیئت تحریریه به معاذیر غیرقابل قبول خودداری بفرمائید. زیرا به لطف الهی این مملکت حساب دارد و خوشبختانه حساب هر کسی روشن است.با تقدیم احترام ـ شعبانی …. و اینک ادامه خاطرات :

شادروانان علی اصغر امیرنی و امیر عباس هویدا در یکی از مهمانیهای رسمی

من کسی نبوده و نیستم که به نامه امثال شعبانی، آن هم از نوع اهانت آمیز و موذیانه آن جواب بدهم. خاصه که نیت باطنی او از انشاء و ارسال یک چنین نوشته‌ای وصول حقوق عقب مانده نبود، تا چه رسد به حقوق سایر همکاران که کارمند دیرین خواندنیها بودند و ربطی به او نداشتند. کسی که به قول خودش، حقوقش را از نخست وزیری می‌گرفت و مقرری‌هایش را هنوز هم از چند شرکت و سازمان دولتی و نیمه دولتی، نه تنها نیاز مالی نداشت، مانند بسیاری از کارمندان از چند جا حقوق‌بگیر دولت، درآمد زیادی هم داشت.

مقصود او از گنجانیدن مسائل و موضوعاتی چون گرانی مجله و گشادبازی‌های مدیر آن، عصبانی کردن من بود، تا گنجشک وار قفس را بر سر خود خراب کنم و او به سود خود و دار و دسته زخمی شده از آن استفاده‌ها کند. غافل از این که سر و کارش با باز بود:

مرد هشیار گرفتار، چو باز
نکند بر ضرر خویش اقدام

اکنون هم که بعد از گذشت هشت سال این سان و به تفصیل به آن جواب دادم، این جواب به خاطر خوانندگان بود. که نمی‌خواستم، هیچ نکته‌ای از آنها پنهان بماند، تا چه رسد به نقطه ضعف.
***
در خلال این احوال، آخرین ماه از نخستین سال اشغال فرا رسید. سال جدید ۱۳۴۹ سوار بر تونل زمان، بی آنکه چراغ قرمزی بر سر راه داشته باشد، و بدون توجه به حال و وضع امثال ما، مسافران واپس مانده از کاروان، از راه رسید. به هر نحو و به هر قیمت و از هر جا که بود از جمله رسیدن بیست هزار تومان عیدی از مقامی که هرگز انتظار آن را نداشتم و از این پس هم نباید داشته باشم حقوقهای عقب مانده را تا شب عید و مبلغی هم به عنوان سود ویژه، از زیان خالص به کارگران پرداختیم و چون نمی‌توانستیم مانند همه ساله عیدی هم به آنها بدهیم، این نامه را به صورت بخشنامه‌ای خصوصی برایشان فرستادم:

همکاران گرامی ـ کارگران عزیز:
تا انسان مدیر و سرپرست و نان آور و به طور کلی مسئول زندگی یک عده نباشد، نمی‌داند برای یک مدیر موسسه خاصه که ذاتاً دست و دلباز و نان رسان و یا به قول بعضی‌ها «گشادباز» هم باشد چقدر دشوار و در عین حال دردآور است که در آغاز سال به جای هر نوع عیدی و پاداش به کارمندان، با آنها از مسئله‌ و موضوعی صحبت کند که هم گفتگو درباره آن برایش دشوار است و هم سکوت و بر سر آتش بودن و نجوشیدن دشوارتر!

با توجه به این نکته مهم و دردناک و به منظور مقابله و در واقع سازش با وضعی که در ماههای اخیر برای خواندنیها پیش آمده و آقایان کارمندان و کارگران خود بهتر از هر کسی شاهد عینی چگونگی آن می‌باشند، ناچار و باید کسر خرجی را که طی سی سال انتشار مجله اینسان سابقه نداشته و به صورت خطرناکی روزافزون هم هست، جبران کرد و این موضوعی است که بی‌مشورت قبلی و جلب همکاری قلبی همکاران هر نوع کوششی در راه وصول به آن بی‌ثمر می‌باشد.

به همین مناسبت و مناسبت‌های بسیار دیگر است که ضمن تصمیم به افزایش بهای مجله و کم کردن از تعداد صفحات و هزینه کاغذ و چاپ آن چون سازمان فعلی خواندنیها یادگار دورانی است که تیراژ مجله چند برابر امروز بوده، اکنون که آن تیراژ و به دنبال آن درآمد آگهی از بین رفته بدون آنکه از سایر هزینه‌ها خاصه اقساط و بهره وامها کم گردد، در صورتی که نخواهیم اقساط وامها را بپردازیم و نمی‌توانیم هم، باز با مبلغی بر کسر خرج روبرو هستیم که ناچار باید آن را پر کنیم.

از طرف دیگر چون شخصاً مایل به ترک همکاری با هیچیک از کارمندان نیستم و کم کردن از حقوق، آن هم حقوق و درآمدی که قبلاً روی آن حساب شده درست نیست و آنان را با وضعی نظیر وضع فعلی خود ما روبرو خواهد کرد.

و چون از آغاز سال ۴۹ بودجه و محلی برای پرداخت حقوق‌ها به ترتیب سابق که با وام تامین شده وجود ندارد، لذا خواهشمند است هر یک از آقایان برای روشن کردن وضع خود و تطبیق آن با وضع موجود مستقیماً به شخص اینجانب مراجعه نمایند.
ع. امیرانی

از چپ علی اصغر امیرانی،مصباح زاده مدیر کیهان،ریاضی رئیس مجلس شورا،مسعودی مدیر اطلاعات - عکس اختصاصی خواندنیها

***
مسئله مهم برای ما در آن اوضاع و احوال و آن موقع از سال، پرداخت حقوق به کارمندان و کارگرانی که سردبیران دولتی، به منظور تسلط بیشتر بر آنها، از جیب ما، اضافه کرده بودند نبود. مشکل بزرگ و دشوار برای ما، از آن پس در اسفند ماه هر سال پرداخت بهره سه ماهه و وامها و تعهدات به بانکها و اشخاص بود که همه ساله بر مبلغ و مقدار آن اضافه می‌شد تا آنجا که در اسفند ماه گذشته، شب عید ناچار شدیم مبلغی در حدود پنج میلیون ریال بابت بهره تنها، به غیر مستحق‌ترین موسسات و افراد که بانکها و صرافان باشند بپردازیم!

لازم به یادآوری است که بهره پرداختی در سال گذشته، و سالهای قبل همه‌اش مربوط به وامها و تعهدات دوران اشغال نبود، بعد از رفتن سردبیران دویت، به طوری که خواهید دید، در راه انتشار خواندنیها، برای ما آنچنان وضع و تنگنائی به وجود آوردند که بارها آرزوی بازگشت لوشانی و شعبانی را داشتیم، درست مانند کوتاه شدن دست استعمار از فلسطین و قبرس و هند و چین و شبه قاره هند و دیگر جاها که سر و کار صاحبان و ساکنانش را با دشواری‌های دیگری روبرو ساخت.

هیچیک از صاحبان سرمایه و سود و آنها که سیزده میلیون تومان یک قلم، به پای زنی قمارباز نثار می‌کردند و با این کار پول خود و آبروی کشور را هم بر باد می‌دادند و آنها که صد میلیون تومان تنها از سود نمایندگی پیکان، صرف نیکوکاری می‌کردند، نخواستند بدانند که ما، چه می‌کشیم و چرا، تا چه رسد به آنها که میلیاردها دلار درآمد نفت را در اختیار داشتند:

خدا نگیردشان دست، روز رستاخیز

که دست ما نگرفتند و، می‌توانستند!(۱۰)

از آن سال به بعد که سال ۱۳۴۹ باشد تا مدت هشت سال تمام، به استثنای امسال که از نیمه دوم سال بر اثر انعام کردن «جامه خودمان به خودمان» دوران رهائی از وام و به دنبال آن خلاصی از سانسور در ثلث سوم سال آغاز شد، هر سال عید برای ما، با محرم فرقی نداشت.

محرمی که در آن، در عین عزادار و گرفتار بودن، حق نداشتیم مجلس فاتحه برای اختیارات و آزادی و دارائی از دست رفته خود برپا کنیم، تا چه رسد به ذکر مصائب خودمان و مصیبت‌های دیگران. دو سال پیش که شب عید و ماه آخر سال برای ما از یک نظر دیگر به تمام معنی شام عاشورا هم بود، عاشورائی که طی آن علاوه بر سایر مسائل و مشکلات که به عمد و دستی و مصنوعی بر سر راهمان گذاشته بودند داماد جوان و ناکاممان هم بر اثر تصادفی که تا امروز علل و عوامل آن، مانند علل و عوامل اشغال خواندنیها، همچنان برای ما مجهول مانده، درست در روز پدر دیده از جهان فروبست و زن جوانش را با سه کودک خردسال همچنان چشم به راه گذاشته است.(۱۱)
در تمامت این سالها: برخوردمن به شادی و غم، یکنواخت بود، در صبح عید، چون شب ماتم گریستم!
***
اکنون بار دیگر با هم برویم بر سر مطالب مندرج در دفتر خاطرات آن ایام، که متاسفانه و شاید هم خوشبختانه دارد ته می‌کشد.

علی اصغر امیرانی

تصویری از شادروان امیرانی پیش از بازداشت آخر که به اعدام او منتهی شد

چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۴۹
عید امسال برای ما، یکی از بدترین ایام عید روزگار بود. اندکی از وضع ما و خواندنیها در بخشنامه خصوصی به کارمندان منعکس است و اندکی دیگر در سرمقاله‌های آخر و اول سال که شماره‌های ۴۹ و ۵۰ و ۵۱ و ۵۲ سال سی‌ام باشد مندرج است و بقیه که قسمت اعظم و کامل آن باشد، همچنان به صورت عقده و غده در سینه خود ماست تا چگونه و چه وقت و به چه صورت، سر واکند و یا ما را از سر، واکند.
ع. امیرانی
***
اکنون که هفت سال و کسری از آن روزگار سیاه و تلخ‌تر از زهر می‌گذرد و روزگار ما به حمدالله از سیاه سیاه به خاکستری و از خاکستری به سفیدی و از سفیدی در پرتو آزادی قلمی که پیدا شده، امیدوارم در مورد همه روزگار به دورانی نورانی، که دوران تمدن بزرگ است برسد. اگر حمل بر عقده گشائی نشود چون سرگذشت و سرنوشت گرفتاری ما در دست گرفتارکنندگانمان بی‌شباهت به سرگذشت گرفتاری شادروان ادیب بیضائی کاشانی نیست با جمال آن را به صورت اقتباس از وحید در اینجا می‌آوریم، تا آنان که خود را اهل مطالعه و تاریخ می‌دانند از آن عبرت بگیرند.
«یکی از ادبای فاضل و استادان مسلم شعر و سخن قرن اخیر ایران، مرحوم ادیب علی محمد بیضائی کاشانی است که با اینکه قسمتی از آثارش تحت عنوان (دیوان ادیب بیضائی کاشانی) در سال ۱۳۲۸ شمسی چاپ شده است، معذلک تا کنون ناشناخته مانده و در واقع حق شناسائیش در جامعه ادب ایران ادا نشده است.
مرحوم ادیب بیضائی در دارائی کاشان رئیس اداره خالصجات بود. اشخاصی می‌خواستند به دست ایشان کارهائی بکنند ولی چون او مردی وارسته و ادیبی متقی و فاضل پرهیزکار و متدین بود اعتنائی به خواسته‌های آنها نداشت و با امیال آنان موافقت نمی‌نمود. تطمیع و تهدید هم در او کاری نکرد. درصدد برآمدند از آن سمت خلعش کنند و این کار بهانه لازم داشت. در کاشان مزرعه خالصه‌ای بود به نام ولاشان یا والاشان که اشتباهی در ارقام عوائد آن واقع شده بود (که بعداً معلوم شد آن اشتباه از مرکز ناشی شده بوده است) آن را بهانه کرده و پرونده‌ای به نامش تشکیل داده به محاکمه اداریش کشیدند و به سه ماه بیکاری محکومش کردند. ادیب به تهران ا»د. (تیرماه ۱۳۱۱)
وزیر وقت دارائی چون معروف بود که اهل قلم است و با ادبیات سر و کاری دارد، ادیب قصیده‌ای ساخته برایش فرستاد و انتظارش این بود که دستور دهد بی‌غرضانه به کارش رسیدگی نمایند و لکه این ننگ را که به صرف غرض بر دامن پاکش وارد ساخته‌اند، بزدایند. بد نیست ابتدا قسمتی از آن قصیده را برای اطلاع بر مایه ادبی و طبع شیوا و استادانه و از همه مهمتر درد جانسوز او که با درد آن روز ما فرقی نداشت، در اینجا ملاحظه نموده سپس نسیم نامه او را که زبان حال آنروز ماست مطالعه فرمائید:

به وزیر، این سخنم عرضه ده ای باد شمال
کای ز فضل و ادبت داده جهان عرض جمال
چند سال است ز ممدوحترین وصف و مدیح
دیرگاه است ز مقبولترین شعر و مقال
که روان کردم زی کوی تو نهری زرخیز
که برافشاندم بر پای تو، عقدی زلال
نز در قهر بیفشاندی، بر من دامن
نز سر مهر بپرسیدی، از من احوال
عامل خودسر کاشان تو، از کژی فکر
کرد سوء نظر اندر عمل من اعمال
این روا داری؟ در عصر تو بر باد رود
آبروئی که بیندوختمش سی و سه سال؟!
این روا داری؟ تا هست مرا خامه به دست
از تو و عصر تو، نالم به خدای متعال؟!
بنده آن نیست که در تذکره فضل و ادب
بگذارد نظر دهرش مجهول الحال
آنکه زین جنس سخنهای دلارا گوید
بی‌شک از حالش تاریخ نمی‌ماند لال!
عمر من یکسره اندر سر کارم بگذشت
همه با مار بغار اندر و با سگ به جوال!
آنچنان روز جوانی من از دست برفت
که تصور نتوان کرد مگر خواب و خیال
آن زمان گفتی زودا شود انجام پذیر
بسر آمد ولی ای خواجه ندانی به چه حال
داوری کن که اگر حال بدادم نرسی
داوریها کند از ماضی ما، استقبال!
قلم شیوا با فکر توانا دارم
همت فربه در پیکرم افکنده هزال
هم اگر نادان باشم نیم از آنان کم
که سه مه بیگنهم دادند این رنج و نکال

ولی وزیر دارائی وقت که تقی‌زاده بود یا نامه به دستش نرسید و یا از غایت خودپسندی اصلاً قصیده را نخواند. علیهذا نه جوابی به گوینده داد و نه از حوالش پرسید چون مدت انتظار بیضائی برای جواب به پایان رسید و خبری نیافت، کم کم ایام عید نوروز سال ۱۳۱۲ شمسی هم فرا رسید. مرحوم ادیب که از این ناروائی‌ها بی‌حد متاثر بود، قطعه ذیل را ساخه برای تقی‌زاده فرستاد و بعد از چندی نیز به کاشان معاودت نمود و در اثر ناراحتی‌های فکری که در این مدت وی را آزرده بود مریض و در بستر افتاد.
اینک این شما و این هم آن قصیده نفرین نامه‌ای که نفرینش گرفت!

ایا وزیر، که این عبد، بر تو ماتم باد!
دل تو پهنه اندوه و عرصه غم باد!
چنانکه از تو به من فرودین محرم شد
همیشه بهر تو، هر فوردین محرم باد
چنانکه نام مرا زشت کرده دوره تو
همیشه نام تو، با یاد زشت توام باد
در این بهار که تر کرده اشک چهره من
گل جمال تو را آب دیده شبنم باد
چنانکه گوش ندادی به دادخواهی من
ز التماس تو کر، گوش رب اعظم باد!
چنانکه فکر مرا در جهنم افکندی
همیشه فکر تو افکنده در جهنم باد
بدان صفت که پریشان شد از تو خاطر من
همیشه فکر تو و خاطر تو درهم باد
شکست پرچم تقوای من وزارت تو
وزارت تو الهی شکسته پرچم باد
چنانکه بیگنهم، عامل تو خواند شقی
همه عواملت از اشقیای عالم باد
الهی آنچه مسلم بود بدان خذلان
تو را و آل و تبار تو را مسلم باد
به دود آه و دم سرد من نبخشودی
که دومان تو، منطوقه فدمدم باد(۱۲)

در کاشان کسالت ادیب ادامه یافت و سرانجام در نیمه اسفند ماه سال ۱۳۱۲ بدرود حیات گفت و چندی بعد از فوت او، محاکم مربوطه در تهران که به پرونده او رسیدگی می‌کردند، وی را از اتهام منتسبه مبرا و بیگناه دانسته و الغاء حکم صادره علیه ایشان را اعلام و به ورثه او ابلاغ و جمیع حقوق مربوطه او را نیز به ورثه‌اش پرداختند ولی چه فایده که این کار نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود.

برای مطالعه بخش پانزدهم  خاطرات امیرانی به اینجا مراجعه کنید و برای خاطرات پیش از آن پیوند پائین همان صفحه را دنبال کنید.

مطالب امیرانی در سایت قدیم خواندنیها را  در اینجا بخوانید .

همه مطالب علی اصغر امیرانی در خواندنیهای جدید را در اینجا بخوانید .

برای اطلاع از پیشینه پرویز لوشانی و و علی شعبانی سردبیران منصوب دولت در خواندنیها  اینجا را بخوانید

پانویسها

————————–
۱ ـ شعبانی بارها می‌گفت: حقوق من از نخست وزیری تامین می‌شود و با پولی که خواندنیها به من می‌دهد، حتی خرج یک هفته‌ام هم تامین نمی‌شود. لوشانی که با حضور کارمندان علناً می‌گفت: من نماینده فلان مقام هستم و به خاطر او کار می‌کنم وگرنه حقوقی که خواندنیها به من می‌دهد، پول دختربازی من هم نیست! در صورتی که اگر من به جای او مامور بودم می‌گفتم:
من نماینده فلان مقام هستم و برای او کار می‌کنم و اگر خواندنیها حقوق هم به من ندهد این خدمت را افتخاری و رایگان هم انجام می‌دهم. این است فرق بین بفرما و بتمرگ که تشخیص آن، کار هر دوست نادان نیست.

۲ ـ گوریل عظیم‌الجثه ترین نوع میمون انسان نمای روی زمین است. موهای تنش دراز و سیاه و قوس ابروانش برجسته‌ و سینه ستبر و دستهای درازی دارد و دارای جمجمه و مغزی کوچک و بیضوی است. فرهنگ معین.
با این تفاوت که گوریل ما، از نظر چشم و ابرو، مصداق بیتی است که در حقش گفته‌اند:
چشمانت، به آهوی ختا، سخت شبیه است
از چشم تو پیداست که، مادر بخطائی!

۳ ـ ستون اول از صفحه ۱۰، شماره ۳، سال چهاردهم خواندنیها.

۴ ـ ستون سوم از صفحه ۱۴، شماره ۶، سال چهاردهم.

۵ ـ ستون اول از صفحه ۱۲، شماره ۸، سال چهاردهم.

۶ ـ ستون سوم از صفحه ۱۴، شماره ۱۰، سال چهاردهم.
۷ ـ ستون سوم از صفحه ۱۲، شماره ۱۲، سال چهاردهم.
۸ ـ ستون دوم از صفحه ۱۴، شماره ۱۳، سال چهاردهم.

۹ ـ این سه نوشته سرگذشت واحدی از جریان یک هواپیماربائی در شهر نیواورلئان به میامی بود که در شماره ۹۰ خواندنیها به دوران تسلط لوشانی در خواندنیها چاپ و منتشر شد و سپس بعد از مدتی مهنامه شهربانی آن را تکرار و انتشار داد و سردبیر وقت که همین آقای شعبانی باشد چون قبلاً آن را نخواند و هنگام انتخاب هم بی‌آنکه زحمت خواندن به خود بدهد، دوباره همان را در شماره ۲۹ مجله چاپ کرد و به خورد خوانندگان داد. بار سوم مجله دانشمند بی‌توجه به تکراری بودن موضوع، آن را منتشر کرد و این بار هم سردبیر ما که سردبیر تعیین شده وزارت اطلاعات باشد و فرصت همه کار داشت جز مطالعه مطبوعات، برای سومین بار آن را در شماره ۴۰ خواندنیها به فاصله مدتی کمتر از دو ماه تکرار نمود.
تکرار یک چنین نوشته‌ای در یک موضوع واحد، آن هم در یک نشریه به وسیله یک سردبیر، طی مدتی کمتر چند ماه، بهترین درس عبرت برای آنهائی است که سردبیر مجله‌ای چون خواندنیها را، با سردبیری سایر مطبوعات اشتباه کرده خیال می‌کنند هرکس شمشیرگر باشد، شمشیرزن هم می‌شود و بالعکس. سردبیر مجله‌ای که مدعی است بهترین مطالب خواندنی مطبوعات کشور را، به صورت دسته گلی دماغ‌پرور از میان خرمن‌ها گل و گیاه انتخاب و پس از پاک کردن از خس و خاشاک، با فن گل آرائی به خواننده خوش سلیقه و معتاد به جنس حاضر و آماده، ارائه می‌دهد، نخست باید همیشه همه جای همه روزنامه‌ها و مجلات و حتی کتابهای تازه چاپ را بخواند و پیوسته در جریان اخبار و گزارشهای رادیوئی و تلویزیونی هم بوده، حافظه‌ای کامپیوتری داشته باشد تا همه وقت در اسرع وقت بداند چه موضوعی قبلا و به چه نحو، در کجا چاپ شده تا آن را بیهوده و بی‌موقع تکرار نکند. من با آنکه در ۲۴ ساعت ۱۶ ساعت و گاهی بیشتر وقتم را به این کار می‌دهم، و باز هم در بسیاری از موارد، مطالب و موضوعات از دستم در می‌رود، وای بحال آنها که سردبیری روزنامه و مجله را با مدیرکلی فلان وزارتخانه اشتباه کرده خیال می‌کنند همین که به یکی دو تلفن پاسخ دادند و یکی دو نامه را دیدند و عقربه ساعت روی ساعت ۲ بعد از ظهر قرار گرفت، کار تمام است. در صورتی که در عرف ما و مسئولیت کارمان ساعت کار معنا ندارد، خودکار و بازده آن منظور است وگرنه خواندنیها هم نشریه‌ای می‌شود در ردیف نشریات وابسته به دولت، غیرقابل مطالعه، فقط به منظور نگاه کردن، آن هم نه برای یکبار، بلکه نیم بار هم نه!

۱۰ ـ به مصداق: من لم یشکر الناس، لم یشکر الخالق (کسی که از مردم سپاسگزاری نکند از خدا نخواهد کرد) در این مورد ناسپاسی و حق ناشناسی است اگر از دو موسسه در بخش عمومی و خصوصی که در تمامت این سالها، بی توجه به اوضاع و احوال و اخطار مخالفان خواندنیها، همچنان با دادن آگهی‌های رنگی برای روی جلد مجله، نشریه ما را در پناه حمایت مادی و مالی خود گرفتند، آن دو یکی هواپیمائی ملی و دیگر بازرگان و شرکتی بود که آگهی‌های مربوط به شرکت‌های وابسته به او، پیوسته بر روی جلد مجله بود که هنوز هم هست.
و این درست در حال و احوالی بود که شرکتی چون شرکت ملی نفت یک میلیارد ریال فقط بودجه روابط عمومیش بود و بیش از هزار برابر درآمد اصلی ولی دیناری آگهی به ما نمی‌داد و در همان اوقاتی بود که صاحبان کفش ملی، صدصد هدایای گرانبها به قیمت افزایش نرخ کفش مردم نثار قدوم میهمانان خارجی می‌کردند، آقایان علی رضائی و هژبر یزدانی و غیر یزدانی کسرالله اموالهم! که پناه بر خدا.

۱۱ ـ شرح جانگداز این حادثه و چگونگی وصول خبر آن به ایران، که یکی از دردناکترین و دشوارترین شب‌های عمر من بود با عکس و تفصیلات در شماره مخصوص نوروز سال ۲۵۳۴ چاپ و منتشر شده است.

۱۲ ـ در این بیت شاعر هم مانند آن روز و روزهای بعدی ما، از فرط تاثر و ناراحتی روحی، ناشی از بیگناهی خود و جور و ستم دستگاه حاکم، وزیر وقت را، با همان لفظ و لحنی که خدا در قرآن کریم در مورد قوم ثمود فرمود: فدمدم علیهم ربهم بذنبهم فسویها نفرین می‌کند و از خدا می‌خواهد که دودمان و خاندان او را به کلی نابود سازد. در صورتی که یک چنین نفرینی در مورد مرحوم تقی‌زاده اکنون که سالها از مرگش می‌گذرد، همه می‌دانیم که قبلاً گرفته بود و او بلاعقب بود و دودمانی نداشت که بر باد رود.

 
کلیدواژه ها: , , , , ,

Comments are closed.