Home
translation translation
Donatation

از یکسال پیش که خواندنیها را به خانه شما آوردیم تلاش کردیم این پنجره را با امکانات شخصی سرپا نگه داریم اما امروز ادامه کار ما بستگی به یاری شما دارد . به آشنایایتان توصیه کنید به ما آگهی بدهند و اگر توانائی دارید با هدیه ای مختصر ما را در ادامه انتشار خواندنیها یاری دهید ، خواندنیها متعلق به شما است .

newsletter

اگر مایل هستید ازانتشار خبرهای مهم و مطالب جدید خواندنیها آگاه شوید آدرس ای-میل خود را در گزینه زیر وارد کنید تا بلافاصله پس از انتشار به شما اطلاع داده شود

   
translation
   
khaandaniha|خواندنیها > خاطرات > ارتشبد طوفانیان : مخفیانه ۹۰ هواپیما و زیردریائی برای ارتش پاکستان خریدم
خاطرات طوفانیان

ارتشبد طوفانیان : مخفیانه ۹۰ هواپیما و زیردریائی برای ارتش پاکستان خریدم

۲۹ فروردین ۱۳۸۹


ارتشبد حسن طوفانیان از امرای بسیار مشهور رژیم پهلوی است که به دلیل دارا بودن مسئولیت خرید های نظامی و ریاست صنایع نظامی با شاه بسیار نزدیک بود . طوفانیان  در گفتگوئی که در اردیبهشت ۱۳۶۴ با  ضیاء صدقی از مسئولین  طرح تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد داشت  ، چگونگی انتصاب خود به ریاست سازمان صنایع دفاعی و نحوه خرید اقلام دفاعی را شرح می دهد . در این مصاحبه ، طوفانیان ضمن روایت خرید هواپیما و زیر دریائی برای ارتش پاکستان ، داستان صحنه سازی ایران برای فریب مقامات هندی در باره نسلاحهای خریداری برای پاکستان را تعریف می کند . توجه شما را به  بخشهائی این گفتگو که درچند بخش منتشر خواهد شد جلب می کنیم :

یک روز که من شرفیاب شده بودم، شاه گفت به ما، «می‌گویند که تو می‌توانی سازمان صنایع نظامی را اداره کنی. این سرمایه‌گذاری و من می‌خواهم که هم خرید نظامی با تو باشد هم سازمان نظامی». گفتم شما یعنی می‌فرمائید که تهیه و تولید با من باشد. گفت «آره بله همینطور است.» گفتم که به من یک روز یا دو روز مهلت بدهید یک سر من بروم سازمان صنایع نظامی نگاه کنم هر امری بفرمائید می‌کنم قبول دارم و انجام می‌دهم. بگذارید بروم نگاه کنم بعد ابلاغ بفرمائید. بعد امر بفرمائید. گفت، «خیلی خوب.» ما رفتیم نگاه کردیم و دیدیم خیلی خراب، خرابتر از آنچیزی است که می‌خواهیم. به کارگر ۲۵۰ تومان حقوق می‌دادند. در هر صورت، نه غذا داشتند نه جا د اشتند. هیچ بالاخره آمدم به شاه گفتم اعلیحضرت حاضرم بروم سر سازمان صنایع نظامی اما اجازه بفرمائید که حقوق اینها از ۲۵۰ تومان به ۵۰۰ تومان برسد در ماه. اعلیحضرت گفت، «برای چه؟» گفتم برای اینکه اینها باید زندگی کنند. نمی‌شود با ۲۵۰ تومان زندگی کرد. کارگر باید زندگی بکند نمی‌شود با ۲۵۰ تومان. گفت، «آخر صد در صد هم نمی‌شود.» گفتم شما امر بفرمائید من می‌کنم. یعنی اینقدر می‌فهمیدم که وقتی من امر اعلیحضرت را ابلاغ کردم کسی رویش حرف نمی‌تواند بزند. این را شما که دکتر تحصیلکرده‌اید می‌دانید که من چه راهی را انتخاب کردم. از قدرت دیکتاتوری به نفع مستضعفین استفاده بکنم. و شاه قبول کرد من رفتم با اداره خرید هم در سازمان صنایع نظامی اولین کاری که کردم حقوقشان را دوبرابر کردم و طبق یک طرحی که به شاه نشان دادم برای تمام اینها غذاخوری درست کردم، برای تمام اینها خانه درست… همه‌‌شان خانه‌شان دیگر نرسید. مهد کودک درست کردم، غذاخوری درست کردم، زندگی. حقوقشان را، آخرین حقوقشان آقای دکتر حالا چون که دیگر یادم آمد دیگر این آخرین خدمت من همین است. آهان، ضمناً به شاه گفتم که اعلیحضرت اگر من مسئول تهیه و تولید باشم، من دو شغل، دو موقعیت رسمی سازمان باید داشته باشم که هم دسترسی به طرحهای ستاد بزرگ ارتشتاران داشته باشم هم دسترسی به بودجه خرید. گفتم مشاور عالی تسلیحاتی رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران جانشین وزیر جنگ. قبول کرد. بنابراین من شدم رئیس سازمان صنایع نظامی، رئیس اداره خرید، جانشین وزیر جنگ، مشاور تسلیحاتی رئیس ستاد بزرگ. این آخرین شغل من بود  و در این آخرین شغلم من دسترسی داشتم به طرحهای سازمان ستاد بزرگ ارتشتاران که این چه طرحهائی دارند و چه نیازمندی دارند.

طوفانیان به اتفاق ارتشبد آریانا در اسرائیل

بعد مثلاً من هر سال یک ماده واحده آقای دکتر می‌نوشتم. شاه می‌گفت، «نمی‌خواهد.» می‌گفتم اعلیحضرت من کار غیرقانونی نمی‌کنم. به نفع اعلیحضرت هم است. اینها بود که اعلیحضرت مرا دوستم داشت. گفتم اجازه بفرمائید من ماده واحده درست بکنم. اسم ماده واحده را هم گذاشته بودم ماده واحده تقویت بنیه دفاعی کشور. «نگذاشته بودم «بودجه خرید وسائل دفاعی». «تقویت بنیه دفاعی کشور». یعنی اگر من تشخیص می‌دادم، البته اعلیحضرت تصویب می‌کرد.اگر من تشخیص می‌دادم که الان در بلوچستان نزاع پاکستانی می‌تواند الان جنگ بکند چهارتا هلیکوپتر می‌دادم بهش، چهارتا هواپیمای ۱۳۰C می‌دادم به پاکستان، خودم خریده بودم ولی منتقل می‌کردم. می‌گفتم اعلیحضرت پولش را از آنها نگیر. صد تا اتوبوس می‌دادم به پاکستان پولش را نمی‌گرفتم. تا اینکه وزیر دفاع پاکستان می‌آمد پهلوی من و شاه صد میلیون دلار بلاعوض به او می‌دادم به عنوان… این برای چه؟ برای تقویت بنیه دفاعی کشور. بعد این را منتها می‌توانید یک شکل دیگر هم تعبیر بکنید. خوب تعبیر بکنید ولی ما نیت پاک بود، نیت خدمت به مردم بود، نیت خدمت به ملت بود. پاک بود. در هر صورت، در این ماده واحده تقویت بنیه دفاعی کشور می‌نوشتم که مجلسین به وزارت جنگ اجازه می‌دهد در غالب اینقدر برای تقویت بنیه دفاعی کشور هزینه بکند. این هزینه از قانون محاسبات دولتی مبراست. دیگر قانون محاسبات دولتی رویش، طبق قانون دولتی نباید بشود. یعنی وقتی ما تصمیم می‌گیریم اف ۱۴ بخریم، یک دانه اف ۱۴ است. دیگر من که نمی‌توانم اف ۱۴ را با دولت شوروی به مناقصه بگذارم. تانک چیفتن را من نمی‌توانم با فرانسه به مناقصه بگذارم. موشک “تاو” را من نمی‌توانم که با شوروی به مناقصه بگذارم. مال شوروی را هم که نمی‌توانم با آمریکا به مناقصه بگذارم. بنابراین باید این قانون را داشته باشم. این قانون را داشتم و این قانون را با دقت من انجام می‌دادم ولی هر انسانی جایز…

شاه :یکی انقلاب می‌کند همه چیز را نابود می‌کند. من شاه هستم، من سلطنتی که پایه‌اش بر خون باشد نمی‌خواهم.

س ـ خطاست.

ج ـ ممکن است اشتباه بکند، نه من خطا نمی‌کردم.

س ـ اشتباه.

ج ـ اشتباه ممکن است بکند. یا اینکه ممکن است کلاه سرش بگذارند، من همیشه به شاه می‌گفتم می‌گفتم اعلیحضرت من در ظرفیتم تلاش می‌کنم کلاه سرم نگذارند اما وقتی کسانی از من زرنگترند خوب کلاه سرم می‌گذارند. واضح است کلاه سرم می‌گذارند. وقتی کلاه سرم گذاشتند، کلاه سرم گذاشتند کاری ندارد. بنابراین من این شغل رسمی‌ام بود اما یک کارهای غیررسمی هم می‌کردم. مثلاً وقتی که هند و پاکستان با هم جنگشان شد در ۱۹۶۵ شاه مرا احضار کرد. شاه مرا خواست گفت، «طوفانیان فوراً سوار هواپیما شو برو قرارگاه جنگی پاکستان و به پاکستان هر کمکی می‌توانی بکن.» یعنی سیستم من با سیستم تمام افسرها تفاوت داشت. حالا این را تعبیر به خودخواهی بکنید هرچه. اختلافش را الان برایتان می‌گویم. اختلافش در این بود. این آرتیسته اسمش چه بود؟ یادم رفت که «پرنده‌ها به لانه بر می‌گردند» مجید محسنی. مجید محسنی یک فیلم درست می‌کرد «پرنده‌ها به لانه بر می‌گردند»، این نیاز داشت به دوتا یا سه تا یا چهارتا یا ده تا یا بیست تا تفنگ که در این فیلم عکسش را بردارند. می‌رود به فرمانده نیروی زمینی مراجعه می‌کند، فرمانده نیروی زمینی گزارش می‌نویسد به ستاد بزرگ. رئیس ستاد بزرگ می‌برد پهلوی شاه. شاه تصویب می‌کند. تفنگ می‌خواهد عکسش را بردارد طوری نمی‌شود زمین به آسمان نمی‌رود. یا فلان آقا می‌خواهد برود مرخصی یا فلان آقا… اما شاه به من گفت، «تو برو پاکستان به پاکستان کمک کن.» من دیگر از شاه اجازه نگرفتم طوری اجازه نگرفتم که من برای پاکستان midget submarine قاچاقی از ایتالیا خریدم ولی با اعلیحضرت رفتم پاکستان. پرزیدنت ایوب در پیشاور سر صبحانه با هم نشسته بودیم، اعلیحضرت و پرزیدنت ایوب و اینها. پرزیدنت ایوب از اعلیحضرت راجع به midget submarine تشکر کرد. اعلیحضرت ماند midget submarine چیست؟ گفتم اعلیحضرت من خریدم اینها را. گفت، «کی خریدی؟» گفتم همانوقت که گفتید من برایشان خریدم و تشکرش را قبول بکنید. این تفاوتش است. midget submarine به من گفت خریدم. فقط یک دانه‌اش را برای اعلیحضرت گفتم نود تا طیاره (؟) که از آلمان خریدم به اعلیحضرت گفتم. حالا چطوری خریدم؟ گفتم اعلیحضرت این ممکن است گرفتاری سیاسی پیدا بکند. خدا بیامرزد هویدا هم بود. هویدا تو این اتاق بود. من پهلوی شاه بودم با هویدا. گفتم ممکن است گرفتاری سیاسی پیدا بکند. اعلیحضرت گفت، «چکار کنیم؟» بعد اعلیحضرت گفت، «اگر گرفتاری سیاسی پیدا کرد می‌گوئیم تو اشتباه کردی.» گفتم بله بفرض هم من اشتباه کردم بازنشسته ام کنید. زندانم کنید اگر گرفتاری سیاسی پیدا کرد. تلفن کرد به هویدا. گفت، «طوفانیان می‌رود ولی می‌گوید ممکن است گرفتاری سیاسی پیدا کرد. اگر گرفتاری سیاسی پیدا کرد می‌گوئیم طوفانیان اشتباه کرده بازنشسته و زندان». بله آنوقت ما بلند شدیم رفتیم. رفتیم و نودتا طیاره را هم خریدیم. وقتی خریدیم یک روزی گرفتاری سیاسی پیدا شد، هندی‌ها آمدند اعتراض کردند که شما حق نداشتید. آن وقت خود این یک قصه است.

س ـ که برای پاکستان هواپیما بخرند؟

ج ـ آره. خود این یکدفعه. اصلاً بقدری شیرین است این حد ندارد خود این خرید هواپیماها. بعد اعلیحضرت به من گفت، «گرفتاری شد؟» گفتم قربان دو تا solution اینجا داریم. گفت، «solutionها چیه؟» گفتم یکیش این است که مرا بازنشسته کنید. زندانم کنید. اسمی بکنید، من اسمی بازنشسته و زندان. Solution دیگرش، راه حل دیگرش این است که بیست روز دیگر، بیست و پنج روز دیگر نمایش روز هواپیمائی است. نمایش روز هوائی را در مهرآباد بگیرید. من تمام این هواپیماها را با پرچم ایران می‌آورم رژه می‌برم. اینها را خلبان آلمان از آلمان آورده بود دزفول و خلبان پاکستانی از دزفول برده بود پاکستان. گفتم من تمام اینها را می‌آورم رژه می‌روند. گفت، «خوبست.» این برنامه را گذاشتیم. گفتم پرزیدنت ایوب و موسی را هم دعوتشان کنید بیایند. پرزیدنت ایوب و موسی را هم دعوتش کردند و آمدند نشستند آنجا و ما هم نشستیم عقبش و طیاره‌ها را هم ترتیباتش را دادیم و آمدند زاهدان بنزین گیری کردند و آمدند اصفهان بنزین گیری کردند و آمدند رژه رفتند با علامت ایران رفتند. من وابسته نظامی اسرائیل با من دوست بود انگلیسی بلد بود گذاشتم بغل دست کور دیپلماتیک. سفیر هند و وابسته نظامی هند گفتم گوش بده ببین اینها چه می‌گویند بیا به من گزارش بده. آمد و بعد گفت اینها ماتشان برده بود. گفته بود ما صد درصد مطمئن بودیم این هواپیماها پاکستان است. این طوفانیان چکار کرد ما نفهمیدیم. طیاره‌ها آمدند و رژه رفتند و برگشتند تمام شد.

س ـ همانروز هم برگشتند به پاکستان؟

ج ـ خوب طول می‌کشید باید بیایند و بنزین گیری بکنند. مسافت طولانی است. این شوخی ندارد. الان من ساده دارم به شما می‌گویم ولی این چقدر گرفتاری داشت خدا می‌داند این خیلی گرفتاری داشت. در هر صورت مثلاً آن وقت، غالب اوقات من با پاکستان مشورت می‌کردم. مناسبات ایران و پاکستان… مرا در پاکستان بیشتر از ایران می‌شناسند، آخرین دفعه‌ای که ضیاءالحق الان هم رئیس جمهورش است، آمد به ایران فقط من بودم و شاه. چرا یکی دیگر هم بود، آقای اردلان که شده بود وزیر دربار. آن وقت آنتوراژ ( دور و بریها- خواندنیها) ضیاءالحق دیگر ایرانی دیگری نبود. هدف هم چه بود؟ من ضیاءالحق را گفته بودم با ضیاءالحق صحبت کردم که این شاه را تقویت بکن، روحیه به او بده، تصمیم بگیرد این شکل مملکت را بی‌تصمیم نگذارد. مبارزه بکند. نمی‌شود شما یک کسی مبارزه بکند. نمی‌شود یک کسی بگوید جمهوری اسلامی نه یک حرف اضافه، نه یک حرف کم. یکی این شکلی بگوید یکی هم بگوید بگذارید ببینیم چطور می‌شود. نمی‌شود، نمی‌شود، این دو تا نمی‌شود با هم. آنوقت وقتی که شام تمام شد تو سعدآباد مجلس عزا بود دیگر. شاه آمد تا دم پله تا دم ماشین برای او. ضیاءالحق گفت، «اجازه بفرمائید طوفانیان با من بیاید.» آنوقتش ضیاءالحق آن خوابگاهشان باشگاه این بود که در نیاوران بود. یک جائی درست کرده بودند نمی‌دانم. رفتیم آنجا نشستیم. گفت، «والله ما هر چه گفتیم شاه نمی‌تواند تصمیم بگیرد.» گفت، «حتی به شاه گفتم که در یک incident من صد و پنجا تا، حالا درست رقمش یادم نیست، صد و پنجاه تا یا دویست و پنجاه نفر کشتم ولی از این موضوع پشیمان نیستم. به دلیل اینکه این صد و پنجاه تا یا دویست و پنجاه تا یا هر چند تا اینکه کشته شد جلوگیری از کشته شدن ده‌ها برابر این می‌کرد،» گفت، «حتی این را گفتم.» اما شاه گفته بود چی؟ جواب شاه هم آنترسان بود. گفته بود، «یکی انقلاب می‌کند همه چیز را نابود می‌کند. من شاه هستم، من سلطنتی که پایه‌اش بر خون باشد نمی‌خواهم.» آخر این دیگر کاریش نمی‌شود کرد. این چیکارش می‌توانی بکنی شما. بارها به خود من هم گفت. گفت، «نمی‌شود، نمی‌شود من شاه باشم ولی پایه سلطنتم به خون باشد.» اینهم خوب البته خیلی مهم بود. خوب البته یک کارهای دیگر من خیلی می‌کردم. مثلاً من مناسبات با اسرائیل را اداره می‌کردم. با اسرائیل را خیلی اداره می‌کردم.

س ـ با چه سمتی آقا؟

ج ـ در همان محل‌هایی که آخر بودم من…

س ـ ممکن است آنها را بفرمائید کدام حل‌ها بودید، کدام سمت را می‌فرمائید؟

ج ـ همین آخر دیگر. همین آخر که من رئیس سازمان صنایع ـ نظامی جانشین وزیر جنگ آخر اصولاً…

س ـ شما چه سالی از سرلشکری به سپهبدی رسیدید و ارتشبد شدید. اینها را ممکن است لطف بفرمائید بگوئید؟

ج ـ این سالهایش را ممکن است به شما بگویم، سالهایش را الان یادم نیست.

س ـ حدوداً لااقل.

ج ـ حدوداً ولی من جمعاً ۴۶ سال بدون رفتن به مرخصی در ارتش خدمت کردم ۴۶ سال. آنوقت مثلاً ارتشبدی مرا شاه خیلی راجع به من حساس بود، می‌دانید؟

س ـ از چه نظر آقا؟

ج ـ نمی‌خواست کسی به من منت بگذارد. می‌دانید؟ مثلاً نشان درجه یک همایون را تلفن کرد خودش به من داد. من با تمام ارتشبدها یک وقت کسی نرفته تقاضای درجه ارتشبدی رای من بکند. خودش تلفن کرد که تو ارتشبد شدی، یک چیزهایی داشت هیچ، یک چیزهایی داشت. آنوقتش من همین پست جانشین وزیر جنگ، ولی می‌دانید چه شکلی بود؟ وقتی که آن ماده واحده که گفتم تصویب می‌شد وزیر جنگ بیشتر عظیمی بود، عظیمی بیشتر وزیر جنگ بود ـ زیرش می‌نوشتند ارتشبد طوفانیان مسئول اجرای این ماده است دیگر اختیارش دست من بود، به کسی گزارش نمی‌دادم. آن وقتش تهیه سیستم‌ها در این مکانی که من بودم در اینجائی که بودم مثلاً شما می‌شنوید که ما اف ۱۴ خریدیم، شما می‌گوئید که این اف ۱۴ را مثلاً نیروی هوائی خیلی رویش مطالعه کرده و کار کرده و اینها. آنوقت بعد تصمیم گرفتند. ولی همچنین چیزی نبود. شاه به من می‌گفت، «ببین اف ۱۴ و اف ۱۵ کدام را بخریم؟» من هم می‌فهمیدم چه خبر است؟ منهم مواظب خودم بودم. من می‌رفتم فکر می‌کردم، مطالعه می‌کردم و کاملاً مشخصات اف ۱۴ و مشخصات اف ۱۵ را قیمت و availability و production و در چه مراحلی است و اینها بررسی می‌کردم و آمدم به اعلیحضرت گزارش کردم که ما تا اینجاها رفتیم. اما می‌گفتم اعلیحضرت این مسئله ساده‌ای نیست. اگر بخواهید تصمیم بگیرید بین اف ۱۴ و اف ۱۵ کدامش را بخرید اجازه بدهید project manager اف ۱۴، project manager اف ۱۵ سفیر آمریکا، با وزارت دفاع، نیروی هوائی، نیروی دریائی، برای اینکه یک هواپیمایش مال نیروی هوائی است و یکیش مال نیروی دریائی. اینها بیاید دو تا رقیب در مقابل همدیگر اعلیحضرت را brief کنند. اگر همه راضی شدند کدام را بخرند آن وقت نظر بدهند. گفت، «خوب نظری است ، بکن.» ما آمدیم با سفیر هلمز بود، آمباسادور هلمز با آمباسادور هلمز صحبت کردیم. یک هیئت هوائی آمد یک هیئت دریائی. ژنرال نمی‌دانم، هوائی بود یا گرهارت مال دریائی اینها آدمیرالهای دریائی آمدند. آن وقت تو سعدآباد تو آن سالن نهارخوری دوتا رقیب تخته و سه پایه‌هایشان را گذاشتند و دوربین‌هایشان را گذشتند. اسلایدهایشان را گذشتند کورها و بررسی‌هایشان را گذشتند. شاه آمد. شاه نشست. هلمز نشست، ازهاری رئیس ستاد بزرگ نشست، خاتم نشست و من. دو تا رقیب در مقابل هم مشخصات هواپیماهایش را availability و technical و قیمت و price و اکونومیک و همه چیزهایش را گفتند. پس این جمعیتی که اینجا نشسته بود، این آدمهائی که اینجا نشسته بودند مقامهائی بودند دیگر باید تصمیم بگیرند. آنوقت شاه باید وقتی بلند می‌شود باید چکار کند؟ من و شما که الان اینجا نشستیم می‌گوئیم شاه باید وقتی که اینها را گوش کرد بلند شد از آن در برود تو دفترش باید بگوید خاتم بیا، من این را قبول کردم یا آن را. ولی شاه این کار را نمی‌کرد. می‌دانید چکار می‌کرد؟ شاه مرا صدا می‌کرد می‌گفت، «بیا تو.» ما رفتیم تو. گفت، «من قانع نشدم.» بلند شو برو آمریکا اینها را ببین. این برای من خیلی خطرناک بود. خیلی خطرناک بود ولی می‌گفت پاشو برو ببین.

ادامه دارد….

 
کلیدواژه ها: , , , , , , ,

  1. احمد says:

    اینها باید سر از خاک بردارندو ببینند که چه بهروز مملکت آمده. مطلب جالبی است.

  2. shahrokh says:

    jentelman , abrodar , moddab , tahsilkardeh , agah be omor , taraghy khah , jeddy , monzabet delsoze va irandost , door az khrafeh , vali gereftar yek mellat va atrafian mozy va do roo , oow ra khasteh kard va abroy khod ra be abro va zellat iran tajeih dad , va daman khod ra be zeshty alodeh nasakht , ta asodeh dar khak byaramad , va nazd khoday khod sharmandeh nabashad . rohash shad va namash bozorg bad .